اشعار افسر کرمانی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و دیگر اشعار

اشعار افسر کرمانی را در روزانه قرار دادهایم. میرزا مهدیقلیخان کرمانی ملقب به افسر کرمانی از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. وی در نیمهٔ دوم سدهٔ سیزدهم در کرمان به دنیا آمد. وی در کرمان تحصیل کرد و زبان و ادب و دین و حکمت را در آنجا آموخت. با پیشرفت علمی زیادی که کرد، ناصرالدینشاه او را فراخواند و ستود و به او لقب «افسرالشعراء» داد.
فهرست موضوعات این مطلب
غزلیات
ای صورت تو معنی والشمس والضحی
مرآت حق نما، تویی از مظهر خدا
جلوات مظهر تو چو خورشید منکشف
آیات جلوه تو ز هر ذره برملا
نزدیک تر ز من، به منی ای ز من بری
یا من بدا جمالک فی کل ما بدا
بس کارزوی روی تو داریم ما و تو،
از کثرت ظهور نهانی ز دیدهها
درد تو بهتر است ز درمان هر طبیب
مهر تو خوش تر است ز آمال هر هوا
بر افسر ضعیف، نگاهی ز مرحمت
کو سر بسر مس است و نگاه تو کیمیا
ای لب لعل تو روح بخش مسیحا
وی به روان بخشی از مسیح معلاّ
زهر به جام ار کنی، تو با همه تلخی
خوب تر آید مرا ز شهد مصفا
خاک تو بر فرق، به که تاج به تارک
سر به سرای تو، به که پا به ثریا
مهر به من بنگرد به دیده حسرت
گر به تو باشد مرا نگاه چو حربا
رنج تو بر جان ما کم است و محقر
درد تو بر جان ما خوش است و مهنا
صبح وصال تو، بامداد همایون
روز فراق تو، شام تیره یلدا
از تو منور چراغ معنی هستی
وز تو مصوّر وجود صورت اشیا
دامن جاهت ز شرح و وصف منزه
پایه ذاتت ز چون و چند مبرّا
افسر و مدحت، زهی بزرگ جسارت
پشه و آنگاه، لاف عرصه عنقا
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرق
عجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدن
به گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،
که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسر
که جز لبش نگشاید کس این معما را
برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام را
منشین که گردون خون کند، در گردش آور جام را
از یاسمن ای سیمتن، نازک ترت باشد بدن
حیف است اندر پیرهن، پنهان کنی اندام را
زهر و شکر توأم بهم، در کام ما ریز از کرم
یعنی روادار ای صنم، زآن لب به ما دشنام را
زلف و رخت روز است و شب، باور نداری ای عجب
آیینه ای بنما طلب، در صبح بنگر شام را
ای سرو قد مه جبین، زلف و رخت کفر است و دین
این طرفه یک جا جمع بین، هم کفر و هم اسلام را
تا زلف افشاندی به رو، ای سرو قد مشک مو
صبر و قرار از ما مجو، وز دل مخواه آرام را
با عجز برگو افسرا، با سنگدل صیاد ما
کاندر قفس کشتن چرا، مرغ اسیر دام را؟
ای که داری هوس لعل لب جانان را
تا لبش را به لب آری، به لب آری جان را
زهر پیماید اگر خواهم از او آب حیات
درد افزاید اگر خواهم از او درمان را
دل ویران من آباد شد از دست غمش
خواجه تعمیر کند خانقه ویران را
حسن را طرفه غروری است، که پور یعقوب،
داد رجحان به زلیخا، ستم زندان را
دل ما را مشکن ای صنم سنگین دل
شیشه دانی تو که پهلو نزند سندان را
دل اگر منزل دلبر نبود، دل نبود
گو مپرور به درون جلوه گه شیطان را
چه توان کرد، که آن خسرو پیمان شکنان،
شکند طرّه، که این سان شکنم پیمان را
افسر ار سجده به دربار وی آرد شاید
میبرد سجده گدا بارگه سلطان را
در بزم چمان آمده سرو چمن ما
امشب همه رشک چمن است انجمن ما
ماه است که در بزم برافروخته طلعت،
یا شمع رخ مهوش سیمین بدن ما؟
خوب است که در بزم من آید به تماشا،
