منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم (10 شعر زیبا)

مولوی یا مولانا شاعر بزرگ پارسی گوی ایرانی است که تاثیر عمیقی بر ادبیات جهان گذاشته است. یکی از معروف‌ترین آثار او کتاب مثنوی و معنوی است که در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم

درباره کتاب مثنوی معنوی

مثنوی معنوی یکی از مهم‌ترین و مشهورترین آثار ادبی و عرفانی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، معروف به مولوی، است. این کتاب به زبان فارسی نوشته شده و شامل شش دفتر است که به صورت شعر و در قالب مثنوی (شعر دو بیتی) سروده شده است.

اشعار گلچین مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم

ای ضیاء الحق حسام الدین توی

که گذشت از مه به نورت مثنوی

همت عالی تو ای مرتجا

می‌کشد این را خدا داند کجا

گردن این مثنوی را بسته‌ای

می‌کشی آن سوی که دانسته‌ای

مثنوی پویان کشنده ناپدید

ناپدید از جاهلی کش نیست دید

مثنوی را چون تو مبدا بوده‌ای

گر فزون گردد توش افزوده‌ای

چون چنین خواهی خدا خواهد چنین

می‌دهد حق آرزوی متقین

کان لله بوده‌ای در ما مضی

تا که کان الله پیش آمد جزا

مثنوی از تو هزاران شکر داشت

در دعا و شکر کفها بر فراشت

اندر آن بودیم کان شخص از عسس

راند اندر باغ از خوفی فرس

بود اندر باغ آن صاحب‌جمال

کز غمش این در عنا بد هشت سال

سایه او را نبود امکان دید

هم‌چو عنقا وصف او را می‌شنید

جز یکی لقیه که اول از قضا

بر وی افتاد و شد او را دلربا

بعد از آن چندان که می‌کوشید او

خود مجالش می‌نداد آن تندخو

نه به لابه چاره بودش نه به مال

چشم پر و بی‌طمع بود آن نهال

عاشق هر پیشه‌ای و مطلبی

حق بیالود اول کارش لبی

چون بدان آسیب در جست آمدند

پیش پاشان می‌نهد هر روز بند

چون در افکندش بجست و جوی کار

بعد از آن در بست که کابین بیار

گفت عیسی را یکی هشیار سر

چیست در هستی ز جمله صعب‌تر

گفتش ای جان صعب‌تر خشم خدا

که از آن دوزخ همی لرزد چو ما

گفت ازین خشم خدا چبود امان

گفت ترک خشم خویش اندر زمان

پس عوان که معدن این خشم گشت

خشم زشتش از سبع هم در گذشت

چه امیدستش به رحمت جز مگر

باز گردد زان صفت آن بی‌هنر

گرچه عالم را ازیشان چاره نیست

این سخن اندر ضلال افکندنیست

چاره نبود هم جهان را از چمین

لیک نبود آن چمین ماء معین

چونک تنهااش بدید آن ساده مرد

زود او قصد کنار و بوسه کرد

بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار

که مرو گستاخ ادب را هوش دار

گفت آخر خلوتست و خلق نی

آب حاضر تشنهٔ هم‌چون منی

کس نمی‌جنبد درینجا جز که باد

کیست حاضر کیست مانع زین گشاد

گفت ای شیدا تو ابله بوده‌ای

ابلهی وز عاقلان نشنوده‌ای

باد را دیدی که می‌جنبد بدان

بادجنبانیست اینجا بادران

جزو بادی که به حکم ما درست

بادبیزن تا نجنبانی نجست

جنبش این جزو باد ای ساده مرد

بی‌تو و بی‌بادبیزن سر نکرد

جنبش باد نفس کاندر لبست

تابع تصریف جان و قالبست

گاه دم را مدح و پیغامی کنی

گاه دم را هجو و دشنامی کنی

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر سوم {10 شعر زیبا}

مطلب مشابه: اشعار فلسفی مولانا؛ 20 شعر فلسفی عمیق و زیبا از شاعر بزرگ مولانا

اشعار گلچین مولانا از مثنوی و معنوی دفتر چهارم

صوفیی آمد به سوی خانه روز

خانه یک در بود و زن با کفش‌دوز

جفت گشته با رهی خویش زن

اندر آن یک حجره از وسواس تن

چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه

هر دو درماندند نه حیلت نه راه

هیچ معهودش نبد کو آن زمان

سوی خانه باز گردد از دکان

قاصدا آن روز بی‌وقت آن مروع

از خیالی کرد تا خانه رجوع

اعتماد زن بر آن کو هیچ بار

این زمان فا خانه نامد او ز کار

آن قیاسش راست نامد از قضا

گرچه ستارست هم بدهد سزا

چونک بد کردی بترس آمن مباش

زانک تخمست و برویاند خداش

چند گاهی او بپوشاند که تا

آیدت زان بد پشیمان و حیا

عهد عمر آن امیر مؤمنان

داد دزدی را به جلاد و عوان

اشعار مثنوی و معنوی از دفتر چهارم

چادر خود را برو افکند زود

مرد را زن ساخت و در را بر گشود

زیر چادر مرد رسوا و عیان

سخت پیدا چون شتر بر نردبان

گفت خاتونیست از اعیان شهر

مر ورا از مال و اقبالست بهر

در ببستم تا کسی بیگانه‌ای

در نیاید زود نادانانه‌ای

گفت صوفی چیستش هین خدمتی

تا بر آرم بی‌سپاس و منتی

گفت میلش خویشی و پیوستگیست

نیک خاتونیست حق داند که کیست

خواست دختر را ببیند زیر دست

اتفاقا دختر اندر مکتبست

باز گفت ار آرد باشد یا سبوس

می‌کنم او را به جان و دل عروس

یک پسر دارد که اندر شهر نیست

خوب و زیرک چابک و مکسب کنیست

گفت صوفی ما فقیر و زار و کم

قوم خاتون مال‌دار و محتشم

کی بود این کفو ایشان در زواج

یک در از چوب و دری دیگر ز عاج

کفو باید هر دو جفت اندر نکاح

ورنه تنگ آید نماند ارتیاح

گفت گفتم من چنین عذری و او

گفت نه من نیستم اسباب جو

ما ز مال و زر ملول و تخمه‌ایم

ما به حرص و جمع نه چون عامه‌ایم

قصد ما سترست و پاکی و صلاح

در دو عالم خود بدان باشد فلاح

باز صوفی عذر درویشی بگفت

و آن مکرر کرد تا نبود نهفت

گفت زن من هم مکرر کرده‌ام

بی‌جهازی را مقرر کرده‌ام

اعتقاد اوست راسختر ز کوه

که ز صد فقرش نمی‌آید شکوه

او همی‌گوید مرادم عفتست

از شما مقصود صدق و همتست

گفت صوفی خود جهاز و مال ما

دید و می‌بیند هویدا و خفا

خانهٔ تنگی مقام یک تنی

که درو پنهان نماند سوزنی

باز ستر و پاکی و زهد و صلاح

او ز ما به داند اندر انتصاح

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر دوم / 10 شعر زیبا

مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر اول از کتاب مثنوی و معنوی

