اشعار گوته (شعرهای منتخب و شاهکارِ شاعر آلمانی یوهان ولفگانگ فون گوته)

یوهان ولفگانگ فون گوته (۱۷۴۹-۱۸۳۲)، بیگمان بزرگترین چهرهٔ ادبیات آلمان و یکی از تأثیرگذارترین شاعران جهان است که در گسترهٔ وسیعی از قالبها و مضامین، از تغزلِ عاشقانه و ستایشِ طبیعت تا تأملات فلسفی و عرفانی، شاهکارهایی آفریده است . شعر گوته، نه صرفاً بازتابی از احساسات شاعرانه، که تجلیِ نگاهی است که در آن «احساس به اندیشه و مفهوم تبدیل میشود و برعکس» ؛ همین درهمتنیدگیِ اندیشه و عاطفه است که شعر او را به یکی از دستنیافتنیترین نمونههای شعرِ مدرن اروپا بدل کرده است. در این بخش از سایت، مجموعهای از اشعار منتخب و شاهکارهای گوته را گردآوری کردهایم؛ از سرودههای پرشورِ دوران «طوفان و شور» (Sturm und Drang) چون «پرومته» و «گانیمِد» تا غزلهای نابِ عاشقانهای چون «آرامشناپذیر» و «به سوی ماه» و نیز اشعارِ متأخر و تأملبرانگیزِ «دیوان غربی-شرقی» . هدف آن است که خواننده، با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شاعرِ «جهاناندیش» آشنا شود و طعمِ کلامی را بچشد که در آن، «همهٔ معناها، تنها پرسشاند.
فهرست موضوعات این مطلب
بیوگرافی کوتاه گوته
یوهان ولفگانگ فون گوته (۱۷۴۹-۱۸۳۲) نویسنده، شاعر، نمایشنامهنویس، دانشمند و دولتمرد آلمانی است که به عنوان بزرگترین چهرهٔ ادبی تاریخ مدرن آلمان شناخته میشود. تأثیر او در ادبیات جهان، همپایۀ تأثیر شکسپیر و دانته در دورههای خود است.
زندگی و آثار کلیدی
– سالهای آغازین و تحصیل: گوته در فرانکفورت در خانوادهای مرفه زاده شد. برخلاف بسیاری از معاصرانش، او در نیمهٔ اول زندگی نیازی به حمایت شاهزادگان نداشت. پس از تحصیل در رشته حقوق در لایپزیگ و استراسبورگ، با یوهان گوتفرید هردر آشنا شد که علاقهاش را به شکسپیر، شعر عامیانه و معماری گوتیک برانگیخت.
– موفقیت اولیه با ورتر: در ۱۷۷۴، رمان نامهنگارانهی «دردهای ورتر جوان» او را در ۲۴ سالگی به شهرتی بینظیر رساند. این کتاب که داستان عشقی نافرجام و خودکشی قهرمان داستان را روایت میکند، سراسر اروپا را تحت تأثیر قرار داد و پدیدهای به نام «تب ورتر» (همانندسازی جوانان با شخصیت داستان) ایجاد کرد.
– دوران وایمار: گوته در ۱۷۷۵ به دعوت کارل آگوست، دوک ساکس-وایمار، به این شهر رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند. او به تدریج به مقامهای بالای دولتی از جمله مشاور عالی دوک رسید و در ۱۷۸۲ لقب اشرافی «فُن» گرفت. سفر او به ایتالیا (۱۷۸۶-۱۷۸۸) تأثیری عمیق بر نگاه او به هنر کلاسیک گذاشت.
– دوستی با شیلر: از ۱۷۹۴، همکاری و دوستی نزدیک او با فردریش شیلر، نمایشنامهنویس بزرگ دیگر آلمانی، آغاز شد. این دوره به «کلاسیسیسم وایمار» معروف است و تا زمان مرگ شیلر در ۱۸۰۵ ادامه یافت.
– فاوست، شاهکار نهایی: گوته در طول زندگیاش بر روی نمایشنامهٔ منظوم «فاوست» کار کرد و بخش نخست آن را در ۱۸۰۸ منتشر کرد. بخش دوم، چند ماه پیش از مرگش در ۱۸۳۲ به پایان رسید. این اثر که داستان دانشمندی را روایت میکند که برای دستیابی به دانشی مطلق با شیطان همپیمان میشود، به عنوان برترین اثر ادبیات آلمانی و یکی از بزرگترین اشعار بلند اروپا شناخته میشود.
