شعر درباره ماه و یار 🌙؛ اشعار احساسی و عاشقانه ماه و عشق

شعر درباره ماه و یار را در روزانه قرار داده‌ایم. شعر دربارهٔ «ماه و یار» یکی از کهن‌ترین و پرتکرارترین تم‌های ادبیات پارسی است و اهمیتش بسیار فراتر از یک تصویر سادهٔ عاشقانه است. این تم در واقع یک «زبان رمز» کامل برای بیان مفاهیم عاشقانه، عرفانی و حتی فلسفی در فرهنگ ایرانی شده است.

شعر درباره ماه و یار 🌙؛ اشعار احساسی و عاشقانه ماه و عشق

اشعار زیبا با موضوع ماه و یار

ماه تابانم تویی ،

در شب تارم بتاب

آری مهتابم تویی ،

لحظه ای بر من بتاب

ماه من…

غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

خدا هست

خدا هست هنوز

شاعر چشمت شوم یا شاعر خندیدنت

ای فدای لحظه ی در ماه شاید دیدنت

چشم تو کندوی صدها عاشق دیوانه وار

من ولی دیوانه ام ، دیوانه ی نوشیدنت

در دو چال گونه ات دنیای من جا میشود

عاشق دنیای خویشم لحظه ی خندیدنت

گرچه زیبا تر ز ماهی ، آمدی از آسمان

تا نیفتد چشم نامحرم به شب تابیدنت

جلوه ی این ماه نکو را ببین

رنگ و رخ روی توام آرزوست

خانه‌ی تحقیق را ماه شبستان تویی

انفس و آفاق را میوه‌ی بستان تویی

از ره صورت ترا آدم خاکیست نام

چونکه به معنی رسی صورت رحمان تویی

تو ماه بودی و

بوسیدنت  نمی دانی…

چه ساده

داشت مرا هم بلند قد می کرد

وقت خواب آمد عزیز ِمهربانم،

شب بخیر خسته ای، باید بخوابی

هم زبانم، شب بخیر شب شد

و ماه آمده تا دلربایی ها کند

نوبت ماه است ای ماه ِجهانم،

شب بخیر

نغمه خوان دل عشاقم

و گیر است دلم …

بین ماه و من و خورشید و خدا

درگیریست

مطلب مشابه: متن درباره ماه زیبا و کامل { 30 کپشن و جمله بیو ماه کامل شب }

مطلب مشابه: شعر ماه و اشعار زیبای احساسی درباره ماه 50 شعر کوتاه و بلند

اشعار زیبا با موضوع ماه و یار

ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا

در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا

جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو

ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا

چون نرقصد جانم از شادی که جانانم تویی

محرم دل مطلب تن مقصد جانم تویی

امشب که زیبا صنم ماه شبستانم تویی

چرخ پنداری نمی‌داند که مهمانم تویی

از دهان و قد و عارض ای بت حوری سرشت

حوض کوثر شاخ طوبی باغ رضوانم تویی

دشمن بیگانه‌ام تا شاهد بزم منی

مانع پروانه‌ام تا شمع ایوانم تویی

ماه من غصه چرا ؟؟؟

آسمان را بنگر،

که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که،

دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

سوی تو سجده می کنم ماه مقدسم تویی

بنده ی کس نمی شوم عزیز هم قسم تویی

حمد و حدیث و آیه ام یار رفیق و ساده ام

در طلبت کجا روم به هر کجا رسم تویی

مطلب مشابه: متن ادبی در مورد ماه و آسمان + جملات زیبا با مضمون آسمان زیبا

مطلب مشابه: متن در مورد ماه عاشقانه / ۴۰ جمله احساسی رمانتیک ماه و شب

عکس نوشته اشعار زیبا درباره ماه و یار

سلام ای خداترین خدای رومِ باستان

سلام دخترِ زمین؛سلام ماهِ آسمان

دل تو را شبی کنار کعبه کشف کرده ام

و گشته ام به دورِ آن، شبیه این زمینیان!

