اشعار اثیر اخسیکتی شاعر قدیمی (گلچین غزلیات دلنشین این شاعر)
اشعار اثیر اخسیکتی را برای شما دوستان قرار دادهایم. اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست.

غزلیات
چه خرمی است که امروز نیست زنگان را
چه فرخی است کزو بهره نیست کیهان را
بهار و کام طرب تازه می کند دل را
ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را
بدشت جلوه گری عرضه داد بار دگر
سپهر کوش گرفته مزاج نیسان را
چو کودکان بد بستان آخشیج آورد
صبا مشاطه ی خوش قامتان بستان را
خجسته مقدم قاضی القضاب رکن الدین
بسان خلد بیاراست خاک زنگان را
زهی فرمانده مطلق جهان را
مشرف کرده نامت هر زبان را
فلک بر تخت شاهی نانشانده
چو تو یک خسروِ خسرو نشان را
اثرهای بزرگت شاد کرده
روان طغرل الب ارسلان را
چو سایه بست بر فتراک چترت
سپهر پیر اقبال جوان را
به دست پایدار دولت تو
گرفته دامن آخر زمان را
به ایّام تو امید بزرگ است
مبارک دوده سلجوقیان را
ز میان ببرد ناگه، دل من بتی شکر لب
بدو رخ برادر مه، بدو زلف نایب شب
دو کمند عنبرینش، ز خم و گره مسلسل
دو عقیق شکرینش، ز دو گوهر مرکب
قدم نظر شکسته، رخش از فروغ بیحد
گذر سخن ببسته، دهنش ز تنگی لب
دوهزار جان تشنه، نگرد در او و او را
پر از آب زندگانی، شده روی چاه غبغب
شده کیسهدار دلها، دلش از طویله دُر
زده کاروان جانها، مهش از میان عقرب
بنشستم و زمانی، به رخش نگاه کردم
دل از این نشسته در خون تن از آن فتاده در تب
چو سؤال بوسه کردم، به کرشمه گفت با من
تو نه مرد این حدیثی «فاذا فرغت فانصب»
مدامم ده، که ایامم مدام است
شکار عیش را، ایام دام است
بیاور باده ئی، کز وی دو قطره
خرابی دو عالم را تمام است
چه در بند حریفی، باده را باش
حریفی باده ات آسوده جام است
ز هشیاری به مستی، راه دور است
ز مستی تا بهشیاری، دو گام است
اگر عقل است بر جانت عقال است
واگر شرع است بر طبعت زمام است
کسی کاین بندها بگشاید از تو
نه پیوندی در او، گوئی حرام است
ندانم، تا ورای سازگاری
گناه باده ی مسکین کدام است
تو گر تندی ز نخوت، باده تند است
تو گر رامی ز الفت، باده رام است
وگر جنسی همی جوئی موافق
قدم در نه تو خامی، باده خام است
به می مطلق شود هر کو اسیر است
بمی بالغ شود هر کو غلام است
صبحدمان، ازمی گل بوی مست
همچو نسیم سحرازجا به جست
خواب نهان، در سر شهلای شوخ
تاب عیان، در سر مرغول شست
خانه بهم بر زده چون عهد ترک
زلف بهم درشده چون غول مست
ساقی آزاده، ستاده بپای
باقی دوشین می نوشین بدست
راه حزین میزد و آوای نرم
چنگ ارم در برو آهنگ پست
در شرر ساغر و زنّار وار
چشم من از صورت او بت پرست
گفت: که بر دست و لب من بنقد
بوسه شش داری و باده سه شست
با زر، ساقی بستد جام می
تا دل من سوخته برهم نشست
تا، بدولب هست کنیم آنچه نیست
تا، به دومی نیست کنیم آنچه هست
پرده در این باب نباید درید
توبه در این راه، نباید شکست
تیغ بر آهیخت و لیکن نزد
تیر بیانداخت و لیکن نه خست
گرچه سوگندان خوری، کهاکنون نکوتر دارمت
من نیم ز آنها، بحمدالله که باور دارمت
شه رخی خوردم به هر چَم بود، اکنون خوشتر آنک
عشق میگوید کزین صد لَعب دیگر دارمت
ای که همچون خاک راهم، زیر پای آوردهای
گر مرا دستی بود، با جان برابر دارمت
همچو نور خور، تو را بر دیده منزلگه کنم
حیله این باشد چو بتوانم که درخور دارمت
گویمت همسایهی وصلم بخواهی داشتن