گوته فراتر از ادبیات، به علوم طبیعی مانند گیاهشناسی، کالبدشناسی و نورشناسی نیز علاقهمند بود و کتابی دربارهٔ تئوری رنگها نوشت. او همچنین مفهوم «ادبیات جهان» (Weltliteratur) را پایهگذاری کرد.
شعرهای زیبای گوته
چه بانگ شومی است بانگ سیاست
اَه، چه توهینی!
خدای را به گاه سحر شکرگزارم
که دغدغه و شور امپراتوری روم ندارم
بسی غنیمت، بسی سعادت
که نه قیصرم، نه پادشاه جهانم
دیگر بر کاغذ ابریشمین اشعار موزون نمی نویسم
و آنها را در قاب زرین نمی گیرم
زیرا
دیرگاهی است نغمه های جانسوز خویش را
بر خاک بیابان می نویسم
تا با دست باد به هر سو پراکنده شود
ولی اگر باد خط مرا با خود ببرد
روح سخنم را که بوی عشق می دهد
جایی نتواند بُرد
روزی می رسد که دلداده ای از این سرزمین بگذرد
و چون پا بر این خاک نهد
سراپا بلرزد و به خویش بگوید
پیش از من در اینجا عاشقی به یاد معشوقه
ناله سر داده
شاید مجنون به هوای لیلی نالیده
یا فرهاد در اینجا سر در خاک برده است
هر که هست
از خاکش بوی عشق برمیخیزد
و تربتش پیام وفا می دهد
تو نیز که بر بستر نرم آرمیده ای
وقتی که سخن آتشینم را از زبان نسیم صبا می شنوی
سراپا مرتعش خواهی شد و به خود خواهی گفت:
یارم برای من پیام عشق فرستاده
تو هم ای باد صبا
پیام مهر مرا به او برسان
هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است
از دلت بیرون نرفته است
مردمان جهان از خُرد تا بزرگ
تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند
و خود
عنکبوت وار میان آن جای میگیرند
ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد
آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است
در خاموشی شب
بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسید
خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداش آن
در قفسی زرینش کرد و به او روح نام داد
از آن پس
مرغ روح در قفس تن زندانی است
ولی همچنان گاه و بیگاه نوای دلپذیرش را سر میدهد
سخن را عروس نامیدهاند
و اندیشه را داماد
قدر این پیوند را آن كس میشناسد
كه حافظ را بستاید
شعرهای زیبا از شاعران ایرانی و خارجی (مجموعه زیباترین شعرهای جهان)

بزن دل به دریا، نظر سوی اعماق کن
به شادی تن خویش را از غم آزادی کن
چو آن خُردماهی که در ژرف آب
فرو شسته تن از بلا، ترک آلام کن
ما را به این زمین خسته میآوری
رهایمان میکنی تا خود را به گناه بیالاییم
آن گاه میگذاری پشیمانی بکشیم
یک آن لغزش و یک عمر اندوه
نفرین برهر آنچه که روح آدمی را
با جذبه و جادو به سوی خویش میکشد
و او را در این ماتمکده
با نیروهای اغوا و فریب در بند میکشد
فراتر از همه نفرین بر اندیشههای والا
که جان خویشتن را با آن ها اسیر میسازد
نفرین بر فریبندگی خیالات
که باریاند بر دوش خرد
نفرین بر هر آنچه در رویاها بر ما وارد میشوند
به هیات فریب کار شهرت به هیات نام دارندگی
نفرین بر هر آنچه که تملکاش
مثال تملک بر همسر و فرزند و خدم و حشم میفریبدمان
نفرین بر دارایی که با گنجینههایش
به اعمال بی پروایانه تهییج مان میسازد
با فریبی که در نشاطی به باطل
مخده های آسایش را برایمان فراهم میسازد
نفرین برآن مرحمت بالای عشق
آه ای خدایگان! شما که ابدی هستید
و در آسمانهای بینهایت بالای سر ما هستید
آیا شود که روی این زمین افکاری استوار و
شجاعتی بیپروا به ما عطا کنید
ای مهربانان! ما تمام این آسمانهای بینهایت را
که بالای سرِماست به شما وامیگذاریم
عاشقان یکدل
در تاریکی شب نیز راه کوی یار را گم نمیکنند
کاش لیلی و مجنون زنده میشدند
تا من راه عشق را به آنان دهم
فصل حقیقی عشق لحظهای است که
دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم
و کسی دیگری چون ما عاشق نبوده است
و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود
عشق چیره نمیشود
عشق میپرورد
عشق توان آن دارد
که در یک لحظه آن کند
که به رنج به سختی میتواند در یک عمر فراهم آورد
از این که در کنارم هستی بسیار شادمانم
بودنت یاریم میکند که دریابم
جهان تا کجا زیباست
دلدار من!
