غزلیات شمس مغربی؛ گلچین اشعار و غزلیات این شاعر

غزلیات شمس مغربی را در روزانه برای شما دوستان و اهالی شعر آماده کرده‌ایم. ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند.

غزلیات شمس مغربی؛ گلچین اشعار و غزلیات این شاعر

غزل‌های شمس مغربی

آنچه جان گفت به دل باز نمی‌یارم گفت

به کسی رمزی از آن راز نمی‌یارم گفت

مطرب عشق درین پرده مرا سازی زد

که به کس هیچ از آن ساز نمی‌یارم گفت

گفت با من سخنی عشق به آواز بلند

آنچه او گفت به آواز نمی‌یارم گفت

زیر لب خنده زنان عشوه کنان با دل من

آنچه گفت آن لب طناز نمی‌یارم گفت

آنکه او را پر پرواز نباشد هرگز

بر او از پر و پرواز نمی‌یارم گفت

لذت لعل لب و جام غم انجام ترا

به پی ذوق ز آغاز نمی‌یارم گفت

شرح آن طرّه طرار نمیدانم داد

سحر آن غمزه غماز نمی‌یارم گفت

مغربی با دل دمساز چو دمساز نه‌ای

با تو سرّ دل دمساز نمی‌یارم گفت

این کرد پریچهره ندانم که چه کرد است

کز جمله خوبان جهان کوی ببرده است

موسی کلیم است که دارد ید بیضا

عیسی است کزو زنده شود هر که نمرده است

چون چرخ برقص است و چو خورشید فروزان

کز پرتو رویش شود آنکس که فسرده است

او را نتوان گفت که از آدم و حواست

کس شکل چنین ز آدم و حوا نشمرده است

یغمای دل خلق جهان میکند این کرد

ماننده ترکان همگی باز دو برده است

با حسن رخش حسن خلایق همه هیچست

با لعل لبش جام مصفا همه درد است

هر دل که براو نقش جهان بود منقّش

نقش رخ او آمده آنرا بستردست

کس نیست که نقش رخ خود را بچنین کرد

در راه هوا جمله بکلّی نسپرده است

ای مغربی از دلبر خود گوی سخن را

کاو نه عرب و نه عجم و رومی و کرد است

بیار ساقی باقی بریز بر من حادث

میِ قدیم که تا وارهم ز دست حوادث

چو در زمین دلم تخم مهر خویش فکندی

به آب دیده برویان که نیست زرع تو حارث

از آن شراب به کنعان نوح اگر برسیدی

نگشتی غرقه طوفان چو سام و حام و چون یافث

به بوی باده توان مرد و باز زنده توان شد

که همچنان که محیط است هست محیی ‌و باعث

دلا به خود سفری کن درون خود سفری کن

که هیچ کار نیاید ز مرد کاهل و لابث

درون مجلس مردان بخور شراب تجلی

شراب مرد تجلی بود نه امّ خبائث

شراب تجلی ز دست خویش دهد دوست

از آنکه بادهٔ باقی است در فنای تو باعث

چو مغربی ز میان شد نشست یار به جایش

خوشا کسی که بود اثرش خلیفه و وارث

چو بحر نامتناهیست دایما موّاج

حجاب وحدت دریاست کثرت امواج

جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست

ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج

دلم که ساحل بینهایت اوست

بود مدام بامواج بحر او محتاج

علاج درد دلم غیر موج دریا نیست

چو طرفه درد که موحش بود در او علاج

بهر خسی برسد زین محیط در و گهر

یکی بخس رسد از وی یکی بگوهر باج

از این محیط که عالم بجنّت اوست سراب

مراست عذب و فرات و تراست ملح اجاج

بلون و طعم اگر مختلف همی گردد

ز اختلاف محل است و انحراف مزاج

هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کرد

بگرد بحر محیطش بیکزمان تاراج

مطلب مشابه: اشعار اهلی شیرازی | غزلیات، قطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

مطلب مشابه: غزلیات آذر بیگدلی (مجموعه اشعار عاشقانه و غزلیات این شاعر)

