غزلیات عاشقانه کمال خجندی | اشعار ناب عارفانه شاعر تاجیک سده هشتم
بخش از سایت «روزانه» – با هدف ارائهٔ گنجینهای از نابترین غزلهای عارفانه و عاشقانهٔ کمال خجندی، شاعر بلندآوازهٔ سدهٔ هشتم هجری، برای دلدادگان ادب پارسی. کمالالدین مسعود خجندی، متخلص به «کمال»، از شاعران و عارفان بزرگِ عصرِ خود است که غزلهایش، در تداومِ سنتِ عشقورزیِ عرفانی، و نیز با تأثیرپذیری از سعدی و حافظ، توانسته است سبکی مستقل و تأثیرگذار بیافریند. دیوانِ او که مشتمل بر نزدیک به هزار غزل است، عمدتاً در فضای خانقاه و با زبانی صمیمی و شورانگیز سروده شده و در آنها، خبری از مدحِ درباریان نیست؛ بلکه روحِ عارفانهٔ شاعر، در پیِ وصالِ معشوقِ ازلی و رهایی از تعلقاتِ دنیوی، به پرواز درآمده است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیدهای از غزلیات کمال خجندی و تفسیر روانِ ابیات، به بررسی درونمایهٔ عشقِ عارفانه، رندی و خانقاهنشینی، و نگاهِ این شاعرِ گمنامِ آشنا به مقولهٔ «عشق» و «عرفان» خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ غزلهای این شاعرِ ارزشمند آشنا شود.

غزلهای زیبای کمال خجندی
دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند
می برد بند خود آخره نه چنانش بستند
رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسسته
چه سببه بود که بر رشته جانش بستند
خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاب
بردندش همه بر روی و دهانش بستند
در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفت
آب شوریدگیی کرد روانش بستند
هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما را
این همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند
بر سر آتش غم سوخت کباب جگرم
گوئیا بر دل خونابه چکانش بستند
زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمال
مرهمی بود که بر ریش نهانش بستند
دگر گفتی نجویم بر تو بیداد
مبارک مرد و آنگه کردی آزاد
چه منت باشد از میاد بیرحم
که پای مرغ بسمل کرده بگشاد
چه حاصل زآنکه شیرین از لب خویش
پس از کشتن دهد حلوای فرهاد
فراموشم نخواهی شد چو الحمد
در آن دم که به تکبیر آوری باد
به بادت می فرستم خدمت و باز
نمی خواهم که بر تو بگذرد باد
شدم خاک و به هر سو برد بادم
کسی کز دوست دور افتد چنین باد
کمال از خون دل تر سازه نامه
سلام خشک چون نتوان فرستاد
دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمد
نشنة لعل تو سر چشمه حیوان آمد
پرتوی ز آینه روی جهان آرایت
مطلع حسن و لطافت مه تابان آمد
شمه ای از سر گیسوی عبیر افشانت
نافه آهوی چین طرف ریحان آمد
تا رسید از سر کوی تو نسیمی به بهشت
میر بنده خاک درت روضه رضوان آمد
سالها پیش وصال تو بنتوان گفتن
کآنچه بر جان من از محنت هجران آمد
دل به امید سرا پرده وصلت هیهات
رفت چندانکه ره عمر به پایان آمد
هر که را در دو جهان آرزوی روی تو نیست
حیوانیست که در صورت انسان آمد
ای که دل می طلبی در شکن زلفش جوی
زآنکه او مجمع دلهای پریشان آمد
که رساند به کمال از سر کوی تو نشان
پای امید چو اندر ره نقصان آمد
دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشید
خطی چنان لطیف به ماهی توان کشید
نقاش صنع صورت خوب تو مینگاشت