گران ترین کتیبه ای که کشف کرده آدمی!

فراعنه نه؛کلّ مصر ذرّه ایست پیشِ آن

بگو چقدر شعرِ عاشقانه می توان سرود؟

چقدر واژه نانوشته مانده است در جهان؟

من با کایت میــام تو ” آغوشــت “

چون تو ” ماهی”  و من فانـوسـت

من رو با آرامش بگیر تو آغوش

تو مث روز روشن و من مث شب خاموش

ماه من غصه چرا؟؟

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

ماهِ چهارده امشب رویِ تو سوگند خورده

نور می‌ریزد از گونه‌ات، کوچه پر از نقره است

من ایستاده‌ام، دست دراز، سایه‌ام به دیوار می‌خورد

تو می‌خندی، هلالِ لبِ تو تیغ می‌کشد در سینه‌ام

هنوز هم عاشقم، هنوز هم دیوانه‌ام، هنوز هم بی‌توام 

گفتی: «من ماه نیستم»

گفتم: «دروغ نگو، همین حالا از چشمت طلوع کردی»

شب شد، تو رفتی، ماه ماند و خیره به من

حالا هر شب با او حرف می‌زنم، به جرم شباهتت می‌بخشمش

که حداقل او، هر ماه برمی‌گردد 

تو ماهِ کاملِ منی، اما در آسمانِ دیگری

من اینجا روی زمین، با تلسکوپِ اشک نگاهت می‌کنم

ستاره‌ها حسودند، می‌گویند: چرا فقط او را می‌بیند؟

نمی‌دانند که تو همهٔ کهکشانِ منی

و من فقط یک سیارهٔ کوچکِ عاشقِ مدارِ تو 

ماه را دزدیدم امشب، گذاشتمش در جیبم

گفت: «من سردم»، گفتم: «داغِ دلم تو را گرم می‌کند»

رفتیم خانه، درِ اتاق را بستم، چراغ را خاموش کردم

حالا فقط من و تو، بدون فاصله، بدون آسمان

برای اولین بار، ماه در آغوشم خوابید 

اگر تو ماه باشی، من ابرِ سیاهِ هر شبم

می‌آیم جلوت را می‌گیرم، تا کسی جز من نبینت

بعد باد می‌آید، پاره‌ام می‌کند، دوباره می‌ریزد نورِ تو

می‌فهمم که حتی تاریکی هم نمی‌تواند تو را از من بگیرد

تو همیشه می‌درخشی، حتی از پشتِ اشک‌هایم

ماهِ تو امشب از پشتِ پنجره‌ام خم شد

گفت: «چرا هنوز بیداری؟»

گفتم: «چون تو شبیهِ او هستی، بی‌معرفتِ روشن»

لبخند زد، رفت

من ماندم و یک اتاق پر از نورِ بی‌صاحب 

تو رفتی و ماه ماند، مثل عکسِ تو روی دیوار

هر شب می‌آیم، می‌نشینم، به او نگاه می‌کنم

می‌گویم: «حداقل تو که نرفتی»

او هم ساکت است، مثل تو

فقط کمی روشن‌تر، کمی دورتر، کمی مرده‌تر 

دیشب ماه را بوسیدم، مزهٔ تو می‌داد

سرد بود، تلخ بود، اما همان شکلِ لبِ تو

گفتم: «بگو کجاست؟»

گفت: «در همان جایی که منم، پشتِ ابرِ فراموشی»

باز گریه کردم، باز نورش روی صورتم ریخت 

اگر یک شب ماه نیاید، من می‌میرم

چون دیگر هیچ چیزی شبیهِ تو در آسمان نیست

ستاره‌ها ریزند، خورشید دور است، ابرها دروغگو

تنها تو بودی که هر شب می‌آمدی و می‌گفتی:

«من اینجام»، حتی وقتی نبودي 

ماهِ من، بیا پایین، فقط امشب

بگذار یک‌بار در آغوشم کامل شوی

بگذار دستِ من، جای دستِ باد رویِ صورتت باشد

بگذار گرمای تنم، این همه قرنِ سرما را جبران کند

اگر نمانی، لااقل یک لکهٔ نور روی بالشِ من بگذار

تا صبح‌ها بویِ تو بدهد 

تو ماه نبودی، تو خودِ شبِ چهارده بودی

من عاشقت شدم، شبِ چهارده شدم

حالا هر ماه که کامل می‌شوی، من هم کامل می‌سوزم

و وقتی کم می‌شوی، نصفه‌نصفه زنده می‌مانم

عشق یعنی همین: هر سی روز، یک‌بار مردن و زنده شدن 

مطلب مشابه: عکس زیبای ماه با منظره شب و ابر + اشعار زیبا با مضمون ماه و شب و ستاره

مطلب مشابه: شعر در مورد ماه از شاملو { 20 شعر درباره ماه زیبا و شب از شاملو }

عکس نوشته اشعار زیبا درباره ماه و یار

شعرهای ماه و یار

ماه را به زنجیر کشیدم، آوردمش خانه

گفت: «من عاشقِ تو نیستم»

گفتم: «مهم نیست، فقط شبیهِ او باش»

حالا هر شب در آینه به او نگاه می‌کنم

و با خودم تکرار می‌کنم:

«اگر او نیست، حداقل سایه‌اش را بغل کرده‌ام»

ماهِ امشب خیلی شبیهِ توست، همان چینِ پیشانیِ غمگین

همان نگاهِ از بالا، همان لبِ بسته

فرقش این است که او دیگر نمی‌رود

من می‌مانم و او، تا صبح

و صبح که می‌شود، او می‌ماند و من می‌روم 

گفتم: «ماه، تو چرا هرگز کامل نمی‌مانی؟»

گفت: «چون او هم همین‌طور بود؛ می‌آمد، کامل می‌شد، بعد کم»

گفتم: «پس تو هم مرا ترک می‌کنی؟»

گفت: «نه، من فقط کم و زیاد می‌شوم؛ تو خودت ترکم می‌کنی» 

تو رفتی، من ماه را گروگان گرفتم

هر شب می‌گویم: «اگر او را برگردانی، آزادت می‌کنم»

ماه می‌خندد، می‌گوید: «من که دستم نیست، من فقط آینه‌ام»

آنگاه نورش را بیشتر می‌کند تا بهتر ببینم که دیگر نیستی 

دیشب ماه افتاد توی حیاطِ خانه

رفتم برش دارم، شکست

هر تکه‌اش شبیهِ خنده‌ات بود

تا صبح نشستم و تکه‌تکه‌ات را جمع کردم

صبح که شد، دوباره یک ماهِ کامل در آسمان بود

و من هنوز دستِ خالی 

ماهِ من، اگر تو واقعاً یارم بودی

چرا هر بار که ابر می‌آمد، تو اول پنهان می‌شدی؟

حالا فهمیدم؛ عاشقِ واقعی پنهان نمی‌شود

تو فقط یک عکسِ بزرگ در آسمان بودی

و من دیوانه‌ای که هر شب به عکس سلام می‌کرد 

بیا امشب ماه را با هم بدزدیم

تو از شرقِ آسمان، من از غرب

وسط راه به هم برسیم، بغل کنیم هم را

بعد با هم بگریزیم به جایی که هیچ شاعری نرفته

جایی که دیگر کسی نگوید «ماه‌روی»

فقط بگویند: «دو تا دیوانه با یک ماهِ دزدی» 

ماهِ چهارده را دیدم، پرسیدم: «تو هم دلت می‌سوزد؟»

گفت: «آره، هر بار که نگاهت می‌کنم می‌سوزم»

