اشعار طغرل احراری؛ گلچین زیباترین غزلیات، دوبیتی و قشنگ ترین اشعار

اشعار طغرل احراری را برای شما دوستان گردآوری کردهایم. محمد نقیبخان طغرل احراری سال 1865 در روستای “زاسون” دره “فَلغَر” (ناحیه عینی کنونی) در شمال تاجیکستان کنونی به دنیا آمد. وی تحصیل ابتدایی را در زادگاهش گرفت و در سن 25 سالگی به مدرسه طلاکاری سمرقند رفت و سالهای زیادی درآنجا دانشهای زمانه اش را فرا گرفت. او مدتی هم در بخارا بوده است.
در این دوران بود که نقیبخان طغرل شعر و شاعری را پیشه کرد. دیوان اشعارش با کمک دوستان و پیوندانش اهل فضل و هنر در شهر صنعتی “کاگان” واقع در حوالی بخارای شریف در سال 1916 منتشر شد. این دیوان بیش از 300 غزل، یک مستزاد، نُه مخمس، سه مسدس، یک ترجیعبند، هشت قصیده، “فیروزنامه”، “ساقی نامه”، در مجموع بیش از 7300 مصرع از آثار منظوم او را در بر داشت.
فهرست اشعار طغرل احراری
غزلیات
غم تو تا نفس باقیست با من هر نفس بادا
به جز روی گلت دیگر به چشمم خار و خس بادا!
خیالم در شب زلفت رود ناگه به عیاری
به شهرستان حسنت نرگس مستت عسس بادا!
چو فرزین مهره عشق تو را هر کس، که کج بازد
اگر شهرخ بود صد فیل او زیر فرس بادا!
به راه عشق بندد ساربان شوق من محمل
قماش ناله دل ناقه او را جرس بادا!
فلک روزی مبادا سازد از بند غم آزادم
کمند حلقه زلف تو آن دم دادرس بادا!
اگر خورشید در پیشت زند لاف از دم خوبی
به گوش مرغ عنقا همچو آواز مگس بادا!
ز باغ نظم طغرل جز گل مدح تو گل چیند
جزای او به صد خواری چو بلبل در قفس بادا!
ز عارض برقع افکندی کشودی روی زیبا را
ز برق رخ زدی آتش بساط خرمن ما را
سفید از انتظار مقدمت شد چشم امیدم
خوشا روزی که همچون نور بر چشمم نهی پا را!
شدم چون لاله از داغ فراقت بارها اخگر
نهادی بر دلم باری دگر داغ سویدا را!
نگردد مانع جولان عاشق زیر و بم هرگز
که فرقی نیست اندر ساز مجنون کوه و صحرا را
به هر محفل که آن شوخ پریرو در سخن آید
برد اعجاز لعلش قدر انفاس مسیحا را
خیال طرهاش در گردن عاشق بود دامی
رهایی نیست ممکن از کمند زلف او ما را
به روی شاهد گل غازه زد مشاطه قدرت
به عبرت چشم بگشا گر هوس داری تماشا را
نشان هستی ما محض امکان است در عالم
هوس داری ز ما میکن سراغ نام عنقا را!
الهی تکیهگاهی نیست ما را جز خمار می
عصای ما ضعیفان کن خیال قد مینا را!
نمودم آن قدر تمهید سامان سخن طغرل
به گوش شاهد معنی کنم عقد ثریا را
حضور خویش خواهی جبر ما را
تو مغروری به حسن ای بیمدارا!
به سیخ ناز مژگانت کشیدی
دل دلدادگان مبتلا را!
سراسر قتل اهل عشق کردی
نما لطفی به محزونان خدا را!
بنالم گر ز هجرت نرم گردد
دل سخت هزاران سنگ خارا
چرا با ما نسازی یک تکلم؟!
به معراجش رسانیدی جفا را!
اگر چندی نیایی جانب من
ولی از دور میسازم دعا را
نسیمی گر صبا آرد ز کویت
بدو ارسال دارم مدعا را
ز هجرت طغرل زار بلاکش
بمیرد چیست فرمان تو یارا؟!
اگر به گوشه چشمی نظر کنی ما را
به یک نگاه کنی صید خویش دلها را!
هزار عابد و زاهد همیشود میْنوش
به محفلی که تو گیری به دست صهبا را!
به طوق بندگی گردن نهد چو قمری سرو
ببیند ار به چمن این قد دلآرا را!
