غزلیات قصاب کاشانی؛ گلچین اشعار عاشقانه و غزلیات

غزلیات قصاب کاشانی را به صورت گلچین قرار داده‌ایم. آن‌ها را خوانده و لذت ببرید. سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به احوال خود اشاره نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است.

غزلیات قصاب کاشانی؛ گلچین اشعار عاشقانه و غزلیات

غزل‌های شاهکار از قصاب کاشانی

خط چو سر زد عارض دلدار می‌یابد فرح

سبزه چون پیدا شود گلزار می‌یابد فرح

بی ‌کدورت نیست با اغیار دیدن یار را

بیشتر دل از گل بی‌خار می‌یابد فرح

رو دهد چون اختلاطی اهل را بی فیض نیست

خال چون موزون فتد رخسار می‌یابد فرح

هست پنهان پرتو انوار در دل‌های شب

زان تجلی دیده بیدار می‌یابد فرح

دیده‌ام قصاب کی بیند ز گرد توتیا

آن‌قدر کز خاک پای یار می‌یابد فرح

رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباح

بر رخ بلبل در گلزار بگشاید صباح

سر دهد تا پرده شب حق و باطل را به هم

عقده را از سبحه و زنار بگشاید صباح

زنگ شب را مهر بردارد ز مرآت سپهر

پرده شرم از رخ اسرار بگشاید صباح

در مکافاتش دو در بر روی می‌بندد فلک

بر رخ هرکس دری یک ‌بار بگشاید صباح

می‌دهد در یک نفس ایام بر باد فنا

غنچه‌ای را چون به صد آزار بگشاید صباح

غنچه از خجلت نیارد از گریبان سر برون

در چمن بند قبا چون یار بگشاید صباح

می‌نشیند تا به شب قصاب در خون جگر

چون نظر بر تارک دلدار بگشاید صباح

دمید خط ز لب یار و شد بهار قدح

خوش آن زمان که زنم بوسه بر کنار قدح

شراب شوق به بالا رسیده نشئه او

مگر فتاده نگاه تو بر عذار قدح

نشد ز باده انگور کس خراب آسان

مگر تو گوشه چشمی کنی به کار قدح

هجوم لشگر غم چون شود چه زین بهتر

که همچو باده گریزیم در حصار قدح

هوای دوست مبادم تهی ز کاسه سر

به جز شراب نیاید کسی به کار قدح

گهی است در کف ساقی دمی است بر لب یار

به عیش می‌گذرد روز و شب مدار قدح

مصاحبی که توان کرد دل از آن خالی

در این بساط چو قصاب نیست یار قدح

مبین به عارض آن سبز گندمین گستاخ

مشو به خرمن فردوس خوشه‌چین گستاخ

غبار هستی افتاده عزیزان است

ز روی کبر منه پای بر زمین گستاخ

تلاش وصل نمودن کمال بی‌ادبی است

مباش ای دل بی‌تاب این‌چنین گستاخ

برابر است به کیخسروی روی زمین

به آستانه این در منه جبین گستاخ

غلامی‌اش نبود کار هر کسی قصاب

چرا تو کنده‌ای (العبد) در نگین گستاخ

تنها در این هوا نه همین آب کرده یخ

شیر فلک به کاسه مهتاب کرده یخ

در کنج غنچه لب شیرین گل‌رخان

از سردی آب بوسه چو عناب کرده یخ

بیدار دانی از چه نگردند گل‌رخان

در رهگذار دیده‌شان خواب کرده یخ