اگر بخواهی بی دریغ بلخ و بخارا و سمرقند را
به خال هندویت خواهم بخشید
اما پیش از آن از امپراطور بپرس
بدین بخشش راضی است یا نه
زیرا امپراطور که بسی بزرگتر و عاقلتر از من و توست
از راز عشق ورزیدن خبر ندارد
آری
ای پادشاه
میدانم که به این بخششها رضا نخواهی داد
زیرا تاجبخشی فقط از گدایان کوی عشق ساخته است
Ich denke Dein
به تو فکر می کنم
Ich denke dein, wenn mir der Sonne Schimmer
Vom Meere strahlt;
به تو فکر می کنم وقتی که نور کم سوی خورشید از دریا بر من می تابد
Ich denke dein, wenn sich des Mondes Flimmer
In Quellen malt.
به تو فکر می کنم وقتی که ماه در انوار نورانی اش می درخشد
Ich sehe dich, wenn auf dem fernen Wege
Der Staub sich hebt;
و تو را می بینم وقتی که از راه دور گرد وغبار بالا می روند
In tiefer Nacht, wenn auf dem schmalen Stege
Der Wandrer bebt.
در ژرفای شب وقتی که روی پل باریک سرگردان می لرزم
Ich höre dich, wenn dort mit dumpfem Rauschen
Die Welle steigt.
آنجا صدایت را می شنوم , در سر و صدای مبهم امواج وقتیکه می خروشند
Im stillen Haine geh ich oft zu lauschen,
Wenn alles schweigt.
اغلب در بیشه ی ساکت گوش می ایستم, وقتیکه همه چیز ساکت است
Ich bin bei dir, du seist auch noch so ferne,
Du bist mir nah!
با تو هستم ، تو هنوز خیلی دوری, نزدیک به منی
Die Sonne sinkt, bald leuchten mir die Sterne.
O wärst du da!
خورشید در حال غروب است ، به زودی ستاره ها برایم می درخشند.
اگر تو اینجا بودی
Johann Wolfgang Goethe
(یوهان ولفگانگ فون گوته)
شعر انگلیسی کوتاه از شاعران معروف [ 100 اشعار قشنگ خارجی ]
گل سرخِ صحرا
پسری گل سرخی را دید
در صحرا، در میان خارها؛
گلکی سرخ و تازه،
چنان شاداب و زیبا.
گفت: «ای گل سرخِ صحرا،
تو را خواهم چید!»
گل گفت: «ای پسر،
اگر مرا بچینی،
تو را خواهم گزید
و تا ابد به یاد خواهی آورد
که گل سرخِ صحرا
بیدفاع نیست.»
پسرِ بیپروا
گل را چید؛
گل او را گزید،
اما درد را تاب آورد.
گل سرخِ صحرا
با خارهای خویش
در دست او ماند.
فرزندِ الهههای شعر
هر جا که میروم،
همراه من است
فرزندِ الهههای شعر؛
او هر چه را ببیند
به شعر بدل میکند
و هر چه را بشنود،
به آواز.
در راه،
از کنار رودخانهها میگذرم،
از میان جنگلها عبور میکنم،
و او در کنار من
شاد و سبکبال میدود.
گاه در میان چمنزارها
میرقصد،
گاه بر فراز تپهها
آواز سر میدهد.
ای فرزندِ شعر،
تو از کجا میآیی؟
چرا هر جا میروی،
جهان را زیباتر میکنی؟
تو از قلب من میآیی،
از شادیهای پنهان من،
از آن نیرویی
که نمیگذارد
در برابر زندگی
خاموش بمانم.
یافتهشده
در جنگل قدم میزدم
تنها و بیهدف؛
چیزی نمیجستم
و هیچ انتظاری نداشتم.
در میان سایههای درختان،
گل کوچکی دیدم
که در میان علفها
میدرخشید.