غزل‌های شمس مغربی

سحرگهی که موذن بفالق الاصباح

صلای زنده دلان میدهد؛ بخوان صلاح

تو رو به خانهٔ خَمار عاشقان آور

برای راحت روحت طلب کن از وی راح

کلید فتح دلِ اهل دل، بدست دل است

گشایشی طلب از وی که عنده مفتاح

از آن شراب که از دل همی بَرَد احزان

از آن شراب که در جان درآورَد افراح

از آن مئی که ازو زنده است جان مسیح

از آن مئی که در اشباح در دمد ارواح

نجات هردو جهان را از آن شراب طلب

که اوست در دو جهان موجب نجات و نجاح

به پیش پرتو آن مِی چراغ فکر و خرد

چه پیش ضوء صباح است کوکب مصباح

به هر که ساقی ازین باده داد رَست از خود

هر آنکه رَست ز خود یافت در دو کَون فلاح

بیا و بر دل و بر جان مغربی می ریز

مئی که هیچ مُلَوَّث نمیکند اقداح

صبح ظهور دم زد و عالم پدید شد

بهر رخت ز مشرق آدم پدید شد

پوشیده بود روی تو در زیر موی تو

چون بازگشت موی تو از هم پدید شد

جان جهان که در خم زلف نو بد نهان

زلف ترا بهر شکن و خم پدید شد

بر ملک نیستی لب لعلت سحرگهی

یکدم دمید و عالم از آندم پدید شد

مجروح نیش غمزه مرد افکن ترا

هم از لب چه نوش تو مرهم پدید شد

برهر دلی که گشت جمال تو جلوه گر

در وی هزار نقش دمادم پدید شد

تا شد یقین که شادیت اندر غم دلست

دل را هزار خرّمی از غم پدید شد

خورشید آسمان ولایت ظهور یافت

تا مغربی ز عالم مغرب پدید شد

گوهری از موج بحر بیکران آمد پدید

هرچه هست و بود میباید از آن آمد پدید

گوهری دیگر برون انداخت از موجی محیط

کز شعاعش معنی هردو جهان آمد پدید

باز موجی از محیط انداخت بیرون گوهرت

کز صفای او جهان و جسم و جان آمد پدید

چونکه موج و گوهر دریا پیاپی شد روان

وز جهان از موج و دریا بحر کان آمد پدید

سر بحر بیکران را موج در صحرا نهاد

گنج مخفی آشکارا شد نهان آمد پدید

ایکه میجستی نشان از بی نشان زحمت مکش

چون نشان بی نشان، از بی نشان آمد پدید

ایکه دایم از جهان ما و من کردی کنار

عاقبت با ما و با من در میان آمد پدید

صد هزاران گوهر اسرار و درّ معرفت

در جهان از موج بحر بیکران آمد پدید

از برای آنکه تا نشناسد او را غیر او

موج دریا در لباس انس و جان آمد پدید

از زبان مغربی خود بکر میگوید سخن

مغربی را بحر ناگاه از زبان آمد پدید

مطلب مشابه: غزلیات ادیب صابر؛ مجموعه اشعار زیبا و غزلیات عاشقانه

مطلب مشابه: غزلیات حاجت شیرازی؛ اشعار گلچین شده عاشقانه زیبا

عکس نوشته غزلیات شمس مغربی

از جنبش بحر قدم برخاست موجی بی عدد

وز موج دریای ازل پرگشت صحرای ابد

اندر سرای لم یزل با شاهد عین ازل

سر درهم آرد دایره از پیش برخیزد عدد

اندر جهان پر عدد واحد احد نبود ولی

از حطه ملک صمد واحد بود عین احد

اندر یکی صد بین نهان، درصد یکی‌ را بین عیان

از یکی گفتم بدان صد را ز یک یکرا ز صد

لیکن جهان جسم و جان گرچه شد از دریا عیان

برروی بحر بیکران باشد چو بر دریا زبد

من بر مثال ماهیم افتاده از دریا برون

باشد که موجی در رسد بازم بدر بادر کشد

وقتست کآن خورشید باد، آن ماه، آن ناهید ما

از برج دل طالع شود از اندرون سر برزند

آن آفتاب مشرقی پیدا شود در مغربی

کز مغربی را آینه پنهان نباشد در نمد

ساختی از عین خود غیری که عالم این بود

نقشی آوردی پدید از خود که آدم این بود

هر زمان آری برون از خویشتن نقشی دگر

یعنی از دریای ما موج دمادم این بود

هستی خود را نمودی در لباس مختلف