گوی از یک خان و مان داری پر از زر دارمت
زر مگر معذور داری، لیک از دریای طبع
گر اجازت میدهی تا غرق گوهر دارمت
دست بر هم میزدی دیروز و میگفتی اثیر
گر جهانت بفکند من حاضرم بردارمت
گر هزاران آیت و افسون به من برخواندهای
با مَنَت این درنگیرد، چون من از بردارمت
مشرق مه دور گریبان اوست
مغرب جان نقبه مرجان اوست
حجله پروین بر سیمین او
حاجب پروین لب خندان اوست
ظلمت دل، کوری هرخسته دل
بر رصد چشمه ی حیوان اوست
مجمع جانهای جگر سوخته
در کنف مشک پریشان اوست
زهره شب از دامن میدان چرخ
مشتری گوی گریبان اوست
قاعده گر، صبح مکلکل جمال
غاشیه دار سگ دربان اوست
وزبن دندانه ی کوه آفتاب
حلقه بکوش سر دندان اوست
چرخ جهان بین، خرد بحر اوست
لعل سخن گو، حجر کان اوست
یوسف دلها نه یکی، صد هزار
گم شده در چاه ز نخدان اوست
دایره ی هرکه کم از نقطه ئی است
عجم حروف خط فرمان اوست
تحفه چه آرم، ببرش کز وجود
هرچه بر آن دست نهی، زان اوست
اینکه اثیر است نه زان خود است
گر گل و گر خار، ز بستان اوست
شکر، زلعل تو در لولوی خوشاب شکست
صبا بزلف تو ناموس مشک ناب شکست
شب شکسته چو در موکب مه تو براند
مه از کمال کرشمه بر آفتاب شکست
دو جزع ما، چو گهر بار گشت مهر عقیق
لبت بخنده خوش بر در خوشاب شکست
کباب دیده دلریش ما، بر آتش غم
لب تو هم نمکی تازه، بر کباب شکست
برات دار عذار تو خط هندی ترک
بنا شناخته این در دل خراب شکست
غلام آن خط مشکم که گوئی از عمدا
کسی خیال خطا در دل صواب شکست
مطلب مشابه: اشعار کمالالدین اسماعیل؛ زیباترین مجموعه شعر شامل غزلیات، رباعیات و …
بی روی تو، روی خرمی نیست
در عشق تو، جای بی غمی نیست
جز با سر زلف تو، فلک را
در شیوه ی جور، همدمی نیست
گفتی که بحکم توست، دل را
کاندر سخن تو محکمی نیست
بس محرومم ز خدمت تو
در شهر تو، رسم محرمی نیست
نقدی است شکرف عشوه ی تو
چندانکه همی دهی کمی نیست
مستانه توئی چنین، یک اهل
در هفت نشیمن ز می نیست
گشتیم بباغ دهر چون باد
یک شاخ بر آب خرمی نیست
خشک است نهال شادی ای چشم
دریاب که وقت بی نمی نیست
این ریش که بر دل است ما را
در ساختن است مرهمی نیست
یا، در عالم نماند مردم
یا رسم وفا و مردمی نیست
شک نیست که این رباط خاکی
منزلگه هیچ آدمی نیست
چتوان کردن اثیر میساز
«کز دهر امید خرمی نیست»
در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست
خون میخورم از غصه و سامان نطق نیست
آمد بفذلک ز غمت دفتر عمرم
گر ما بقئی هست به جز یک دو ورق نیست
چشمم مه رخسار تو را باز مبیناد
گردر شب هجران تو چشمم چوشفق نیست
در مملکت درد، نشان می ندهد کس
یک کار که ازعشق تو بی ساز و نسق نیست
خلق از تو، چو نیلوفر تا حلق درآبند
وز شرم تو را بر گل رخسار عرق نیست
ما نیز رضای تو گزیدیم، چو کس را
بر هرچه هوای تو کند، زهره دق نیست
کی دید اثیر از تو وفا، خاصه که امروز
در قالب عالم ز وفا هیچ رمق نیست
چون مرا دولت وصل تو، شبی روزی نیست
زانکه در مذهب من، عیدی و نوروزی نیست
گفتم آن لعل صفت محنت من برشکند
چرخ پیروزه ندا کرد که پیروزی نیست
چند گوئی، که بدآموزی صاحب غرض است
عادت بوالعجب توست، بدآموزی نیست
بیلکی باز کن از غمزه، بدآموزان را
زانکه در عادت تو سنت دلدوزی نیست
غم دلسوختگان، دامن تو کی گیرد
در جهان تو. چو غمخواری و دلسوزی نیست
مطلب مشابه: اشعار رشیدالدین وطواط؛ ۴۰ شعر از ادیب، نویسنده و شاعر قدیمی