چنان زیبا بود،
چنان تازه و سرخ،
که با خود گفتم:
«هرگز چنین گلی ندیدهام.»
خم شدم
و خواستم آن را بچینم.
گل گفت:
«آیا میخواهی مرا بشکنی؟»
گفتم:
«تو را میچینم
و با خود به خانه میبرم.»
گل گفت:
«اگر میخواهی،
بچین؛
اما بدان
که من نیز
با ریشههایم
از تو جدا نخواهم شد.»
گل را چیدم
و با خود بردم؛
و در باغ خانهام
دوباره کاشتم.
اکنون گل کوچک من
هر روز شکوفه میدهد
و هر صبح
به من یادآوری میکند
که گاهی
آنچه تصادفی مییابیم،
ارزشمندترین چیزی است
که در تمام زندگی
به دست آوردهایم.
شعرهای خارجی معروف؛ زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه ملل
عکس نوشته اشعار گوته
توبهکرده
دختری که زمانی
از عشق میگریخت،
اکنون خود
در دام عشق افتاده است.
روزی میگفت:
«عشق چیزی جز رنج نیست؛
من هرگز عاشق نخواهم شد.»
اما اکنون
هر جا میرود،
چهرهای را میبیند
که در قلبش جای گرفته است.
شبها،
وقتی همه خوابیدهاند،
او بیدار میماند
و به صدایی فکر میکند
که روزی
چندان به آن بیاعتنا بود.
اکنون میداند
که عشق
با فرمان و اراده نمیآید؛
نه میتوان آن را خواست
و نه میتوان از آن گریخت.
کسی که روزی
به عاشقان میخندید،
اکنون خود
به عشق گرفتار شده است.
و چه شگفت است
که انسان
گاه تنها زمانی
معنای عشق را میفهمد
که دیگر
راه گریزی از آن ندارد.
رهایی
درختی در میان جنگل
آرام و خاموش ایستاده بود.
باد از شاخههایش میگذشت،
باران بر برگهایش میبارید
و خورشید
هر صبح
بر او میتابید.
اما ریشههایش
در دل خاک
او را نگه داشته بودند.
روزی تندبادی آمد؛
شاخهها را لرزاند،
تنه را خم کرد
و سرانجام
درخت را از ریشه برکند.
درخت بر زمین افتاد.
آیا این سقوط بود؟
یا رهایی؟
اکنون دیگر
نه باد میتوانست
او را به هر سو خم کند،
نه ریشهها
او را در جای خود نگه میداشتند.
اما درخت فهمید:
هر رهایی
بهایی دارد؛
و گاهی
آنچه انسان را آزاد میکند،
همان چیزی است
که او را بر زمین میزند.
ماهیگیر (Der Fischer)
ماهیگیر کنار آب نشسته بود
و به قلابش خیره مانده بود؛
آرام و خونسرد
به سطح آب مینگریست.
آب خنک بود،
آب آرام بود،
و ماهیگیر
در سکوت خود غرق بود.
ناگهان آب به جنبش درآمد؛
از دل موجها
پری دریایی سر برآورد.
پری گفت:
«ای انسان،
چرا با فریب و نیرنگ
ماهیهای مرا
به سوی مرگ میکشی؟
آیا نمیبینی
که خورشید
چگونه در آب میدرخشد؟
آیا نمیبینی
که ماه
چگونه بر موجها میرقصد؟
آیا خودت را
در این آب
نمیبینی؟»
آب، آب را میخواند؛
موجها بالا میآمدند؛
موجها فرو مینشستند.
پری دریایی
آواز میخواند؛
آوازش چنان دلنشین بود
که ماهیگیر را
به سوی خود کشید.
پری دست دراز کرد؛
ماهیگیر را گرفت
و به ژرفای آب برد.
نیمهای او را کشید،
نیمهای مقاومت کرد؛
اما سرانجام
موجها او را بلعیدند.
و از آن پس
نه ماهیگیر
پیدا شد
و نه قایقش.
جملات و اشعار فرناندو پسوا (با معنی ترین سخنان شاعر و نویسنده)

شاه اِرل (Erlkönig)
شب است؛
پدر با کودکش
در تاریکی میتازد.
کودک را در آغوش گرفته
و اسب سیاه
با شتاب میدود.
