غزل شماره ۹۰ از غزلیات صائب تبریزی؛ روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را…
غزل شماره ۹۰ از غزلیات صائب تبریزی با مطلع «روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را…» یکی از نمونههای برجستهٔ سبک هندی است که در آن صائب با باریکاندیشی و نگاه تازه، میان مفاهیمی چون شهادت، عشق و پاکی پیوند میزند. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از ابیات آن، به تحلیل درونمایهٔ پاکی روح در برابر مرگ، نگاه عاشقانه به شهادت و بازیهای زبانی صائب با واژههای «پاک»، «آلوده» و «تیغ» خواهیم پرداخت. پیشنهاد می کنیم غزل شماره ۹۱ از غزلیات صائب تبریزی؛ چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را… را نیز بخوانید.

غزل 90 صائب
روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را
مشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را
خون گرمم گر شود در دل مصور تیغ را
موی آتش دیده گردد زلف جوهر تیغ را
بس که آن بیدادگر در قتل من دارد شتاب
شیون زنجیر میآید ز جوهر تیغ را
گر شود در کشتن من گرم قاتل، دور نیست
خون گرمم میکند بال سمندر تیغ را
برنمیآید به آن مژگان خوابآلود صبر
میکند فرمانروا در سنگ، لنگر تیغ را
هیچ خضری نیست سالک را به از صدق طلب
از برش بهتر نباشد هیچ شهپر تیغ را
ساده لوحان زود میگیرند رنگ همنشین
پیچ و تاب آن کمر دارد به جوهر تیغ را
از شبستان عدم چون صبح طالع تا شدم
سینه من بود میدان سراسر تیغ را
زنگ کلفت از دل من گریه نتوانست برد
پاک نتوان ساختن با دامن تر تیغ را
عشق سرکش وقت استغنا بود خونریزتر
مد احسان در کشش باشد رساتر تیغ را
مد عمر جاودان، تیر شهابی بیش نیست
گر به این تمکین برآرد آن ستمگر تیغ را
بس که خون گرم من جوشید با شمشیر او
حلقهٔ بیرونِ در گردید جوهر تیغ را
در گذر از کشتنم کز جوش خون گرم من
میشود سوراخ ها در دل چو مجمر تیغ را
سر مپیچ از بی دلی زنهار ازان بیدادگر
کان بهشتی روی سازد آب کوثر تیغ را
زان نگردد کند شمشیرش که آن بیدادگر
میدهد از هر نگاهی آب دیگر تیغ را
بگذر از آزار من، کز سخت جانی کردهام
زیر تیغ انگشت زنهاری مکرر تیغ را
میکند بیتابی گوهر صدف را سینه چاک
کرد چون مقراض خون من دو پیکر تیغ را
گر نریزد عشق خون عقل را از عجز نیست
داغ نامردی است خون صید لاغر تیغ را
دعوی خون با بتان کم کن که این سنگین دلان
پاک میسازند با دامان محشر تیغ را
عالمی چون زخم آغوش طمع وا کردهاند
تا کجا خواباند آن مژگان کافر تیغ را
آب را از تشنگان کافر نمیدارد دریغ
چند خواهی داشت در زنجیر جوهر تیغ را
پیش ازین، چندین به خون اهل دین راغب نبود
شد به عهدت بر میان زنار، جوهر تیغ را
قهرمان عشق بر گردنفرازان غالب است
کیست تا آرد برون، از دست حیدر تیغ را
خشکسال التفات از بس که دارد تشنهم
مد احسان میشمارم زان ستمگر تیغ را
بس کز آب زندگانی چین ابرو دیدهام
بی محابا میکشم چون زخم در بر تیغ را
جوهر ذاتی بود از لعل و گوهر بی نیاز
بر برش یک مو نیفزاید ز زیور تیغ را
چون شهادت، دولتی در عالم ایجاد نیست
عاشقان بال هما دانند بر سر تیغ را
از چراغ عمر تا دامان محشر برخورد
هر که چون خورشید تابان ساخت افسر تیغ را
رو مگردان از دم شمشیر چون جوهر که هست