دهقان، که نپرورده چو سرو چمن ما
در باغ ز حسرت همه چشم آمده نرگس
از بهر تماشای گل انجمن ما
یار است گل انجمن و ما همه بلبل
مرغ قفس گلشن او، جان و تن ما
تا غیرت گلشن شود این انجمن امشب،
پیداست گل ناربن از نارون ما
مانند گلستان شده، افسر، مگر امشب،
آن شوخ گذر کرده به بیت الحزن ما؟
از دیده چکد قطره خون جگر ما
خون جگر آویزه چشمان تر ما
عزم سفر کوی تو داریم و نباشد
جز لخت جگر توشه راه سفر ما
ماییم همان نخل که در دامن اطفال،
با سنگ فرو ریخته باشد ثمر ما
رمزی بود از آب حیات و دل ظلمت
در تیره شبان گر نگری چشم تر ما
با آن که بلند است تو را کوکب مسعود،
اندیشه کن از شعله آه سحر ما
این گونه که عشقم ز خودی خانه بپرداخت
روزی تو درآیی که نباشد اثر ما
افسر، به حریم در آن دوست رسیدیم
بد خضر در این راه همی راهبر ما
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را
سوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را
بر اشک و آه من به غلط طعنه ها مزن
بنگر چها اثر بود این اشک و آه را
این اشک دجله ای است که ویران کند جهان
و این آه شعله است که سوزد گیاه را
با سنگدل بتی سر و کارم فتاده است
کو از ثواب فرق نیارد گناه را
جای زنخ بداده به پیرامن عذار
ز افسونگری به ماه رسانیده جاه را
ای کاش همچو دامنش افتادمی به پای
تا بوسه اش همی زدمی خاک راه را
افسر بنال خوش که کسی منع عاشقان
نتوان نمود، ناله بیگاه و گاه را
مطلب مشابه: قصاید عطار نیشابوری؛ زیباترین قصاید گلچین شده عطار
مطلب مشابه: اشعار عمان سامانی؛ گلچین رباعیات، غزلیات و قصاید شاعر قدیمی
بهر پا بستن دل زلف گرهگیر دوتا
هست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا
ترک چشمش چو نظر جانب ابرو افکند
واجبالقتل یکی، دست به شمشیر دوتا
جز دو لعل لب و آن حلقه موهوم دهان
جمع نادیده کس عنقا یک و اکسیر دوتا
جان و دل برد بها، گندم خال تو عجب
جنس یک جنس در این کشور و تسعیر دوتا
من یکی خواستم او بوسه دو بخشید به من
ای عجب خواب یکی آمد و تعبیر دوتا
چرخم افسر، ز چه دور افکند از درگه دوست
گر نه تقدیر یکی آمد و تدبیر دوتا
ای مایه خرّمی جهان را
و ای راحت جان جهانیان را
از حسرت نوش لعلکانت
خون در جگر است لعل و کان را
گل بیند اگر خویت به عارض
بر فرق زند گلابدان را
پا بر سر انجم و قمر نه
منّت بگذار آسمان را
چشمند و بهمزن زمانه
زلفند و سیه کن جهان را
روزی به خیال آنکه گوئی
بندند به قتل من میان را
من خود بهزار شادمانی
بازم به ره تو نقد جان را
در دام گرفتند و شکستند پرم را
وانگاه به بازیچه بریدند سرم را
ای کاش سرم را که به بازیچه بریدند،
بریان ننمودند بر آتش جگرم را
عالم همه طوفان شود، ای وای به مردم
خشک ار نکند آتش دل چشم ترم را
هر لحظه ز بیداد دگر زیر و زبر کرد،
دست غمت این خانه زیر و زبرم را
جانم به لب و سوی توام راه نباشد
ای وای، صبا گر نرساند خبرم را
در کوی تو آسوده توانم که بیایم
گر اشک روانم نکند گل گذرم را
افسر نبود در همه کشور خوبی،
دادی که بود دلبر بیدادگرم را
بیا ساقی کرم کن جام می را
معطر کن مشام جان کی را
به نام ایزد، گلی دارم که هرگز،
نبیند آفت تاراج دی را
ز رمز عاشقی یک حرف گفتند
شرر در بند بند افتاد نی را
که سوی منزل لیلی برد پی،
اگر مجنون نپوید راه حی را
بر آن بلبل بباید زار بگریست،
که گل نشنیده باشد بانگ وی را
گر آن دلدار افسر عهد بشکست
تو مشکن تا توانی عهد وی را
گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را
