شعر با موضوع خیال؛ اشعار در مورد خیال و خیال پردازی
شعر با موضوع خیال را در روزانه آماده کردهایم. شعر با موضوع خیال یکی از قدرتمندترین ابزارهای ادبیات برای کاوش در عمق وجود انسانی است. خیال نه تنها واقعیت را دگرگون میکند، بلکه پلی میان جهان مادی و دنیای درون میسازد.

شعرهای زیبا با موضوع خیال
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
شب آمد و خیال او رها نمی کند مرا
ز خاطرات هر شبش جدا نمی کند مرا
وقتی که میگی بیخیالی
دقیقا توفکرو خیالی
خیال تو
می ارزد به داشتن همه
پس با خیالت
بیخیال همه
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
همه جا هستی
در نوشته هایم
در خیالم
در دنیایم
تنها جایی که باید باشی و ندارمت ، کنارم است !
گل های خیالم
پژمرده می شوند
چون گل های زینتی
و می روند تا کنار طاقچه جایی بگیرند
تنگ ماهی توی طاقچه
می شکند
ماهی ها به خیال خود رهسپار دریا می شوند
امید یا خیال ؟ کدام است این ، کدام
بس شب درین امید ، رسیانیده ام به روز
بس روز از این خیال ، بدل کرده ام به شام
آیا شود که روزی از آن روزهای گرم
من خیس خیال آب بازیم
در این ظهر داغ تابستانی
کنار نفس های رود
بهانه ی آرامشم دهید
ای ساده ثانیه های سر خوش زیستن
مطلب مشابه: شعر با موضوع همدلی 💌؛ اشعار همدل بودن و اتحاد
مطلب مشابه: شعر با طراوت؛ اشعار ناب احساسی نو (گلچین شعر عاشقانه)

من با خیال تو
یک لحظه زیستم
عمری گریستم
تو با خیال خامت فکر میکردی دیوونم
با خودت هی میگفتی تا ابد پات میمونم
ما رو باش خیال می کردیم همیشه یکی رو داریم
یکی که به وقت گریه سر رو شونه هاش بذاریم
ما رو باش خیال می کردیم که یکی به فکرمون هست
میون این همه وحشت توی این کوچه بن بست
در مکتب عشق تو ببین طالب شورم
با برق نگاهت همه شب غرق سرورم
این رونق شبهای من از خواب و خیال است
در خواب ولیکن که وصالت چه محال است
شب در خیال
قرص ماه در آب
یک جاده و دو جای پا
گندمزارهمه نیلی
تو در کنار من
و تنها برای من
لمس خیال تو لمس هوای سادگی ست
لمس نرمه ی برف. حس نوازش گلبرگ
هر چند کوچ کوتاه لحظه ها تو را به خاطر نمی آورد
اما تو و لمس خیال تو مرا زنده نگه داشته
گفتم شبی خیال تو از سر بدر کنم
نقش تودر حود ارم و با خود بسر کنم
هر شب خیال تو در خلوتم اصراف میشود
تنها و بی کسم اما غمی اضاف میشود
دستت را به من بده تا با هم
به آسمان خیال پر بکشیم
مطلب مشابه: شعر غمگین برای توییتر 😭؛ اشعار غم انگیز احساسی شبکه ایکس
مطلب مشابه: اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه
عکس نوشته درباره خیال
خیال ماندن داری یا رفتن
فرقی نمیکند
خیال اینکه
در قلبم نباشی
به نگاهت راه نده
خیالم چه رنگین شده بود
می دویدم از این سو به آنسو
اصلا خیال کن
که همین الان
از آسمان
یک تکه سنگ بیفتد پایین
چه فرقی برای تو دارد
آسمان تو که همیشه همین رنگ است
سیاه مثل خود من!!!
می سپارم دل به دریا بی خیال
می شمارم لحظه ها را بی خیال
می کشم بر دفتر نقاشیم
نقش های زشت و زیبا بی خیال
دوره گردی میشوم هر شب چو باد
دست تکرار غزلها بی خیال
هر کسی از کوچه ما میگذشت
طعنه به من میزد و میرفت و باز
چشم به راهت لب جوی خیال
مانده اسیر دل بی ادّعا
دگر به فانوس خیال او ایمان نیاورم
به زمانه ای که از خود عریان است
به هر لحظه که در ماورای خیالت واژگون است
به تکرار عقربه های ساعت که ملال انگیز است
با بالهای این غزل همچون پرستوی خیال
از دشت و دریای جنون تا ناکجا بردی مرا
رشته ی عمر ببافی به سرانگشت خیال
بر حذر از غم اگر بافت به آسانی تو
با خیال تو لحظه ها گذشت
از نگاه تو آینه شکست
در نبود تو، بی حضور تو
این غبار غم روی دل نشست
بن بست دلم چو شیشه و گام تو سخت
آیا تو خیال دل شکستن داری؟
چه خیال خامی ای دل که از او وفــا بخواهی
نسزد ز جور آن بــــت بجز از جفــــا بخواهی
ز چه رو خیال باطل به دلش صــــفا نمـــانده
ای دریغ از زندگانـی دگرش وفــــا نمــــانـده
من او را باز می بینم
در خیال خلوت خود
بذار خیال کنم هنوز
نرفتی یو پیش منی
هنوز هوامو داریو
بگم فقط مال منی
بگم فقط مال منی
کسی که باورت دارد
یک قدم جلوتر از کسی است که دوستت دارد
دلم از نبودنت پر است
هر روز خاطراتم را الک میکنم و جز دلتنگی تو چیزی برایم نمیماند
نه تو آمدی
نه فراموشی
خیالی نیست
من کوه میشوم و پای نبودن هایت میمانم
اما ای کاش میدانستی بی تو تمام لحظاتم رنگ پاییزند
بذار خیال کنم هنوز
تو فکرمی تو حالمی
دستات تو دستایی منو
گفتی که همراه منی
گفتی که همراه منی
در وسعت خیال من آهسته آمدی
باصد سبد سلام ونغمه وگلدسته آمدی
قلبم به روی عشق وتباهیش بسته بود
در حیرتـم چگونه ز دَر بسته آمدی
مطلب مشابه: شعر با موضوع خنده 😆؛ زیباترین اشعار درباره خندیدن
مطلب مشابه: شعر با موضوع دل شکستن 💔؛ اشعار دلشکستگی خاص و غمگین