چون نقش بست خط تو چست و روان کشید
مویی که در سر قلم نقش بند بود
نقش دهان تنگ تو گویی بد آن کشید
چشمت چه خوش کشید به ابرو کمان حسن
بیمار بود طرفه چگونه کمان کشید
بر پایِ نازکت ز سرم سایهای فتاد
مجروح شد که بار گرانی چنان کشید
خواهم نخست بر سر زلفت فشاند جان
وانگه چو باد زلف ترا رایگان کشید
شبها کشید آه و فغان بر درت کمال
درویش هر چه داشت بر آن آستان کشید
مطالب مشابه: غزلیات ادیب صابر | غزلیات ادیب الممالک
عکس نوشته اشعار کمال خجندی
دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد
صفت شمع به پروانه دلی باید گفت
کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد
مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش
بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد
ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش
تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد
به ادب زن در میخانه که فراش حرم
آستانبوسهزنان، حلقه این در گیرد
گر از آن مِی بچشد چاشنیای زاهد شهر
به خرابات مغان آید و ساغر گیرد
بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال
که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد

دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند
خواب در چشم پر آب نگرانش بستند
هر کجا بود در آفاق دل شیدانی
کارسن زلف تو در گردن جانش بستند
نیشکر تا که کند خدمت قند لب تو
چون سر از خاک بر آورد میانش بستند
خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهی
پیش بالای بلند تو زبانش بستند
تیر مژگان تو هرگاه که بنشست بدل
مرهمی بود که بر ریش غمانش بستند
نکته ای خواست بگوید ز میان تو کمال
با تبسم ز لبت راه گمانش بستند
دل در طلیت روی به صحرای غم آورد
جان بیدهنت رخت بکوی عدم آورد
ما را هوس زلف تو در کوی نو انداخت
حاجی ز پی حلقه قدم در حرم آورد
محروم مران از در خویشم که گدا را
امید عطا بر در اهل کرم آورد
روزی که بسر وقت من آنی همه گویند
شاهیست که در کوی گدائی قدم آورد
فریاد من از غمزه شوخ تو که در دهر
آئین جفا کاری و رسم ستم آورد
باد این سر سودا زده خاک ره آن باد
کز کوی نو جان در تن ما دم بدم آورد
نقش دل و دین شست کمال از ورق جان
تا وصف خط و خال بتان در قلم آورد
دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید
شربت خاصی از آن دارالشفا دارد امید
هر کسی دارد از آن حضرت تمنای عطا
مفلس عشق تو تشریف بلا دارد امید
جان و دل تا ذوق آن جور و ستم دریافتند
این ستم دارد توقع آن جفا دارد امید
کشته شمشیر غم یعنی شهید عشق را
زندگی این بس که از تو خونبها دارد امید
دارم امیدی که یابم بر بساط قرب راه
این گدا بنگر که وصل پادشا دارد امید
بر سر راه طلب شد خاک چشم انتظار
همچنان از خاک پایت تونیا دارد امید
دولت بوسیدن پایت نمی یابد کمال
با چنین کوتاه دستی مرحبا دارد امید
دل غمدیده شکایت ز غم او نکند
طالب درد فغان از الم او نکند
کیست درخور که رسد دوست به فریاد دلش
آنکه فریاد ز جور و ستم او نکند
هر که خورسند نباشد به جفاهای حبیب
ناسپاسیست که شکر نعم او نکند
چشم زاهد نشود پاک ز خودبینی خویش
تا چو با سرمه ز خاک قدم او نکند
پارسا پشت فراغت چه نه بر محراب
