اشعار بسیار زیبای بیدل دهلوی در قالب ترجیعات (35 شعر شاهکار)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار بسیار زیبای بیدل دهلوی در قالب ترجیعات را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بن عبدالخالق ارلاس، (۱۰۵۴–۱۱۳۳) متخلص به بیدل، و نیز مشهور با نام بیدل دهلوی شاعر پارسی‌سرای سبک هندی در اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم هجری است.

اشعار بسیار زیبای بیدل دهلوی در قالب ترجیعات

اشعار زیبا و مفهومی از بیدل دهلوی

ما حریفانِ بزمِ اسراریم

مستِ جامِ شهود دیداریم

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم

فیضِ صبحِ جهانِ انواریم

اثر و فعلِ حق ز ما پیداست

بی‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم

جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما

لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم

گاه جامیم و گاه باده‌ی ناب

گاه ساقی و گاه خمّاریم

گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش

گاه مستیم و گاه هشیاریم

گاه مجنونِ کارهای خودیم

گاه از فعلِ خویش بیزاریم

روزگاری‌ست از محیطِ بقا

همچو موج اوفتاده‌ایم جدا

یعنی از درسِ معنیِ اطلاق

حرفِ تقیید کرده‌ایم انشا

در تماشاگهِ قِدَم بودیم

فارغ از عرضِ چند و چون و چرا

جوش زد ناگهان محیطِ وجود

موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا

موج چون بر کنارِ بحر رسید

کرد ظاهر مظاهرِ اسما

اسم صورت‌پذیرشی گردید

گشت حادث حقیقت اشیا

آسمان‌ ها پدید شد زان موج

چون حباب از تلاطمِ دریا

دورِ افلاک شد کثافت‌ریز

تا عناصر پدید شد زین‌ها

وحدتِ صِرف جوشِ کثرت زد

خامشی شد بدل به رنگِ صدا

جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید

حسن بی‌پرده شد ز جیبِ خفا

ممکن آمد برون ز سازِ وجوب

از چه؟ از نغمه‌ی تأمّلِ ما

جز ز حادث قدیم رخ ننمود

کرد از بس خِرَد معاینه‌ها

عقل هرگز نداشت آگاهی

کز چه محبوسِ لفظ شد معنا

عشق تا مایلِ بیان گردید

دو جهان شوخیِ زبان گردید

آمد و بر درِ شنیدن زد

خامشی رفت و داستان گردید

آفتابِ ازل نقاب گشود

ذرّه ناچار پَرفِشان گردید

ظاهر و باطنی به حرف آمد

اعتبارات جسم و جان گردید

مژه‌ی شوق باز کرد آغوش

وسعت‌آیینه‌ی جهان گردید

سَرِ سودایی‌ای به گردش رفت

عرضِ دورانِ آسمان گردید

حرص در طبعِ آب و خاک افسرد

گوهر و لعلِ بحر و کان گردید

مطالب مشابه: غزلیات بیدل دهلوی؛ مجموعه غزلیات ناب و احساسی این شاعر بزرگ

اشعار زیبا و مفهومی از بیدل دهلوی

عکس نوشته اشعار بیدل دهلوی

دشتِ امکان نداشت دَیّاری

گَردِ اوهام کاروان گردید

ریشه برعکس می‌دود اینجا

نفس از عاجزی فغان گردید

تا نوای فنا عیان گردد

زندگی سازِ امتحان گردید

عمر گل کرد و داغِ فرصت برد

شرری پَر زد و نهان گردید

بی‌قرارانِ شوق را چون صبح

بالِ پرواز آشیان گردید

خونِ شوقی بر آستانِ نیاز

خاک گشت و چمن عیان گردید

شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب

اشک پیش از نگه روان گردید

ناله بالید در هوای قدی

سروِ گلزار بی‌نشان گردید

اشک هم در قفای بیتابی

رفت جایی که دل توان گردید

نه خزان جلوه‌گر شد و نه بهار

این‌قدَر رنگ بلبلان گردید

غیرِ این معنی آشکار نشد:

– تا یقین فارغ از گمان گردید

موج پوشید رویِ دریا را

پرده از اسم شد مسمّا را

نیست جز اسم بالِ پروازش

فهم کن آشیانِ عنقا را

جلوه‌های جمالِ بی‌رنگی

تک و پو داد جانِ اشیا را

عصمتِ حسنِ یوسفی زده چاک

جیبِ ناموسِ صد زلیخا را

ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور

معتبر جلوه ساخت اسما را

ذره اینجا به هر زمینگیری

چشمکی می‌زند ثریا را

می‌کند دودی از نفس ظاهر

تا دهد عرضه داغِ دل‌ها را

می‌کشد طرفی از نقاب سحر

تا کند سینه‌چاک دنیا را

از نسیمِ بهار کرد عیان

نفسِ معجزِ مسیحا را

می‌نماید ز شاخِ هر گلبن

شمع اسرار دست موسا را

شوق حیران که با چنین اظهار

چه نهانی‌ست آشکارا را؟

در دلِ لاله‌ی چمن آخر

که نهاده است داغ سودا را؟

سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟

کز جگر خون چکید خارا را؟

جاده هرسو گشوده است آغوش

که دریده‌ست جِیبِ صحرا را؟

زین همه جلوه‌ی جنون‌پیما

سوخت حیرت نگاهِ بینا را

شعله‌ی دل ز چشمِ تر ننشست

ابر ننشاند جوشِ دریا را

غُلغُلِ باده‌ی قیامت‌جوش

همه تن ناله کرد مینا را

آگهی می‌زند چو آیینه

مُهر بر لب زبانِ گویا را

قفلِ گنجِ دل است خاموشی

از صدف پرس این معمّا را

بیدل ار واقفی ز رمزِ یقین

ترک کن قصّه‌ی من و ما را

مگذر از سیرِ عالم اسرار

تا شوی محرمِ حقیقتِ کار

چند اندیشه‌ی زن و فرزند؟

مایه هیچ است و راهزن بسیار!

گر نداری ز دهر پایِ گریز

دستی از دامنِ جهان بردار

ای حباب! این‌قدَر چه می‌بالی؟

شرمی از گیر و دارِ خویش بدار

که به یک دَم‌ زدن حریفِ اجل

از سرت برکشیده است دمار

گر همه بر فلک روی چو سحاب

قطره اشکی شو و به خاک ببار

منعِ جولانِ عجز نتوان کرد

سایه بر کوه می‌رود هموار

تا نگردی خجل ز رویِ عدم

زندگی را به‌جز فنا مشمار

می‌رود صبح و می‌دهد آواز

که: به راهِ تو زندگی‌ست غبار

تا به کی مستعار باید زیست؟

هرچه داری برو به حق بسپار

جهد کن تا به خود زنی آتش

نیست شمعی دگر در این شبِ تار

مدعا زین فسونِ یأس آن است

که تو از خویش بگذری ناچار

چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟

یعنی از وهمِ هستی و پندار

رفع ظلمت حضورِ خورشید است

نور باقی است چون نمانَد نار

نفیِ باطل ثبوتِ حق دارد

همه عیش است چون روَد آزار

تا نِه‌ای واصلِ بهارِ یقین

عیشِ رنج است گلشنت همه خار

مطالب مشابه: اشعار بیدل دهلوی + مجموعه اشعار دوبیتی و رباعیات با عکس نوشته شعر

عکس نوشته اشعار بیدل دهلوی

اشعار بیدل دهلوی

چون رسیدی به نشئه‌ی توحید

خواه مستی گزین و خواه خمار

عجز شو تا رسی به علمِ غرور

باش مجبور تا شوی مختار

ای خوش آن دم که بی‌نیاز شود

درسِ آگاهیِ تو از تکرار

تا به چشمِ شهود دریابی:

– بی‌غبارِ تکلّف اظهار –

هوش اگر نشئه‌ای به سر دارد

با فلک دست در کمر دارد

آن‌که چاکی به دل رساند از عشق

چمنِ فیضِ صد سحر دارد

هرکه را داغِ حیرتی دریافت

بهرِ دفعِ بلا سپر دارد

نیست جز دردسر نتیجه‌ی عقل

بیخودی راحتِ دگر دارد

ای خوش آن کس که سرمه‌ی بینش

از خطِ یار در نظر دارد

همچو گرداب می‌تند بر خویش

هرکه از قعرِ دل گهر دارد

گر عمل نیست علم بارِ دل است

کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد!

