اشعار نیر تبریزی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه شاعر قدیمی
اشعار نیر تبریزی را در روزانه برای شما دوستان و اهالی شعر آماده کردهایم. میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد.

غزلیات
نفس بازپسین است ز هجرت جان را
مژده ای بخت که شد عمر به سر هجران را
طاقت باج غمش در دل ویرانه نماند
باز هشتم به وی این دهکده ویران را
محترم دار غم ای دل که خداوند کرم
گرچه کافر بود اکرام کند مهمان را
تندم از سر گذرد غافل و من غرق نگاه
نیست از تلوسه غرقه خبر طوفان را
دل شد از معتکف گوشه ابرو چه عجب
کنج محراب بود بیسر و بیسامان را
به نوک تیمار غباری کند از زلف تو چشم
دم به دم تر کند از اشک پَرِ مژگان را
به خدنگم چو زنی سخت بکش بال کمان
ترسم آن سو گذرد پَر ز هدف پیکان را
دست بر گردن جانان من و خلقی نگران
کو ندیدند مگر هیچ به بر چوگان را
کوس تسلیم فرو کوب که ویران افتد
نیر آن ملک که گردن ننهد سلطان را
در کمالت چه دهم داد سخندانی را
حد گذشته است از آنصورت انسانی را
جرم دل نیست که چشم از تو بگرداند باز
اختیاری نبود کشتی طوفانی را
پرده بردار که از لطف نیارد دیدن
چشم کوته نظران صورت روحانی را
با تو همچشمی آهوی ختن عین خطاست
سحر پهلو نزند آیت یزدانی را
تا شنیدم که بویرانه بود جای پری
دوست دارم بتمنای تو ویرانی را
حسن از آن پایه گذشته است که عاشق نشوند
پرده پوشی نتوان یوسف کنعانی را
تا صبا چنبر گیسوی تو در دست گرفت
بیخت بر فرق من اسباب پریشانی را
نیر از آه نهان پر شده دل میترسم
دود بالا رود این آتش پنهانی را
صنما نه میل مسجد نه سر کنشت ما را
که قمار عشق از این غم همه داد گشت ما را
بفدای شورت ایعشق نه چنان ببر زهوشم
که بدفتر جنون هم نتوان نوشت ما را
دو هزار سنگ طفلان خورم هنوز سبزم
زفرح که پیر دهقان بره تو کشت ما را
زنظر تو شاه خوبان مفکن بهل نگارا
که مصوّران کج بین بکشند زشت ما را
نیم ار گل بهاری که بگلشنم بکاری
بگذار جای خاری بکنار کشت ما را
کشم آنخدنگ مژگان بدل و خوشست وقتم
که زغفلت آنکمانش زنظر نهشت ما را
نی من بخاک غم کن چوکشی زسنگ جورم
که سروش پاک طینت زغمت سرشت ما را
زخدا یگان محشر بود ار قبول نیر
تو بهل کشد بدوزخ ملک از بهشت ما را
مطلب مشابه: غزلیات شمس مغربی؛ گلچین اشعار و غزلیات این شاعر
مطلب مشابه: غزلیات آذر بیگدلی (مجموعه اشعار عاشقانه و غزلیات این شاعر)

کس نزد پای بگویت که نه سر داد آنجا
روید از خاک مگر خنجر بیداد آنجا
زلفت ار گرد برانگیخت زشهری چه عجب
خاک یکسلسله دل آمده بر باد آنجا
بهوای گل رویت چمنی باز نماند
که نیامد دل شوریده بفریاد آنجا
چه فتاده است در آنکوی که نگذشت بر او
باری از قافله دل که نیفتاد آنجا
خوشمقامیست فرح بخش خرابات مغان
بود از مغبچه کان تا ابدآباد آنجا
گر بصحرای جنون بگذری ای باد صبا
می بیار از دل زنجیری ما باد آنجا
نیرا بادیه عشق عجب دامگهی است
که رود سر زده صید از پی صیاد آنجا
عکس نوشته اشعار نیر تبریزی
سالها گوشه غم بود دل ریش مرا
باز عشق آمد و افکند به تشویش مرا
صورت شیخ گرفتم به نظر جلوه نداشت
به عنایت نظری ای بچه درویش مرا