پدر میپرسد:
«چرا، پسرم،
چنین هراسانی؟»
کودک میگوید:
«پدر، پدر،
آیا نمیبینی
شاه اِرل را؟
شاه اِرل را
با تاج و دامن بلند؟»
پدر میگوید:
«پسرم،
آن فقط تودهای مه
در میان تاریکی است.»
کودک میگوید:
«ای کودک زیبا،
با من بیا!
با من بیا
تا با هم بازی کنیم؛
در کنار ساحل
گلهای زیباست
و مادرم
لباسهای رنگارنگ دارد.»
پدر میگوید:
«پسرم،
پسرم،
آیا نمیشنوی
که شاه اِرل
آرام با تو سخن میگوید؟»
کودک میگوید:
«پدر، پدر،
آیا نمیبینی
دختران شاه اِرل را؟
در آن جای تاریک
مرا صدا میزنند.»
پدر میگوید:
«پسرم،
پسرم،
آن فقط بیدها هستند
که در باد میلرزند.»
کودک میگوید:
«پدر، پدر،
شاه اِرل مرا گرفته است!
شاه اِرل به من آسیب میزند!»
پدر با وحشت میتازد؛
اسب با شتاب میدود.
به خانه میرسد؛
کودک در آغوش اوست.
اما کودک مرده است.
شاگرد جادوگر (Der Zauberlehrling)
سرانجام پیر جادوگر
از خانه بیرون رفت؛
و اکنون ارواح
باید از فرمان من اطاعت کنند.
کلمات و افسونهایش
را به خوبی میدانم؛
و با نیروی جادو
کارهای شگفت خواهم کرد.
برو!
آب بیاور!
و برای من
حمامی آماده کن!
ای جاروی پیر،
لباس کهنه بر تن داری؛
دو پا نداری،
اما راه رفتن را بلدی!
برو،
به آن گوشه برو
و آب بیاور!
سالها
پیرمرد
تنها با یک حرکت
آن را به فرمان درمیآورد.
اکنون تو هم
به فرمان من باش!
برو و آب بیاور!
ببین!
جاروی من
به سوی آب میرود؛
و اکنون
دو بار آب آورده است!
اکنون
سه بار!
چه خوب!
ایست!
ایست!
اما وای!
من فراموش کردهام
چه کلمهای
او را بازمیگرداند.
آه،
آن کلمهای که پیرمرد
برای پایان دادن به جادو
به کار میبرد!
او با شتاب
آب میآورد؛
و آب
بیشتر و بیشتر میشود.
چه باید کرد؟
اینجا نیست!
آنجا نیست!
ای وای!
او تمام خانه را
از آب پر میکند!
ای جاروی نفرینشده!
ای موجود بدبخت!
دوباره همان چوبی شو
که بودی!
اما جاروی بیرحم
همچنان میدود
و آب میآورد.
سرانجام
تبر را برمیدارم؛
و او را دو نیم میکنم!
چه خوب!
او دو تکه شد!
اکنون
دو خدمتکار دارم؛
هر دو میدوند
و آب میآورند!
و آب
بیشتر و بیشتر میشود!
ای خدایان،
کمک کنید!
پیرمرد برگردد!
ای وای!
جادویی که آموختهام
اکنون خود
بر سرم آوار شده است!
ای استاد،
صدایم را بشنو!
آه،
استاد بازگشت!
و اکنون
جادوگر پیر
با یک کلمه
همهچیز را متوقف میکند.
اشعار ریچارد براتیگان شاعر بزرگ آمریکایی؛ 10 شعر معروف و زیبای این شاعر
پرومته (Prometheus)
ای زئوس،
آسمان خود را
با ابر و مه بپوشان؛
و مانند کودکی
که سر گلها را میچیند،
با درختان بلوط
و کوههای بلند
بازی کن.
اما زمین مرا
باید باقی بگذاری؛
و کلبهام را نیز
که تو آن را نساختهای؛
و اجاقم را
که شعلهاش
به آن حسادت میکنی.
من هیچ چیز
زیر خورشید نمیشناسم
که از شما خدایان
بدبختتر باشد.
شما به سختی
از قربانیها
و نفسهای دعا
زندگی میکنید؛
و اگر کودکان
و گدایان
نادان نبودند،
از گرسنگی میمردید.
هنگامی که کودک بودم،
نمیدانستم
به کجا پناه ببرم؛
نگاهم را
به خورشید میدوختم
چنان که گویی
در آن خدایی هست
که قلب مرا میشنود.
