معنی حکایت دل بدو دادند ترسایان تمام از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر و نثر ساده

حکایت دل بدو دادند ترسایان تمام از دفتر اول مثنوی معنوی مولانا، یکی از عمیقترین و تکاندهندهترین داستانهای تمثیلی دربارهٔ قدرت تقلید عام و خطر پیروی کورکورانه از اکثریت است. در این بخش از سایت روزانه، ضمن ارائهٔ معنی حکایت به نثر ساده و تفسیر ابیات، به بررسی این پرسش خواهیم پرداخت که چرا انسانها حاضرند بدون تحقیق، دلی را به دستِ نااهلی بسپارند. هدف آن است که خواننده پس از خواندن این تحلیل روان از مثنوی معنوی، با نگاهی تازه به رابطهٔ خود با «جماعت» و «حقیقت» بنگرد.
حکایت زیبا از مولانا
دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوّت تقلیدِ عام
در درون سینه مِهرش کاشتند
نایبِ عیسیش میپنداشتند
او به سِر دجّال یک چشم لعین
ای خدا فریاد رَس نعم المُعین
صد هزاران دام و دانهست ای خدا
ما چو مرغانِ حریص بینوا
دم بدم ما بستهٔ دام نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
میرهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی میرویم ای بینیاز
ما درین انبار گندم میکنیم
گندم جمع آمده گُم میکنیم
مینیندیشیم آخر ما بهوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبارِ ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست
اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
بشنو از اخبار آن صدر الصّدور
لا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالحُضور
گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمالِ چل ساله کجاست
ریزهریزه صدقِ هر روزه چِرا
جمع میناید درین انبار ما
بس ستارهٔ آتش از آهن جهید
وان دل سوزیده پذرفت و کشید
لیک در ظلمت یکی دزدی نهان
مینهد انگشت بر استارگان
میکُشد استارگان را یک به یک
تا که نفروزد چراغی از فلک
گر هزاران دام باشد در قَدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
چون عنایاتت بود با ما مقیم
کی بود بیمی از آن دزد لئیم
هر شبی از دام تن ارواح را
میرهانی میکَنی الواح را
میرهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان نه حاکم و محکوم کَس
شب ز زندان بیخبر زندانیان
شب ز دولت بیخبر سُلطانیان
نه غم و اندیشهٔ سود و زیان
نه خیالِ این فلان و آن فلان
حالِ عارف این بود بیخواب هَم
گفت ایزد «هُمْ رُقودًٌ» زین مَرَم
خفته از احوال دنیا روز و شب
چون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رَب
آنک او پنجه نبیند در رقم
فِعل پندارد بجنبش از قلم
شمّهای زین حالِ عارف وا نمود
عقل را هم خواب حسّی در ربود
رَفته در صحرای بیچون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
وز صفیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داوَر کشی
چونک نور صبحدم سَر بر زند
کرکس زرّین گردون پر زند
فالق الاِصباح اسرافیلوار
جمله را در صورت آرد زان دیار
روحهای منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند
اسپ جانها را کُند عاری ز زین
سِرّ النَوْمُ اخُ المَوتست این
لیک بهر آنک روز آیند باز
بر نهد بر پایشان بندِ دراز
تا که روزش واکشد زان مرغزار
وز چراگاه آردش در زیرِ بار
کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
تا ازین طوفانِ بیداری و هوش
وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
ای بسی اصحابِ کهف اندر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان
یار با او غار با او در سُرود
مُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
حکایت یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد از گلستان سعدی با تفسیر
حکایت صد هزاران مرد ترسا سوی او از مثنوی معنوی مولانا با تفسیر و نثر ساده
تفسیر و نثر ساده این حکایت
بخش اول: ماجرای مسیحیان فریبخورده
مسیحیان تمام دل خود را به کسی دادند. این چه قدرتی است که تقلید کورکورانه مردم دارد! آنان مهر آن شخص را در درون سینه خود نشاندند و او را جانشین مسیح میپنداشتند، در حالی که او در باطن، دجّال یکچشمِ لعین بود. ای خدا، فریادرس! تو بهترین یاری دهندهای.