در آتش تنور جهان‌سوز کله‌پز

قلاب آب و دیزی سیراب کرده یخ

استاد و کاسه‌شور و خریدار مانده خشک

دیگ حلیم و کاسه قنداب کرده یخ

باغ و درخت و چشمه و بستان و باغبان

کشت و زمین و حاصل ارباب کرده یخ

چوپان و چوب و لاشکش و گوسفند و گاو

ساطور و سنگ و مصقل قصاب کرده یخ

ای با رخ تو خال سفید و سیاه و سرخ

چون دیده غزال سفید و سیاه و سرخ

عکس رخ تو و آن خط شبرنگ کرده است

آیینه را جمال سفید و سیاه و سرخ

بنما به رنگ چون شفق از زیر ابر زلف

ابروی چون هلال سفید و سیاه و سرخ

گردیده دست و جوهر تیغت ز خون خصم

در عرصه جدال سفید و سیاه و سرخ

سنبل شکفت و لاله دمید و شکوفه ریخت

بر پای هر نهال سفید و سیاه و سرخ

بیچاره زرپرست ز غم مرد تا که برد

یک پاره وبال سفید و سیاه و سرخ

قصاب عید شد که چو طاووس گل‌رخان

سازند روی و بال سفید و سیاه و سرخ

مطلب مشابه: مجموعه اشعار قصاب کاشانی؛ گزیده بهترین غزلیات و ابیات این شاعر

مطلب مشابه: غزلیات فیض کاشانی؛ 20 غزل احساسی دلنشین از شاعر شیعه دوره صفوی

غزل‌های شاهکار از قصاب کاشانی

غزلیات بی نظیرِ قصاب کاشانی

آن را که داغ عشقش پا تا به سر نباشد

در دهر چون نهالی است کان را ثمر نباشد

از درد شام هجران دردی بتر نباشد

بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد

جام شراب ساقی ما را نمی‌کند مست

تا جای باده در وی خون جگر نباشد

گه در خیال زلفم گاهی به فکر کاکل

ای کاش شام ما را هرگز سحر نباشد

در راه عشق‌بازی راضی نمی‌شود دل

زخم خدنگ نازش گر کارگر نباشد

تابان چو عارض او در آسمان عزت

حقا که در نکویی قرص قمر نباشد

در عشق زاد راهی جز درد نیست لازم

تحصیل نان و آبی در این سفر نباشد

تا کی ز بهر صندل منت کشی ز دونان

قصاب ترک سر کن تا دردسر نباشد

کی تواند هر طبیبی چاره هجران کند

مشکل افتاده است کار دل خدا آسان کند

کی توانیم از خجالت کرد سر بالا مگر

ابر رحمت شستشوی ما گنهکاران کند

در زمین داریم چون زاشگ ندامت دانه‌ای

بر نمی‌داریم روی از خاک تا باران کند

از سرم باری گران بر دوش خویش افکنده‌اند

ای خوش آن مردی که خود را از سبکباران کند

اهل عشرت جمله مدهوش‌اند در مجلس مگر

چشم ساقی نشئه‌ای در کار می‌خواران کند

ما پریشان ‌خفتگان را خواب غفلت برده است

بوی زلفی کو که ما را هم ز بیداران کند

می‌کند سنگین‌دلان را حرص روزی بی‌قرار

آسیا را جستجوی رزق سرگردان کند

بی فروغ عشق نتوان کرد دامان پر ز اشگ

شمع روشن می‌شود تا دیده را گریان کند

جان‌سپاری گر هوس داری ز قصاب ای نگار

امر کن تا آنکه قربان تو گردد آن کند

ندارد مرگ هر کس کشته آن تیر مژگان شد