با کمند سر زلفت همه چشم است به چشم
مردم ار نام کند صوفی بدکیش مرا
نیمه جانی بستان از من و عذر مپذیر
که گمان نیست که مقدی هله زین پیش مرا
همه شور است که افکنده لبانت به عراق
ای همه شور نگاهی به دل ریش مرا
باز کن طره چل تار که از یاد برفت
ذکر صد دانه زهاد کجاندیش مرا
مده به باد سر زلف عنبرآسا را
روا مدار پریشانی دل ما را
ببند دیده چو مجنون ز هرچه جز رخ دوست
اگر مطالعه خواهی جمال لیلی را
چه جای ضعف من ناتوان که قوّت عشق
ز آسمان به زمین آورد مسیحا را
گذشت وعده وصل ای صبا ببین بهخدا
که برکشید به دام آن غزال رعنا را
بتی که سر نشناسد ز پا، کجا داند
چه حالت است اسیران بیسر و پا را؟
نظر خطاست به دیوار مهوشان، کاین قوم
به سحر غمزه ببندند چشم بینا را
بی می نتوان برد بهسر فصل خزان را
ساقی بده آن جام پر از خون رزان را
ترسم که کند فاش دگر راز نهان را
از دیده که میریزدم این اشک روان را
از پیر و جوان برده دل آن ترک جفاجو
تا عیب نگیرد پدر پیر جوان را
گر باد خزان خون رزان ریخت به گلزار
بر خون رزان ده ثمن برگ خزان را
بگرفت دل از صحبت زُهاد سبکمغز
یاران به من آید مر آن رطل گران را
صحن چمن از چیست زر اندوه وگرنه
خاصیت اکسیر بود باد وزان را
در پردهٔ حُسن روی تو شد پردهدر مرا
ای وای اگر ز پرده درآید به در مرا
جز خون دل که ریزدم از دیده بر کنار
حاصل نشد ز نخل محبت ثمر مرا
سر بر نگیرم از درت ار فیالمثل به سر
ریزند سنگ طعنه ز هر بام و در مرا
گم گشت دل به ظلمت زلفش خدای را
کو خضر رهروی که شود راهبر مرا؟
دست طلب نمیکشم از پایبوس تو
خواهد اگر به کوی تو فرسود سر مرا
هر شکاری شود از چنگل شهباز گرفت
جز دو چشمت که دل از وی نتوان باز گرفت
ز شبیخون سر زلف به هم نازده چشم
سر راهم سپه غمزه غماز گرفت
مشکن ای دوست دلم را که دگر ناید باز
مرغ وحشی جو ز دامی ره پرواز گرفت
چشم الفت دگر ای هوش مدار از سر من
خوابگاهی که تو دیدی حشم ناز گرفت
لب لعلت ز خط سبز جهان کرد سیاه
ماتم غمزدگان نیک به اعزاز گرفت
جادوانت همه گر سجده برد پیش سزاست
که فسون نگهت پایه اعجاز گرفت
دل غم عشق به صد پرده نهان داشت ز خلق
زلف او باز شد و پرده ز هر راز گرفت
واعظ ار غیب نظربازی ما کرد چه باک
نیّرا گوش نباید به هر آواز گرفت
زلف سرکش بین که پروای پریشانیش نیست
میدهد دلها بباد و چین به پیشانیش نیست
گشت زارم ای مسلمانان بفریادم رسید
چشم کافر دل که بوئی از مسلمانیش نیست
عقل رفت ار صبر بر غارت رود نبود شگفت
امن معدوم است در ملکی که سلطانیش نیست
کشتی ابرو خال کشتیبان و گیسو بادبان
دل مسافر حسن دریائی که پایانیش نیست
عشق سلطان قوی دل ناتوانی پس ضعیف
سرگرانیهای او دردی که درمانیش نیست
صد هزاران دل بتاری بسته جولان میدهد
بابلی چشمی که در سحر و فسون ثانیش نیست
سست پیمان است و با اغیار نارد سر وفا
گرچه این هم نیز دور از سست پیمانیش نیست
چونکه جانان میرود ایجان تو هم بر بند رخت
بار دوش تن بود جانی که جانانیش نیست
حسن آنسوتر گذشته است از سخندانی ترا
ورنه نیر اعتراضی در سخندانیش نیست
مطلب مشابه: بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قصیده (گلچین اشعار و قصیده ها)