اشعار مثنوی و معنوی از دفتر چهارم

از پی آن گفت حق خود را بصیر

که بود دید ویت هر دم نذیر

از پی آن گفت حق خود را سمیع

تا ببندی لب ز گفتار شنیع

از پی آن گفت حق خود را علیم

تا نیندیشی فسادی تو ز بیم

نیست اینها بر خدا اسم علم

که سیه کافور دارد نام هم

اسم مشتقست و اوصاف قدیم

نه مثال علت اولی سقیم

ورنه تسخر باشد و طنز و دها

کر را سامع ضریران را ضیا

یا علم باشد حیی نام وقیح

یا سیاه زشت را نام صبیح

طفلک نوزاده را حاجی لقب

یا لقب غازی نهی بهر نسب

گر بگویند این لقبها در مدیح

تا ندارد آن صفت نبود صحیح

تسخر و طنزی بود آن یا جنون

پاک حق عما یقول الظالمون

اشعار مثنوی از مولانا

شهوت دنیا مثال گلخنست

که ازو حمام تقوی روشنست

لیک قسم متقی زین تون صفاست

زانک در گرمابه است و در نقاست

اغنیا مانندهٔ سرگین‌کشان

بهر آتش کردن گرمابه‌بان

اندریشان حرص بنهاده خدا

تا بود گرمابه گرم و با نوا

ترک این تون گوی و در گرمابه ران

ترک تون را عین آن گرمابه دان

هر که در تونست او چون خادمست

مر ورا که صابرست و حازمست

هر که در حمام شد سیمای او

هست پیدا بر رخ زیبای او

تونیان را نیز سیما آشکار

از لباس و از دخان و از غبار

ور نبینی روش بویش را بگیر

بو عصا آمد برای هر ضریر

ور نداری بو در آرش در سخن

از حدیث نو بدان راز کهن

پس بگوید تونیی صاحب ذهب

بیست سله چرک بردم تا به شب

حرص تو چون آتشست اندر جهان

باز کرده هر زبانه صد دهان

آن یکی افتاد بیهوش و خمید

چونک در بازار عطاران رسید

بوی عطرش زد ز عطاران راد

تا بگردیدش سر و بر جا فتاد

هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر

نیم روز اندر میان ره‌گذر

جمع آمد خلق بر وی آن زمان

جملگان لاحول‌گو درمان کنان

آن یکی کف بر دل او می براند

وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند

او نمی‌دانست کاندر مرتعه

از گلاب آمد ورا آن واقعه

آن یکی دستش همی‌مالید و سر

وآن دگر کهگل همی آورد تر

آن بخور عود و شکر زد به هم

وآن دگر از پوششش می‌کرد کم

وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد

وان دگر بوی از دهانش می‌ستد

تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش

خلق درماندند اندر بیهشیش

پس خبر بردند خویشان را شتاب

که فلان افتاده است آن‌جا خراب

خلق را می‌راند از وی آن جوان

تا علاجش را نبینند آن کسان

سر به گوشش برد هم‌چون رازگو

پس نهاد آن چیز بر بینی او

کو به کف سرگین سگ ساییده بود

داروی مغز پلید آن دیده بود

ساعتی شد مرد جنبیدن گرفت

خلق گفتند این فسونی بد شگفت

کین بخواند افسون به گوش او دمید

مرده بود افسون به فریادش رسید

جنبش اهل فساد آن سو بود

که زنا و غمزه و ابرو بود

هر کرا مشک نصیحت سود نیست

لاجرم با بوی بد خو کرد نیست

مشرکان را زان نجس خواندست حق

کاندرون پشک زادند از سبق

کرم کو زادست در سرگین ابد

می‌نگرداند به عنبر خوی خود

چون نزد بر وی نثار رش نور

او همه جسمست بی‌دل چون قشور

ور ز رش نور حق قسمیش داد