نباشد حسرت آن دل را که در کوی تو قربان شد

در این گلزار چون دلتنگ گردی لب ز هم مگشا

که عمرش رفت بر باد فنا چون غنچه خندان شد

دلم چون خال دست از کنج آن لب برنمی‌دارد

در اول طوطی ما پای‌بست شکّرستان شد

درآمد بی‌نقاب آن عارض و بشکفت گل در گل

دلا گل چین که باز از روی او عالم گلستان شد

به بزمت تا قیامت رنگ هشیاری نمی‌بیند

کسی کز گردش پیمانه چشم تو مستان شد

شبی قصاب بود ای شوخ با زلف تو در بازی

پشیمان گشت چون بیدار از این خواب پریشان شد

بوی عود و بید در مجمر مشخص می‌شود

حق و باطل در صف محشر مشخص می‌شود

من ز لعل یار گویم خضر ز آب زندگی

این تفاوت در لب کوثر مشخص می‌شود

دعوی یاران اطلس‌پوش و رند شال‌پوش

در حضور حضرت داور مشخص می‌شود

می‌توان روشن‌دلان را آزمودن در لباس

گرمی آتش ز خاکستر مشخص می‌شود

ناوک مژگانش از جانم کش و نظاره کن

خوبی فولاد از جوهر مشخص می‌شود

عاقبت یکرنگی ما با محبان دگر

در رکاب حیدر صفدر مشخص می‌شود

غم مخور قصاب فردا در صراط المستقیم

هرچه هست از مظهرِ مظهر مشخص می‌شود

به عشقی کرده‌ام در بحر مأوا تا چه پیش آید

به دامن چون صدف پیچیده‌ام پا تا چه پیش آید

چو کف پامال طوفانم چو خس سیلی‌خور موجم

سراسر می‌روم در روی دریا تا چه پیش آید

در این گلزار در جایی به یاد سرو بالایی

به خاک افتاده‌ام با قد رعنا تا چه پیش آید

دلیل راهم امشب مژده خواب پریشان شد

به زلفش می‌کنم پیوند سودا تا چه پیش آید

گهی در ششدر و گه در گشاد از خصم افتادم

قماری می‌کنم با اهل دنیا تا چه پیش آید

ز سیلاب سرشک لاله‌گون قصاب در هجرش

پر از خون می‌کنم دامان صحرا تا چه پیش آید

بیرون خیالت از دل غافل نمی‌رود

ور می‌رود به سوی تو بی دل نمی‌رود

هرگز مرا هوای سر کویت ای نگار

از سر برون ز دوری منزل نمی‌رود

بحری است عشق او که ز باد مخالفش

تا نشکند قراب به ساحل نمی‌رود

آید چو یار تا نکند کار عشق را

بر من هزار مرتبه مشکل نمی‌رود

قصاب تیر غمزه چو خوردی قرار گیر

کس زخم‌دار از پی قاتل نمی‌رود

اسیران را زیانی از گرفتاری نمی‌باشد

خلاصی از دیار عشق بی خواری نمی‌باشد

چو از قید قفس فارغ شدم در دام افتادم

مصیبت‌دیده را یارای خودداری نمی‌باشد

به دور انداز از دوش این سر پرشور و فارغ شو

که تن را راحتی غیر از سبکباری نمی‌باشد

چه مست غفلتی؟ یک‌چند ترک باده‌نوشی کن

که هرگز دردسر در جام هشیاری نمی‌باشد

ز دست‌اندازِ بی‌انداز او قصاب دانستم

که رحمی در دل خوبان بازاری نمی‌باشد

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه صائب تبریزی؛ 30 شعر کوتاه و بلند فوق احساسی این شاعر

