منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر سوم {10 شعر زیبا}
مولوی یا مولانا شاعر بزرگ پارسی گوی ایرانی است که تاثیر عمیقی بر ادبیات جهان گذاشته است. یکی از معروفترین آثار او کتاب مثنوی و معنوی است که در این بخش از سایت ادبی و هنری ورزانه قصد داریم منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر سوم را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

درباره کتاب مثنوی معنوی
مثنوی معنوی یکی از مهمترین و مشهورترین آثار ادبی و عرفانی مولانا جلالالدین محمد بلخی، معروف به مولوی، است. این کتاب به زبان فارسی نوشته شده و شامل شش دفتر است که به صورت شعر و در قالب مثنوی (شعر دو بیتی) سروده شده است.
ویژگیهای مثنوی معنوی:
1. موضوعات عرفانی: مثنوی معنوی به بررسی موضوعات عمیق عرفانی و فلسفی میپردازد. مولوی در این اثر به بیان تجربیات روحانی، عشق الهی، حقیقت وجود و راههای رسیدن به کمال انسانی میپردازد.
2. داستانها و حکایات: این کتاب شامل داستانها و حکایات مختلفی است که هر یک به نوعی پیامهای اخلاقی و عرفانی را منتقل میکند. مولوی با استفاده از قصهها، آموزههای خود را به خوانندگان منتقل میکند.
3. زبان و سبک: زبان مثنوی معنوی بسیار زیبا و دلنشین است. مولوی با استفاده از استعارهها، تشبیهها و بازیهای زبانی، مفاهیم پیچیده را به شیوهای ساده و قابل فهم بیان میکند.
4. تأثیرات فرهنگی: مثنوی معنوی تأثیر زیادی بر ادبیات فارسی و فرهنگ اسلامی داشته است. این اثر نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر نیز مورد توجه قرار گرفته و به زبانهای مختلف ترجمه شده است.
5. پیامهای اخلاقی: مولوی در این کتاب به ترویج محبت، عشق، دوستی و انسانیت میپردازد و خوانندگان را به تفکر درباره معنای زندگی و ارتباط با خدا دعوت میکند.
به طور کلی، مثنوی معنوی یک اثر جاودانه است که همچنان برای خوانندگان امروزی الهامبخش و آموزنده باقی مانده است.
منتخب اشعار مثنوی و معنوی از دفتر سوم
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار
این سوم دفتر که سنت شد سه بار
بر گشا گنجینهٔ اسرار را
در سوم دفتر بهل اعذار را
قوتت از قوت حق میزهد
نه از عروقی کز حرارت میجهد
این چراغ شمس کو روشن بود
نه از فتیل و پنبه و روغن بود
سقف گردون کو چنین دایم بود
نه از طناب و استنی قایم بود
قوت جبریل از مطبخ نبود
بود از دیدار خلاق وجود
همچنان این قوت ابدال حق
هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشتهاند
تا ز روح و از ملک بگذشتهاند
چونک موصوفی به اوصاف جلیل
ز آتش امراض بگذر چون خلیل
گردد آتش بر تو هم برد و سلام
ای عناصر مر مزاجت را غلام
هر مزاجی را عناصر مایهاست
وین مزاجت برتر از هر پایه است
آن شنیدی تو که در هندوستان
دید دانایی، گروهی دوستان
گُرْسنه مانده شده بیبرگ و عور
میرسیدند از سفر از راه دور
مهرِ داناییش جوشید و بگفت
خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت
گفت دانم کز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا
لیک الله الله ای قومِ جلیل
تا نباشد خوردتان، فرزندِ پیل
پیل هست این سو که اکنون میروید
پیلزاده مشکرید و بشنوید
پیلبچگانند اندر راهتان
صید ایشان هست بس دلخواهتان
بس ضعیفاند و لطیف و بس سمین
لیک مادر هست طالب در کمین
از پی فرزند صد فرسنگ راه
او بگردد در حنین و آه آه
آتش و دود آید از خرطومِ او
الحذر زان کودکِ مرحومِ او
مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر دوم / 10 شعر زیبا
مطلب مشابه: منتخب اشعار مولانا از مثنوی و معنوی دفتر اول از کتاب مثنوی و معنوی

هر دهان را پیل بویی میکند
گرد معدهٔ هر بشر بر میتند
تا کجا یابد کباب پور خویش
تا نماید انتقام و زور خویش