یا رب آن ماه تمام، آن من است
که بقد سرو خرامان من است
با سر زلف پریشان، همه روز
در پی کار پریشان من است
عمر جاوید طمع میدارم
که لبش چشمه ی حیوان من است
آن لب، آنلب، که شکر بنده اوست
کس چه داند، چه بدندان من است
غمزه او، همه کفر است و لیک
کفر او، بهتر از ایمان من است
از سک کوی ویم نیست دریغ
سخنش، کز همه در جان من است
من که دیوانگیم از سر اوست
زلف او سلسله جنبان من است
جرم زنجیر وی است اینکه زغم
پیرهن بر تن، زندان من است
اینکه در پای صد اندوهم گشت
هم دلی بی سر و سامان من است
این همه هست و همی گوید اثیر
«یا رب، آن ماه تمام آن من است»
این زبان کاندرین دهان من است
سبب محنت و زیان من است
در دهانم همیشه هست نهان
و آشکارا کن نهان من است
من بدو خرمم، که در همه حال
اصل سرمایه ی دکان من است
بر ضمیر دل و تفکر من
بر همه خلق تر جمان من است
سخن مختصر بگویم، هان
خلق را بنده- رایگان من است
ملک الموت هرکسی پیداست
ملک الموت من، زبان من است
ای اختری، که شاه کواکب غلام توست
این رجعت تو، حاصل صد انتقام توست
قدرت بلند باد، که بر قدر روزگار
اقبال تو بهینه لباس کرام توست
شاید، اگر نهیم بشکرانه درمیان
چشمی که بی جمال تو بر ماغرام توست
گر، زنده میشویم پس از مرک و افتراق
شاید که باوصال تو، مارا قیام توست
سهل است زندگیم غرض زندگی توست
از فتنه در ضمان امان و سلام توست
بازار تو را کرانهای نیست
آزار تو را بهانهای نیست
آمد ز دهن دلم ز آتش
بیقصه تو زبانهای نیست
تا بوده هزار بار بالین
در کوی تو آستانهای نیست
در کوی تو ناز حسن سوز است
بیماتم هیچ خانهای نیست
مطلب مشابه: اشعار باباافضل کاشانی {۴۰ شعر کوتاه و زیبای دلنشین این شاعر}
کس به عشق تو دستیارم نیست
دل بهجر تو پایدارم نیست
من نگویم که دیده نیست مرا
هست بی روی تو نگارم نیست
بیکی دل چه مایه رنج کشم
ای دریغا که صد هزارم نیست
رباعیات
گر رشک برد فرشته بر پاکی ما
گر دیو کند ننگ ز بی باکی ما
ایمان بسلامت، به در مرگ بریم
احسنت، زهی چستی و چالاکی ما
سالی است که پای در گلی نیست مرا
در سر هوس رخ گلی نیست مرا
از عشق بتان، پار زیان کرد دلم
هر سال بتازگی دلی نیست مرا
محکوم قضا، که بنده خوانند او را
بر بالش حکم، کی نشانند او را
گر چرخ نمیرود به کام تو، مرنج
کو نیز چنان رود، که رانند او را
زان شب که نهاد روی بر بالش ما
هر شب به فلک همی رسد نالش ما
ای یک شبه وصل از پی یکساله فراق
باز آی، اگر تمام شد لایش ما
تا دورم از آن دو زلف مشکین بتاب
از آتش دل، ز دیده می ریزم آب
اکنون چه کنم که بخت برگشته من
گفتار به نامه کرد و دیدار بخواب
ای داروی جان خستگانت، در لب
گردون ز تو سرگشته و خورشید، به تب
روز از رخ تو، چو شعله ای وام کند
تا حشر شود، دریده پیراهن شب
بر ما رقم خطا پرستی همه هست
ناکامی عشق و تنگدستی همه هست
با این همه در میانه مقصود توئی
جای گله نیست، چون تو هستی همه هست
تن دردادم به درد عاشق فکنت
دل بنهادم، بفرقت دل شکنت
یا دور فلک، باز رهاند ز خودم
یا آه سحر باز رساند به منت
بر عرض تو، گر عارضه یی چیر شدست
صحت برسد کنون، که بس دیر شدست
تو جان جهانی و جهان زنده به تو
آخر نه جهان، ز جان خود سیر شدست
تا عاقلهٔ ما دل دیوانهٔ ماست
یک درد نشان ده، که نه همخانهٔ ماست
هر درد که ساغر جهان حصه کند
چون درنگری، نصیب پیمانهٔ ماست