گر کند تکیه چرا بر کرم او نکند
شربت درد تو هر تشنه که نوشید دمی
التفاتی به مسیحا و دم او نکند
تا به گرد در تو طوفکنان است کمال
هوس کعبه و یاد حرم او نکند
دل کجا شد خبرش غمزهٔ او میداند
مست هرجا که کبابست بو میداند
هر پریشانی و آشوب که جان را ز قاست
دل دیوانه از آن سلسله مو میداند
من از آن سرو که به دیده نشاندم نبرم
باغبان قیمت سرو لب جو میداند
بار گویند چه خواهد به تو داد از لب خویش
من چه دانم کرم دوست همو میداند
بر درت طاقت بیداری من کس را نیست
نیست حاجت به گواهم سنگ کو میداند
ناصِحا مصلحت من هوس روی نکوست
هرکسی مصلحت خویش نکو میداند
کرد چون زلف تو با غمزه فرو داشت کمال
زآن که بدمستی آن عربدهجو میداند
مطالب مشابه: غزلیات نظیری نیشابوری | مجموعه اشعار هلالی جغتایی
شعرهای غزل کمال خجندی
دل که از درد تو پر شد ناله را چون کم کند
مرهم و درمان کجا این درد افزون کم کند
از خروش کشتگان گر زحمتی باشد ترا
غمزه بیمار را فرمای تا خون کم کند
آب چشمم کم نشد چندانکه مژگان بر گرفت
کس به پرویزن چگونه آب جیحون کم کند
با دو صد گنج و گهر گر کردمت قیمت مرنج
مشتری نیز از بهاری در مکنون کم کند
گر بمن بوسی ببخشی کم نگردد زان جمال
با زکات کی گدا از گنج قارون کم کند
رشکم از زاهد نمی آید که گه گه بیندت
طبع ناموزون چو میل شکل موزون کم کند
گر چو شمع خلونت سوزد زبان مگشا کمال
نصه سوز درون عاشق به بیرون کم کند
دل گرمم ز تو بر آتش غم سوخته باد
آتش عشق تو در جان من افروخته باد
جان که خو کرده به تشریف جفاهای تو بود
چون تو رفتی به بلاهای تو آموخته باد
جگر خسته ز پیکان تو گر پاره شود
هم از آن کیش به یک تیر دگر دوخته باد
چون نظر دوخت به هر تیر تو چشم آن همه تیر
یک به یک، در نظر دوخته اندوخته باد
قیمت بنده چه داند که به صد جان عزیز
هم نسیم سر یک موی تو بفروخته باد
تو به رخ شمعی و پروانه جانسوز کمال
شمع افروخته پروانه او سوخته باد
دل مقیم در آن جان جهان می باشد
خاطر آنجاست که آن جان جهان می باشد
خوش بود دل نگرانی بچنان دلبندی
که بدین کس دل او هم نگران می باشد
گر شدم عاشق و میخواره مرا عیب مکن
پیر من کاین همه در طبع جوان می باشد
هر کجا می گذرم عاشق و رندم خوانند
عاشق آری همه جانی به نشان می باشد
تا نسوزی نشود شمع دلت نورانی
شمع را روشنی خاطر از آن می باشد
همه شهر بگفتند و گفتند خلاف
که فلانرا طمع وصل فلان می باشد
از غم هجر میندیش کمالا چندین
که فلک گاه چنین گاه چنان می باشد
دل من بار جنایه تو نه تنها بکشد
داغ جور و ستمت هر دو به یک جا بکشد
جان به یک سر نکند با سر شمشیر تو قطع
که چو زلفت بقدمهای تو سرها بکشد
خوش بود تیر تو بر سینه ولی آن خوش نیست
که کماندار تو باز آبدش از ما بکشد
نرسد بر نو به چارده بر گوشه بام
گر ز خورشید رخی سر به ثریا بکشد
این همه بار جفا عاشق از آن کرد قبول
که درین واقعه خود را بکشد با بکشد
قلم صنع کند رقص و سراندازیها
دست قدرت گر از آن صورت زیبا بکشد
می کنند ناله و آه از دل غمدیده کمال
هر که شد عاشق روی تو ازینها بکشد
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند
دیده بی منظر خوب تو تماشا چه کند
زان لبم می ندهد دل که نظر بر گیرم
چشم صوفی نشود سیر ز حلوا چه کند
داغ و دردی که رسد از تو مرا حق دل است