کشیده مردم چشمت برای قتلم تیر
کجا رهم که زند ناوک تو عنقا را!
مشام جان و دل از نکهت تو تر گردد
اگر به باد دهی زلف عنبرآسا را!
سنای پیر خرابات بایدم گفتن
که داد با من مخمور پای خُمجا را!
بیار ساقی قدح را چه جای اهمال است
به رهن باده دهم خرقه مصلا را!
شهید خنجر مژگان او شدم طغرل
بکش ز تربت من گر گذر کنی پا را!
مطلب مشابه: اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر
مطلب مشابه: اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر

ماه من هرگه کشاید طره لبلاب را
میبرد از جعد هر زن گوش آب و تاب را
افکند از رتبه از رخ افکند جلباب را
درد انوار جمالش صافی مهتاب را
مصحف رویش که باشد از خط ریحان صنع
کاتب قدرت کجا ماند غلط اعراب را؟!
در غمش کلک دبیر قلب من خط میزند
از تپیدن اضطراب نسخه سیماب را!
میدواند ز اشک خونین هر زمان رود دلم
بیابا بر روی من این طفل بیآداب را!
در چمن از طرز رفتارش چه میپرسی ز من
کز خرامش پای در زنجیر باشد آب را!
فرق بسیار است بین ما و زاهد در سجود
کی برابر میکنم با ابرویش محراب را؟!
کوه کن میکن به ناخن کوه تن را از غمش
نغمه دیگر بود آهنگ این مضراب را
از هجوم اشک خود هر لحظه میترسم کز آن
خاک این صحرا به سنگ آرد سر سیلاب را
روز و شب طغرل نوید انتظار مقدمش
میبرد از چشم حیرانم چو مخمل خواب را
دو بیتی ها
دیدم به عرابه من زن روسی را
کردم به قدوم او زمین بوسی را
گفت از هنر و فضل چه داری گفتم
شاگرد منم سخنور طوسی را
یک دل آسوده در این باغ نیست
لالهای نبود که او را داغ نیست
قتل تیهو بس که کار طغرل است
صلصل و دراج صید زاغ نیست
مدتی شد که یار نامه نکرد
رقم عنبرین شمامه نکرد
یا مگر کاغذ و مداد نداشت
یا مرا لایق به خامه نکرد؟!
به به که ربیع و عید نوروز آمد
نوروز شد و به خلق نو روز آمد
طفلان دبستان همه گشتند آزاد
آزادی نوروز ز نوروز آمد!
نه حب محب دلنشین میماند
نه تیر عدوی کینگین میماند
انسان به مقابل اصابت احسن!
دنیا گذران است همین میماند!
جهان تاریک شد امروز در چشم من ای قمری
مگر از سوز من بال تو گردد روشن ای قمری؟!
به یاد جلوه سرو سهی از چیست افغانت؟!
ز آب دیده جاری ساز آب گلشن ای قمری!
ای داده به باد عمر از نادانی
تو قیمت عمر خویش کی میدانی؟!
فردا که به زیر خاک تنها مانی
گویی که کنم توبه ولی نتوانی!
مطلب مشابه: اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر
مطلب مشابه: اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)

مخمسات
سرنوشت جبهه میدانیم نقش پات را
قسمت تقدیر میخوانیم ما غمهات را
باعث شور قیامت قامت رعنات را
رونق بازار شکر خنده لبهات را
نایب عیسی مریم لعل روحافزات را!
قامتت را نارون سرمشق آزادی کند
ابرویت را ماه نو اقرار استادی کند
نرگست را مردمک تعلیم بیدادی کند
عشوهات با صد فسون آهنگ صیادی کند
الغرض خالی ندیدم از هنر یک جات را!
گر خرامد سرو آزادت به گلگشت چمن
شاخ طوبی بشکند از پا درآید نارون
خون شود مشک از خطت در ناف آهوی ختن
گل درد از عارضت جیب قبا و پیرهن
آفرین ای میر خوبان حسن بیهمتات را!
در بساط عارضت نرد تماشا باختم
اسپ ناکامی به راهت من ز فرزین ساختم
حلقه دام غلامی را به گوش انداختم
چون پیاده در رکاب توسنت میتاختم
از کرم یک ره نکردی شاه من رخمات را
طغرل از رمز لبت یک نکته افشا میکنم
شورشی در عرصه تحقیق برپا میکنم
حجتی من از خط لعلت هویدا میکنم
در میان شاعران ملک دعوی میکنم
شاهدم باشی تو نبود حاجتی اثبات را!