صد بشارت در لب خاموش مضمر تیغ را
گرچه پیش راه دشمن شمع بردن رسم نیست
ما ز خون گرم میگردیم رهبر تیغ را
صائب از زخم زبان چون بید میلرزم به خود
من که چون جوهر کنم بالین و بستر تیغ را
راه دین دارد خطر بسیار صائب، زان خطیب
میبرد با خویشتن دایم به منبر تیغ را
غزل شماره ۸۹ از غزلیات صائب تبریزی | ساختم از قتل نادِم دلربای خویش را…
غزل شماره ۸۸ از غزلیات صائب تبریزی «حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را»
تفسیر این شعر

این غزل از صائب تبریزی، شاعر برجسته سبک هندی، یکی از پیچیدهترین و پرمضمونترین غزلهای عاشقانه-عرفانی در ادب فارسی است. صائب در این شعر با زبانی ایهامی، تصویرساز و پارادوکسیکال، از رابطه عاشق و معشوق سخن میگوید، اما در لفافه، از سلوک عارفانه، کشتن نفس، و وصال حقیقی نیز دم میزند. «تیغ» (شمشیر) در این غزل، رمز اصلی است که میتواند معانی گوناگونی داشته باشد: شمشیر معشوق، تیغ عشق، تیغ نفسکشی، و حتی تیغ تجلی حق.
فضای کلی غزل
صائب در این غزل، عاشقی را تصویر میکند که با شمشیر معشوق (یا تیغ عشق) درآمیخته است. خون گرم عاشق به «گوهر تیغ» (جوهره شمشیر) جان میبخشد و آن را از یک ابزار سرد و کشنده به چیزی جاندار و نورانی تبدیل میکند. شاعر از یک سو از «بیدادگری» معشوق شکایت دارد، اما از سوی دیگر این ستم را عین لطف میداند. در پایان، غزل به ستایش «شهادت در راه عشق» و برتری «جوهر عشق» بر هر زیور ظاهری میانجامد.
بیت اول:
«روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را / مشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را»
– روح پاک من، گوهر (ذات و جوهر) تیغ را پاکیزه میکند.
– خون من، در ناف (میان) جوهر تیغ، چون مشک میشود (بوی خوش میگیرد).
نکته: «جوهر تیغ» هم به معنای ذات شمشیر است و هم به «گوهر» (جوهری که در شمشیر به کار میرود). عاشق با خون خود، تیغ را نه آلوده که معطر و پاکیزه میکند. این آغاز همان «تبدیل رنج به عطر» در عشق است.
بیت دوم:
«خون گرمم گر شود در دل مصور تیغ را / موی آتش دیده گردد زلف جوهر تیغ را»
– اگر خون گرم من در دل تیغ نقش ببندد (درون شمشیر اثر کند)،
– زلف (حلقههای) جوهر تیغ، موی آتشدیده (تابدار و درخشان) میشود.
نکته: «موی آتش دیده» یعنی رشتههایی که از آتش عبور کرده و تاب خورده و صیقلی شدهاند. خون عاشق، تیغ را جلا میدهد و آن را از جمادی به جاندار تبدیل میکند.
بیت سوم:
«بس که آن بیدادگر در قتل من دارد شتاب / شیون زنجیر میآید ز جوهر تیغ را»
– آن قدر آن ستمگر (معشوق) در کشتن من شتاب دارد،
– که از جوهر تیغ، صدای شیون زنجیر به گوش میرسد (گویا خود تیغ از این ستم در عذاب است).
نکته: «شیون زنجیر» یعنی صدایی که از برخورد حلقههای زنجیر به هم میآید (ناله و فریاد). استعاره از آنکه تیغ نیز از این کشتار شتابزده به فغان آمده است.
بیت چهارم:
«گر شود در کشتن من گرم قاتل، دور نیست / خون گرمم میکند بال سمندر تیغ را»
– اگر قاتل (معشوق) در کشتن من گرم شود، دور نیست که
– خون گرم من، تیغ را بال سمندر (پرندهای افسانهای که از آتش زاده میشود) بگرداند.
نکته: سمندر در افسانهها پرندهای است که در آتش میزید و نمیسوزد. خون عاشق، تیغِ سرد را موجودی آتشین و جاودان میکند.
