اشعار فصیحی هروی؛ فهرست غزلیات، قطعات، رباعیات و زیباترین اشعار

اشعار فصیحی هروی را در روزانه قرار داده‌ایم. میرزا فصیح‌الدین انصاری هروی با تخلّص فصیحی (؟ -۱۶۳۹م) شاعر فارسی‌زبان سدهٔ یازدهم هجری/هفدهم میلادی بود. شعر فصیحی را «روان و سالم و بسیار متمایل به شیوهٔ استادان خراسان» وصف نموده‌اند. به دیدگاه ذبیح‌الله صفا، «غور در مضمون‌های دقیق و فداکردن الفاظ در راه بیان آن‌ها در سخن او مشهود نیست و او هر معنی و نکته‌ای که انتخاب می‌کرد در بیان صریح و روان خود به سادگی و بی‌آنکه به ترکیب‌های استعاری پیچیده و دشوار نظر داشته باشد به شعر درمی‌آورد.»

فهرست اشعار فصیحی هروی

اشعار فصیحی هروی؛ فهرست غزلیات، قطعات، رباعیات و زیباترین اشعار

غزلیات

برقیم ولی رنجه نسازیم گیا را

همت بگماریم که سوزیم صبا را

شمعیم و تهی‌دستی ما بین که درین بزم

سامان فروغی نبود شعله ما را

در کعبه و بتخانه ره قرب نیابند

آنها که به تقلید پرستند خدا را

چون چهره به خون سرخ کند آنکه همه عمر

پرورده چو گل در کف جان رنگ حنا را

از دولت آن زلف چنانیم که امروز

گیرند سراغ از دل ما کوی بلا را

خلوت چه حدیث‌ست به معشوق که هرگز

بیرون نتوان کرد از آن بزم حیا را

مشاطه دردم که درین باغ فصیحی

از خون جگر رنگ کنم دست صبا را

گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا را

دگر ز دیده به دل سر دهیم دریا را

تو چون به چشم سیه مست باده‌پیمایی

می کرشمه یوسف کشد زلیخا را

ز جوش گریه تلخم نه دیده ماند و نه دل

چه باده بود که بگداخت چشم مینا را

به چین ابروی ناصح ز گریه بس نکنیم

کسی نبسته به زنجیر موج دریا را

گذشت عمر و ندیدم فروغ صبحدمی

به خاک برد شبم آرزوی فردا را

ز آه گرم فصیحی حذر کنید که دوش

چو داغ لاله در آتش نشاند فردا را

برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را

تا همچو ماه اسیر کند آفتاب را

آن چشم مست ساقی آشفتگان بس است

در شیشه ریز از قدح امشب شراب را

کو سنگ بی‌مروت هجران که بشکند

این شیشه‌های وصل پر از زر ناب را

عصمت نقاب بر رخش افکند حسن شوخ

گم ساخت در تجلی اول نقاب را

در خواب من در‌آمد شوق نکرده کار

در پرده‌های دیده نگه ساخت خواب را

نوری ز روی خویش به صبح ارمغان‌ فرست

نوبر کند مگر ثمر آفتاب را

گوییم شکر چشم فصیحی به صد زبان

کآتش فروز خرمن ما کرد آب را

خدایا روزی این خود‌پرستان ساز جنت را

که دوزخ جنت است آتش‌پرستان محبت را

ز هر کنج دل ما صد مراد مرده برخیزد

به محشر در خروش آرند چون صور قیامت را

دل و چشم من و سودای وصل او معاذالله

که داد این لخت کوه درد و دریای مصیبت را

من و کام نهنگان ناتوان چون گشت بحر غم

