غزل شماره ۹۷ از غزلیات صائب تبریزی | مرکزِ خاک است گردون آسمانِ عشق را
غزل شماره ۹۷ از غزلیات صائب تبریزی، با مطلعِ باریکبینانهٔ «مرکزِ خاک است گردون آسمانِ عشق را…»، یکی از غزلهای پرمغز و فلسفیِ این شاعرِ سبک هندی است که در آن، جایگاهِ عشق در برابرِ ظواهرِ دنیوی و قدرتهایِ ظاهری، به چالش کشیده شده است. صائب در این سروده، «گردون» (فلک و آسمانِ مادی) را تنها «مرکزِ خاکی» برای عشقِ حقیقی میداند و تأکید میکند که عشق، نه در آسمان، بلکه در دلِ خاکیان معنا مییابد. او با تصاویری از «معمارِ سردرگمِ بنا» و «خون جگر خوردنِ زخم»، به فروتنیِ عاشق و گذشتن از آبرو در راهِ عشق اشاره میکند و در نهایت، راهِ عشق را از «نام و ننگ» جدا میداند و آن را به «نیستانِ دل» ارجاع میدهد. در این بخش از سایت روزانه، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ نقدِ ظاهرپرستی، ارزشِ جوهرِ عشق، و نگاهِ عرفانیِ صائب به عشقِ حقیقی خواهیم پرداخت.

شعر زیبای صائب تبریزی
مرکزِ خاک است گردون آسمانِ عشق را
لامکان یک پله باشد آستانِ عشق را
تا چه آید، روشن است، از دستِ این یک قبضه خاک
چرخ نتوانست زه کردن کمانِ عشق را
گفتگوی عاشقی لاحولِ بیدردان بود
عقل نتواند شنیدن داستانِ عشق را
پیش ازین اینجا نمک را قیمتِ الماس بود
شورِ من کانِ ملاحت ساخت خوانِ عشق را
روز و شب ظاهر به داغ کهنه و نو میشود
نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق را
گرمرفتاری چراغِ پیشِ پای ما بس است
مشعلِ دیگر چه حاجت کاروانِ عشق را
آسمان را رعشهٔ هیبت به خاک انداخته است
کیست تا بر سر کشد رطلِ گرانِ عشق را
خاک را چون باد نعلِ جستجو در آتش است
نیست آسایش زمین و آسمانِ عشق را
شکرلله صائب از اقبالِ همت، عاقبت
مهربانِ خویش کردم قهرمانِ عشق را
از همین شاعر: غزل شماره ۹۶ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۵ از غزلیات صائب تبریزی
از همین شاعر: غزل شماره ۹۴ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۳ از غزلیات صائب تبریزی
تفسیر این شعر

این غزل از صائب تبریزی، یکی از پرمضمونترین، عرفانیترین و دشوارترین سرودههای اوست. صائب در این شعر با بیانی ایهامی، تصاویر بدیع و نگاهی عمیق عرفانی، عشق را به عنوان نیرویی فراگیر و بینظیر ستایش میکند. او عشق را آسمانی میداند که مرکزش خاک است، و «لامکان» را تنها پلهای از آستان آن میشمارد. عشق، چنان قدرتمند است که چرخ (فلک) نمیتواند کمان آن را زه کند. عقل، تاب شنیدن داستان عشق را ندارد. عشق، خوانی است که «شور» صائب آن را کانِ ملاحت (معدن زیبایی) ساخته است. در پایان، صائب با افتخار میگوید که قهرمان عشق را به مهربانی خود برگزیده است.
فضای کلی غزل
صائب در این غزل با لحنی شورمند و ستایشآمیز، عشق را به عنوان نیرویی بینظیر معرفی میکند که:
– مرکزش خاک است و آسمانش گردون، اما «لامکان» فقط یک پله از آستان آن است.
– چرخ (فلک) نمیتواند کمان آن را زه کند.
– عقل تاب شنیدن داستان آن را ندارد.
– نمک (عشق) در نزد اهل آن، ارزش الماس دارد.
– ماه و آفتابی در آسمان عشق نیست (چون خود عشق، خورشید و ماه است).
– گرمرفتاری (سوز و حرارت عشق) چراغ راه عاشقان است.
– عشق، چنان سنگین است که آسمان را به لرزه میاندازد.
– در پایان، صائب قهرمان عشق را به مهربانی خود برگزیده است.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«مرکزِ خاک است گردون آسمانِ عشق را / لامکان یک پله باشد آستانِ عشق را»
– مرکز گردون (آسمان)، خاک است (یعنی عشق در دل خاک و زمین ریشه دارد).
– لامکان (بیمکانی، عالم معنا) تنها یک پله از آستان (درگاه) عشق است.
نکته: عشق، آسمانی است که مرکزش خاک است – یعنی عشق در دل خاک و زمین میروید. لامکان (عالم معنا) نیز در برابر عشق، فقط یک پله است. عشق فراتر از مکان و بیمکانی است.
بیت دوم:
«تا چه آید، روشن است، از دستِ این یک قبضه خاک / چرخ نتوانست زه کردن کمانِ عشق را»
– روشن است که از دست این یک قبضه خاک (انسان)، چه خواهد آمد.
– چرخ (فلک) نتوانست کمان عشق را زه کند (آماده کند).
نکته: انسان (یک قبضه خاک) با عشق، میتواند به چه مقاماتی برسد. فلک نیز نتوانسته کمان عشق را زه کند – یعنی عشق چنان قدرتمند است که حتی فلک نیز نمیتواند آن را مهار کند.
