اشعار سلیم تهرانی؛ گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات زیبای این شاعر

اشعار سلیم تهرانی؛ گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات زیبای این شاعر

اشعار سلیم تهرانی را در روزانه بخوانید. محمدقلی بیگ طرشتی تهرانی متخلص به سلیم (؟ -۱۰۵۷ قمری) شاعر ایرانی و از شاعران فارسی‌زبان دربار مغولان هند در نیمهٔ اول سدهٔ یازدهم هجری/هفدهم میلادی بود. شعر او را به «نازکی خیال، خلق مضمون‌های دقیق تازه و سعی در ارسال مثل و تمثیل» وصف کرده‌اند. به دیدگاه ذبیح‌الله صفا، زبانش در شعر ساده و گاه (به‌ویژه در قصیده و مثنوی) تا حدی سست و نزدیک به زبان عامیانه است.

فهرست اشعار سلیم تهرانی

غزلیات

دلا تویی که به کار خودت گزیده خدا

برای عشق بتانت نیافریده خدا

ازین عزیزی خود را قیاس کن که جهان

ترا فروخته چون یوسف و خریده خدا

وجود خاکی ما مهر سجده ملک است

به حیرتم که درین مشت گل چه دیده خدا

به تنگنای حبابی محیط چون گنجد؟

به دل ز قدرت خویش است آرمیده خدا

هوای وصل بتان است عیب دل چو حباب

براو ز لطف، ازآن پرده ای کشیده خدا

ز حرف وصل بتان آنچه گفته ایم به دل

شنیده و ز کرم کرده ناشنیده خدا

چو گل، سلیم همه پرده گر شود، رسواست

کسی که پرده ی ناموس او دریده خدا

الهی دور دار از ما غرور بی گناهی را

به سوی خویش خضر ما کن این گم کرده راهی را

به ما جنس دگر از نقد لطف خود کرامت کن

گدایان توایم، اما نمی خواهیم شاهی را

تمام عمر نتوان داشت پاس افسر دولت

ازان خوش کرده ام بر سر، کلاه گاه گاهی را

درین پیری به زیر دامن پاکان پناهم ده

که فانوسی ضرور است این چراغ صبحگاهی را

برافروزان چراغم را به دست لطف، آسان است

که از داغ دلم چون صبح برداری سیاهی را

گر از لطف تو گیرد موج، تعلیم سبکدستی

چو خار پیرهن از تن برآرد خار ماهی را

سلیم از رحمت عام تو چشم مغفرت دارد

الهی از سر او کم مکن لطف الهی را

ما را سپرده است به ساقی حبیب ما

نیکو خلیفه ای ست که دارد ادیب ما

مخمور شوق را می وصل است سازگار

ما خسته ایم و ساقی کوثر طبیب ما

معشوق ماست ساقی گلچهره ای که هست

در عشق او خدا و پیمبر رقیب ما

ناقوس بت پرستی ما زنگ حیدری ست

از شوق اوست در پی گل عندلیب ما

یارب سلیم لعل و گهر را چه می کند

یک پاره ای ز درّ نجف کن نصیب ما

تا کی بود ز راه خطا، پیچ و تاب ما

یارب کجاست هادی راه صواب ما

آتش زدیم و چون پر پروانه سوختیم

حرف خطا، به آب نرفت از کتاب ما

عالم ز کفر همچو دل شب سیاه شد

کی باشد آنکه تیغ کشد آفتاب ما

جان انتظار مقدم خورشید می کشد

چون شمع صبح نیست عبث اضطراب ما

عذر گنه به حشر بود لطف او سلیم

عاجز نمی شود دل حاضر جواب ما

خدایا رهنما شو بر دل ما رهنمایی را

که بنماید به ما خوشتر ازین گلزار، جایی را

دگر از بیم هرگز چشم نگذارد به هم گندم

اگر در خواب بیند همچو گردون آسیایی را

جهان آمیزشی با ذات حق دارد ولی فانی ست

بقا تا کی بود پیچیده بر کوهی صدایی را؟

تو خود ای دل چه خواهی کرد کز فرمان چو سرپیچد

برون کردند از جنت چو آدم کدخدایی را