ز بس بر ساحل افکند استخوان اهل حسرت را

فصیحی چون سپارم جان مرا تابوت از آتش کن

که از پروانه من آموختم علم محبت را

چو آفتاب کند تاب شرم ماه ترا

به موج فتنه درآرد خط سیاه ترا

به چشم زخم بگریند کشتگان که مباد

ز دیده اشک برد لذت نگاه ترا

چه گلشنی تو که مشاطگان کشور حسن

به نو‌بهار بروبند خوابگاه ترا

تو مست جور و من از رشک غرق خون که مباد

به نام خویش نویسد ملک گناه ترا

ز باغ شعله فصیحی گل مراد بچین

که نوبهار فکند از نظر گیاه ترا

سرمه کوری کشیدم دیده تحقیق را

تا نبینم در لباس صدق هر زندیق را

عاقبت از راه گمراهی برد سوی خودم

آن که نپسندید بر من منت توفیق را

تشنه‌تر گشتم ز خون دل همانا شوق دوست

چون سراب از تشنگی پر کرد این ابریق را

از دیار عقل بیرون رو که در بازار او

صیقلی زنگی شکست آیینه تصدیق را

عشق را نازم که چون با بی‌نیازی می‌کشد

باده زندیق سازد خون صد صدیق را

آبروی این ریاکاران فصیحی وه که کرد

غرق دریای خجالت کشتی توفیق را

آن قطره‌ام که بحر به دور افکند مرا

ظلمت ز ننگ بر در نور افکند مرا

من خانه‌زاد دیده دردم چو طفل اشک

گرداب غم به موج سرور افکند مرا

بر عشق مهربان شده ترسم که عاقبت

در قحط سال وعده طور افکند مرا

ایزد جزای مستی من چون دهد مگر

لب‌تشنه در سراب شعور افکند مرا

رحمت بهانه‌جوست مبادا نسیم لطف

در صیدگاه طره حور افکند مرا

جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را

ز برق کبریای اشک سوزم طور مژگان را

گرفتم سرمه از خاک ره نازی که می‌بینم

عیان در گردن بیداد او خون شهیدان را

پرستار سر زلفی شدم وز شرم می‌سوزم

که نشتر زار کردم از حسد رگهای ایمان را

پریشانی مرا افزاید از جمعیت خاطر

چو از شیرازه بند شانه آن زلف پریشان را

به هم دیری‌ست تا کردند دیر و کعبه صلح کل

ندانم چیست باعث کینه گبر و مسلمان را

بخیلی نیست آیین محبت لیکن از غیرت

درون جان کنم از سینه پنهان داغ حرمان را

نمی‌دانم فصیحی چون به هوش خویش باز آید

کسی کز دست حسن آراست آن صف‌های مژگان را

بردیم باز بر سر نظاره دیده را

کردیم رام دیده نگاه رمیده را

بردیم نام دلبر و کردیم بی‌قرار

این خون آرمیده عمری طپیده را

سیلاب غصه‌ام ز درون جوش می‌زند

من گل کنم ز ساده‌دلی بام دیده را

جز داغ لاله هیچ گیا دلپذیر نیست

آهوی در دیار محبت چریده را

پیش از دعای زلف تو هر شب جنون ما

نفرین کند رفوگر جیب دریده را

بیمار شو مسیح که در بیع‌گاه ناز

رد می‌کنند جان به لب نارسیده را

در جام ما بریز فصیحی که سوختیم

آن گریه‌های از دل دوزخ چکیده را

مطلب مشابه: اشعار سلیم تهرانی؛ گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات زیبای این شاعر