بیت سوم:
«گفتگوی عاشقی لاحولِ بیدردان بود / عقل نتواند شنیدن داستانِ عشق را»
– گفتوگوی عاشقی، برای بیدردان (کسانی که درد عشق ندارند) لاحول (بیمعنا و بیفایده) است.
– عقل نمیتواند داستان عشق را بشنود (درک کند).
نکته: عشق را فقط اهل درد میفهمند. عقل معمولی، تاب شنیدن و درک داستان عشق را ندارد.
بیت چهارم:
«پیش ازین اینجا نمک را قیمتِ الماس بود / شورِ من کانِ ملاحت ساخت خوانِ عشق را»
– پیش از این، نمک در اینجا قیمت الماس داشت (ارزش آن بسیار بود).
– شور (ذوق و اشتیاق) من، خوان عشق را کانِ ملاحت (معدن زیبایی) ساخت.
نکته: «نمک» کنایه از عشق و شوریدگی است. «شور من» یعنی ذوق و اشتیاق شاعر، سفرهی عشق را به معدن زیبایی تبدیل کرده است.
بیت پنجم:
«روز و شب ظاهر به داغ کهنه و نو میشود / نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق را»
– روز و شب، با داغهای کهنه و نو آشکار میشوند.
– در آسمان عشق، نه ماهی است و نه آفتابی (چون خود عشق، خورشید و ماه است).
نکته: عشق، آسمانی است که نیازی به ماه و خورشید ندارد، زیرا خودش روشناییبخش است.
بیت ششم:
«گرمرفتاری چراغِ پیشِ پای ما بس است / مشعلِ دیگر چه حاجت کاروانِ عشق را»
– گرمرفتاری (سوز و حرارت عشق) چراغ پیش پای ما بس است.
– کاروان عشق، به مشعل دیگری نیاز ندارد.
نکته: حرارت و سوز عشق، خود روشناییبخش است. عاشقان به نور دیگری نیاز ندارند.
بیت هفتم:
«آسمان را رعشهٔ هیبت به خاک انداخته است / کیست تا بر سر کشد رطلِ گرانِ عشق را»
– آسمان از هیبت عشق، به لرزه افتاده و به خاک افتاده است.
– کیست که بتواند رطلِ گران (پیمانهی سنگین) عشق را بر سر کشد؟
نکته: عشق چنان سنگین و با هیبت است که آسمان را به لرزه میاندازد. هیچ کس توانایی حمل پیمانهی سنگین عشق را ندارد.
بیت هشتم:
«خاک را چون باد نعلِ جستجو در آتش است / نیست آسایش زمین و آسمانِ عشق را»
– خاک (انسان) در جستجوی عشق، چون باد در آتش است (بیقرار و سوزان).
– زمین و آسمان عشق، هیچ آسایشی ندارند.
نکته: عاشقان در جستجوی عشق، همیشه بیقرار و سوزانند. در آسمان و زمین عشق، آرامشی نیست.
بیت نهم (مقطع):
«شکرلله صائب از اقبالِ همت، عاقبت / مهربانِ خویش کردم قهرمانِ عشق را»
– شکر خدا، ای صائب، از اقبال همت (همت بلند)، سرانجام
– قهرمان عشق (معشوق) را به مهربانی خود برگزیدم.
نکته: صائب با افتخار میگوید که به لطف همت بلند، سرانجام توانسته است قهرمان عشق را با مهربانی خود برگزیند.
خلاصه به زبان ساده
صائب میگوید:
مرکز آسمان عشق، خاک است و لامکان فقط یک پله از آستان آن است.
روشن است که از دست انسان (یک قبضه خاک) چه خواهد آمد. فلک نتوانسته کمان عشق را زه کند.
گفتوگوی عاشقی برای بیدردان بیمعناست. عقل نمیتواند داستان عشق را بشنود.
پیش از این، نمک قیمت الماس داشت. شور من، خوان عشق را معدن زیبایی ساخت.
روز و شب با داغهای کهنه و نو آشکار میشوند. در آسمان عشق، نه ماهی است و نه آفتابی.
گرمرفتاری (سوز عشق) چراغ راه ماست. کاروان عشق به مشعل دیگری نیاز ندارد.
آسمان از هیبت عشق به لرزه افتاده است. کیست که بتواند پیمانهی سنگین عشق را بر سر کشد؟
انسان در جستجوی عشق، چون باد در آتش است. در زمین و آسمان عشق، آرامشی نیست.
شکر خدا، ای صائب، که با همت بلند، سرانجام قهرمان عشق را به مهربانی خود برگزیدم.
نکته پایانی
این غزل صائب، یکی از پرمضمونترین و عرفانیترین غزلهای سبک هندی است. صائب در این شعر، با تصاویر بدیع و مضامین عمیق، عشق را به عنوان نیرویی بینظیر ستایش میکند که فراتر از مکان و بیمکانی، فراتر از عقل و درک معمولی، و چنان سنگین و با هیبت است که آسمان را به لرزه میاندازد. در پایان، صائب با افتخار اعلام میکند که با همت بلند، قهرمان عشق را به مهربانی خود برگزیده است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای نگاه عرفانی-فلسفی صائب به عشق است که در آن، عشق به عنوان نیرویی فراگیر و بینظیر، بر تمام هستی چیره میشود.
از همین شاعر: غزل شماره ۹۲ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۱ از غزلیات صائب تبریزی
از همین شاعر: غزل شماره ۹۰ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۸۹ از غزلیات صائب تبریزی