یعنی آنچه عالمش خوانند و آدم این بود

برنگین خاتم دل گشت نامت منقّش

دل ترا چون خاتم آمد نقش خاتم این بود

جامع ذات و صفات عالم و آدم بکل

احمد آمد یعنی این مجموع عالم این بود

اسم اعظم را جز این مظهر نباشد در جهان

بگذر از مظهر که عین اسم اعظم این بود

فاتح باب شفاعت خاتم ختم رسل

آنکه فتح و ختم شد او را مسلّم این بود

آخر سابق که نحن الاحزون السابقون

آنکه در گل آمد و بر گل مقدم این بود

بیرون دوید باز ز خلوتگه وجود

خود را بشکل و وضع جهانی بخود نمود

اسرار خویش را به هزاران زبان بگفت

گفتار خویش را بهمه گوشها شنود

در ما نگاه کرد هزاران هزار یافت

در خود نگاه کرد بغیر از یکی نبود

در هرکه بنگرد همه عین خود بدید

چون جمله را برنگ خود آورد در وجود

یک نکته گفت یار، ولیکن بسی شنید

یکدانه کشت دست، ولیکن بسی درود

خود را بسی نمود بخود یار و جلوه کرد

لیکن نبود هیچ نمودی جز این نمود

از دستی هستی همه عالم خلاص یافت

تا یار بر جهان در گنج نهان گشود

کس در جهان نماند کزو مایه نبرد

آنمایه بود یا نه اصل زیان و سود

با آنکه شد غنی همه عالم ز گنج او

یکجو ازو نه کاست نه یکجو دراو فزود

چون مغربی هرآنکه بدان گنج راه یافت

بگشود بر جهان کف و گنج عطا نمود

هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کند

ماه مهر افزاش هر دم جلوه دیگر کند

از برای آنکه تا نشناسد او را هر کسی

قامت زیباش هردم کسوتی دیگر کند

صورت او هر زمانی معنی دیگر دهد

معنیش هر لحظه از صورتی سر بر کند

ابر فضلش چون ببارد بر زمین ممکنات

آنزمین و آسمان را پر زماه و خور کند

چون بتابد آفتاب حسن او بر کائنات

نور او از روزن هر خانه سر بر کند

در مظاهر تا شود ظاهر جمال روی او

هر دو عالم را برای روی خود منظر کند

هرکه از جان شد غلام درآستان گهش

حضرت اورا برفعت شاه صد کشور کند

مغربی گر سر بفرمانش درآرد بنده وار

لطفش اورا بر همه گردنکشان سرور کند

بتم باهر سری هر سو سروکار دگر دارد

غمش با هر دلی سودا و بازار دگر دارد

جمال و عشق آندلبر ز هر معشوق و هر عاشق

بگاه جلوه نظاّری و دیداری دگر دارد

اگرچه دیده گلزار روی او مشو قانع

که روی او جز این گلزار، گلزاری دگر دارد

اگر او‌دیده دادت که دیدارش بدو بینی

طلب کن دیده دیگر که دیداری دگر دارد

اگر در ساعتی صد بار رخسارش بصد دیده

همی بینی مشو قانع که رخساری دگر دارد

چو گفتارش بدانگوشی که او بخشید بشنیدی

برو گوشی دگر بستان که گفتاری دگر دارد

مگو در شهر و بازارش خریدارش منم تنها

که در هر شهر و بازاری خریداری دگر دارد

تو تنها نیستی بیمار آن چشم شوخ آن دلبر

که چشمش چون تو در هر گوشه بیماری دگر دارد

نه تنها مغربی باشد گرفتار سر زلفش

که زلف او بهر موئی گرفتاری دگر دارد

مطلب مشابه: غزلیات قصاب کاشانی؛ گلچین اشعار عاشقانه و غزلیات

مطلب مشابه: غزلیات سلیم تهرانی؛ اشعار شاهکار و پر احساس گلچین شده

شعرهای زیبای غزل شمس مغربی

تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد

از فروغش همه ذرّات جهان پیدا شد

تا که از چهره خود باز برانداخت نقاب

از صفای رخ او کَون و مکان پیدا شد

پود از کَون و مکان نام و نشان ناپیدا

تا که از کَون و مکان نام و نشان پیدا شد

بود خاموش بگفتار درآمد عالم

بحدیثی که بتم راز زمان پیدا شد

بر لب جوی جهان تا که خرامان بگذشت

از هوای قد او سرو خرامان پیدا شد