مطلب مشابه: اشعار ابن حسام خوسفی؛ گزیده غزلیات،ريال رباعیات و ترکیبات این شاعر

غزلیات

به صبوری بفریبم دل شیدایی را

در جگر بند کنم ناله صحرایی را

دم ز انکار محبت زدم و بد کردم

نه که این باد بریزد گل رسوایی را

باغبان خواست که حیران گل و خار شویم

بست بر دیده ما راه شناسایی را

آسمان ماتم خس خانه‌ خود‌گیر که سوخت

دامن ناله ما دست شکیبایی را

هر نفس داغ دگر در جگرم زنده کند

از که آموخته هجر تو مسیحایی را

مست یکرنگی دردیم که از صحبت او

نرسد هیچ خلل عصمت تنهایی را

خاک آن کوی فصیحی ز جبین رنجه مکن

از مه و مهر بیاموز جبین‌سایی را

هنوز شعله‌فشانست آه حسرت ما

هنوز غرقه به خونست چشم عشرت ما

به دور حسن تو چندان مریض دارد عشق

که مرگ را نشود فرصت عیادت ما

عشق کرم آموز در‌آمد ز در ما

صد قافله غم ریخت ز دل بر جگر ما

کاهل نظری بین که به صد جذب تجلی

هرگز نرسد تا سر مژگان نظر ما

ما ناله ‌فروشان جرس محمل دردیم

جز ناله کسی نیست رفیق سفر ما

ما مرغ بهشتیم و ز پرواز نیفتیم

غم نامه گشایند گر از بال و پر ما

هر جا که بود داغ غمی کاش کند عشق

بر ذمه او فرض طواف جگر ما

ما شعله شمعیم ولی حیف که فردا

جز بر پر پروانه نیابند اثر ما

از ما بجز از ناله خونین اثری نیست

از ناله ما پرس فصیحی خبر ما

پامال ترکتاز خزان شد بهار ما

ای تیره روز ما و سیه روزگار ما

از تیره‌روزگاری ما ره نمی‌برد

دست سحر به دامن شبهای تار ما

بر خلق عید خویش مبارک که دهر خواند

تاریخ فوت غصه ز لوح مزار ما

مطلب مشابه: اشعار طغرل احراری؛ گلچین زیباترین غزلیات، دوبیتی و قشنگ ترین اشعار

قطعات

ای آصف صبا به سلیمان غور گوی

نقل مجالس کرم افسانه شماست

هرگز ندیده سفره‌اتان نان و طرفه آنک

مهمانسرای حاتم طی خانه شماست

جز هیچ هیچ نیست درین انجمن مگر

دروازه عدم در کاشانه شماست

امساک‌وش رعیت بخلست این زمان

همت که خانه‌زاد سیه‌خانه شماست

استغفر‌الله این سخنان هزل و مضحکه‌ست

رزاق جود همت مردانه شماست

تعالی الله نه غارست این جهانیست

زمین او ز رفعت آسمانیست

عقاب آسمان را گر تواند

که اینجا پر زند خوش آشیانیست

به هر برجی در آن از روح قدسی

خجسته کوکبی صاحب قرانیست

ز خدام در این آستانست

اگر آن آسمان را پاسبانیست

ز انوار تجلی در فضایش

ببینی هر کجا راز نهانیست

تو گویی گوهر خورشید و مه را

به هر سنگ اندر او فرخنده کانیست

معاذالله تو و مدحش فصیحی

گرفتم آن که هر مویت زبانیست

به جمعی اندر آن مجلس گرفتم

که از اخلاص هر موشان جهانیست

همه صحرانشین و شهرزاد‌ند

وفا را طبع ایشان ترجمانیست

لقب جمشیدی و جمشید فطرت

بنامیزد چه فرخ دودمانیست

چو دیگ قدرشان در جوش آید

فلک آنجا کلوخ دیگدانیست

خداشان دایما فرخنده دار[ا]د

ازین فرخنده منزل تا نشانیست

ترا ای نور چشم دشمن و دوست

ز چشم دوربین ما خبر نیست

اگر شد مضطرب شمع مرادت

گناه این نسیم مختصر نیست

دلم پروانه‌ای مست‌ست اما

به گرد شمع کس گستاخ پر نیست

نسیمم می‌پرستد بوی گل لیک

چو باد نو‌بهاران دربدر نیست

تو خود دانی که من اشک نیازم

مرا معشوق جز مژگان تر نیست

نه از گلشن که گر از دیده روید

مرا گل هیچ سامان نظر نیست

کدامین شعله سیر سینه‌ام کرد

که صد خلدش نهان در یک شرر نیست

وگر باشد سر و برگ تماشا

بهشتی تازه چون داغ جگر نیست

مرا هر داغ گلزار نشاط است

بهشت من چو باغت مختصر نیست

سخن کوتاه زین آشفته‌طبعان

ملالی هست طبعت را وگر نیست