چه کسی مرا یاری کرد
در برابر غرور تیتانها؟
چه کسی مرا از مرگ نجات داد
و از بردگی؟
آیا همه اینها را
تو انجام ندادی،
ای قلب مقدس و سوزان من؟
و آیا تو
خودت را فریب ندادی
و به امید نجات
به سوی آن خدایان نرفتی؟
من تو را گرامی میدارم،
ای آتش مقدس؛
و تو را گرامی میدارم،
ای قلب من؛
تو همه اینها را
خودت انجام دادهای.
اشعار اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی و برنده جایزه نوبل ادبی
اشعار گوته شاعر آلمانی
گانیمد (Ganymed)
صبحگاه
چگونه میدرخشی
ای بهار جاودان!
با هزاران شادی
به سوی من میآیی؛
و قلبم
از عشق تو
میلرزد.
آه،
کاش در آغوشت
میگرفتم!
کاش در آغوش تو
آرام میگرفتم!
آه،
ای گلها،
ای علفزارها،
چگونه مرا
به سوی خود میخوانید!
در آغوش شما
چه گرمایی هست!
ای ابرها،
ای مهها،
چگونه از بالای سرم
فرود میآیید!
در این آغوش
چه آرامشی هست!
به سوی تو میآیم،
ای پدر!
آری،
به سوی تو میآیم!
پادشاهِ توله (Der König in Thule)
روزی پادشاهی
در سرزمین توله میزیست؛
وفادار تا واپسین دم،
چنان که در افسانهها آمده است.
معشوقهاش
هنگام مرگ
جامی زرین به او بخشید؛
جامی که از همه داراییهایش
برای او عزیزتر بود.
پادشاه
در هر ضیافت
از آن جام مینوشید؛
و هر بار
اشک از چشمانش میبارید.
هنگامی که مرگش نزدیک شد،
شهرها و سرزمینهایش را
میان وارثان تقسیم کرد؛
اما جام را
برای خود نگه داشت.
در کنار قلعه
بر فراز صخرهای ایستاد؛
و از آنجا
جام را به دریا انداخت.
جام در آب فرو رفت؛
و پادشاه
آن را دید که پایین میرود.
چشمانش
دیگر هرگز
جام دیگری را ندید.
بدرود و دیدار (Willkommen und Abschied)
قلبم میتپید؛
اسبم با شتاب میدوید؛
خورشید بر فراز تپهها
غروب کرده بود؛
شب بر زمین
فرود میآمد.
درختان بلوط
در تاریکی ایستاده بودند؛
ابرها
از میان آسمان میگذشتند.
ماه از دل ابرها
نگاهم میکرد؛
باد از کنارم میگذشت؛
و درختان
در تاریکی
چون غولهایی ایستاده بودند.
اما روح من
چقدر شاد بود!
در رگهایم
آتش میدوید؛
قلبم
برای او میتپید.
دیدمش!
چه شادیای!
چه لحظهای!
چهرهاش
چون ستارهای
در شب میدرخشید.
لبخند زد؛
و تمام جهان
برای من روشن شد.
آه،
چه خوشبخت بودم!
اما صبح
فرا رسید.
باید میرفتم.
از او جدا شدم؛
و او
با چشمانی پر از اشک
مرا بدرقه کرد.
چه خوشبخت بودم
که او مرا دوست داشت!
چه رنجی بود
که باید میرفتم!
اشعار چزاره پاوزه شاعر و متنقد ادبی ایتالیایی با مجموعه شعر زیبا و احساسی
نزدیکِ محبوب (Nähe des Geliebten)
به تو میاندیشم
وقتی که نور خورشید
از دریا میدرخشد؛
به تو میاندیشم
وقتی که نور لرزان ماه
در چشمهها میافتد.
تو را میبینم
وقتی که در جادهای دور
گرد و غبار برمیخیزد؛
و در دل شب
وقتی مسافری
بر پلی باریک
از ترس میلرزد.
صدایت را میشنوم
وقتی موجها
با صدایی سنگین
برمیخیزند؛
و در بیشه خاموش
اغلب میایستم
تا به صدایت گوش دهم
وقتی همهچیز ساکت است.
هرچقدر هم دور باشی،
من نزد تو هستم؛
تو به من نزدیکی.
خورشید غروب میکند؛
بهزودی ستارگان
برای من خواهند درخشید.