چه دشوار است دست غیر، اگر گیرد گلابش را
اگر ملک دلم ویران شد از دست غمش شادم
که روزی میکند تعمیر، شه ملک خرابش را
نمی آرد چرا در حلقه چشم من آن مه پا
به صد عجز و نیاز، آن گه که می بوسم رکابش را
ز لعل لب اگر بخشد شرابم ساقی گل رخ،
من خونین رخ از لخت جگر آرم کبابش را
بجز خون دل عاشق نبد در ساغر ساقی
ز من باور کن ای افسر، که نوشیدم شرابش را
مطلب مشابه: غزلیات محتشم کاشانی؛ مجموعه اشعار ناب و غزل از شاعر قدیمی
مطلب مشابه: اشعار اوحدالدین کرمانی؛ گلچن رباعیات و اشعار زیبای این شاعر
رباعیات
درملک تو راستی نیامد از ما
جز کجی و کاستی، نیامد از ما
هر چیز که خواستیم ما، آن کردیم
چیزی که تو خواستی نیامد از ما
آنان که رباط و قلعه بنیاد کنند
نز بهر خداست هرچه آباد کنند
تعمیر سرای دل، به از خانه گل
گر مرد حقند یک دلی شاد کنند
ای آنکه دم از مقام رندان بزنی
لاف از کلمات هوشمندان بزنی
مستی تو و آبگینه داری در کف
هشدار، که خویش را به سندان بزنی
ای آنکه به حسن غرّه بر خویشتنی
در خیل بتان نجسته بر خویش تنی
روزی برسد تو را که از موی زنخ
ماننده عنکبوت بر خویش تنی
کس چون من، اسیر محنت و سوز مباد
در دام بتی چون تو، نوآموز مباد
شامی که تو را نبینم آن شب نبود
روزی که تو را نخواهم آن روز مباد
ز آن لحظه که با رخش نظر باختمی
یک لحظه به خویشتن نپرداختمی
در آتش عشق او همی سوختمی
با سختی هجر او همی ساختمی
گویند که عشق را بکن درمانی
ز آن پیش که در علاج آن درمانی
ما چاره درد عشق دانیم ولیک
صبر است علاج عشق و آن در ما، نی
ز آن جوهر گل شمیم رخ بیجاده
کز کام به دل سفر کند بی جاده
اندک خور و اندکی مرا ده ساقی
بی قاعده نی بنوش و نه بیجا، ده
بادام دو چشم نیم مستت از من
مرجان دو لعل می پرستت از من
با چشم و لبت از تو قناعت نبود
سر تا به قدم هر آنچه هستت از من
ای بنده اگر افسر شاهی طلبی
در ملک سپیدی و سیاهی طلبی
کام تو ز هیچکس نگردد حاصل
جز آنکه ز درگه الهی طلبی
کس در سر کار عشق دلگیر نشد
از لذت عاشقی کسی سیر نشد
دیدیم بسی پیر که او گشت جوان
دیدیم بسی جوان که او پیر نشد
مجموعه دلبری است روی چو مهت
منجوقه سروری است طرف کلهت
برهمزن لشکری است تیغ ابروت
صید افکن عالمی است تیر نگهت
جمشیدوشان گدای درگاه تو اند
خسرومنشان نشسته در راه تو اند
یک طایفه همچو من بهر برزن و کوی
راضی به عتاب گاه و بیگاه تو اند
سرو آمده یا به گل ز رفتار خوشت
گلبن شده منفعل ز طرز روشت
تو تازه نهال از کدامین چمنی
وز خون کدام دل بود پرورشت
سرمایه خوبی است چهر خوش تو
پیرایه نیکوی رخ دلکش تو
خلفی همه سودای رخت می ورزند
در خرمن عالمی است این آتش تو
قطعات
دوشینه همی میگفت در مجلس ما چنگی
وافغانش همی میرفت هر لحظه به فرسنگی
واین صوت همی میخواند با خوبتر آهنگی
کای یار، چه بیمهری، کای دوست چه دلسنگی
فشاند ژاله به گلشن سحاب نیسانی
بفرق لاله و گل کرد گوهر افشانی
شکست رونق دی را بهار بستانی
ایا بهار من، ای بوستان روحانی
قدح ز باده گران کن، بهل گرانجانی
که عید نوروز آمد ز فیض یزدانی
بلندی یافت کوه از پای در دامن کشیدنها
به سنگ آمد سر سیلاب، از بیجا دویدنها
من از بیقدری خار سر دیوار دانستم
که ناکس، کس نمیگردد از این بالا گُزیدنها
راد کف، آقا محمد جعفر، ای کز بدو حال
مردی و مردم نوازی در نهادت مدغم است
بهر فتح باب دارالضرب این فرخ دیار
ساعد سیمین تو، الحق کلیدی محکم است
هیچ احوالم نمی پرسی که این فرزانه دوست
در کجا هست و چه اش کار و که او را همدم است