به کام دشمنان هم باش چندی

به کام دوستان بودن هنر نیست

تو خود دانی که در میخانه دهر

میی از ترک مطلب صافتر نیست

ای حکیمی کز استقامت طبع

آسمان را بری خمی از پشت

طول عالم به دست همت تو

یک بدست‌ست کم به چار انگشت

حدس تو چون عنان بجنباند

عقل پیشش رود به پشتاپشت

نبود با نسیم خلق خوشت

سنگلاخ فراق نیز درشت

بنده را در فراق حضرت تو

تلخی زهر زندگانی کشت

ای آنکه دست تربیت آفریدگار

نخلی چو نخل همت تو با ثمر نکشت

مشاطه سخای تو از زیور قبول

یوسف لقا کند طمعی را که هست زشت

دزدم به دست حرص ز بس قحط هیزم‌ست

گاهی ستون کعبه و گاهی در کنشت

امروز از آن مصالح دوزخ بده که ما

فردا دهیم وام تو حاصل بهشت

مطلب مشابه: اشعار ناصر بخارایی؛ زیباترین غزلیات، قطعات و رباعیات این شاعر

قطعات

قاصد آورد مرا نامه‌ای از حضرت دوست

گنج باد آورد آن نامه و آن باد مراد

نه بدان‌سان که بود شیوه ارباب مجاز

قدری کاغذ پیچیده پر از مد مداد

نامه‌ای نامیه سبزه باغ تحقیق

نامه‌ای نقش طراز چمن استعداد

نامه‌ای خانه هر دیده ز نورش معمور

نامه‌ای کشور هر دل ز سوادش آباد

سطرها شاخ گل و لفظ گل و معنی گل

شاخ ازین بار گران راست نیارد استاد

خرده‌های یرقان داده گلش را در جیب

از بهار نفسی بود سراسر دل شاد

خواندم و رفت عبارات به روی نفسم

به شکوهی که رود تخت سلیمان بر باد

بوسه دادم قدم قاصد و شرمنده شدم

بوسه دادن بود امساک که جان باید داد

در زمان شه والاگهر عرش سریر

شاه عباس شهنشاه سپهر استعداد

بنده شاه جهان خواجه محمد میرک

ساخت این روضه درین گلشن فردوس نهاد

زد قلم ثانی جنت رقم تاریخش

گلشن خلد سر خود به قلم جایزه داد

وین هم از دولت بانی سره تاریخی شد

آفرین بر خرد پاک خردمندان باد

رباعیات

در دیده مور اگر روم چون عنقا

گم سازم از فراخی جا خود را

با این تن بالیده و این نشو نما

زین سفله سحاب می‌کشم منتها

با دوست چه کار طالب سودا را

با سرمه چه کار چشم نابینا را

رنجیده دلم ز عقل بیگانه‌پرست

کو می که به آشنا رساند ما را

دردم که بهار نیست گلزار مرا

هجرم که علاج نیست بیمار مرا

پیراهن صبرم که ز دست غم دوست

چاکی شده سر نوشت هر تار مرا

ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما

وز نام تو داغ دل کوثر لب ما

بی نام تو هر نفس که بربندد بار

یارب به سلامت نرسد بر لب ما

عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما

چون شعله طپد ز سوز دل اخگر ما

احباب نخوانند ولی دفتر ما

تا سرمه نسازند ز خاکستر ما

از زهر بلا پرست پیمانه ما

دورست ز ملک عافیت خانه ما

آن خانه خراب بی‌نصیبیم که جغد

بگریزد ازین گوشه ویرانه ما

در ناصیه‌ام نقش مرادست غریب

در کشور بختم دل شادست غریب

چون نامه عافیت نویسم از حزن

گویی قلمم در آن سوادست غریب

آن شوخ که عارض از می حسن افروخت

هر موی مرا ناله به رنگی آموخت

از سوختنم نیست خبردار آری

عالم سوزد برق و نداند که چه سوخت

در جام شکایت زبانم خون ریخت

دیدم که ز طره تو تابی انگیخت

گفتم برمش زود در آتش فکنم

آگه شد و در به [در] به نام تو گریخت

دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت

وز هر مویم ز دار دردی آویخت

هر موی که آوازه تیغش بشنید

همچو مژه در حظیره دیده گریخت

آن دم که شدیم از می هستی سرمست

شد ساغر توفیق لبالب ز شکست

اعمال نویس راست در طاعت ماست

مزدور فرشته‌ای که در دست چپ است

آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست

سجاده به دوشند و می ناب به دست

بتخانه و کعبه پیششان یک رنگ است

دیدار پرستند نه دیوارپرست

پروانه که از بادیه هجر برست

در بال و پر آتش زد و فارغ بنشست

غافل که هنوز تا سر کوی فراغ

صد بادیه خونخوارتر از هجران هست

سوی در پادشاه کز طور بهست

رفتی تو و سامری به جای تو نشست

ای واله ایمن این سفر دور کشید

باز آ که شدند قوم گوساله‌پرست

قصاید

از جان نتوان ساخت ز تو در یتیمی

دود دل اخگر نشود نار کلیمی

آنجا که تو دامان تجلی بفشانی

خورشید در آن کوچه بود گرد گلیمی

ما با خرد و عشق درین راه فتادیم

دیده همه تن در طلب گرد حریمی

بر محمل ما بار دو خورشید گران بود

بر زلف تو بستیم خرد را به نسیمی

هیچ از شکن زلف تو شرمنده نگردند

خوانند همی مومنت این مشت لئیمی

ور زانکه تویی مومن پس بتکده کعبه‌ست

زنار مغان سبحه و فردوس جحیمی

تو مومن و این طرفه که هندو بچه‌ای چند

خازن شده در عهد تو در باغ نعیمی

بر گنج وفا خال تو ترکیب طلسم است

از عمر ابد نیمی وز عنبر نیمی

یا معجز حسن است که در مکتب شوخی

صد لوح خرد بشکند از نقطه جیمی

یا مردمک دیده روح‌القدس است این

بر روی تو مدهوش چو بر طور کلیمی

یا معجز عیسی است سیه‌روزتر از ما

سرگشته در آن زلف به امید شمیمی

گفتم که سپندست رخ حسن برافروخت

لب طعنه‌فشان گفت زهی فکر سلیمی

این جلوه طور است نه خورشید که باشد

ز اندیشه هر چشم بدش رعشه بیمی

کام دل از آن روی نگیرد چه کند حسن

برخورده تهی‌دست حریفی به کریمی

فردوس عذارا چمن آشوب نگارا

ای کوی ترا گلشن فردوس مقیمی

زخمی است فصیحی ز لب تیغ چکیده

وز دایگی مرهم الماس یتیمی

هر شعله آهی نفسش راست انیسی

هر خنده زخمی جگرش راست ندیمی

خاکسترم و تن‌زده در گلخن تسلیم

نه خنده امیدی و نه گریه بیمی

خوش باش که ما نقش خود از کوی تو بردیم

زنهار مکن رنجه در این راه نسیمی

مفرست سوی تربت ما تحفه جانی

مپسند جدا از سر آن زلف شمیمی

هر خنده که بر غنچه ما بست بهاران

پاشید همان لحظه به تحریک نسیمی

قصاید

ترکیبات

ناله را بهر تگ و پو چو کمر بربندم

اول از شش جهتش راه اثر بر‌بندم

اضطرابم چو به دریوزه دیدار آرد

روم از رشته جان بال نظر بر‌بندم

زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارم

مرهم حوصله بر جای دگر بر‌بندم

جگر از برق تجلی شود ار چشمه نور

آب آن را همه در جوی نظر بر‌بندم

در نظر ار تب حرمان شود آتشکده سوز

برم از دیده و در نار جگر بر‌بندم

دزدم از زلف هوس جان گران جانان را

به فسون بر نفس مرغ سحر بر‌بندم

پاره‌ای معجزه از طره غم وام کنم

برقع شب به رخ شاهر خود بر‌بندم

بعد از آن پرده رخسار خیالت گیرم

نسخه مردمک دیده ز خالت گیرم

دیده را چون حرم روی نکوی تو کنم

بگدازم نگه و پرده روی تو کنم

چون صبا سوی گلستان جمالت از رشک

بی‌مشام آیم و تن نافه بوی تو کنم

شوق هر موی مرا قبله‌نمایی آموخت

لیک کو حوصله تا روی به سوی توکنم

گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرم

تا در آن آینه نظاره روی تو کنم

بر گل و سنبل آن باغ فسونی بدمم

همه را شیفته آتش خوی تو کنم

عشقم آتشکده‌ای کرد و به هر دل که رسم

شکوه ز افسردگی جام و سبوی تو کنم

مشت خاکسترم و باد به هر جا بردم

سجده شکر پریشانی موی تو کنم

شعله طور نداند شرف گوهر ما

ورنه پر‌نور کند جیب ز خاکستر ما

مطلب مشابه: اشعار انوری؛ گلچین غزلیات، مقطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.