سلیم از رشک همچون نقش پا از پای می‌افتم

به خاک آستان او چو بینم نقش پایی را

به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا

ترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا

چو کرده نقش تو بر صفحهٔ وجود رقم

صد آفرین ز زبان قلم شنیده خدا

متاب روی ز همصحبتان که تنهایی

لطیفه ای ست که از بهر خود گزیده خدا

زمانه کیست که منصور را به دار کشد

به این وسیله به سوی خودش کشیده خدا

مرا چه کار به بال هماست، پندارم

چو مرغ عیسی، او را نیافریده خدا

لباس فقر برازنده ی من است سلیم

که جامه‌ای‌ست که بر قد من بریده خدا

تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را

همچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را

معشوق، پاسبانی ما عاشقان کند

بلبل ز غنچه قفل زند آشیانه را

در سینه هرچه بود، سپردم به دست عشق

آری همین علاج بود دزد خانه را

سرسبزی از جهان چه تمنا کنی که هست

دندان مور ریشه درین خاک دانه را

دست تهی دلالت دیوانگی کند

بهتر ز ما ندیده کسی فال شانه را

ما را چه جای شکوه، که شب پاسبان سلیم

زنجیر می کند در زنجیرخانه را

مطلب مشابه: اشعار طغرل احراری؛ گلچین زیباترین غزلیات، دوبیتی و قشنگ ترین اشعار

مطلب مشابه: اشعار ابن حسام خوسفی؛ گزیده غزلیات،ريال رباعیات و ترکیبات این شاعر

غزلیات

به راه عشق خطر نیست بینوایان را

گل است هر سر خاری برهنه پایان را

به چشم خلق نیایند، کز کلاه نمد

بود کلاه سلیمان به سر گدایان را

چه شد که خاک در دوست مومیایی شد

ز چاره نیست نصیبی شکسته پایان را

خدا به باطن روشندلان سری دارد

گزیر نیست ز آیینه خودنمایان را

صدای سرو چمن گوش کن ز جنبش باد

اگر به جلوه ندیدی قصب قبایان را

چه فرق از وطن و غربت این چنین کز من

غم تو ساخته بیگانه آشنایان را

مشو سلیم طرف با جهان عربده جوی

جواب حرف، خموشی ست ناسزایان را

مزن به خون من ای پر عتاب، استغنا

که می پرست نزد بر شراب، استغنا

دلی که در چمن محفل تو ره دارد

زند به باغ چو مرغ کباب استغنا

به خوان فقر بود هر که سیر چشم، زند

به قرص پنجه کش آفتاب استغنا

خوشا دیار قناعت که می زنند اطفال

به شیر دایه، شب ماهتاب استغنا

مکن تواضع اهل زمانه را تقصیر

که کرد خانه ی ما را خراب استغنا

سلیم سوخت مرا تشنگی و بر لب جوی

زند چو موج، لب من به آب استغنا

پیری نشد خزان گل شاخسار ما

موی سفید ماست چو عنبر بهار ما

خواهد به کار آمد اگر خاک هم شویم

افلاک را چو شیشه ی ساعت غبار ما

مردیم و گفتگوی بزرگانه کم نشد

آید صدای کوه ز سنگ مزار ما

گرمی ندیده ایم به عمر خود از کسی

جام شراب ما بود آب خمار ما

خویشی ست در میانه ی ما و گل دورنگ

یک پشت می رسد به خزان نوبهار ما

افلاک و انجمند به کاری، ولی سلیم

کاری نمی کنند که آید به کار ما

محبت از دل ما شُسته نقش کینه‌خواهی را

زیارت می‌کند چون کعبه برق ما سیاهی را

ز فیض پرتو دل شکرها دارم درین گلشن

که گلچین چراغم کرده باد صبحگاهی را

شهان را چشم بر عالم گشودن عیب می‌باشد

بیاموزند کاش از باز خود، صاحب‌کلاهی را

سیاهی کعبه چند از جامهٔ خود می‌زند بر ما؟