نفسِ انسان در این چمن نخلی‌ست

کز نفَس ارّه‌ها به سر دارد

آبرویِ محیطِ عافیت است

هرکه آیینه‌ی گهر دارد

اهلِ معنی تواضعِ محضند

سرکشی شاخِ بی‌ثمر دارد

قیدِ هستی دلیلِ خامی‌هاست

چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد

چرخ بر نقشِ غیب بینا نیست

حلقه چشمی برونِ در دارد

رازداران خموشی‌آهنگند

خاک مشکل که ناله بر دارد

مایه‌ی راحت است لب ‌بستن

که نِی از خامُشی شکر دارد

سخن و خامُشی‌ست یکسانش

هرکه زین گفت‌وگو خبر دارد

دیده عمری‌ست داغِ حیرانی‌ست

دل همان نسخه‌ی جنون‌خوانی‌ست

گر به هرسو نظر کنی چمن است

هر طرف پر زنی گل‌افشانی‌ست

بی‌نیازی بهارها دارد

گفت‌وگو محوِ باقی و فانی‌ست

خلوت‌آرایی انجمن‌سازی

اعتبار وجوب و امکانی‌ست

آن یکی عالمِ تغافل شوق

این دگر باغِ رنگ‌گردانی‌ست

از بد و نیک آنچه دید نظر

جلوه‌گر شد که غیر بهتانی‌ست

همه را سرنوشت فکر خود است

زانو آیینه‌دارِ پیشانی‌ست

مطالب مشابه: اشعار عاشقانه بیدل دهلوی { 30 شعر دو بیتی و بلند عاشقانه زیبا }

اشعار بیدل دهلوی

اشعار بسیار خاص و خواندنی از بیدل دهلوی

خاک آسوده پا به دامنِ ناز

که: «همین‌جا بهارِ رحمانی‌ست»

آب خندان که: «بحر را زاینجا

عرق‌آلود گرم‌جولانی‌ست»

باد مطلق‌عنان که: «عنقا را

در همین آشیان پرافشانی‌ست»

شعله بی‌پرده: «کای نظربازان!

کسوتی نیست جلوه عریانی‌ست»

چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت

زورقِ کائنات توفانی‌ست»

صبح اجزای خویش داد به باد

که: «نفس مایه‌ی پریشانی‌ست»

ابر دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر

خرمن‌آرای اشک‌سامانی‌ست»

هیچ‌کس رمزِ این گره نگشود

که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟

گل نکرد از بهارِ آگاهی

جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود

لیک تا چشم برهم آمده است

چون خیالند از نظر مفقود

گرمی از مجمرِ سپهر مخواه

شعله‌ها رفته‌اند پیش از دود

اعتبارات محوِ یکدگرند

آنچه کم شد ز شب به روز افزود

در ظهور است مختفی مظهر

با وجود است بی‌نشان موجود

همه بی‌پرده لیک در پرده

جمله پیدا ولی برون ز نمود

این‌قدر عالمِ تهی از خویش

مطلقی را نموده پر ز قیود

یک طرف شورِ مسلم و مؤمن

طرفی گفت‌وگویِ گبر و یهود

این یکی دیری آن دگر حرَمی

هر یکی را تسلّیِ معبود

آخِرِ کار از این همه سودا

نه زیان آشکار گشت نه سود

بیخودی باز گرمِ جولان شد

آهِ افسرده شعله‌سامان شد:

کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث

قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟

گفتم از سازِ بی‌نقابیِ ما

آنچه پوشیده بود عریان شد

گشت محدود بیکرانیِ دل

دستگاهِ جهات و ارکان شد

گَردِ ما را نفَس پریشان کرد

گیر و دار بساط امکان شد

خاک از عجز ما به جلوه رسید

آتش از آهِ ما نمایان شد

سخت بی‌آب بود دشتِ ظهور

اشکِ ما ریختند عَمان شد

رنگ ما دید خاک گلشن گشت

بوی ما یافت نیستی جان شد

شعرهای مفومی بیدل دهلوی

ای بسا دعوی‌ای که آخرِ کار

آب گشت و به خاک پنهان شد

این دم از گفت‌وگو پشیمانی‌ست

که نگه محرمِ گریبان شد

لافِ ما شورِ ناامیدیِ ماست

بس‌که هیچیم هیچ نتوان شد

شرم آبی به روی جرأت ریخت

مشکلی از خجالت آسان شد

سِحر می‌جوشد از فسانه‌ی ما

گوش بشنید و چشم حیران شد

آخر کار مژده‌اش دادند

تا دل از فعل خود پشیمان شد

شعرهای مفومی بیدل دهلوی

گرچه کونین مستِ جانان است

میِ عرفان به جامِ انسان است

نبوَد همترازِ وی یاقوت

سنگ و آهن اگرچه از کان است

موج و کف جلوه می‌کند اما

از گهر آبرویِ عَمّان است

خار و خس مصلحت‌فروشی‌هاست

ورنه گل رونقِ گلستان است

از عقیق است اعتبارِ یمن

لعل سرمایه‌ی بدخشان است

بهرِ این شمع چرخ فانوس است

بهرِ این گنج دهر ویران است

در شبستانِ غفلتِ آفاق

آدمی آفتابِ تابان است

شأن زنبور چرخ راست عسل

جسم معذور و دهر را جان است

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.