بیت پنجم:
«برنمیآید به آن مژگان خوابآلود صبر / میکند فرمانروا در سنگ، لنگر تیغ را»
– صبر با آن مژگان خوابآلود (چشمهای نیمهباز معشوق) برنمیآید (طاقت نمیآورد).
– معشوق در سنگ (دل سخت خود) لنگر تیغ را فرمانروا میکند (تیغ را در دل سنگ جای میدهد).
نکته: «مژگان خوابآلود» یعنی چشمانی که از مستی نیمه بازند و با مژههای بلند خود، عاشق را میکشند. «لنگر تیغ» یعنی تیغی که چون لنگر در دل سنگ فرو رفته و تکان نمیخورد.
بیت ششم:
«هیچ خضری نیست سالک را به از صدق طلب / از برش بهتر نباشد هیچ شهپر تیغ را»
– هیچ خضر (راهنمای الهی) برای سالک بهتر از «صدق طلب» (راستی در خواستن و جستن) نیست.
– برای تیغ نیز هیچ بال و پرّی (ابزاری برای پرواز) بهتر از «برّش» (تیزی و برندگی) نیست.
نکته: سالک برای رسیدن به حق، نیاز به خضر (راهنما) دارد، اما بهترین راهنما، صداقت در طلب است. تیغ نیز بدون تیزی، چیزی نیست. معنای عرفانی: شرط سلوک، صدق طلب است.
بیت هفتم:
«ساده لوحان زود میگیرند رنگ همنشین / پیچ و تاب آن کمر دارد به جوهر تیغ را»
– سادهلوحان زود از همنشین رنگ میگیرند (تأثیر میپذیرند).
– اما پیچ و تاب (سختی کار) کمر (دستیابی به) جوهر تیغ را دارد (یعنی هر کسی نمیتواند به جوهر تیغ دست یابد).
نکته: سادهلوحان سطحیاند؛ اما رسیدن به جوهر تیغ (ذات عشق) مستلزم تحمل پیچ و تابهای بسیار است.
بیت هشتم:
«از شبستان عدم چون صبح طالع تا شدم / سینه من بود میدان سراسر تیغ را»
– از وقتی که چون صبح از شبستان عدم طلوع کردم (پا به عرصه وجود نهادم)،
– سینه من، میدان (صحنه کارزار) تمام تیغ بوده است.
نکته: عمر عاشق از بدو تولد، میدان جنگ با تیغ عشق بوده است. این بیت اشاره به ازلی بودن عشق دارد.
بیت نهم:
«زنگ کلفت از دل من گریه نتوانست برد / پاک نتوان ساختن با دامن تر تیغ را»
– زنگ کلفت (لکه سیاه و ضخیم) از دل من با گریه پاک نشد.
– تیغ را هم با دامن تر (خیس) نمیتوان پاک کرد.
نکته: برای پاک کردن زنگ دل، گریه (تنهایی و زاری) کافی نیست؛ باید تیغ عشق را بر دل کشید. و برای پاک کردن تیغ، باید از آب اشک به کار برد؟ یا «دامن تر» کنایه از نرمش و مداراست و تیغ عشق جز با آتش و خون پاک نمیشود.
بیت دهم:
«عشق سرکش وقت استغنا باشد خونریزتر / مد احسان در کشش باشد رساتر تیغ را»
– عشق سرکش در هنگام بینیازی (وقتی به چیزی نیاز ندارد)، خونریزتر است.
– «مد احسان» (بزرگنمایی نیکی) در کشش (کشیدن و جذب) رساتر است برای تیغ.
نکته: عشق وقتی از قیدها آزاد است، بیرحمانهتر عمل میکند. «مد احسان در کشش» یعنی بخشندگی و احسان عشق در کشیدن عاشق به سوی خود نمود مییابد.
بیت یازدهم:
«مد عمر جاودان، تیر شهابی بیش نیست / گر به این تمکین برآرد آن ستمگر تیغ را»
– مدت عمر جاودان، بیش از یک تیر شهابی (تیرِ شهاب، لحظهای برقآسا) نیست.