همه کس دارد از عشق این لباس دادخواهی را

نیم در عشق او چون دیگران، آری کجا دارد

خس و خاشاک دریا آبروی خارماهی را

سلیم آن گل، گذاری کاشکی سوی چمن آرد

که از سر لاله بگذارد هوای کج‌کلاهی را

مطلب مشابه: اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر

مطلب مشابه: اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

قطعات

ای به دست تو قلم گشته کلید در فیض

ای که از جود تو همت به جهان کامرواست

بحر اگر نیست، غمی نیست، کف جود تو هست

ابر اگر رفت، چه شد، دست سخایت برجاست

آسمان کیست کزو کام دلی بتوان یافت

هرچه خواهد کسی، از لطف تو می باید خواست

بر در بارگه قدر تو چون درویشان

تای جوزی به کف دست فلک از جوزاست

سخن کشتن خصمت به میان چون آید

موی جوهر به تن تیغ تو می گردد راست

دم عیسی، دم تیغ است بداندیش ترا

دشمن جاه ترا فاتحه تکبیر فناست

قاصدی آمد و پیغام تو آورد به من

وه چه قاصد که فرح بخش تر از باد صباست

می توانم که زنم طعنه ی پستی به فلک

از غبار درت از بس که دماغم بالاست

نه همین منت لطفت به سرم امروز است

سایه پرورد کف جود توام، مدتهاست

خورم از جود تو نان بر سر خوان دگران

روزی از ابر خورد، گرچه صدف در دریاست

از پی روشنی بزم تو نورافشان باد

آن چراغی که درو روغن چشم بیناست

یکی پیالهٔ چینی برای خوردن آب

بداد خواجه مرا از صفات نیکویش

که گر چو کاسهٔ فقرش نهند بر سر راه

ز کهنه کعبی او ننگرد کسی سویش

شکسته ای که صدا برنیاید از لب او

هزار سنگ زند گر کسی به پهلویش

چو چاه زمزمش افتاده رخنه ها بر لب

چو حوض کوثر، خورده شکنج ها رویش

ز ساغر دل خاقان زیاده تر گرهش

ز کاسهٔ سر فغفور بیشتر مویش

حباب خنده بر اندام او زند چون موج

برند چون ز پی آب بر لب جویش

خیاره دار نماید، ز بس که موج شکست

فشرده همچو حباب دلم ز هر سویش

به خواجه بخشش این کاسه شد چو حوض یزید

که هرکه آب ازو خورد، شد دعاگویش

صاحبا! سرورا! خداوندا!

ای که خلقت چو روی تو نیکوست

طبع تو گلشنی ست کاندر وی

همچو خورشید، صد گل خودروست

مگر از خلق تو صبا به چمن

برده بویی، که گل چنین خوشبوست

مجلسی کش ضمیر توست چراغ

شب درو همچو دود تنباکوست

فصل دی می رسد که از شدت

همچو شمشیر با جهان یکروست

به چمن داد ازو نسیم خبر

آب را اضطراب ازان در جوست

سرو لرزد ز بیم همچون بید

غنچه برخود ز فکر رفته فروست

حسن چون پوستین شانه زده

تنگ بر خود گرفته طره ی دوست

ید بیضا چه کار می آید

که درین فصل، دست دست سبوست

پوستینی به هم رسید مرا

به صد اندوه و محنت از دو سه پوست

من به دوشش گرفته ام از مهر

لیک او در میان دشمن و دوست،

هیچ گرمی نمی کند با من

چه کنم، پوستین من بی روست

از خزان گلشن تو ایمن باد

تا چمن را گل است و گل را بوست

برهمن دختری دیدم به دیری

که بت در سجده ی او سر نهاده

هنوزش گردن شیران خونریز

نداده زحمت سیمین قلاده….

مطلب مشابه: اشعار وفایی مهابادی؛ دلنشین ترین اشعار، غزلیات و قصاید این شاعر

مطلب مشابه: اشعار قدسی مشهدی (گلچین غزلیات، رباعیات، مثنوی و اشعار زیبا)