شعرهای زیبای قصاب کاشانی

به هر نفس دلم از داغ یار لرزد و ریزد

چو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد

بیا که بی گل روی تو اشگم از سر مژگان

چو شبنمی است که از نوک خار لرزد و ریزد

به هم رسان ثمری زین چمن که شاهد دنیا

شکوفه‌ای است که از شاخسار لرزد و ریزد

ز آب دیده به راهت همیشه کاسه چشمم

چو جام پر به کف رعشه‌دار لرزد و ریزد

برون خرام که وقت است لاله‌های چمن را

ز شوق روی تو رنگ از عذار لرزد و ریزد

گرفته پای کسی این دو روز عمر به خونم

که از لطافتش از کف نگار لرزد و ریزد

نهاده تازه نهالی قدم ز لطف به چشمم

که پیش جلوه او سرو، زار لرزد و ریزد

بس است این همه قصاب آبروی تو دیگر

در این زمانه بی‌اعتبار لرزد و ریزد

عزیزا چون به من دل مهربان کردی خوشت باشد

سرافرازم میان عاشقان کردی خوشت باشد

ز روی مهربانی از لب لعل شفابخشت

علاج درد جای ناتوان کردی خوشت باشد

در اول گرچه بودم دور از نزدیک گلزارت

در آخر محرمم در گلستان کردی خوشت باشد

اگر در موسم گل بی‌نصیب از گلشنم کردی

ولی در وقت سنبل باغبان کردی خوشت باشد

مرا در عشق مستقبل به از ماضی بود طالع

توام در عشق‌بازی کاردان کردی خوشت باشد

به‌خاک‌افتاده خود را چو دیدی ای شه خوبان

نگاهی از ترحم سوی آن کردی خوشت باشد

رسد قصاب چون پیش تو نتواند سخن گفتن

نمودی روی و او را بی‌زبان کردی خوشت باشد

هر دم از شوق تو چشم اشکبارم گل کند

خار مژگان در کنار جویبارم گل کند

وقت آن شد کز هجوم ناقبولی‌های خویش

قطره‌های خون ز خجلت در کنارم گل کند

نخل عصیان در ضمیرم ریشه محکم کرده است

وای بر روزی کزین گلبن بهارم گل کند

بس که در پای دلم بشکسته خار آرزو

سبزه می‌ترسم به طرف جویبارم گل کند

غنچه‌ی پیکان ز هر عضوِ تنم بنمود روی

وقت آن آمد که دیگر لاله‌زارم گل کند

بعد مرگ از حسرت آن تیر مژگان دور نیست

خار خار آرزو گر بر مزارم گل کند

ریختم قصاب خاری را که در راه کسان

سخت می‌ترسم که آخر در کنارم گل کند

شعرهای زیبای قصاب کاشانی

در حدیث لعلش آتش از زبانم می‌چکد

چون برم نام لبش شهد از لبانم می‌چکد

این‌قدر من آرزو دارم که گر بفشاری‌ام

اشک حسرت همچو مغز از استخوانم می‌چکد

حاصل کشت مرادم غیر داغ از ژاله نیست

بس به جای آب خون از آسمانم می‌چکد

از نگاه چشم مست کیست کامشب تا به صبح؟

زهر چون شبنم به روی گلستانم می‌چکد

از کمان غمزه ترکی در این گلشن‌سرا

غنچه چون پیکان ز چشم باغبانم می‌چکد

بسته‌ام دل بر پری‌رویی کز اینجا تا به مصر

بوی یوسف از غبار کاروانم می‌چکد

در رهش قصاب من آن گوسفند لاغرم

کاب چشم گرگ از چوب شبانم می‌چکد

برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد

نمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد

به هنگام جواب ار ببینم خاموش معذورم

که چون گفتی سخن در کامم از حسرت زبان گم شد

نمی‌دانم دلم را خط به غارت برده یا خالش

همین دانم که ما بودیم و او دل در میان گم شد

به قصدم داشت ترکی در کمان تیری ندانستم

که بیرون رفت از دل ناوکش یا در نشان گم شد

به غربت کرده‌ام خو، مرغ دست‌آموزِ صیادم

وطن کی می‌شناسم بیضه‌ام در آشیان گم شد

بیابانی‌ است مالامال دل تا خیمه لیلی

بسا مجنون سرگردان در این ریگ روان گم شد