گوشتهای بندگان حق خوری
غیبت ایشان کنی، کیفر بَری
هان که بویای دهانتان خالق است
کی بَرد جان غیر آن کاو صادق است؟
وای آن افسوسیی کش بویگیر
باشد اندر گور منکر یا نکیر
نه دهان دزدیدن امکان زان مهان
نه دهان خوش کردن از دارودهان
آب و روغن نیست مر روپوش را
راه حیلت نیست عقل و هوش را
چند کوبد زخمهای گرزشان
بر سر هر ژاژخا و مرزشان
گرز عزرائیل را بنگر اثر
گر نبینی چوب و آهن در صور
هم بهصورت مینماید گهگهی
زان همان رنجور باشد آگهی
اشعار زیبا از مثنوی معنوی دفتر سوم
خاک او گردی و مدفون غمش
تا دمت یابد مددها از دمش
گورخانه و قبهها و کنگره
نبود از اصحاب معنی آن سَره
بنگر اکنون زنده اطلسپوش را
هیچ اطلس دست گیرد هوش را؟
در عذاب منکرست آن جان او
گزدُم غم در دل غمدان او
از برون بر ظاهرش نقش و نگار
وز درون ز اندیشهها او زار زار
و آن یکی بینی در آن دلق کهن
چون نبات اندیشه و شکر سخن
گفت ناصح بشنوید این پند من
تا دل و جانتان نگردد ممتحن
با گیاه و برگها قانع شوید
در شکار پیلبچگان کم روید
من برون کردم ز گردن وام نصح
جز سعادت کی بود انجام نصح
من به تبلیغ رسالت آمدم
تا رهانم مر شما را از ندم
هین مبادا که طمع رهتان زند
طمع برگ از بیخهاتان بر کند
این بگفت و خیربادی کرد و رفت
گشت قحط و جوعشان در راه زفت
ناگهان دیدند سوی جادهای
پور پیلی فربهی نو زادهای
اندر افتادند چون گرگان مست
پاک خوردندش فرو شستند دست
آن یکی همره نخورد و پند داد
که حدیث آن فقیرش بود یاد
از کبابش مانع آمد آن سخن
بخت نو بخشد تو را عقل کهن
آن بلال صدق در بانگ نماز
حی را هی همیخواند از نیاز
تا بگفتند ای پیمبر نیست راست
این خطا اکنون که آغاز بناست
ای نبی و ای رسول کردگار
یک مؤذن کو بود افصح بیار
عیب باشد اول دین و صلاح
لحن خواندن لفظ حی عل فلاح
خشم پیغمبر بجوشید و بگفت
یک دو رمزی از عنایات نهفت
کای خسان نزد خدا هی بلال
بهتر از صد حی و خی و قیل و قال
وا مشورانید تا من رازتان
وا نگویم آخر و آغازتان
گر نداری تو دم خوش در دعا
رو دعا میخواه ز اخوان صفا
مطلب مشابه: اشعار فلسفی مولانا؛ 20 شعر فلسفی عمیق و زیبا از شاعر بزرگ مولانا
مطلب مشابه: اشعار غمگین مولانا ( بیش از 30 شعر احساسی غم انگیز از مولانا )
گفت ای موسی ز من میجو پناه
با دهانی که نکردی تو گناه
گفت موسی من ندارم آن دهان
گفت ما را از دهان غیر خوان
از دهان غیر کی کردی گناه؟
از دهان غیر بر خوان کای اله
آنچنان کن که دهانها مر تو را
در شب و در روزها آرد دعا
از دهانی که نکردهستی گناه
و آن دهان غیر باشد عذر خواه
یا دهان خویشتن را پاک کن
روح خود را چابک و چالاک کن
ذکر حق پاکست چون پاکی رسید
رخت بر بندد برون آید پلید
میگریزد ضدها از ضدها
شب گریزد چون بر افروزد ضیا
چون در آید نام پاک اندر دهان
نه پلیدی مانَد و نه اندُهان

اشعار زیبای مولانا
آن یکی الله میگفتی شبی
تا که شیرین میشد از ذکرش لبی
گفت شیطان: آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو؟
مینیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله میزنی با روی سخت
او شکستهدل شد و بنهاد سَر
دید در خواب او خضِر را در خُضر
گفت هین از ذکر چون وا ماندهای
چون پشیمانی از آن کهش خواندهای
گفت لبیکم نمیآید جواب
زان همیترسم که باشم رَدِ باب
گفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست
حیلهها و چارهجوییهای تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیرِ هر یاربِ تو لبیکهاست
ای برادر بود اندر ما مضیٰ
شهریی با روستایی آشنا
روستایی چون سوی شهر آمدی
خرگه اندر کوی آن شهری زدی
دو مه و سه ماه مهمانش بُدی
بر دکان او و بر خوانش بُدی
هر حوایج را که بودش آن زمان
راست کردی مرد شهری رایگان
رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو
هیچ مینایی سوی ده فرجهجو
الله الله جمله فرزندان بیار
کاین زمان گلشنست و نوبهار
یا به تابستان بیا وقت ثمر
تا ببندم خدمتت را من کمر
خیل و فرزندان و قومت را بیار
در ده ما باش سه ماه و چهار
که بهاران خِطهٔ دِه خوش بود
کشتزار و لالهٔ دلکش بود
وعده دادی شهری او را دفع حال
تا بر آمد بعد وعده هشت سال
او بههر سالی همیگفتی که کی
عزم خواهی کرد کامد ماه دی
او بهانه ساختی کامسالمان
از فلان خطه بیامد میهمان
تو نخواندی قصهٔ اهل سبا
یا بخواندی و ندیدی جز صدا
از صدا آن کوه خود آگاه نیست
سوی معنی هوشِ کُه را، راه نیست
او همی بانگی کند بی گوش و هوش
چون خمُش کردی تو، او هم شد خموش
داد حق اهل سبا را بس فراغ
صد هزاران قصر و ایوانها و باغ
شکر آن نگزاردند آن بد رگان
در وفا بودند کمتر از سگان
مر سگی را لقمهٔ نانی ز در
چون رسد بر در همیبندد کمر
پاسبان و حارس در میشود
گرچه بر وی جور و سختی میرود
هم بر آن در باشدش باش و قرار
کفر دارد کرد غیری اختیار
ور سگی آید غریبی روز و شب
آن سگانش میکنند آن دم ادب
که برو آنجا که اول منزل است
حق آن نعمت گروگان دل است
میگزندش که «برو بر جای خویش
حق آن نعمت فرو مگذار بیش»
از در دل و اهل دل آب حیات
چند نوشیدی و وا شد چشمهات
بس غذای سکر و وجد و بیخودی
از در اهل دلان بر جان زدی
باز این در را رها کردی ز حرص
گرد هر دکان همیگردی ز حرص
بر در آن منعمانِ چربدیگ
میدوی بهر ثرید مرده ریگ
چربش اینجا دان که جان فربه شود
کار نااومید اینجا به شود
مطلب مشابه: شاه بیت های مولانا؛ زیباترین ابیات و اشعار احساسی مولانا شاعر بزرگ
مطلب مشابه: شعر زندگی از مولانا + مجموعه اشعار کوتاه و بلند زیبا با موضوع زندگی

اشعار مولانا از مثنوی و معنوی
صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل
هان و هان ای مبتلا این در مهل
جمع گشتندی ز هر اطراف خلق
از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
بر در آن صومعهٔ عیسی صباح
تا بهدم اوشان رهاند از جناح
او چو فارغ گشتی از اوراد خویش
چاشتگه بیرون شدی آن خوبکیش
جوق جوقی مبتلا دیدی نزار
شِسته بر در، در امید و انتظار
گفتی ای اصحاب آفت از خدا
حاجت این جملگانتان شد روا
هین روان گردید بی رنج و عنا
سوی غفاری و اکرام خدا
جملگان چون اشتران بستهپای
که گشایی زانوی ایشان برای
خوش دوان و شادمانه سوی خان
از دعای او شدندی پا دوان
آن سبا ز اهل صبا بودند و خام
کارشان کفران نعمت با کرام
باشد آن کفران نعمت در مثال
که کُنی با محسن خود تو جدال
که نمیباید مرا این نیکوی
من برنجم زین، چه رنجم میشوی
لطف کن این نیکوی را دور کن
من نخواهم چشم زودم کور کن
پس سبا گفتند باعد بیننا
شیننا خیر لنا خذ زیننا
ما نمیخواهیم این ایوان و باغ
نه زنان خوب و نه امن و فراغ
شهرها نزدیک همدیگر بدست
آن بیابانست خوش کانجا ددست
یطلب الانسان فی الصیف الشتا
فاذا جاء الشتا انکر ذا
فهو لا یرضی بحال ابدا
لا بضیق لا بعیش رغدا
شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد
روستایی خواجه را بین خانه برد
قصهٔ اهل سبا یک گوشه نه
آن بگو کان خواجه چون آمد به ده
روستایی در تملق شیوه کرد
تا که حزم خواجه را کالیوه کرد
از پیام اندر پیام او خیره شد
تا زلال حزم خواجه تیره شد
هم ازینجا کودکانش در پسند
نرتع و نلعب به شادی میزدند
همچو یوسف کش ز تقدیر عجب
نرتع و نلعب ببرد از ظل اَب
آن نه بازی بلک جانبازیست آن
حیله و مکر و دغاسازیست آن
هرچه از یارت جدا اندازد آن
مشنو آن را کان زیان دارد زیان
گر بود آن سودِ صد در صد مگیر
بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر
این شنو که چند یزدان زجر کرد
گفت اصحاب نبی را گرم و سرد
مطلب مشابه: اشعار مولانا درباره حضرت علی (ع)؛ اشعار زیبا و عاشقانه در وصف امام علی