ای کاش
اینجا بودی!

لذت و رنج (Lust und Qual)
عشق،
چه لذت شیرینی است
و چه رنج دردناکی!
گاهی قلب را
به آسمان میبرد؛
و گاهی
به ژرفای اندوه میکشاند.
هر که عاشق است،
هم شادی را میشناسد
و هم درد را.
و شاید همین است
راز عشق:
اینکه انسان
در یک لحظه
همزمان
هم خوشبختترین باشد
و هم غمگینترین.
مارس (März)
اکنون زمستان
آرامآرام میگریزد؛
و بهار
از راه میرسد.
درختان
دوباره بیدار میشوند؛
زمین
نفس تازه میکشد؛
و خورشید
گرمای خود را
بر جهان میپاشد.
ای قلب من،
تو نیز
از خواب برخیز!
هرچه مرده بود
دوباره زنده میشود؛
و آنچه خاموش بود
دوباره آواز میخواند.
به ماه (An Luna)
ای خواهر نخستین روشنایی،
ای تصویر لطافت
در اندوه،
مه با بارانی نقرهای
بر چهره دلربایت
شناور است.
حرکت آرام گامهایت
از غارهایی که روز
درهایشان را بسته است
روحهای اندوهگین را بیدار میکند؛
مرا
و پرندگان شب را.
نگاه جستوجوگرت
پهنهای گسترده را
از نظر میگذراند.
مرا به سوی خود بالا ببر،
و این شادی را
به خیالپردازی ببخش!
و در آرامشی سرشار از لذت،
که هیچکس نمیتواند
آن را برهم زند،
مرا به سوی خود بکش؛
تا سرانجام
از این جهان
رها شوم.
شب زیبا (Die schöne Nacht)
شب زیبا بود؛
ماه بر آسمان میدرخشید
و جهان
در سکوتی شیرین
آرمیده بود.
من در تاریکی
به یاد تو بودم؛
و هر ستاره
مرا به سوی تو
میخواند.
باد آرام میوزید؛
درختان
آهسته میلرزیدند؛
و قلب من
در انتظار دیدار تو
بیقرار بود.
چه زیباست شبی
که انسان
با تمام وجود
به کسی میاندیشد
که دوستش دارد.
نخستین فقدان (Erster Verlust)
آه،
چه زود
باید از تو جدا شوم!
هنوز عشق
در قلبم جوان بود؛
هنوز چشمانت
در برابر دیدگانم میدرخشید؛
اما تو رفتی.
هر جا میروم،
ردپای تو را میبینم؛
هر صدایی
مرا به یاد تو میاندازد.
چه سخت است
نخستین جدایی!
انسان بعدها
بسیاری از دردها را
تحمل میکند؛
اما نخستین فقدان
همیشه
در قلب باقی میماند.
پساحساس (Nachgefühl)
هنوز
وقتی به تو میاندیشم،
قلبم
همانگونه میلرزد
که آن روز میلرزید.
زمان گذشته است؛
بسیاری چیزها
تغییر کردهاند؛
اما احساس
همیشه با زمان
از میان نمیرود.
گاهی یک نگاه،
یک صدا،
یک خاطره،
تمام گذشته را
دوباره زنده میکند.
و انسان درمییابد
که برخی عشقها
هرگز بهطور کامل
نمیمیرند.
مشهورترین شعرهای عاشقانهٔ گوته کداماند؟
پاسخ: «مِیسونگ» (آوای مه)، «دیدار و بدرود»، «لذتبیقرار» و «هایدنرُزْلاین» (گل سرخ کوچک دشت) از جمله شعرهای عاشقانهٔ معروف او هستند
گوته در زمینهٔ شعر حکیمانه و فلسفی چه آثاری دارد؟
پاسخ: سرودههایی مانند «حدودِ انسانیت»، «امرِ الهی»، «پایداری در تغییر» و «یک و همه» از مهمترین اشعار تأملبرانگیز او هستند که در آنها به پرسشهای بنیادین هستی میپردازد
چرا گوته را آغازگر «شعر تجربه» میدانند؟
پاسخ: او با وارد کردن احساسات و تجربیات شخصی و صمیمی به قلمرو شعر، آن را از فضای صرفاً آموزشی و قراردادیِ زمانهاش خارج کرد و به بیانِ جهانِ درونیِ فردیِ انسان پرداخت










