اشعار بلند اقبال؛ مجموعه غزلیات و شعر زیبا و دلنشین از این شاعر

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار بلند اقبال را برای شما دوستان قرار دادهایم. بلند اقبال، شاعر و نویسنده ایرانی، یکی از شخصیتهای برجسته ادبیات معاصر ایران است. او به خاطر شعرهایش که غالباً به مضامین اجتماعی، سیاسی و انسانی میپردازند، شناخته شده است.
فهرست موضوعات این مطلب
ویژگیهای شعر بلند اقبال
1. مضامین اجتماعی: شعرهای او به مسائل اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران پرداخته و به نقد شرایط اجتماعی میپردازند.
2. زبان ساده و روان: او از زبانی ساده و قابل فهم استفاده میکند که به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار میکند.
3. احساسات عمیق: اشعارش معمولاً سرشار از احساسات عمیق و انسانی هستند.
تأثیرات
بلند اقبال در دورهای زندگی میکرد که ایران با تغییرات اجتماعی و سیاسی زیادی روبرو بود. اشعار او بخشی از این تحولات را منعکس میکنند و میتوانند به عنوان گواهی بر روح زمانه خود مورد استفاده قرار گیرند.
آثار
او آثار متعددی دارد که در قالب کتابهای شعر منتشر شدهاند و برخی از آنها به زبانهای دیگر نیز ترجمه شدهاند.
غزلیات بلند اقبال
کس نخوابد تا به صبح از ناله من هر شبا
هر شب از بس تا به صبح از درد گویم یا ربا
زلف بر روی تو بینم عقرب است اندر قمر
پس منجم از چه گوید شد قمر در عقربا
همچو من کوکب شناس امروز در عالم مجو
بسکه هر شب تا سحرگه می شمارم کوکبا
ناصح از عشق تو منع ما کندآگاه نیست
ز اینکه غیر از عشق رویت نیست ما را مذهبا
پادشاه هفت اقلیم ار شود نبود چنانک
پاسبانی بر سر کوی تو گیرم منصبا
غیر حرف عشق دلبر نیست بر لوح دلم
از معلم یاد نگرفتم جز این درمکتبا
با وجود اینکه سیل اشک بگذشت از سرم
گوئی اندر آتشم از عشق آن بت از تبا
ز آن بلند اقبال در شیرین کلامی شهره شد
بسکه می گوید حکایت زآن بت شکرلبا
نگار من چو پی رقص از میان جهدا
چنان جهد که زعشقش دلم ز جان جهدا
جهد ز ابرو ومژگانش غمزه ها به دلم
چو تیر رستم دستان که ازکمان جهدا
ز دل به دیده مرا خون ز دیده بر رخ من
چنان که آب ز فواره ناگهان جهدا
دلم ز طره اومی جهد به عارض او
چوبلبلی که ز سنبل به ارغوان جهدا
شب فراق وی آهی که می کشم از دل
شراره آه دل من بر آسمان جهدا
عجب نه کز غم آن ترک آتشین رخسار
شرار آتشم از مغز استخوان جهدا
به حسن کی چو رخش ماه آسمان شود!