بخش دوم: دامهای پی در پی
ای خدا، صدها هزار دام و دانه هست و ما چون مرغان حریص و بینوا، هر دم گرفتار دامی نو میشویم. هرچند ما باز یا سیمرغ شویم، تو هر دم ما را میرهانی، اما باز خودمان به سوی دامی دیگر میرویم، ای بینیاز.
بخش سوم: گندم انبار و مکر موش
ما در این انبار گندم میکنیم (اعمال نیک جمع میکنیم) اما گندمِ جمعآوریشده گم میشود. چرا به هوش نمیآییم که این نقص در گندم از مکر موش است؟ موش در انبار ما سوراخ زده و با نیرنگش انبار را ویران کرده است. ای جان، اول شرّ موش را دفع کن، بعد در جمعآوری گندم بکوش.
بخش چهارم: نماز بیحضور قلب
از آن بزرگِ بزرگزادگان (پیامبر) بشنو که فرمود: «نمازی کامل نیست مگر با حضور قلب». اگر موش دزدی در انبار ما نبود، گندم اعمال چهلساله کجا بود؟ چرا ریزهریزه صدقِ هر روزه در انبار ما جمع نمیشود؟
بخش پنجم: دزد نهان ستارگان
بسیار اتفاق افتاده که آتشی از آهن جَستن گرفت (آتش از سنگ آهن زدن برافروخته شد) و دل سوخته آن را پذیرفت و کشید. اما در تاریکی، دزدی نهان، انگشت بر ستارهها میگذارد و ستارگان را یکبهیک میکُشد تا چراغی از فلک روشن نشود.
بخش ششم: ایمنی به یاری خدا
اگر هزاران دام در قدم تو باشد، وقتی تو با ما باشی، هیچ غمی نیست. چون عنایت تو با ما مقیم است، چه بیمی از آن دزد پست خواهد بود؟
بخش هفتم: رهایی ارواح در شب
هر شب، ارواح را از دام تن میرهانی و لوحها را میشویی. هر شب، ارواح از این قفس (بدن) میرهند، آزاد از آنکه حاکم و محکومی بر آنها باشد. شب از زندانیان بیخبر است، شب از دولت سلطانیان بیخبر. نه غم و اندیشه سود و زیان، نه خیال این و آن.
بخش هشتم: حال عارف
حال عارف چنین است، هرچند بیخواب نیست. خداوند فرموده: «آنان (شب هنگام) خفتگانند» و من از این سخن شگفتزدهام. عارف از احوال دنیا روز و شب خفته است، مانند قلم در پنجه تغییردهنده (خدا). آن کس که پنجه را در نوشته نمیبیند، حرکت را از قلم میپندارد.
بخش نهم: ذرهای از حال عارف
نکتهای از حال عارف را نشان داد؛ عقل را هم خواب حسّی در ربود. جانشان به صحرای بیچون رفته، روحشان آسوده و تنهاشان (باقی). هرگاه با صفیری (آوازی) باز دام را درکشی، همه را به داد و داوری بکشی.
بخش دهم: بازگشت به روز
چون نور صبحدم سر برزند، کرکس زرّین آسمان پر بزند. «شکافنده صبح» (خدا) به گونه اسرافیل، همه را از آن دیار به صورت بازگرداند. آن ارواح گسترده را تن کند و هر تنی را باردار (از اعمال) سازد. اسب جانها را از زین عاری کند؛ این همان راز «خواب، برادر مرگ است».
اما برای آنکه روز بازآیند، بند درازی بر پایشان نهد تا روز او را از آن مرغزار بکشد و از چراگاه زیر بار آورد.
بخش یازدهم: آرزوی شاعر
کاش این روح را مانند اصحاب کهف حفظ میکردی، یا مانند کشتی نوح، تا از این طوفان بیداری و هوش، این ضمیر و چشم و گوش رهایی یابد.