– اگر آن ستمگر (معشوق) با این تمکین (فروتنی و تسلیم) تیغ را برآرد (بکشد).
نکته: عمر جاودان، مانند تیر شهاب، آنی و برقآساست و با یک حرکت تیغ معشوق به دست میآید. یعنی شهادت در یک لحظه، جاودانگی میآورد.
بیت دوازدهم:
«بس که خون گرم من جوشید با شمشیر او / حلقهٔ بیرونِ در گردید جوهر تیغ را»
– آن قدر خون گرم من با شمشیر او جوشید و درآمیخت،
– که جوهر تیغ (ذات شمشیر) حلقهای شد بیرون در (مانند حلقه در که زننده به در میکوبد).
نکته: تیغ که قرار بود عاشق را بکشد، حالا خود چون حلقهای بر در خانه عاشق شده و منتظر اجازه ورود است. یعنی عاشق آن قدر با تیغ درآمیخته که تیغ خود عاشق شده است.
بیت سیزدهم:
«در گذر از کشتنم کز جوش خون گرم من / میشود سوراخ ها در دل چو مجمر تیغ را»
– از کشتن من بگذر (دست بردار)، زیرا از جوشش خون گرم من،
– در دل تیغ، سوراخهایی مانند مجمر (آتشدان) پدید میآید.
نکته: خون گرم عاشق چنان تیغ را سوراخسوراخ میکند که چون آتشدانی میشود که آتش عشق از آن زبانه میکشد.
بیت چهاردهم:
«سر مپیچ از بی دلی زنهار ازان بیدادگر / کان بهشتی روی سازد آب کوثر تیغ را»
– از بیدلی (بیخودی و شیدایی) سر مپیچ، هشدار از آن بیدادگر!
– زیرا آن بهشتیروی، آب کوثر (آب بهشتی) تیغ را میسازد (یعنی از تیغ، آب حیات میآفریند).
نکته: بیدلی (عاشقی دیوانهوار) را رها نکن. معشوق بهشتیروی، حتی تیغ کشنده را به آب حیات تبدیل میکند.
بیت پانزدهم:
«زان نگردد کند شمشیرش که آن بیدادگر / میدهد از هر نگاهی آب دیگر تیغ را»
– شمشیر او کُند نمیشود (نمیزنگد)، زیرا آن بیدادگر،
– از هر نگاه خود، «آب دیگر» (آب تازه و زنگبر) به تیغ میدهد.
نکته: نگاه معشوق، تیغ را همیشه تیز و برّاق نگه میدارد. تیغ زنگ نمیزند چون مدام با آب نگاه او جلا میخورد.
بیت شانزدهم:
«بگذر از آزار من، کز سخت جانی کردهام / زیر تیغ انگشت زنهاری مکرر تیغ را»
– از آزار من بگذر، زیرا من سختجانی کردهام (صبوری پیشه کردهام).
– زیر تیغ، بارها و بارها انگشت زنهار (علامت تسلیم) را تکرار کردهام برای تیغ.
نکته: عاشق بارها زیر تیغ رفته و علامت تسلیم (انگشت زنهار یعنی دست نگه دار) داده، اما معشوق باز هم آزار میکند.
بیت هفدهم:
«میکند بیتابی گوهر صدف را سینه چاک / کرد چون مقراض خون من دو پیکر تیغ را»
– بیتابی (بیصبری)، گوهر صدف را سینه چاک میکند (مروارید را از صدف بیرون میآورد).
– خون من، تیغ را چون مقراض (قیچی) دوپیکر کرد.
نکته: عاشق بیتاب، گوهر وجود خود را آشکار میکند. خون عاشق نیز تیغ را به دو نیم کرده است (دست کم به لحاظ تأثیرگذاری).
بیت هجدهم:
«گر نریزد عشق خون عقل را از عجز نیست / داغ نامردی است خون صید لاغر تیغ را»
– اگر عشق خون عقل را نریزد، از عجز عشق نیست (عشق توان ریختن دارد).
– خون صید لاغر (عاشق نحیف) تیغ، داغ نامردی است (اگر تیغ خون لاغر را بریزد، ناجوانمردی کرده است).