مطلب مشابه: قطعات فرخی سیستانی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبای این شاعر
شعرهای عاشقانه نیر تبریزی
چند برد زاهد انتظار قیامت
گو ز قیامت گذشت جلوه قامت
دل زقیامت براستی نتوان کند
گو بسر ما رود هزار قیامت
بست نگاه تو چشم عارف و عامی
سحر بتابید بر فنون کرامت
دل چه سلامت بدور چشم تو بیند
ایخم ابرو سر تو باد سلامت
خون بود آیت ز زخم ماهی دریا
سرخی چشمت بخون ماست علامت
آهوی وحشی است دل ز دیده میفکن
صید چو رفت از نظر چه سود ندامت
سرو قدی راست کرد تا بخرامد
پیش تو در گل فکند رحل اقامت
تیر نگاهی اگر ز چشم تو گم شد
خون نشد ایشوخ جان ببر بغرامت
عشق و ملامت کشی دو یار قدیمند
لطف مبر از من ایخدنگ ملامت
پای نگارین مکش ز دیده نیر
کز همه بیمهریست و از تو کرامت
مگر قدم به ره عشق هشتن آسان است
سر سران جهان ریگ این بیابان است
تمتعی که بود تشنه زار آب فرات
مرا ز خنجر قاتل هزار چندان است
در بهشت گشودند یا کلاله تو
که هر طرف نگری سربهسر گلستان است
طبیب درد مرا تازه کن ز قوت عشق
گرت به ضعف دل خسته میل درمان است
هزار بار گرم بشکنی قنینه دل
من آنکه با تو نخواهم شکست پیمان است
صبا به طرهٔ جانان ز من نهفته بگو
تو جمع باش که احوال دل پریشان است
به حسرت تو به پایان رسید عمر دراز
هنوز بادیه هجر را نه پایان است
حدیث سایه ابر است و خوب روز هجیر
تمتعی که مرا از وصال جانان است
مرا که دیده به زلف و رخ تو نیست چه سود
که کوه و دشت سراسر گل است و ریحان است
خیال چشم تو گر مستی آورد چه عجب
که هرچه سحر بگویند از او در امکان است
مطلب مشابه: قطعات میرزاده عشقی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبا
مطلب مشابه: غزلیات ادیب صابر؛ مجموعه اشعار زیبا و غزلیات عاشقانه

همه را چشم عنایت زتو شیرین پسر است
من تعنت نکنم هرچه تو باری شکر است
دی برویم نظری کرد و دوایم فرمود
می ندانست که بیماری من از نظر است
گل بصد ناز شکفته است تو در خواب هنوز
خیز ای بلبل شوریده که وقت سحر است
خواهم از بخت که با من همه بیداد کنی
تا نه بندد بتو کس مهر که بیدادگر است
شمع را با پر پروانه سر و کار نبود
گنهه از آتش سوداست که در زیر پر است
بست در بر رخم اغیار بخندد سهل است
گر بزخمم نمکی هست ز جای دگر است
گر بدی گفت رقیبی تو به نیکی بگذر
می نه بینی که بدو نیک جهان در گذر است
نوش لب یار نیم خند است
دوشان دلان بهار قند است
عاشق چکند که دل نبازد
کان کودک شوخ دلپسند است
بی خود زقفای تو نپویم
یک گردن و صد هزار بند است
جانهای بلب رسیده داند
در کشور حسن بوسه چند است
کوتاه کنم حدیث زلفت
تا چشم همیرود کمند است
تیری و دو صد شانه در پیش
نازی و دو صد نیازمند است
آهسته رو ای شه سواران
صد قافله دل پی سمند است
سروار بتو سر فرو نیارد
پیداست که قامتش بلند است
سیلاب ز سرگذشت و نه نشست
آتش که بجان مستمند است
دردا که طبیب را خبر نیست
زنیدرد که بر تن نژند است
مطلب مشابه: قطعات هاتف اصفهانی؛ گلچین اشعار زیبا و عاشقانه این شاعر
مطلب مشابه: اشعار شیخ محمود شبستری؛ اشعار زیبای گلچین شده و خاص
قطعات نیر تبریزی
ما را به در میکده دادند اقامت