دل حق خود نکند از تو تقاضا چه کند
عاشق از شوق جمال تو چو گل جامه جان
حالیا کرد بصد پاره دگر تا چه کند
پارسا از ورع و زهد قبول تو نیافت
تا عنایت نبود فایده اینها چه کند
یار بی جرم گرفتم همه را کشت امروز
هیچ با خود نکند فکر که فردا چه کند
کرده از هر طرفی درد و بلاقصد کمال
در میان همه مسکین تن تنها چه کند
مطالب مشابه: قطعات ادیب صابر | غزلیات اوحدی مراغهای

شعر غزل از کمال خجندی
دل من صحبت دلدار دگر میطلبد
خاطرم بار دگر بار دگر میطلبد
بار بد مهر غم عاشق مسکین چو نخورد
لاجرم مونس و غمخوار دگر میطلبد
چه روم پیش طبیبی که چو دردم دانست
دمبدم بر دلم آزار دگر میطلبد
گر نهد بار جفا بار موافق بر بار
گرچه باریست گران بار دگر میطلبد
شد ملول از لب و گفتار مکرر دل تنگ
دهن تنگ شکر بار دگر میطلبد
دیده راسته نظر بر گذر سرو قدان
قامت دیگر و رفتار دگر میطلبد
بلبل است از گل با خار به آزار کمال
که گل دیگر و گلزار دگر میطلبد
دوستانم سگ تو میخوانند
دوستان قدر دوستان دانند
تیزتر باشدم به مهر تو دل
که به تیغ از در توام رانند
با رقیبان تند خوی بگوی
که ز کشتن مرا نترسانند
از رخت هم حق نظر برسد
گر دو زلف تو حق نپوشانند
چه درخت گلی که از سر شاخ
هر گلی بر تن تو لرزانند
کی گذارند حاسدان بتوام
که مرا هم بمن نمی مانند
به غلامی بر آر نام کمال
تا همه خلق مقبلش خوانند
دوش باد سحری زلف تو می افشانید
جان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید
بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسر
آنکه در مجلس ما مجمره می گردانید
وعظ در مجلسیان هیچ نمی کرد اثر
درد مند نو زد آمی همه را گریانید
آنهب افسون کنان پرسش دلها فرمود
ب انی بر سوختگیها نمکی افشانید
دودها از خط و خال تو ز هر سه برخاست
پرتو روی تو نا باز کرا سوزانید
بوی خون می دمد از خاک شهیدان غمت
این نه خونیست که با خاک توان پوشانید
غمزه تا چند کنی رنجه به آزار کمال
که بصد تیغ نخواهد ز تو دل رنجانید
دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد
آه من بی مه رویت به فلک بر میشد
اشک میآمد و میشست ز پیش نظرم
هرچه جز نقش تو در دیده مصور میشد
مه به کوی تو شب چارده خود بینه میگشت
چو به آیینه روی تو برابر میشد
هرکجا زان لب شیرین سخنی میگفتند
سخن قند نگفتم که مکرر میشد
قدر وصل تو دل امروز نکو میدانست
اگر آن دولتش این بار میسر میشد
هر نسیمی که شب از زلف تو در مجلس ما
میگذشت از دم او شمع معنبر میشد
آنکه وقتی نگران بود بر آن روی کمال
گر همیدید کنونش نگرانتر میشد
صفت عارض چون آب تو در دفتر خویش
بیشتر زآن ننوشتم که ورق تر میشد
دوش در خانه ما ماه فرود آمده بود
خانه روشن شد و دیدیم همو آمده بود
تا به بینیم به طلعت میمون فالش
فرعه انداخته بودیم و نکو آمده بود
نا تمامی مه آنشب همه را روشن شد
که چو آئینه به او روی برو آمده بود
با خیال لب و آن عارض نازک در چشم
آب دولت همه را باز بجو آمده بود
می دمید از دم مشکین صبا بوی بهشت
بوی بردیم که او زآن سر کو آمده بود
هر که دیدیم چو چشم و سر زلفش آنجا
مست و آشفته آن سلسله مو آمده بود
دل دیوانه خود سوخته چون عود کمال
آن پری روی ملک خوی ببو آمده بود
مطالب مشابه: اشعار محیط قمی | اشعار نیر تبریزی