نکته: عشق قادر است عقل را نابود کند. اما اگر تیغ، خون عاشق ناتوان را بریزد، این کار نامردی است. گویی شاعر به معشوق میگوید: اگر مرا میکشی، بدان که کار ناجوانمردانهای کردهای.
بیت نوزدهم:
«دعوی خون با بتان کم کن که این سنگین دلان / پاک میسازند با دامان محشر تیغ را»
– ادعای خون (دادخواهی از خون خود) با بتان (معشوقان سنگدل) کم کن،
– زیرا این سنگدلان، تیغ را با دامان محشر (روز قیامت) پاک میسازند (در روز قیامت پاسخ میدهند).
نکته: عاشق حق ندارد از معشوق شکایت کند. اگر معشوق ستم کرده، روز قیامت پاسخ میدهد. این تسلیم کامل عاشق است.
بیت بیستم:
«عالمی چون زخم آغوش طمع وا کردهاند / تا کجا خواباند آن مژگان کافر تیغ را»
– جهانی (انبوهی از مردم) چون زخم (مجروح)، آغوش طمع را گشودهاند (به طمع افتادهاند).
– تا کجا میتوان آن مژگان کافر (چشم مست و کافر معشوق) تیغ را بخواباند؟ (خاموش کند).
نکته: طمع مردم عالم را مجروح کرده است. اما مژگان معشوق (که تیغ را میخواباند) چه قدر میتواند آن را آرام کند؟
بیت بیست و یکم:
«آب را از تشنگان کافر نمیدارد دریغ / چند خواهی داشت در زنجیر جوهر تیغ را»
– آب را از تشنگان کافر هم دریغ نمیدارند (به تشنه کافر هم آب میدهند).
– تو تا چند خواهی جوهر تیغ را در زنجیر نگه داشتی؟
نکته: حتی کافران تشنه را آب میدهند (بخشش الهی عام است). پس تو ای معشوق، تا چند جوهر تیغ (ذات عشق) را در زنجیر خواهی بست؟ یعنی عشق را آزاد کن.
بیت بیست و دوم:
«پیش ازین، چندین به خون اهل دین راغب نبود / شد به عهدت بر میان زنار، جوهر تیغ را»
– پیش از این، جوهر تیغ چندین بار به خون اهل دین راغب نبود (مشتاق نبود)،
– در زمان تو، جوهر تیغ بر میان زنار (کمربند مسیحیان یا نماد بندگی) بسته شد.
نکته: تیغ عشق که پیش از این به خون اهل دین رغبت نداشت، در زمان تو سر بر میان زنار بسته (تسلیم بت و عشق شده) است. یعنی تو حتی تیغ را از قید دین ظاهری آزاد کردهای.
بیت بیست و سوم:
«قهرمان عشق بر گردنفرازان غالب است / کیست تا آرد برون، از دست حیدر تیغ را»
– قهرمان عشق بر گردنافرازان (متکبران) غالب است.
– کیست که بتواند تیغ را از دست حیدر (حضرت علی (ع) که شیر خدا و صاحب ذوالفقار است) بیرون آورد؟
نکته: اشاره به ذوالفقار حضرت علی. عشق قدرتی دارد که حتی دست حیدر را تیغبخش و غالب میکند. کسی نمیتواند تیغ عشق را از دست صاحبش بیرون آورد.
بیت بیست و چهارم:
«خشکسال التفات از بس که دارد تشنهم / مد احسان میشمارم زان ستمگر تیغ را»
– از بس که خشکسال التفات (قحطی مهربانی) مرا تشنه کرده است،
– من مد احسان (بزرگی و بخشش) را از آن ستمگر تیغ میشمارم (هر تیغی را حساب احسان میگذارم).
نکته: عاشق آن قدر تشنه مهر معشوق است که حتی تیغ او را نیز بخشش و احسان میشمارد.
بیت بیست و پنجم:
«بس کز آب زندگانی چین ابرو دیدهام / بی محابا میکشم چون زخم در بر تیغ را»
– بس که از آب زندگانی (آب حیات) چین ابرو (ناز و غمز معشوق) دیدهام (چشیدهام)،
– بیمحابا تیغ را چون زخمی به بر (سینه) میکشم.