ای زهد ریایی بروی رو به سلامت
با نرگس جادو به در صومعه بگذر
تا پیر خرابات نلافد ز کرامت
از کشمکش زلف درازت چه سرایم
کاین قصه به پایان نرسد تا به قیامت
فرهاد به خواب ار لب شیرین تو بیند
با تیشهٔ ناخن بکند کوه ملامت
تابوت نشان گم نکند کو به مزارم
از سنگ ملامت بگمارند ملامت
فردای قیامت که سر از خاک برآرم
آه ار نبود بر سرم آن سایهٔ قامت
من ربح و خسارت به درستی نشناسم
بوسی ده و جانی ببر از من به غرامت
ای مردمک دیدهٔ من جای تو خالی
کز هجر تو در دیده نماند اشک ملامت
گفتی هوس عشق بتان مایهٔ سوداست
ای مایهٔ سودا سر زلف تو سلامت
نیّر خط مقیاس ز ابروی بتان گیر
تا کج ننهی قبلهٔ محراب امامت
خبر ما که برد باز بدان لعبت مست
کاندران حقه که سرّیکه نهفتیم شکست
که بمژگان سپرد غمزه و گهگاه بزلف
سر سربسته ما بین که رود دست بدست
قاتلم زحمت یک تیرنگه بیش نداد
ترک بیمار کمانکش نگر و قوت شست
ساقیا پر شده پیمانه ام از درد خمار
باده گر صاف و اگر در دیده هرچه که هست
شربتی گر زلب لعل تو نوشم تا حشر
مدعی باشم اگر شهد شناسم زکبست
دگر ای ترک کماندار مرنجان بازو
که نمانده است بجان تیر ترا جای نشست
چشم او کشتن عشاق بفردا نگذاشت
فکر فردا نکند مغبچه باده پرست
ناز چشم تو برم کز دل من جست نشان
هر خدنگ مژه گر زجله ابروی تو جست
کدام آیت رحمت که در جبین تو نیست
کدام لطف و ملاحت که در عجین تو نیست
از این درخت رطب در به روی خلق مبند
که کس به شهر نبینم که خوشه چین تو نیست
نه من به شهد لبت چون مگس حریصم و بس
که را که پای تعلق در انگبین تو نیست
تو به که در همه عالم قرین کس نشوی
که در جهان نکوئی کسی قرین تو نیست
نسب به یوسف مصری بری مگر به نژاد
که دل نمانده در این شهر کاو رهین تو نیست
شکست عهد تو و من خوشم بحمد الله
که روسیاهیم از زلف عنبرین تو نیست
صنما زخم دل از چاره اغیار گذشت
زلف بگشا که دگر کار دل از کار گذشت
ایصبا با مه ما گوی که بیمار غمت
بی تو بیزار شد از زندگی زار گذشت
در دلم بود که اظهار کنم حالت عشق
دید در آئینه و کارز اظهار گذشت
باغبانا دگرم جانب گلزار مخوان
آن تنعم که تو دیدی همه با یار گذشت
بخدنگم زد و بگذشت چه فریاد کشم
بر من اینجور و تغافل نه همین بار گذشت
دوش روزم بگذشت از نظر ، آن زلفِ سیاه،
چه دهم شرح که بر من چه شب تار گذشت
ماجرا بین تو که دزدید دل آنخال سیاه
روز روشن زمن و کار بانکار گذشت
جانا حیوه من زلب می پرست تست
بندم بپا مبند که جانم بدست تست
سوگند بر لب تو که در خطه خطا
گر فته فتد همه از چشم مست تست
ایشوخ دلنشین تو ندانم چه فتنه
کاشوب کشور دل ما از نشست تست
اینجان ما و این تو که کوه ارسپر کنم
تیر از نشان بدر رود از شست شست تست
آنرا که بپای تو سهی سرو سری نیست
پیداست کش از عالم بالا خبری نیست
شور لب شیرین تو در مشرب زاهد
جستیم از اینواقعه دروی اثری نیست
هر بقعه نه طور است و شجر نخله موسی
عرفان متن این زمزمه در هر شجری نیست
تا جوهر آئینه در آتش نشود صاف
سنگیست که در وی اثر جلوه گری نیست
مطلب مشابه: غزلیات حاجت شیرازی؛ اشعار گلچین شده عاشقانه زیبا
مطلب مشابه: غزلیات قصاب کاشانی؛ گلچین اشعار عاشقانه و غزلیات