اشعار کمال خجندی + تفسیر
دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود
گوشی در بهشت برویم گشاده بود
تا تو ز در درآنی و مجلس دهی فروغ
شب نا بروز شمع به پا ایستاده بود
ساقی به یاد روی توام هر قدح که داد
آب حیات بود که خوردم نه باده بود
جام از لب تو خواست گذشتن به ناز کی
آن صاف دل بین که چه مقدار ساده بود
در خواب دیدمت که بمن دست می دهی
دولت نگر که دوش مرا دست داده بود
سرگشته که بود روان پیش تو چو شمع
جانی بدست کرده و بر کف نهاده بود
درد ارچه کم نبود ز هر سو کمال را
دوش از فراق روی تو چیزی زیاده بود
دوشم دل از غم تو بر آتش همیتپید
وز دیده با خیال لبت آب میچکید
زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب
میسوخت چون نمک به جراحت همیرسید
در پیش میفکند سر خود قتیل عشق
از شر این گناه کز آن تیغ میبرید
ناکرده سر قلم سر زلفت کجا کشیم
دال است زلف تو نتوان بیقلم کشید
پیش تو روز و شب چه برم نام مهر و ماه
چون مهر دیگری نتوان بر تو به گزید
گیرم که باد با تو برد آه این ضعیف
از باد تاله پشه کمتر توان شنید
چشم کمال روی تو دید و به گریه گفت
چشم رونده چون تو در اقلیمها ندید
دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بود
اشکم ز دیده سوی درت هم روانه بود
در سر می صبوحی و در دیدهها خمار
جان بی لب تو تشنه جام شبانه بود
دل بود و آه و ناله بر آن در کشید باز
چون شمع جان سوخته خود در میانه بود
از خال و عارض تو فتادم ببند زلف
مرغی که شد بدام سبب آب و دانه بود
جانم ز زخم غمزه به چشم تو می گریخت
از خستگیش میل به بیمار خانه بود
چون در سخن شد آن لب شیرین شکر فشان
در گوشها حکایت شیرین فسانه بود
القصه زین فسانه مراد دل کمال
شرح غم تو بود و دگرها بهانه بود
دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود
غمخانه درویش به از خلد برین بود
هم دولت سلطانی و هم پایه شاهی
در بارگه عشرت ما عیش کمین بود
حاجت بمی و نقل نبده مجلسیانرا
کان لب بشکر خنده هم آن بود
از گوشه خاطر بنشاط نظر او
و همین بود اندیشه برون آمد و غم نیز بر این بود
دل رفت به حیرت همه شب در سر آن زلف
کر طالع شوریده امیدش به چنین بود
القصة بنظاره آن روی براندیم
عیشی که به از مملکت روی زمین بود
من بعد کمال از اجل اندیشه ندارد
کز زندگیش غایت مقصود همین بود
مطالب مشابه: غزلیات شمس مغربی | غزلیات آذر بیگدلی

دوشینه خیالت همه شب مونس ما بود
تا روز دو دست من و آن زلف دوتا بود
مجلس خوش و دل جمع و مرتب همه اسباب
ازعیش به یاد تو چگویم که چها بود ت
در کلبه ما محنت هر روزه شب دوش
شریف نفرمود ندانم که کجا بود
من در عجب آن لحظه ز تشریف خیالت
کان پایه نه در خورد من بی سرو پا بود
گر یکدمه وصل تو خریدیم بعد جان
آن هم سر یک موی ترا نیم بها بود
اندیشه خون ریختنم دوش به آن چشم
بر عزم جفا کردی و آن عین وفا بود
گر داشت کمال از نو نهان سوز تو چون شمع
بر سوز نهائیش رخ زرد گوا بود
غزلیات کمال خجندی
دی خرامان برهی بار مرا پیش آمد
فتنه آورد بمن روی بلا پیش آمد
زلف مشکینش اگر داشت به عاشق سر جنگ
با من آن روی بعد گونه صفا پیش آمد
محتشم وار به هر سو که شد آن مه او را
هم ره عاشق درویش گدا پیش آمد
تحفة لایق معشوق چو در دست نداشت
عاشق زار بزاری و دعا پیش آمد