نکته: چین ابروی معشوق (به ظاهر قهرآمیز) خود آب حیات است. عاشق حاضر است هر زخمی را به جان بخرد.
بیت بیست و ششم:
«جوهر ذاتی بود از لعل و گوهر بی نیاز / بر برش یک مو نیفزاید ز زیور تیغ را»
– جوهر (ذات) تیغ، ذاتی است و از لعل و گوهر بینیاز است.
– زینت و زیور (لعل و گوهر) یک مو بر ارزش تیغ نمیافزاید.
نکته: ارزش تیغ به ذات و برندگی آن است، نه به سنگهای قیمتی که بر آن نشاندهاند. یعنی عشق حقیقی به ظواهر نیست.
بیت بیست و هفتم:
«چون شهادت، دولتی در عالم ایجاد نیست / عاشقان بال هما دانند بر سر تیغ را»
– چون شهادت، دولتی (سعادتی) در عالم آفریده نشده است.
– عاشقان، بال هما (پرنده سعادت) را بر سر تیغ میدانند.
نکته: شهادت در راه عشق، بزرگترین سعادت است. «بال هما» نماد سعادت و خوشقدمی است – و آن بر سر تیغ جای دارد.
بیت بیست و هشتم:
«از چراغ عمر تا دامان محشر برخورد / هر که چون خورشید تابان ساخت افسر تیغ را»
– از چراغ عمر تا دامان قیامت، هر کس تیغ را چون خورشید تابان، افسر (تاج) خود ساخت،
– برخورد خواهد کرد (به سعادت خواهد رسید).
نکته: کسی که تیغ عشق را تاج خود کند، عمرش تا قیامت روشن و تابان است.
بیت بیست و نهم:
«رو مگردان از دم شمشیر چون جوهر که هست / صد بشارت در لب خاموش مضمر تیغ را»
– از دم شمشیر (صدای برش شمشیر) روی مگردان، زیرا جوهر تیغ (ذاتش) هست که
– صدها بشارت در لب خاموش تیغ نهفته است.
نکته: تیغ عشق، گرچه خاموش است، اما صدها مژده و بشارت در دل دارد. از آن نگریز.
بیت سی ام:
«گرچه پیش راه دشمن شمع بردن رسم نیست / ما ز خون گرم میگردیم رهبر تیغ را»
– اگرچه پیش راه دشمن، شمع بردن رسم نیست (نباید راه را برای دشمن روشن کرد)،
– ما با خون گرم خود، راهنمای تیغ میشویم.
نکته: عاشق نه تنها از تیغ نمیگریزد، بلکه با خون خود راه را به تیغ نشان میدهد.
بیت سی و یکم:
«صائب از زخم زبان چون بید میلرزم به خود / من که چون جوهر کنم بالین و بستر تیغ را»
– ای صائب، از زخم زبان (طعنه مردم) چون درخت بید میلرزم به خود (از خود میلرزم).
– در حالی که من میتوانم تیغ را بالین و بستر خود کنم (با تیغ بخوابم و برخیزم).
نکته: عاشق حقیقی نباید از زخم زبان مردم بلرزد، در حالی که حاضر است تیغ را بستر خود کند.
بیت سی و دوم (مقطع):
«راه دین دارد خطر بسیار صائب، زان خطیب / میبرد با خویشتن دایم به منبر تیغ را»
– راه دین خطرهای بسیار دارد، ای صائب، از همین روست که آن خطیب (واعظِ عشق)
– تیغ را همیشه با خود به منبر میبرد.
نکته: وعظ کردن در راه دین و عشق، بدون تیغ (عشق و شجاعت و فداکاری) ممکن نیست. خطیب حقیقی، تیغ را نیز با خود به بالای منبر میبرد.
غزل شماره ۸۷ از غزلیات صائب تبریزی / غنچهسان پر گل اگر خواهی دهانِ خویش را
غزل شماره ۸۶ از غزلیات صائب تبریزی؛ من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را …
خلاصه به زبان ساده
صائب در این غزل بلند و دشوار میگوید:
روح پاک من، ذات تیغ را پاک میکند. خون من در میان تیغ، چون مشک میشود.