هم‌چو رسم مصر سرگین مرغ‌زاد

لیک نه مرغ خسیس خانگی

بلک مرغ دانش و فرزانگی

تو بدان مانی کز آن نوری تهی

زآنک بینی بر پلیدی می‌نهی

از فراقت زرد شد رخسار و رو

برگ زردی میوهٔ ناپخته تو

دیگ ز آتش شد سیاه و دودفام

گوشت از سختی چنین ماندست خام

هشت سالت جوش دادم در فراق

کم نشد یک ذره خامیت و نفاق

غورهٔ تو سنگ بسته کز سقام

غوره‌ها اکنون مویزند و تو خام

مطلب مشابه: اشعار مولانا در وصف خدا؛ گزیده شعر کوتاه و بلند این شاعر درباره پروردگار

مطلب مشابه: تک بیتی عاشقانه مولانا؛ اشعار عارفانه و احساسی مولانا برای پروفایل و کپشن

اشعار مثنوی از مولانا

گفت عاشق امتحان کردم مگیر

تا ببینم تو حریفی یا ستیر

من همی دانستمت بی‌امتحان

لیک کی باشد خبر هم‌چون عیان

آفتابی نام تو مشهور و فاش

چه زیانست ار بکردم ابتلاش

تو منی من خویشتن را امتحان

می‌کنم هر روز در سود و زیان

انبیا را امتحان کرده عدات

تا شده ظاهر ازیشان معجزات

امتحان چشم خود کردم به نور

ای که چشم بد ز چشمان تو دور

این جهان هم‌چون خرابست و تو گنج

گر تفحص کردم از گنجت مرنج

زان چنین بی‌خردگی کردم گزاف

تا زنم با دشمنان هر بار لاف

تا زبانم چون ترا نامی نهد

چشم ازین دیده گواهیها دهد

گر شدم در راه حرمت راه‌زن

آمدم ای مه به شمشیر و کفن

جز به دست خود مبرم پا و سر

که ازین دستم نه از دست دگر

از جدایی باز می‌رانی سخن

هر چه خواهی کن ولیکن این مکن

در سخن آباد این دم راه شد

گفت امکان نیست چون بیگاه شد

پوستها گفتیم و مغز آمد دفین

گر بمانیم این نماند همچنین

اشعار زیبای مولانا از مثنوی و معنوی

گفت عبدالله شیخ مغربی

شصت سال از شب ندیدم من شبی

من ندیدم ظلمتی در شصت سال

نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال

صوفیان گفتند صدق قال او

شب همی‌رفتیم در دنبال او

در بیابانهای پر از خار و گو

او چو ماه بدر ما را پیش‌ْرو

روی پس ناکرده می‌گفتی به شب

هین گو آمد میل کن در سوی چپ

باز گفتی بعد یک دم سوی راست

میل کن زیرا که خاری پیش پاست

روز گشتی پاش را ما پای‌بوس

گشته و پایش چو پاهای عروس

نه ز خاک و نه ز گل بر وی اثر

نَز خراش خار و آسیب حَجَر

مغربی را مشرقی کرده خدای

کرده مغرب را چو مشرق نورزای

نور این شمس شموسی فارِس است

روز خاص و عام را او حارِس است

چون نباشد حارس آن نور مجید

کو هزاران آفتاب آرد پدید

تو به نور او همی رو در امان

در میان اژدها و کَژدُمان

پیشْ پیشت می‌رود آن نور پاک

می‌کند هر ره‌زنی را چاک‌چاک

یَوم لا یُخزی النبی را راست دان

نور یَسعی بین ایدیهم بخوان

گرچه گردد در قیامت آن فزون

از خدا اینجا بخواهید آزمون

کو ببخشد هم به میغ و هم به ماغ

نور جان والله اعلم بالبلاغ

مطلب مشابه: تک بیتی های غمگین مولانا با اشعار احساسی ناب و خواندنی

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه مولانا ❤️ ؛ 90 شعر گلچین دو بیتی و بلند شاعر مولانا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.