قطعات

ای آفتاب مشرق دین کز فروغ صدق

روی تو همچو صبح، دم از نور می‌زند

نازم به همت تو که در خرقهٔ نمد

ساغر ز کاسهٔ سر فغفور می‌زند

جام تو از شراب تجلی لبالب است

شوق تو می ز خمکدهٔ طور می‌زند

دعوی درد با تو کند گر به راه عشق

دلتنگی تو بر کمر مور می‌زند

بر خاک درگه تو ز پاس ادب سلیم

چون آفتاب، بوسه‌ای از دور می‌زند

یک شبی هنگام برگردیدن از طوف نجف

ره غلط کرده، رهم بر طرفه صحرایی فتاد

وادیی پر دغدغه چون وادی سوداییان

عرصه ای پرفتنه همچون باطن اهل فساد

دست از جان شسته، گردد آب سوی او روان

هرچه بادا باد گوید، بگذرد آنجا چو باد

می شود دیوانه هرکس را برو افتد گذار

برّ مجنون روزگار از بهر این نامش نهاد

از برای آن که بیرون زین بیابانش برد

چون منار سامره، پیچیده ره بر گردباد

ای خجسته بنا، ز رونق تو

چشم بد دور، چشم ایامی

همه روی زمین به سایه ی توست

کز بلندی چو صیت اسلامی

در نظرها ز بس که مرغوبی

خوش تر از پیکر دلارامی

خاک توست از گل بتان چگل

زان چنین دلکش و خوش اندامی

دایم از نقش های آینه کار

همچو طاووس مست در دامی

تابدان ها دلیل روشن توست

که سزاوار شیشه و جامی

آرمیده چو صاحب خویشی

آسمانی و با زمین رامی

یعنی اسلام خان مهر ضمیر

که ز نامش تو صاحب نامی

وصف قدر تو من چگونه کنم

که خوش آغاز و نیک انجامی

طاق نوشیروان گجراتی

جای چنگیز ملک آسامی

منزل آصف سلیمانی

بزمگاه وزیر بهرامی

پی تاریخ تو جهان گوید

کعبه ی خاص و قبله ی عامی

رباعیات

یخ بسته جهان ز بس ز تأثیر هوا

شد موجه ی آب همچو موج خارا

در صفحه به شکل نقطه گردیده الف

از بس که شده غنچه ز تاب سرما

در دل همه در گره گشایی ست خدا

با ما به سر لطف خدایی ست خدا

مفلس چو شدیم، رو به او می آریم

معشوقه ی روز بینوایی ست خدا

ای ابر، به گلزار تمنا بازآ

جای تو چمن بود، ز صحرا بازآ

اورنگ صدف صفا ندارد بی تو

ای گوهر شهوار به دریا بازآ

خواجه نکند نظر به سوی حلوا

گویی هرگز ندیده روی حلوا

در خانه ی زین هنوز اگر پای نهد

اسبش مگسی شود به بوی حلوا

می آیی و مطلب دل این بود، بیا

نزدیک شدی و شوق افزود، بیا

از روزن دیده، چشم دل بر راه است

ای روشنی دیده و دل، زود بیا

تا چند به هر بزم که می خوانندت

از صدرنشینی چو مگس رانندت

ای خانه خراب، مهره ی نرد نه ای

جایی بنشین که بر نخیزانندت

ای کرده جفای آسمان دلگیرت

مگریز که سودی ندهد تدبیرت

بنشین که ز نقش پا به هرگام زدن

یک حلقه فزون می شود از زنجیرت

دل از غم عشق گلرخان بی تاب است

آغشته به خون چو لاله ی سیراب است

هر جزوی ازان بود بر نوخطی

گویی دل من نسخه ی استکتاب است

میخانه طرب خیز چو طبع مست است

دیوار غم از بلندی خم پست است

مردافکنی و زور سبوی می بین

گویی که ز خاک رستم یک دست است!

ای بلبل خوش نغمه، مکان تو کجاست

آتشکده ی آه و فغان تو کجاست

تا چند درین چمن سراغ تو کنیم

عنقا نه ای، آخر آشیان تو کجاست

حاسد که همه دعوی لافش پوچ است

از مغز حیا، چو نافش پوچ است

از طبع زبان دراز، معنی مطلب

شمشیر کشیده را غلافش پوچ است

تشویش سفر با دل ناشاد بد است

با دست تهی چو کار افتاد بد است

راضی شده ام به قرض هم گر باشد

می دانم اگرچه قرض بغداد بد است

حال دلم از طرز نوایم پیداست

سودا زده ام، ز هر ادایم پیداست

در راه تو چون خامه ی بی پروایان

آشفتگی ام ز نقش پایم پیداست

ماییم که داغ دل ما ناسور است

از پای فتاده ایم و منزل دور است

احوال خود از کسی چه پنهان داریم

چون زلف، پریشانی ما مشهور است

این عشق که برق عافیت پرداز است

جان پرور ما چو شعله ی آواز است

بیماری عشق در وجود مردان

همچون تب شیر و یرقان باز است

بر هرچه نگاه کردم اسباب غم است

چیزی که ازو دلم شود شاد، کم است

ما را به وصال او چه جای شادی ست

در کشتن شمع، صبح تیغ دو دم است

دیگر ز بهار، شورش مرغان است

وز نغمه چمن چومجلس مستان است

از سبزه زمانه عرصه ی کشمیر است

وز لاله چمن دیار داغستان است

مال دنیا که منعمان را جان است

فرداست که صرف کار محتاجان است

تا چند به پشت گاو، خر خواهد بود

آخر گذر پوست به سراجان است

رباعیات

رخشت که دمش علامت چوگان است

در دعوی خود چو گوی در میدان است

رنگین شود از رنگ خوشش دست، مگر

در خانه ی زین تو حنابندان است؟

ماییم و دلی که دایم از غم خون است

از دایره ی ساختگی بیرون است

موزونی طبع ما بود زینت ما

تقطیع برای طبع ناموزون است

ابروی تو از غمزه دگر پر گره است

تیری انداز چون کمان به زه است

هر عضوم ازو، جدا نشاطی دارد

در دل عشق تو چون عروسی [به] ده است

دیگر ز چمن خرمی اخراج شده ست

سامان گل از خزان به تاراج شده ست

پروانه به بخت خویشتن می نازد

بلبل به گل چراغ محتاج شده ست

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.