کفر و دین از اثر زلف و رخش گشت پدید

در جهان تا که از آن سود و زیان پیدا شد

از رضا و سخطش گشت عیان لطف و غضب

زان یکی دوزخ و زان حور رخان پیدا شد

گرچه ذرّات جهان گشت عیان از مهرش

مهرش از جمله ذرّات جهان پیدا شد

یا رب آنروی چه روئیست که از پرتو آن

هرچه در کتم عدم بود نهان پیدا شد

از فروغ رخ خورشید رخش از سر مهر

مغربی ذرّه صفت رقص کنان پیدا شد

شعرهای زیبای غزل شمس مغربی

نشان و نام مرا روزگار کی داند

صفات و ذات مرا غیر یار کی داند

کسیکه هستی خود را بخود بپوشاند

دگر کسیش بجز از کردگار کی داند

مرا که گمشده ام در تو، کس کجا یابد

که غرق بحر ترا در کنار کی داند

مرا که نور نیم اهل نور کی داند

مرا که نار نیم اهل نار کی داند

چو من زهر دو جهان رَخت خویش برچیدم

بروز حشر از اهل شمار کی داند

مرا که نیست شدم در تو، هست نشناسد

مرا که مست توام، هشیار کی داند

به پیش آنکه یکی دید صد هزار بگو

ندیده غیر یکی صد هزار کی داند

کسی که اسیر دل و جان و عقل و نفس بود

مرا که رسته ام از هر چهار کی داند

ز مغربی خبری کز حصار کَون دهید

کسیکه هست اسیر حصار کی داند

دل ما هر نفسی مشرب دیگر دارد

راه و رسم دگر و مذهب دیگر دارد

میکشد هر نفسی جام دگر از لب یار

بهر هر جام کشیدن، لب دیگر دارد

شاهد ما بجز از خال و خط و غبغب خویش

خال و خطِّ دگر و غبغب دیگر دارد

هر زمان جان دگر از لب جانان رسدش

بهر هر جان که رسد قالب دیگر دارد

در جهان دل ما مهر و سپهر دگر است

عرش و فرش و فلک و کوکب دیگر دارد

بجز این روز که بینی، بودش روز دگر

بجز این شب که تو دانی، شب دیگر دارد

دل سواریست که در گاه توجه کردن

جانب هر طرفی مرکب دیگر دارد

لوح محفوظ دل مغربی از مکتب دوست

گشت مسطور، که دل مکتب دیگر دارد

مَهَت هر لحظه از کو می‌نماید

هلال‌آسای ابرو می‌نماید

سر از جیب پری‌رویان برآرد

رخ از روی پری‌رو می‌نماید

به هر سوزان کنم هردم توجه

که رویت هردم از سو می‌نماید

پریشان زان شوم هردم که زلفت

دلم را ره به یک سو می‌نماید

مرا اندر خم چوگان زلفت

جهان جان و دل رو می‌نماید

خیال قامتت بر طرف چشمم

چو سروی بر لب جو می‌نماید

ز خالت غارت ترکانه آید

اگرچه همچو هندو می‌نماید

به چشم مغربی از غمزه توست

هر آن سحری که جادو می‌نماید

دل همه دیده شد و دیده همه دل گردید

تا مراد دل و دیده ز تو حاصل گردید

به امیدی که رسد موجی از آن بحر بدل

سالها ساکن آن لجّه و ساحل گردید

منزلی به ز دل و دیده من هیچ نیافت

ماه من گرچه بسی گرد منازل گردید

دل که دیوانه زنجیر سر زلف تو بود

هم بزنجیر سر زلف تو عاقل گردید

عاقبت یافت در آن بند سلاسل آرام

سالها گرچه در آن بند و سلاسل گردید

مکر و دستان و فریب و حیل پیر خرد

پیش نیرنگ و فسونهای تو باطل گردید

پرده بردار ز رخ تا که روان حل گردد

هرچه بر من ز سر زلف تو مشکل گردید

گر دلم آینه کامل رخسار تو نیست

عکس انوار رخت را بچه قابل گردید

روی با روی تو آورد، از آن مقبل شد

هم ز اقبال رخ تست که مقبل گردید

هر که از کامل ما یافت نظر کامل شد

مغربی از نظر اوست که کامل گردید

مطلب مشابه: اشعار شاهدی؛ غزلیات زیبا و مجموعه شعر عاشقانه این شاعر

مطلب مشابه: اشعار شمس مغربی؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین مجموعه شعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.