به رقص کی چو قدش سرو بستان جهدا
شرار آه جهد از دل بلند اقبال
مثال تیر شهابی که هر زمان جهدا
سزد که دعوی پیغمبری کنم در شعر
براق فکرت من چون به لامکان جهدا
افزوده غم عشق تو درد وتب ما را
کرده است سیه هجر توروز وشب ما را
ما عاشق ومستیم و به جز یار ندانیم
زاهد ز چه جویاست همی مذهب ما را
آگه نشد از طالع ما هیچ منجم
می سوختی ای کاش فلک کوکب ما را
تا بوسه زدم بر لب شیرین وی ازشهد
تب خاله زد از فرط حرارت لب ما را
ای ترک بکن ترک جفا در دل شبها
گوشت نشنیده است مگر یا رب ما را
روی سوی که آریم به غیر از تو که جز تو
کس نیست برآورده کند مطلب ما را
ما را بسی اقبال بلند است که دلدار
دربانی خود کرده یقین منصب ما را
مطلب مشابه: شاه بیت های ماندگار و دلنشین (60 شعر از شاعران بزرگ و نامی ایران)
مطلب مشابه: مجموعه اشعار طبیب اصفهانی (گلچین 40 شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی)

توبرانی اگر ز درما را
نیست ره بر در دگر ما را
شکری کز تونیست باشد زهر
زهر تو هست چون شکرما را
ازگدایان خاکسار توایم
پادشاهی دهی اگر ما را
«گر توانی دلی به دست آور»
مکن اینقدر خون جگر ما را
چاره ای کن که تیر مژگانت
شده در سینه کارگر ما را
یادی ازما نمی کند گاهی
کرده محو از نظر مگر ما را
حاجتی نیستش به سردابه
آنکه گاهی ندیده گرما را
هر که را داده درد دل دلدار
درد دل داده دادگر ما را
بسکه افغان کشد بلند اقبال
از غم هجر کرده کر ما را
پریشان در ازل کردی تو از گیسوی خود ما را
خم ازغم چون کمان کردی تو از ابروی خود ما را
به فردوس برین ما را دگر خواهش نمی آید
کنی همچون سگان گر پاسبان در کوی خود ما را
به مشک عنبر سارا دگر حاجت نمی افتد
معطر گر کنی از بوی مشکین موی خود ما را
دگر ما را نمی باشد تمنا هیچ بر کوثر
به جامی گر کنی سیراب از آب جوی خود ما را
نداریم آرزو دیگر به وصل حور و غلمانی
شبی سازی اگر همراز وهم زانوی خودما را
دل ما را زجا کندی به زور و قدرت بازو
تعالی الله چه ممنون کردی ازبازوی خود ما را
بلند اقبال از آن گشتم بحمدالله والمنه
که ره دادی ز روی فضل و احسان سوی خود مارا
ترجیعات
ای ز عشق تو در بلا دل من
به بلا گشته مبتلا دل من
دل به دل راه دارد از چه سبب
ره ندارد دل توبا دل من
شده بیگانه از همه عالم
با توتا گشته آشنا دل من
زآنچه با من جفا کنددل تو
با تو دارد فزون وفا دل من
مگر از نوشداروی لب تو
درد خودرا کند دوا دل من
دل من را نبود دردوغمی
می رسید ار به مدعا دل من
نگذارد که شب به خواب روم
بس که گوید خدا خدا دل من
بکن از زلف خود به زنجیرش
شود آسوده حال تا دل من
شکر لله شدم بلنداقبال
تا به پای تو شد فدا دل من
به نواهای زیر وبم شب و روز
ذکرش این است برملا دل من
غافل است از دلم مگر دل تو
یا نشد از دلم خبر دل تو
کرده خونها دل تودردل من
آفرین خدای بر دل تو
ز آه دلخستگان حذر باید
نکند از دلم حذر دل تو
می کندآه من اثر درکوه
اثر اما نکرد در دل تو
یا ز آه دلم اثر رفته
یا ز سنگ است سخت تر دل تو
شده مسکین و در به در دل من
تا مرا خواست در به در دل تو
ای ز دست توگشته خون دل من
نکند گوجفا دگر دل تو
پس چرا گشته خون جگر دل من
به دلم مهر دارد ار دل تو
قلب من را کندتمام عیار
به دلم گر کندنظر دل تو
قلب من را کندتمام عیار
به دلم گر کندنظر دل تو