بر رخم گه چو در گه چو عقیق آمده اشک
دیده را بی رخ او بین که چها پیش آمد
ره غلط کردم و پی گم به ملاقات رقیب
بازم آن رهزن دلها ز کجا پیش آمد
نیست در عشق تو خون مژه مخصوص کمال
که ازین سیل درین رو همه را پیش آمد
دیدی که بار وعده خود را وفا نکرد
ما را بخویش خواند و بخلوت رها نکرد
بسیار لابه کردم و زاری و بیخودی
آن ناخدای ترس در بسته وا نکرد
گر بود در میانه حدیثی چرا نگفت
س ور داشت شکوه ای ز من آندم چرا نکرد
رفتم بدان امید که حاجت کند روا
از در روانه کردم و حاجت روا نکرد
ما را چو موی خویش پریشان فرو گذاشت
وز روی لطف چشم عنایت به ما نکرد
أهم شنید لیک نفرمود رحمتی
نبضم بدید درد دلم را دوا نکرد
گفتم که روی دل به سوی دیگری کنم
حسن وفا و عهد قدیمش رها نکرد
نی نی شکایتی نتوان کرد ای کمال
سلطان وقت اگر نظری با گدا نکرد
ذکر مه کردم شبی روی توام آمد
باد شب کردم به دل با سر زلفت فتاد
به یاد گر نمایی با دو دال زلف قد چون الف
هر کجا در عشق مظلومیست یابد از تو داد
دور بادا از دو زلفت دست ما سوداییان
یا کسی انگشت بر حرف تو نتواند نهاد
گفته بودی چون کنی یادم شود درد تو کم
تا چنین کردیم گفتی آن زیادت شد زیاد
با خیال آنکه دوزد چشم بر رویت کمال
یک به یک دوشینه سوزنهای مژگان آب داد
رخت گلبرگ خودرو مینماید
در او از ناز کی رو مینماید
ز خوبیها که در تست از هزاران
دهانت یک سر مو مینماید
خیال عارضت در چشم گریان
چو آب چشمه در جو مینماید
رخ خود دید گل در آب و گفتا
اگر نکنم غلط او مینماید
به روی دوست مانند است خورشید
به چشم گرم از آن رو مینماید
چو مطرب خواند ابیات نو گویند
که این گوینده خوشگو مینماید
کمال از وصف آن به هرچه گویی
به وجه عقل نیکو مینماید
رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دید
مراد است که حاسد نمی تواند دید
دگر به صومعه خلوت نشین کجا بیند
مرا که بی می و شاهد نمی تواند دید
بگردن تو نخواهم که بینم آن نسبیح
که رند شکل مقلد نمی تواند دید
کسی که گوشه محراب ابرونی دیدست
دگر کسیش به مسجد نمی تواند دید
به نرد عشق تو نقشی ز کعبتین مراد
ورای عاشق فارد نمی تواند دید
روان نگشته بسجاده اشک صوفی را
چه سود ورد که وارد نمی تواند دید
بدیدنش چه شتابده رونده بی تو کمال
که بی دلالت مرشد نمی تواند دید
کمال خجندی کیست و غزلیات او چه جایگاهی در ادب فارسی دارد؟
پاسخ: کمالالدین مسعود خجندی (قرن هشتم و اوایل نهم)، شاعر و عارف پارسیگوی تاجیکتبار است که او را حلقهی اتصال ادب فارسی ایران و تاجیکستان میدانند. غزلهای او که عمدتاً عاشقانه و عارفانهاند، او را به یکی از موفقترین پیروان مکتب غزل سعدی تبدیل کرده است
درونمایهی اصلی اشعار عاشقانهی کمال خجندی چیست؟
او با بهرهگیری از مضامین عاشقانهی سوزناک و بیقراری، به ساقینوشی و ستایش عشق و سرمستی پرداخته و در عین حال، زهد ریایی و مدعیان بیخبر را سرزنش میکند
ویژگیهای سبکی و ساختاری غزلهای کمال خجندی چیست؟
او در غزلهایش از بازیهای زبانی، جناس و قافیههای دوگانه بهره برده است. همچنین تلاش کرده تا غزلهایش را اغلب در هفت بیت (مانند هفت آسمان) بسراید، ویژگیای که برخی آن را مهمترین شاخصهی کار او میدانند و به صراحت در اشعارش به آن اشاره کرده است