عاقبت ابروی تو تاراج ایمان کرد و رفت
چشم مخمورت ز مستی غارت جان کرد و رفت
کعبه دل را رخت بگداخت ویران کرد و رفت
شربت لعلت خلل در شکرستان کرد و رفت
عکس رخسار تو صد آیینه حیران کرد و رفت
بس که زاهد آورد با طاق ابرویت سجود
زهره از تاب جمالت نغمه و افغان سرود
ذرهای از پرتو حسنت به یوسف رو نمود
صد زلیخا در رهش افتاد رخ در خاک سود
ورنه یوسف را فراقت محو زندان کرد و رفت
دم به دم از نکهتت باد صبا آرد به من
قامت زلف کژت بشکست بازار چمن
از خجالت سر به زیر افکند سرو یاسمن
از سواد نرگست بیپرده شد مشک ختن
تار گیسوی تو سنبل را پریشان کرد و رفت
از فراقت لعل و یاقوت و صدف دریا گرفت
بلبل از شوق گل رویت چمن مأوا گرفت
آهو از شست خدنگت دامن صحرا گرفت
هرکه از میخانه چشم تو یک صهبا گرفت
همچو مجنون عمرها سر در بیابان کرد و رفت
لب به ذکر مدح تو زیبا ترنم میکند
غنچه طبعم به توصیف تو جانا بشکفد
قامتم از لاغری چو بید هر سو میخمد
اینچنین رعنا تو را کردست سلطان احد
خامه تقدیر را خط تو حیران کرد و رفت!
رحم کی دارد دو ابرویت ز قتل مردمان
خنجر مژگان تو صد رخنه زد با قلب و جان
میرباید هوشم از سر مردم چشمت چنان
میکشد زنار زلفت دین ز دستم هر زمان
کشور ملک وجودم کافرستان کرد و رفت!
قصاید
ساقی به فصل ربیع باده گلگون بیار!
چند تغافل کنی میگذرد نوبهار!
از چه نشینی حزین هست اجل در کمین
باب مغان باز کن وقت غنیمت شمار!
نیست تو را از قضا خط امانی به عمر
گردش گردون دون هست بسی بیمدار!
ساقی بحر سخا دور تو آمد به ما
لطف و ترحم نما با قدح میگسار!
یاسمن و نسترن رسته به صحن چمن
کرده به صحرا وطن لاله دل داغدار
باد صبا تا وزید غنچه دم از خنده زد
بلبل ازین خندهاش گریه کند زارزار!
غازهگر صبح زد شانه به زلف سمن
گیسوی سنبل به باغ گشته ازو تارتار
قمری و کبک و تذرو فاخته و عندلیب
نوحه به آیین خود کرده سر از هر کنار
دعوی گردنکشی کرد به گلزار سرو
قامت مینا برآر تا شود او شرمسار!
لاله دعای قدح خواند بسی در چمن
پرده او را بدر جام جهانبین برآر!
زابر عنایات حق غیث سعادت چکید
قطره از او در صد گشت در شاهوار
شبنم اوج طرب آب زده صحن باغ
دیده نرگس شده محو ره انتظار
مغبچه بادهنوش از چه نشینی خموش؟!
موسم گل در رسید وه چه خوش است سبزهزار!
دختر رز را برآر از حرم خم به بزم
تا که به دامان عیش عقد کنیم آشکار!
گشته مهیا طرب ساقی گلگونسلب
ساز قدح لب به لب تا برد از دل غبار!
دولت دارا مگو عصر فریدون مجو
یوسف مصری مپو گشته همه خاکسار!
مجلس جمشید دان بزم سکندر بخوان!
لاله شده جام می آیینه رخسار یار!
دور مه عارضش سلسله زلف او
کرده به هم اجتماع مهر به لیل و نهار
دوره ما همچنان سلسله کاکلش
لازم بطلان مگر هیچ ندارد قرار؟!
مطرب بربطنواز بربط خود ساز ساز
ساز ز سر گیر باز نغمه برون کن ز تار!
خیز و به یاران بده باده سرجوش را
نوبت طغرل رسید درد به او درگذار!
مطلب مشابه: اشعار افسر کرمانی؛ گلچین زیباترین غزلیات، رباعیات و دیگر اشعار
مطلب مشابه: اشعار عمان سامانی؛ گلچین رباعیات، غزلیات و قصاید شاعر قدیمی










