اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

اشعار انوری را در سایت ادبی برای شما اهالی شعر قرار داده‌ایم. اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری (یا علی بن محمد انوری) معروف به انوری ابیوردی و «حجّةالحق» از جملهٔ شاعران و دانشمندان ایرانی سده ۶ قمری در دوران سلجوقیان است. انوری استاد قصیده سرای شعر پارسی و آراسته به هنرهای خوش‌نویسی و موسیقی بوده‌است. او از دانش‌های ریاضیات، فلسفه و موسیقی بهره‌ور و در اخترشناسی به زبان خود مرجع بوده‌است. وجود گواه‌ها و نشانه‌هایی در شعر انوری سخن از آگاهی او از موسیقی دارد و همین امر برخی از پژوهندگان را برانگیخته تا او را موسیقی‌دانی تحصیل کرده بدانند.

فهرست اشعار انوری

غزلیات

بیا ای جان، بیا ای جان، بیا فریاد رس ما را

چو ما را یک نفس باشد، نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم

وز عشق تو نه بس باشد ز هجرانِ تو بس ما را

کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید

غمِ عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمهٔ نوش است و ما اندر هوس مانده

که بر وصلِ لبت یک روز باشد دست‌رس ما را

به آبِ چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده

که اندر آتشِ عشقت بکُشتی زین هوس ما را

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را

ور قصدِ آزارم کنی هرگز نیازارم تو را

زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون

جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را؟

رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی

در حالِ خود گویم همی، یادی بوَد کارم تو را

آبِ رُخانِ من مبر، دل رفت و جان را درنگر

تیمارِ کارِ من بخور، کز جان خریدارم تو را

هان ای صَنَم! خواری مکن، ما را فرا زاری مکن

آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم تو را

جانا ز لطفِ ایزدی گر بر دل و جانم زدی

هرگز نگویی: انوری، روزی وفادارم تو را

ای کرده خجل بتان چین را

بازار شکسته حور عین را

بنشانده پیاده ماه گردون

برخاسته فتنهٔ زمین را

مگذار مرا به ناز اگر چند

خوب آید ناز نازنین را

منمای همه جفا گه مهر

چیزی بگذار روز کین را

دلداران بیش از این ندارند

با درد قرین چو من قرین را

هم یاد کنند گه گه آخر

خدمتگاران اولین را

ای گم شده مه ز عکس رویت

در کوی تو لعبتان چین را

این از تو مرا بدیع ننمود

من روز همی شمردم این را

سیری نکند مرا ز جورت

چونان که ز جود مجد دین را

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا

از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک

در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست

خود بی‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا

عمری کمان صبر همی داشتم به زه

آخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا

باری به عمرها خبری یابمی ز تو

چون نیست در هوای تو از خود خبر مرا

در خون من مشو که نیاری به دست باز

گر جویی از زمانه به خون جگر مرا

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا

کی بود ممکن که باشد خویشتن‌داری مرا

سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی

چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا

ساقی عشق بتم در جام امید وصال

می گران دادست کارد آن سبکساری مرا

زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او

می‌بباید بردن او مستی به هشیاری مرا

زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی

کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا

این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی

برد باید علت لنگی و رهواری مرا

گر باز دگرباره ببینم مگر اورا

دارم ز سر شادی بر فرق سر او را

با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید

تلخ از چه سبب گوید چندین شکر او را

سوگند خورم من به خدا و به سر او

کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را

چندان که رسانید بلاها به سر من

یارب مرسان هیچ بلایی به سر او را

هر شب ز بر شام همی تا به سحرگه

رخساره کنم سرخ ز خون جگر او را

از دور بدیدم آن پری را

آن رشک بتان آزری را

در مغرب زلف عرض داده

صد قافله ماه و مشتری را

بر گوشهٔ عارض چو کافور

برهم زده زلف عنبری را

جزعش به کرشمه درنوشته

صد تختهٔ تازه کافری را

لعلش به ستیزه در نموده

صد معجزهٔ پیمبری را

تیر مژه بر کمان ابرو

برکرده عتاب و داوری را

بر دامن هجر و وصل بسته

بدبختی و نیک‌اختری را

ترسان ترسان به طنز گفتم

آن مایهٔ حسن و دلبری را

کز بهر خدای را کرایی؟

گفتا به خدا که انوری را

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما

دردا که نیستت خبر از روزگار ما

در کار تو ز دست زمانه غمی شدم

ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما

بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی

فریاد و ناله‌های دل زار زار ما

دردا و حسرتا که به جز بار غم نماند

با ما به یادگاری از آن روزگار ما

بودیم بر کنار ز تیمار روزگار

تا داشت روزگار ترا در کنار ما

آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای

امروز نیست جز غم تو غمگسار ما

آری به اختیار دل انوری نبود

دست قضا ببست در اختیار ما

مطلب مشابه: غزلیات محتشم کاشانی؛ مجموعه اشعار ناب و غزل از شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر

غزلیات

ای غارت عشق تو جهان‌ها

بر باد غم تو خان و مان‌ها

شد بر سر کوی لاف عشقت

سرها همه در سر زبان‌ها

در پیش جنیبت جمالت

از جسم پیاده گشته جان‌ها

در کوکبهٔ رخ چو ماهت

صد نعل فکنده آسمان‌ها

نظارگیان روی خوبت

چون در نگرند از کران‌ها

در روی تو روی خویش بینند

زینجاست تفاوت نشان‌ها

گویم که ز عشوه‌های عشقت

هستیم ز عمر بر زیان‌ها

گویی که ترا از آن زیان بود؟!

الحق هستی تو خود از آن‌ها

تا کی گویی چو انوری، مرغ

دیگر نپرد از آشیان‌ها

داند همه‌کس که آن چه طعنه‌ست

دندانست، بتا، در این دهان‌ها

خه از کجات پرسم چونست روزگارت

ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت

در آرزوی رویت دور از سعادت تو

پیچان و سوگوارم چون زلف تابدارت

ما را نگویی ای جان کاخر به چه عنایت

بیگانگی گرفتی از یار دوستدارت

ای جان و روشنایی به زین همی بباید

تو برکناری از ما، ما در میان کارت

با مات در نگیرد ماییم و نیم جانی

یا مرگ جان گزینم یا وصل خوشگوارت

گر بخت دست گیرد ور عمر پای دارد

یکبار دیگر ای جان گیریم در کنارت

در همه عالم وفاداری کجاست

غم به خروارست غمخواری کجاست

درد دل چندان که گنجد در ضمیر

حاصلست از عشق دلداری کجاست

گر به گیتی نیست دلداری مرا

ممکن است از بخت دل‌باری کجاست

اندرین ایام در باغ وفا

گر نمی‌روید گلی خاری کجاست

جان فدای یار کردن هست سهل

کاشکی بودی مرا، یاری کجاست؟

در جهانِ عّاشقی بینم همی

یک جهان بی‌کار و سر. کاری کجاست؟

غم عشق تو از غمها نجاتست

مرا خاک درت آب حیاتست

نمی‌جویم نجات از بند عشقت

چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست

مرا گویند راه عشق مسپر

من و سودای عشق این ترهاتست

ز لعب دو رخت بر نطع خوبی

مه اندر چارخانه شاه ماتست

دل و دین می‌بری و عهد و قولت

چو حال و کار دنیا بی‌ثباتست

عنایت بر سر هجرم به آیین

هم از جور قدیم و حادثاتست

چنان ترسد دل از هجر تو گویی

شب هجران تو روز وفاتست

به جان و دل ز دیوان جمالت

امیر عشق را بر من براتست

براتی گر شود راجع چه باشد

نه خط مجد دین شمس الکفاتست

تا دل مسکین من در کار تست

آرزوی جان من دیدار تست

جان و دل در کار تو کردم فدا

کار من این بود دیگر کار تست

با تو نتوان کرد دست اندر کمر

هرچه خواهی کن که دولت یار تست

دل ترا دادم وگر جان بایدت

هم فدای لعل شکربار تست

شایدم گر جان و دل از دست رفت

ایمنم اندیک در زنهار تست

جرم رهی دوستی روی تست

آفت سودای دلش موی تست

دل نفس از عشق تو تنها نزد

در همه دلها هوس روی تست

ناوک غمزه مزن او را که او

کشتهٔ هر غم‌زدهٔ خوی تست

هست بسی یوسف یعقوب رنگ

پیرهنی را که درو بوی تست

از در خود عاشق خود را مران

رحم کن انگار سگ کوی تست

مطلب مشابه: اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)

مطلب مشابه: بهترین اشعار وحشی بافقی در قالب قطعات (گلچین قطعات ناب)