اگر خون گرم من در دل تیغ نقش ببندد، حلقههای تیغ چون موی تابدیده میدرخشد.
آن ستمگر آن قدر در کشتن من شتاب دارد که خود تیغ از این ستم فریاد میکشد.
اگر قاتل گرم شود، خون من تیغ را بال سمندر (پرنده آتشین) میکند.
صبر با مژگان خوابآلودش برنمیآید. تیغ را در دل سنگ فرمانروا میکند.
بهترین راهنما برای سالک، صدق طلب است و بهترین بال و پر برای تیغ، تیزی آن است.
سادهلوحان زود رنگ میگیرند، اما رسیدن به جوهر تیغ پیچ و تاب دارد.
از بدو تولد، سینه من میدان تیغ بوده است.
زنگ دل با گریه پاک نشد. تیغ را هم با دامن تر نمیشود پاک کرد.
عشق سرکش در بینیازی خونریزتر است.
عمر جاودان بیش از یک تیر شهابی نیست، اگر معشوق با این فروتنی تیغ را برآرد.
آن قدر خون من با تیغ جوشید که تیغ حلقه بیرون در شد.
از کشتن من بگذر، زیرا خون من در دل تیغ سوراخهایی چون آتشدان ایجاد میکند.
از بیدلی دست برندار. آن بهشتیروی، آب کوثر تیغ را میسازد.
شمشیرش کُند نمیشود، چون با هر نگاهش آب تازه به تیغ میدهد.
من بارها زیر تیغ انگشت زنهار زدم، اما تو باز آزار میکنی.
بیتابی، گوهر صدف را سینه چاک میکند. خون من، تیغ را چون قیچی دوپیکر کرد.
اگر عشق خون عقل را نریزد، از عجز نیست. اما خون صید لاغر تیغ، داغ نامردی است.
با بتان دعوی خون مکن. آن سنگدلان، تیغ را با دامان محشر پاک میکنند.
جهان به طمع افتاده تا کجا آن مژگان کافر تیغ را میخواباند؟
به تشنه کافر هم آب میدهند. تو تا چند تیغ را در زنجیر نگه داشتهای؟
پیش از این تیغ به خون اهل دین راغب نبود. در زمان تو بر میان زنار بسته شد.
قهرمان عشق بر متکبران غالب است. کی میتواند تیغ را از دست حیدر بیرون آورد؟
خشکسال مهربانی مرا تشنه کرده. من هر تیغ را مد احسان میشمارم.
بس که از چین ابرویش آب زندگانی چشیدهام، بیمحابا تیغ را به سینه میکشم.
جوهر تیغ از لعل و گوهر بینیاز است. زیور چیزی بر ارزش آن نمیافزاید.
در عالم هیچ دولتی چون شهادت نیست. عاشقان بال هما را بر سر تیغ میبینند.
هر کس تیغ را چون خورشید تابان تاج خود کند، عمرش تا قیامت روشن است.
از صدای تیغ روی مگردان، که صدها بشارت در لب خاموشش نهفته است.
گرچه پیش دشمن شمع بردن رسم نیست، ما با خون خود راهنمای تیغ میشویم.
صائب از زخم زبان میلرزد، در حالی که تیغ را بستر و بالین خود کرده است.
راه دین خطر بسیار دارد، از همین روست که آن خطیب تیغ را همیشه با خود به منبر میبرد.
نکته پایانی
این غزل صائب، دایرهالمعارفی از تصاویر بدیع و مضامین عرفانی درباره عشق است. «تیغ» در این غزل نه فقط ابزار کشتن، که همدم، بالین، بستر، تاج، خطیب، آب حیات و سمندر است. صائب با قدرت شگفتانگیزی توانسته میان «جوهر تیغ» (ذات عشق) و «خون عاشق» چنان پیوند بزند که گویی آن دو یک چیزند. در پایان، با اشاره به «خطیبی که تیغ را به منبر میبرد»، به ما میفهماند که عشق حقیقی بیخطر نیست، و وعظ حقیقی بیتیغ عشق، وعظی بیجان است.
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