گفتم: «پس چرا نمی‌آیی پایین؟»

گفت: «چون اگر بیایم، دیگر ماه نمی‌مانم؛ فقط خاکستر می‌شوم»

و من عاشقِ همین خاکستر شدنم 

امشب ماه را خاموش کردم

رفتم خوابیدم، خوابِ تو را دیدم

صبح که بیدار شدم، دوباره روشن بود

فهمیدم خاموش کردنش دستِ من نیست

دستِ توست؛ تو که رفتی و کلیدِ نورش را با خودت بردی

ماه را به دادگاه کشاندم، گفتم: «چرا هر شب می‌آیی و قلبم را می‌شکافی؟»

قاضی پرسید: «شاکی چه مدرکی دارد؟»

اشک‌هایم را نشان دادم، همه روی زمین نقره‌ای بودند

قاضی حکم کرد: «متهم هر شب بیاید، تا آخر عمرِ شاکی» 

تو رفتی، من با ماه قرارِ هر شب گذاشتم

او می‌آید، من حرف می‌زنم، او فقط گوش می‌کند

می‌گویم: «چرا لبخندش این‌قدر شبیهِ تو بود؟»

ماه ساکت می‌ماند، فقط نورش را روی شانه‌ام می‌گذارد

مثل دستِ تو، وقتی هنوز بودی 

اگر تو ماه باشی، من خورشیدِ گرفتگی‌ام

یک لحظه می‌آیم، جلوی همه می‌ایستم، تو را می‌پوشانم

جهان تاریک می‌شود، همه فریاد می‌کشند

من فقط لبخند می‌زنم؛ چون فقط من می‌دانم

تو پشتِ این تاریکی هنوز مالِ منی 

ماه را از آسمان کندم، گذاشتم توی جعبهٔ موسیقی

هر بار درش را باز می‌کنم، تو می‌رقصی

نور می‌ریزد، آهنگِ قدیمیِ «بی‌تو به سر نمی‌شود» می‌نوازد

بعد در را می‌بندم، دوباره شب می‌شود

و من دوباره بی‌تو 

گفتم: «ماه، تو هم تنهایی؟»

گفت: «آره، پشتِ من کهکشان است، جلوم فقط زمینِ خالی»

گفتم: «پس بیا با هم باشیم»

گفت: «نمی‌شود، من فقط می‌توانم بتابم»

گفتم: «کافی‌ست، من فقط می‌توانم بسوزم» 

امشب ماه خیلی نزدیک بود، دست دراز کردم گرفتمش

گفت: «من فقط انعکاسِ توام»

گفتم: «دروغ نگو، تو انعکاسِ او هستی»

دستِ من را گرفت، سرد بود، گفت: «حالا دیگر فرقی نمی‌کند»

و برای اولین بار، ماه در دستِ من لرزید 

شعرهای ماه و یار

تو رفتی و ماه را برایم گذاشتی، مثل یادگاری

هر شب می‌آیم، می‌گویم: «سلام، هنوز هستی؟»

او جواب نمی‌دهد، فقط روشن‌تر می‌شود

می‌فهمم یعنی: «من جای او نیستم، فقط یادش هستم»

این را هم می‌پذیرم، چون چیزی جز یاد ندارم 

دیشب ماه را صدا زدم، گفت: «بله قربان؟»

گفتم: «دلم گرفته، بیا پیشم بنشین»

گفت: «نمی‌توانم، من فقط می‌توانم بالای سرت باشم»

گفتم: «همین را می‌خواهم، بالای سرم باش تا بمیرم»

گفت: «باشه، تا آخرِ عمرت همین‌جام»

مطلب مشابه: اشعار مولانا درباره ماه؛ 20 اشعار احساسی درباره ماه و آسمان

مطلب مشابه: شعر نو درباره ماه؛ اشعار احساسی زیبا در مورد ماه شب

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.