مقطعات

دیدهٔ جان بوعلی سینا

بود از نور معرفت بینا

سایهٔ آفتاب حکمت او

یافت از مشرق و لوشینا

جان موسی صفات او روشن

به تجلی و شخص او سینا

ای سفیه فقیه‌نام تو کی

باز دانی زمرد از مینا

در تک چاه جهل چون مانی

مسکنت روح قدس مسکینا

انوری چون خدای راه نمود

مصطفی را به نور لوشینا

برد قدرش به دولت فرقان

پای بر فرق گنبد مینا

نور عرشش به عرش سایه فکند

چون تجلی به سینهٔ سینا

مسکن روح قدس شد دل او

نی دل تنگ بوعلی سینا

سخن از شرع دین احمد گو

بی‌دلا ابلها و بی‌دنیا

چشم در شرع مصطفی بگشا

گر نه‌ای تو به عقل نابینا

نزد طبیبِ عقلِ مبارکُ قدم شدم

حالِ مزاج خویش بگفتم، کَما جریٰ

دل را چو از عفونتِ اخلاطِ آرزو

محموم دید و سرعت نبضم بر آن گوا

گفتا بدن ز فضلهٔ آمال ممتلی است

سوء المزاجِ حرص اثر کرده در قوا

بی‌شک بود مولِدِ تب لرزهٔ نیاز

نامنهضمُ غذایِ امل بر سرِ غذا

ای دل، به عونِ مُسهِلِ سقمونیایِ صبر

وقتست اگر به تنقیه کوشی ز امتلا

مقصود از این میانه اگر حقنهٔ دلست

اول قدم ز اکل فضولست احتما

نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی

سلیما ابلها لابلکه مرحوما و مسکینا

سنایی گرچه از وجه مناجاتی همی گوید

به شعری در ز حرص آنکه یابد دیدهٔ بینا

که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت

چنان کز وی به رشک آید روان بوعلی سینا

ولیکن از طریق آرزو پختن خرد داند

که با تخت زمرد بس نیاید کوشش مینا

برو جان پدر تن در مشیت ده که دیر افتد

ز یاجوج تمنی رخنه در سد ولوشینا

به استعداد یابد هرکه از ما چیزکی یابد

نه اندر بدو فطرت پیش از کان الفتی طینا

بلی از جاهدوا یکسر به دست تست این رشته

ولیک از جاهدوا هم برنخیزد هیچ بی‌فینا

مقطعات

ای خصم تو پست و قدر والا

وی عقل تو پیر و بخت برنا

ای کرده به خدمت همایونت

هفت اختر و نه فلک تولا

ای پار گشاده بند امسال

و امروز بدیده نقش فردا

هم دست تو دستگاه روزی

هم پای تو پایگاه بالا

رای تو که کسوت کواکب

بر چرخ کنند ازو مطرا

ملک چو بنات را کشیدست

در سلک نظام چون ثریا

آنی که گر آسمان کند دست

با کین تو در کمر چو اعدا

بگشاید روز انتقامت

بند کمر از میان جوزا

من بنده به عادتی که رفتست

رفتم به در سرای والا

گفتند که تو خبر نداری

کان کوه وقار شد به صحرا

ای ذره به باغ رفت خورشید

وی قطره به کوشک رفت دریا

اینک به درم نشسته حیران

با رشک نهان و اشک پیدا

برخوانم راحلون اگر نیست

امید به مرحبا و اهلا

هرکه سعی بد کند در حق خلق

همچو سعی خویش بد بیند جزا

همچنین فرمود ایزد در نبی

لیس للانسان الا ما سعی

سمند فخر دین فاخر ز فخرت مفتخر بادا

کمند قهر هر قاهر ز قهرت مقتصر بادا

اگر گردون به یک ذره بگردد برخلاف تو

همه دوران او ایام نحس مستمر بادا

قوام دولت ما را چو امر قدقضی گشتی

دوام محنت اعدات امر قد قدر بادا

اگر کشتی عز و جاه جز بار تو برگیرد

همه الواح معقودش جراد منتشر بادا

عروس طبع یک دانا اگر جز بر تو عیش آرد

زبان جهل صد دانا به جهلش بر مقر بادا

صفای صفهٔ صدرت به صف صابران دین

چو وصف جنةالفردوس ماء منهمر بادا

ز بهر حفظ جانت را به هر جایی که بخرامی

عنان دولتت در دست الیاس و خضر بادا

آفتاب سخا حمیدالدین

دور از مجلس تو مرگ فجا

نی شکر گفته‌ای و می نرسید

شاعرم هم به مدح و هم به هجا

… خر یاد می‌کنم لیکن

می‌دهی یا بگویمت که کجا