خواستم ذکری از خرد فرمود
که بگوید بهر سحر دل تو
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه فاضل نظری؛ 50 شعر احساسی و رمانتیک خاص
مطلب مشابه: رباعیات خاقانی؛ مجموعه 50 رباعی و شعر کوتاه عاشقانه خاقانی

ترکیبات
ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبری
همرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری
کافر شنیده ام که ندارد به خلد راه
جا کرده ای به خلد تو با اینکه کافری
در آتشی و بر توگلستان شده است نار
این بس دلیل اینکه خلیل پیمبری
عیسی ابن مریم ار نیی از زلف مشکبوی
همخانه روز شب ز چه با مهر خاوری
گویندکاندر آذر جای سمندر است
مر توسمندری که مدام اندر آذری
محراب باشد ابروی آن ترک شوخ چشم
توپایه پایه در براوهمچو منبری
آشفته ای ودرهم وبی تاب وبیقرار
چون من مگر که عاشق رخسار دلبری
گویندمشک چینی والحق خطا بود
اوهست ناف آهو وتوچیز دیگری
یک مشت موفزون نیی ای زلف وا ین عجب
کز بوهزار بار به از مشک اذفری
آشفته دل نموده ای از بس که خلق را
می بینمت هماره گرفتار کیفری
بالین ز ماه داری وبستر ز آفتاب
مانا غلام درگه مولای قنبری
ای زلف یار من که پریشان و درهمی
گه مایه نشاطی وگه دایه غمی
مشک تتار را به حقیقت برادری
عودقمار را به درستی پسرعمی
ناسور اگر چه میکند از بوی مشک زخم
تو مشکی وبه ریش دل خسته مرهمی
بار دل شکسته ما را کشی به دوش
پیوسته ز آن ره است که حمال سان خمی
در دلبری وچابکی انصاف کاملی
در سرکشی و رهزنی الحق مسلمی
این بس دلیل مهر توکاندر هلاک من
پوشیده ای سیاه و گرفتار ماتمی
درتوفغان کنددل یک خلق مرد وزن
گویا که شام عاشر ماه محرمی
سر برده ای به گوش نگار از پی سخن
چون شد که این چنین بردلدار محرمی
رخسار یار باغ بهشت است واندر او
شیطان صفت تو رهزن ایمان آدمی
یک خلق راست حلق به هرحلقه ات به بند
همچون کمندپر خم سهراب ورستمی
در زیر سایه تو نشسته است آفتاب
گویا غلام شاهی از آنرو مکرمی
قطعات زیبای استاد بلند اقبال
انبار دار صاحب دیوان کشیده تیغ
خون ریزد از خلایق وباکش نه از خدا
یا رب نجات ده به خلایق ز مرگ او
یا رحم ده به صاحب دیوان به حال ما
خدا به ظلم نه راضی و بنده ظلم کند
رضای بنده چرا برده از رضای خدا
دلا خموش شو ودم مزن از این اسرار
بدان که نیست کسی مقتدر سوای خدا
نصیر الملک چون از این جهان رفت
نصیر الملک دیگر گشت پیدا
چو پنهان گشت خورشید درخشان
بشد خفاش نابینا هویدا
مطلب مشابه: بهترین اشعار جامی در قالب قطعات (20 شعر زیبا از شاعر و ادیب ایرانی)

تو ببین کآسمان کج گردش
به که محتاج می کندما را
هر کجا تیری از بلا بیند
پیشش آماج می کند ما را
هر کجا باز چنگلی باشد
همچو دراج می کندما را
حرف حق تا زنیم بر سر دار
همچوحلاج می کندما را
صاحب دیوان وحکمرانی در فارس
شاه غضب کرده است کشورجم را
نیست سزاوار حکمرانی آنکو
فرق نکرده است فربهی و ورم را
دور کن از خویشتن حرص و طمع
گر بخواهی آبروی خویش را
در دوعالم خواهی ار آسودگی
درکن از دل آرزوی خویش را
خواهی ار عزت تو را گردد فزون
خوبتر کن خلق وخوی خویش را
گر همی خواهی که گردد خصم نرم
نرمتر کن گفتگوی خویش را
ز اقربا ومالها ای دل مشو شادان که هست
اقربایت عقربان ومالهایت مارها
کاسه ات تا پر می است وکیسه ات تا پر ز زر