ز خود گر می‌روی وقت است فرصت را غنیمت دان

که اینک در نظر قصاب گرد کاروان گم شد

لبش بر گردن عاشق بسی حقّ نمک دارد

به تیغ غمزه‌اش گردد گرفتار آن که شک دارد

خیال چین زلفش بر میانم بسته زناری

که بر هر تار مویش رشگ تسبیح ملک دارد

به آسان کی توان زد بوسه بر خاک کف پایش

که افتد گر رهش در چرخ منت بر فلک دارد

تواند غوطه بر دریای خون زد از ره عشقش

هر آن عاشق که دل با داغ او اندر نمک دارد

اگر غش داری ای قصاب اینجا می‌شوی رسوا

که عشق آن صنم خاصیت سنگ محک دارد

نگاهم چون دچار عارض آن دل‌ربا گردد

حیا از هر دو جانب سدّ راه مدعا گردد

ز خود محروم و از خلق جهان بیگانه می‌ماند

کسی چون آشنای آن بت دیرآشنا گردد

ز زنگ کینه صیقل داده‌ام دل را و می‌دانم

که این آیینه چون روشن شود گیتی‌نما گردد

ز نار عشق از بس استخوانم سوخت می‌دانم

که آخر پیکرم مردود درگاه هما گردد

عبیر‌آلود دیگر از سر کوی که می‌آید

که می‌خواهد غبارم باز بر گرد صبا گردد

تواند جان‌فشانی کرد پیش شمع رخسارش

سبک‌روحی که چون پروانه بی ‌برگ و نوا گردد

ز جان گر بگذرد واصل به جانان می‌تواند شد

به مطلب می‌رسد قصاب اگر بی‌مدعا گردد

عاقبت کوی تو ما را مسکن دل می‌شود

هرکجا پا ماند از رفتار منزل می‌شود

عشق را می‌دار در خاطر که می‌افتد به دام

مرغ زیرک چون ز یاد لانه غافل می‌شود

آنچه می‌کارد اگر نیک است یا بد عاقبت

حاصل دهقان همان در وقت حاصل می‌شود

مست عشقم زلف را بردار از پای دلم

در کجا دیوانه از زنجیر عاقل می‌شود

می‌رود از دست او سررشته آسودگی

هرکه چون قصاب بر روی تو مایل می‌شود

دلم شبی که به شکّر لبی خطاب ندارد

چو کودکی است که از بهر شیر خواب ندارد

شب وصال مکن منعم از دو دیده بی‌نم

عجب مدان گل تصویر اگر گلاب ندارد

به دل چو مهر رخت نیست داغ نقش نه بندد

نروید از چمنی گل که آفتاب ندارد

ز آب و تاب رخت را به آفتاب نسنجم

که آفتاب اگر تاب دارد آب ندارد

به خاطری که دو مصرع ز ابروی تو نباشد

صحیفه‌ای است که یک بیت انتخاب ندارد

چو دل ز خون نشود پر نمی‌رسد به وصالی

به بزم جا نکند شیشه تا شراب ندارد

ز دل مپرس که عشقت ز داغ‌های نهانی

چه گنج‌ها که در این خانه خراب ندارد

تمام خون دل است اینکه دیده ریخت به راهت

غمین مباش ز سودای ما که آب ندارد

به قصد کشتن قصاب اضطراب چه داری

شهید تیغ تو خواهد شدن شتاب ندارد

گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند

چرخ سرگردان نمی‌دانم چه با جانم کند

طعمه مور ضعیف‌ام عاقبت در زیر خاک

گر به روی تخت هم‌دوش سلیمانم کند

گاه بر صدرم نشاند گاه اندازد به خاک

گاه حیرانم گذارد گاه قربانم کند

خرقه و سجاده بر من سدّ راه وحدت است

کو جنونی کز لباس شید عریانم کند

از تغافل‌های چشمت در خمار افتاده‌ام

با نگاهت گو که باز از ناز مستانم کند

کارم از حد رفت کو شوخی که بنماید به من

گوشه چشمی که چون آیینه حیرانم کند

مادر ایام ای قصاب دائم می‌دهد

خون به جای شیر چون خواهد که مهمانم کند

مطلب مشابه: اشعار معینی کرمانشاهی + گلچین زیباترین اشعار عاشقانه و زیبای شاعر معروف

مطلب مشابه: اشعار مهستی گنجوی با مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه این شاعر زن

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.