رباعیات

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا

دستی بزند به شادمانی دل ما

دل گفت کدام صبر ما را و چه کام

ور غم سختست شادکامی ز کجا

پیوسته حدیث من به گوشت بادا

قوتم ز لب شکر فروشت بادا

بی‌من چو شراب ناب گیری در دست

شرمت بادا ولیک نوشت بادا

نه صبر به گوشه‌ای نشاند ما را

نه عقل به کام دل رساند ما را

چون یار ز پیش می‌بِراند ما را

کو مرگ که زین باز رهاند ما را

آورد زری عماد رازی بچه را

تا بنماید عمود رازی بچه را

رازی بچه هر شبی عمادالدین را

بردار کند چنان که غازی بچه را

ای هجر مگر نهایتی نیست ترا

وی وعدهٔ وصل غایتی نیست ترا

ای عشق مرا به صد هزاران زاری

کشتی و جز این کفایتی نیست ترا

این دل چو شب جوانی و راحت و تاب

از روی سپیده‌دم برافکند نقاب

بیدار شو این باقی شب را دریاب

ای بس که بجویی و نیابیش به خواب

هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب

هم رغبت از آن شراب چون آتش ناب

ای دل تو عنان ز شاهدان نیز بتاب

کاریست ورای شاهد و شعر و شراب

زان روی که روز وصل آن در خوشاب

در خواب شبی بر آتشم ریزد آب

با دل همه روزم این سؤالست و جواب

کاخر شبی آن روز ببینم در خواب

آن شد که به نزدیک من ای در خوشاب

دشنام ترا طال بقا بود جواب

جانا پس از این نبینی این نیز به خواب

بر آتش من زد سخن سرد تو آب

بوطالب نعمه ای سپهرت طالب

بر تابش آفتاب رایت غالب

در دور زمانه یادگاری نگذاشت

بهتر ز تو گوهری علی بوطالب

هرچند که بر جزو بود کل غالب

باشد همه جزو کل خود را طالب

جزویست که کل خویش را ماند راست

بوطالب نعمه از علی بوطالب

ای گوهر تو بر آفرینش غالب

چون رحمت ایزد همه خلقت طالب

از جملهٔ اولاد نبی چون تو کراست

فرزند تو و هر دو علی بوطالب

رباعیات

بس شب که به روز بردم اندر طلبت

بس روز طرب که دیدم از وصل لبت

رفتی و کنون روز و شب این می‌گویم

کای روز وصال یار خوش باد شبت

قصاید

زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را

وز خاک برون برد قدر امن و امان را

در بلخ چه پیری و جوانی بهم افتاد

اسباب فراغت بهم افتاد جهان را

چون بخت جوان و خرد پیر گشادند

بر منفعت خلق در دست و زبان را

پیوسته ثنا گفت فلک همت این را

همواره دعا گفت ملک دولت آن را

این مزرعهٔ تخم سخا کرد زمین را

وان دفتر آیات ثنا کرد زبان را

آن دید جهان از کرم هر دو که هرگز

در حصر نیاید نه یقین را نه گمان را

نزد تو اگر صورت این حال نهانست

بر رای تو پیدا کنم این راز نهان را

بوطالب نعمه چو شهاب زکی از جود

یک چند کم آورد چه دریا و چه کان را

چون دست حوادث در این هر دو فروبست

دربست جهان‌باز ز امساک میان را

آن بود که بحر کرمش زود برانگیخت

از لجهٔ کف ابر چو دریای روان را

تا بر دهن خشک جهان نایژه بگشاد

وز بیخ بزد شعلهٔ نار حدثان را

ورنه که به تن باز رسانیدی از این قوم

باکتم عدم رفته دو صد قافله جان را

القصه از این طایفه کز روی مروت

آسان گذرانند جهان گذران را

زیر فلک پیر ز پیران و جوانان

او ماند و تو دانی که نماند دگران را

بختیست جوان اهل جهان را به حقیقت

یارب تو نگهدار مر این بخت جوان را

مطلب مشابه: اشعار افسر کرمانی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و دیگر اشعار

مطلب مشابه: قصاید عطار نیشابوری؛ زیباترین قصاید گلچین شده عطار

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.