چون به گرد شهد موران هست گردت یارها
لیکن آن گردد تهی چون ازمی این خالی ز زر
مر تورا آن یارها یکسر شوند اغیارها
به خداوند آسمان وزمین
که دلم سیر گشته از دنیا
کاش یکباره نیست می گردید
آسمان و زمین ومافیها
مرده ای را به راه می بردند
یادم آمد که مردنی هم هست
گفتم ای دل به فکر رفتن باش
تا کی از باده غروری مست
گفت یادت اگر بود دیدیم
مردن خویش را به روز الست
ما به هر دم که می رود میریم
تا به کلی رود حیات از دست
یکی مور برد از ملخ تحفه رانی
به پیش سلیمان به آن جاه و حشمت
مبادا که آن مور شرمنده گردد
از و شد قبول وبه اوکرد رأفت
قوام هیچ ندارد به دلمروت ورحم
گمانش اینکه خداوندگار درخواب است
نه آگه است و ندارد خبر ز کبر وغرور
که روزگار چو روداست وعمر چون آب است
آن یکی گیرد زنی از بهر مال
و آن دگر کس زآنکه صاحب عزت است
زن مگیر از بهر مال وعزتش
کاین دو را گه فقر وگاهی ذلت است
ای خوش آنکس کو دم از وحدت زند
زن نگیرد مرد گر با همت است
درحیرتم زحال قوام وز کار چرخ
روباه لنگ بین که چه سان شیر گشته است
تنها قشو نگشته قلمدان همی به فارس
ساطورها نگر که چو شمشیر گشته است
دید روباهی که روباهی دگر
می دود گفت ای برادر حال چیست
گفت باشد خر بگیری گفت تو
نیستی خر روبهی بر جا بایست
گفت تا ثابت کنم خر نیستم
دیگر از من درجهان آثار نیست

قصاید
نیست به جز ظلم کار صاحب دیوان
لعنت حق بر شعار صاحب دیوان
صاحب دیوان وحکمرانی در فارس
بخت عجب گشته یار صاحب دیوان
زیر وزبر فارس گر شود عجبی نیست
از ستم بی شمار صاحب دیوان
گر بشود کس دچار گرگ بیابان
به که بگردد دچار صاحب دیوان
هیچ به جز غل وغش به دست نیارد
هرکه بسنجد عیار صاحب دیوان
هرکه گدا شد به فارس سیم وزرش را
باخته اندر قمار صاحب دیوان
آن درکی را که وصف اوست به قرآن
هست بلاشک مزار صاحب دیوان
کس فتد ار در جوار شمر به دوزخ
به که بود در جوار صاحب دیوان
کس فتد ار درجوار شمر به دوزخ
به که بود در جوار صاحب دیوان
هرکه دل افکار بود گفتمش از کیست
گفت که هستم فکار صاحب دیوان
هیچ قراریش برقرار نباشد
دل ندهی برقرار صاحب دیوان
خورده خوانین ز بسکه حکم نمایند
رفته ز کف اختیار صاحب دیوان
گر بخورد خون حیض مادر خود را
به که خورد کس نهار صاحب دیوان
ظلم بدین سان به اهل فارس نمی کرد
فارس نبود ار دیار صاحب دیوان
گمره از آن شد کشند خورده خوانین
بسکه ز هر سو مهار صاحب دیوان
تیره شب خلق را ز پی سحر آید
شام شود گر نهار صاحب دیوان
چشم بپوشیده شه ز مملکت فارس
رفته پی اعتبار صاحب دیوان
صاحب دکان وملک نیست دگر کس
گشت جمیعا نثار صاحب دیوان
تا ز می مرگ اجل به اونچشاند
کی رود از سر خمار صاحب دیوان
فارس ندانم چرا نسوخت سراسر
از تف سوزنده نار صاحب دیوان
فارس سراسر اگر خراب بگردد
نیست غمی بر زهار صاحب دیوان
اینکه گذارند بدعتی همه دم هست
صدچوعمر دستیار صاحب دیوان
خیر نبیندبه عمر خویش الهی
هرکه بود دوستدار صاحب دیوان
حاجتم این است از خدا که به زودی
تیره شود روزگار صاحب دیوان
امن وامان است ملک فارس ولیکن
این نبود ز اقتدار صاحب دیوان
معتمدالدوله نظم داده که سالم
آمده و رفته بار صاحب دیوان
هرکه چو منصور حرف حق زده بنگر
کالبدش را به دار صاحب دیوان
مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم (10 شعر زیبا)