چه بسیار اصحاب کهف در جهان که در کنار تو، پیش روی تو هستند. یار با او، غار با او، همآواز؛ اما مهر بر چشم و گوش توست، چه سود؟
حکایت یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کرد از گلستان سعدی به همراه نثر ساده
حکایت پس بگویم من به سِر نصرانیم ای خدای رازدان از مثنوی معنوی مولانا
تفسیر حکایت مولانا
مولانا در این حکایت، از فریفتگی مسیحیان به فردی میگوید که او را جانشین مسیح پنداشتند، در حالی که او دجّالِ یکچشم بود. این حکایت، تمثیلی از تقليد كوركورانه و خودفریبی است. سپس مولانا به تحلیل این موضوع میپردازد که چرا انسانها با وجود یاری خدا، باز هم گرفتار دامهای نفس و شیطان میشوند.
۱. داستان دجّال و مسیح
این حکایت اشاره به باوری در مسیحیت دارد که پیش از بازگشت مسیح، فریبکارانی ظهور میکنند و خود را به جای او جا میزنند. مولانا از این داستان برای نقد تقلید کور استفاده میکند: مردم بدون تحقیق، دل به هر مدعی میدهند.
۲. دام و دانه
مولانا جهان را پر از دامهای مختلف میداند: مال، جاه، شهرت، لذتهای زودگذر. انسانِ حریص همیشه به دنبال دانه (لذت) میرود و در دام میافتد. خداوند نجاتش میدهد، اما انسان باز هم به سوی دام دیگر میرود.
۳. موش انبار اعمال
انسان عبادت میکند، کار نیک انجام میدهد، اما نمیداند چرا نتیجهای نمیبیند. مولانا میگوید: در انبار اعمال تو «موشی» هست که گندمها را میخورد و انبار را ویران میکند. آن موش، نفاق، ریا، عجب و خودبینی است.
۴. حضور قلب در نماز
حضور قلب یعنی نمازگزار در هنگام نماز، از غیر خدا فارغ باشد. مولانا با استناد به حدیث، تأکید میکند که بدون حضور قلب، نماز ناقص است و به «انبار اعمال» افزوده نمیشود.
۵. دزد نهان ستارگان
تصویر شگفتانگیزی است: دزدی که در تاریکی انگشت بر ستارهها میگذارد و آنها را خاموش میکند، پیش از آنکه چراغی از فلک روشن شود. این دزد همان نفس اماره است که نورهای درونی انسان را پیش از آنکه به ثمر بنشینند، خاموش میکند.
۶. رهایی شبانه و اسرافیل صبح
مولانا خواب را یکی از بزرگترین نعمتهای الهی میداند. در خواب، روح از بدن جدا میشود و به عالم بیقیود و شرط وارد میشود – هیچ غم و اندیشه سود و زیانی نیست. اما صبح که میشود، «فالق الاصباح» (خدای شکافنده صبح) مانند اسرافیل که مردگان را زنده میکند، روح را دوباره به بدن بازمیگرداند تا «بندِ دراز» روز را تحمل کند.
۷. اصحاب کهف درونی
مولانا در پایان میگوید: ای انسان، چه بسیار «اصحاب کهف» در درون خودت یا در کنارت هستند – یعنی انسانهایی که از دنیا بریدهاند و در غار عزلت درون خفتهاند. اما چون مهر بر چشم و گوش توست، آنان را نمیبینی و نمیشنوی. این اشاره به حجاب غفلت است که انسان را از مشاهده اولیا و عارفان بازمیدارد.
خلاصه نهایی پیام
حکایت مولانا به ما میآموزد که:
1. از تقلید کورکورانه بپرهیزیم؛ هر مدعی را به جای حقیقت نپذیریم.
2. نفس اماره، دزدی ست که اعمال نیک ما را تباه میکند – ابتدا شرّ او را دفع کنیم، سپس به جمعآوری گندم بپردازیم.
3. نماز و عبادت بیحضور قلب، بیهوده است.
4. خواب، هدیهای الهی و نمونهای از رهایی از قفس تن است؛ اما برای زندگی روزمره، دوباره به بدن بازمیگردیم.
5. اگر خدا با ما باشد، از هیچ دامی نمیترسیم.
6. عارفان و اصحاب کهف در هر زمان حضور دارند، اما غفلت و حجاب، دیدن آنان را از ما میگیرد.
این حکایت، دعوتی است به بیداری از غفلت، حضور قلب در عبادت، و مبارزه با نفس اماره پیش از آنکه انبار اعمال ما را ویران کند.
حکایت او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِه از مثنوی معنوی مولانا