گردون بلندقدر، همتای تو نیست
دریای گزاف بخش همپای تو نیست
چندانکه نگه کنیم، این جای تو نیست
پیراهن ملک، جز به بالای تو نیست
پیراهن دل، محنت و اندوه بس است
غم های بسی گرانتر، از کوه بس است
دل تاب یک اندوه تو دارد لیکن
اندوه در آن است، که اندوه بس است
چون دایرهی لب تو، در هم پیوست
بنگر که چه تنگ عرصهیی داشت بهدست
کان نقطهی عنبرین، که نه نیست نه هست
در دایره جا نیافت در گوشه نشست
هر چند ز تو بهما رسد فریاد است
در توست که ملک چشم و جان آباد است
بادی که به قهر تو وزد، طوفان است
طوفان که عنایت تو باشد، باد است

تا شربت عاشقی چشیدم ز غمت
هر بد که گمان بری کشیدم ز غمت
قصه چه کنم، به جان رسیدم ز غمت
آن به که نگویم، آنچه دیدم ز غمت
در نامهی تو، قلم چو گردن بفراشت
گفتم بنویسمت، سرشکم نگذاشت
حال دل مشتاق نه آن صورت داشت
کان را بهسر قلم، توانست نگاشت
در رهگذر باد، چراغی که توراست
ترسم که بمیرد، از فراغی که توراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنیدی زهی، دماغی که توراست
مفردات
در امثال عجم گویند خسرو هم نکو داند
که روز اول و آخر نکو دارند مهمان را
در انتظار عراقی لطایف خوش تو
بسا لطایف رازی که داد غصه مرا
از کف ترکی چو ماه باده خور و باده خواه
چشمهٔ لب بی گیاه گوشهٔ خور بی حجاب
جان بستاند ز دل جزع وی اندر جفا
دل برباید ز جان لعل وی اندر عتاب
شادم به غم تو گرچه شادی
در مذهب عاشقان حرام است
گرچه سوگند آن خوری کاکنون نکوتر دارمت
من نیم ز آنها بحمدالله که باور دارمت
توحید چو آفتاب عریان شدنست
وز شبپره طبعان نه هراسان شدنست
فصل بهار وصل بتان اصل خرمی است
هرکس که زین دو شاد نباشد نه آدمی است
با دوستان وجود کنی آنچه می کنند
ور بوستان به تو بت نو در بهار داد
مطلب مشابه: اشعار کمال خجندی؛ گلچین اشعار و غزلیات دلنشین این شاعر
قطعات
ای بمدح تو منتظم کرده
فکرتم خاطر پریشان را
پس بپای تو دُر فشانده همی
زیور نظم گوهر افشان را
گرچه خامی بود صفت کردن
به ضیا کوکب درخشان را
هیچ سرمایه در نیفزاید
گهری معدن بدخشان را
رونقی بیشتر بکف نشود
بدو پروانه شمع رخشان را
لیکن آخر چو عاشقان وی اند
داد باید جمال ایشان را
خواهد که چون سپند در آتش وطن کند
مرغابی آنزمان که بود در میان آب
اهل بهشت حمله بدوزخ نهند روی
گر ز مهریر حشر بدینسان کشد عذاب
ایا دقیق نظر دلبری که گاه سخا
تو آنی ار بچکانی همی ز آتش آب
به پیش دست سخی تواز خجالت و شرم
بجای قطره باران عرق چکد زسحاب
دو کس بزاویه ئی در نشسته مخموریم
به یاد باده ی دوشینه هردومست وخراب
مصاف عشرت ما بشکند زمانه اگر
تو نشکنی بتفضل خمارما بشراب

ای شمع آسمانی پروانه جمالت
هر دیده ئی و مهری از خاتم مثالت
جمشید کیست، مرغی در آشیان ملکت
خورشید چیست، ماهی برخیمه کمالت
هر شب برسم تحفه، از مجلس کواکب
مه در طبق در آرد، نو باوه جلالت
با رنگ لب حسامت، سر تا قدم زبان شد
اسرار گفت خواهد، با جان بدسگالت
ای خامه ی تو منهی سر ازل شده
محتاج کشته ام قَد ری کاغذم فرست
لیک از بریده ئی طمع از مدح نیک من
فرمان توراست هرچه فرستی بدم فرست
کار عدو بدست مراد تو داده شد
خواهی دهم عطاده و خواهی صدم فرست
مطلب مشابه: اشعار خواجه عبدالله انصاری؛ گلچین شعر و رباعیات این شاعر
مطلب مشابه: اشعار ابن یمین؛ مجموعه شعر گلچین شده این شاعر