روزها در عین صحت یا اسیر درد و رنج
شام ها مشغول شادی یا گرفتار غم است
گرچه با یاران نداری الفت دیرین و لیک
گاه و گه پرسیدن احوال ایشان لازم است
اینچنین هرگز نمی دانستمت پیمال گسل
بارها می گفتمی لطف تو با من دائم است
نیستی گردون که گویم با چو من آزاده ای
بی وفائیت آشکارا هست و مهرت مبهم است
منتی کز توست بر من، آنکه قدر اهل فضل
نیک بشناسی و دانی کاین چنین مردم کم است
نی چو دیگر مردمان استی که هر گوساله را
از خری گویند کو دارای اسم اعظم است
نیست منعم هر که چون قارون کند زر زیر خاک
آن که زر و خاکش یکسان، او به عالم منعم است
کاخ دل آباد کردن پیشه آزاد مرد
طاق گل بنیاد هشتن، شیوه هر لائم است
قول شیخ آن رند شاهد باز شیرازی که گفت:
کار من چون زلف یار من، پریش و درهم است
بخت بدم از ساحت کرمان به بم انداخت
از گلشن عیشم سوی زندان غم انداخت
با …… کرد مرا دست و گریبان
بنگر که خر و توبره، چه نیکو به هم انداخت
نامد چو وجو دش عدمی صرف به عالم
تا باز خدا، طرح وجود و عدم انداخت
آن روز که بنوشت قضا نسخه امکان
چون نامه بوی گشت ورا از قلم انداخت …
با مرد سخنگوی درافتاد و زیان کرد
روباه صفت پنجه به شیر غژم انداخت
هرچند کرم کرد ولی حیف که آخر
حرفی که وسط بود ز لفظ کرم انداخت
افسر کرمش را بپذیرفت و پس آنگه
یائیش بیفزود و به سوی حرم انداخت
قصاید
بامدادان قاصدی از کوی یار آمد مرا
قاصدی فرخنده ز آن فرخ دیار آمد مرا
جان همی کردم فدا در راه آن فرخنده پیک
کز ورودش جانی از نو مستعار آمد مرا
آبرویم رفت گر در عاشقی از کف چه غم
زاشک چشم، آبی ز نو بر روی کار آمد مرا
دور گردون شد ز راز سر به مهرم پرده در
تا که در دل مهر ماهی پرده دار آمد مرا
کاش وصلش هم شدی در طی هجران پایمرد
آن که در هر ورطه عشقش، دستیار آمد مرا
مدعی کش لاف مردی بود و کذب عاشقی
در نبرد عشق او در زینهار آمد مرا
خوشه زلفش که دارم دانه های اشک از آن
ز آن همی بر خرمن هستی شرار آمد مرا
رشته مهرش دهد پیوند کالای روان
خود جدا از یکدگر، گر پود و تار آمد مرا
گر شدم رسوای عشق آخر شدم مقبول دوست
حبذا رسوائیی کو اعتبار آمد مرا
دانی افسر ناهنرمندان چرا عیبم کنند،
کاندر این دوران، هنرمندی شعار آمد مرا
مردمی آموختم تا پا بیفشردم به عشق
پخته گشتم تا که در آتش قرار آمد مرا
خوشه زلفش که دامانم از او پر دانه هاست
وه که ز او هر دم به خرمن صد شرار آمد مرا

وصفت ای شاه برون از حد درک بشر است
عرش، کی، مسکن هر خاکی بی پا و سر است
شاخه چند عقولند و ثنایت برشان
ای که در خانه اجلال تو اصل شجر است
عرض جسم تو و جوهر عقل صافی
بحقیقت مثل جوهر محض و حجر است
عکس را عزم کنی گر به هیولی و صور
صورت آنگه چو هیولی و هیولی صور است
چون مشرّف ز قدوم تو زمین شد آری
چرخ ساید به زمین سر، سخنی معتبر است
نکند کسب ضیا گر ز سهایت همه دم
پر کلف عارض خورشید چو جرم قمر است
هفت غبرا بیک ایمای تو چون نه خضرا
همچو گوی دم چوگان همه زیر و زبر است
ماسوی می ننگارند مدیحت به قلم
لوح در دفترت ای شه ورقی مستتر است
سرکه بی شور تو شد پایه گاه نقمت
دل که بی مهر تو شد مایه خوف و خطر است
گرنه سودای رخت بر سر افسر باشد
گر برد نفع دو عالم، به مذاقش ضرر است
به که شرمنده ز مدح تو خموش آیم از آنک
طایر عقل در این مرحله بی بال و پر است
باد احباب تو را صورت و معنی پرنور
آنچنان کت به تر و خشک اعادی شرر است
مطلب مشابه: اشعار قوامی رازی؛ گلچین شعر کوتاه و زیبای شاعر قدیمی