شعر خیال و رویا
خیال می کردم بهترینی
اما خیال تو
از تو بهتر بود
خیال می کردم عاشق ترینی
اما خیال تو
از تو عاشق تر بود
تو را نمی بخشم
که با آمدنت خیالت را از من گرفتی
بذار خیال کنم هنوز
عاشقمی دوسم داری
یه جایی تویی دلتم
هنوز تو باورم داری
هنوز تو باورم داری
مرور میکنم تو را، دوباره باز در خیال
کشیده ام به بسترت، شبی دراز در خیال
میان بازوان من، تن تو گرم گرم گرم
و رفته عشق بین ما، به خواب ناز در خیال
چو بره آهوان گهی، نگاه تو به دام من
و یا به چنگ میکشد، مرا چو باز در خیال
ترک ترک دلم و بعد صدای چکه های تو
که میچکد به روی من، چه پر نیاز در خیال
و بعد رقص دست تو، به روی شانه های من
که شور میشد و نوا، بدون ساز در خیال
در میخانه بگشایید که من مست و خرابم
ساقیا می ده که دیوانهوار میرقصم دلبرا که دلم برد و ندادم به کسی
دلبرا که دلم برد و ندادم به کسی من ز مسجد به میخانه آمدم پیرا
که در آنجا بود یار و یاران دلبرا گفتندش که حافظ دیوانه شد و مست
گفتا آری که دیوانگیست خوشتر ز عاقلی گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور هر که را با خط سبزقامت یار سر سوداییست
چشمش از شور عشق او همیشه در خون است حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش من ز یاران و ندیمان بیخبر
در میان قوم بیاصل و بیهنر
همه کس را یار و همدم بودهام
لیک یارانم ز من بیگانهاند رازها کز من نهان بود آشکار
در دلم بود و ز دل بیرون جهید
نیست رازی کز نیستانم نهان
لیک چشم و گوش را نور نیست آن تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیکن کس را نیست جان را دیدن
آتشی کز نی برآید در جهان
هر که این آتش ندارد نیست آن
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز
زنی با سبدی از آن میگذرد زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن
خود را از شاخهای آویزان میکند زندگی شاید
کودکی است که از مدرسه برمیگردد زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو جماع
یا نگاه بیهودهٔ عابری
که کلاه از سر برمیدارد
و به ناشناسی میگوید:
«صبح شما بخیر» زندگی شاید
آن لحظهٔ مسدودی است
که نگاه من در نینیهای خودت
خود را ویران میکند و در این حس است
که من با تو
به خورشیدهای همیشه میرسم و من آنگاه
با تو
در آینهای مینشینم
که در آن
هزار پرندهٔ آبی
به پرواز درمیآیند و من آنگاه
با تو
در اتاقی میخوابم
که در آن
هیچ دیواری نیست و من آنگاه
با تو
در خودم
متولد میشوم
مطلب مشابه: شعر با موضوع صلح؛ اشعار زیبا درباره دوستی و صلح
مطلب مشابه: شعر برای توییتر؛ زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه برای توییت و ایکس

ابراهیم در آتش بود
و آتش
گلستان شد ابراهیم در آتش بود
و آتش
خنک شد ابراهیم در آتش بود
و آتش
به او گفت:
«تو کیستی که مرا
به گلستان بدل کردی؟» ابراهیم گفت:
«من آنم که در تو
پرندهٔ خیال را
پرواز دادم» آتش گفت:
«من آنم که در تو
زنجیرها را
گداختم» ابراهیم در آتش بود
و پرندهٔ خیال
بر شانهاش نشست ابراهیم در آتش بود
و خندید ابراهیم در آتش بود
و گفت:
«آتش را
با خیال
میتوان
به گلستان بدل کرد»
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت من از کجا
عشق از کجا مسافر بودم
از شهر به شهر
از کوچه به کوچه
از پشت دیوارهای خالی در کوچهباغی
درختان
با من حرف میزدند من با پرندگان
همنشین بودم در سبزهزار
خوابیده بودم و باد
با موهایم
بازی میکرد من فکر میکردم
زندگی
همین است همین
صدای پای آب همین
صدای پر پرندگان همین
صدای باد در برگها من از کجا
عشق از کجا پشت دریاها شهری است
که در آن
پنجرهها
رو به تجلی بازند و سقفها
پناهگاه پرندگان مهاجر و انسان
در آن
با خودش
یکی میشود من فکر میکردم
زندگی
همین است










