اشعار اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی و برنده جایزه نوبل ادبی
شعر ایران به قدری غنی و مهم است که متاسفانه بسیاری از اهالی ادب با شعر دیگر کشورها آشنا نیستند. با اینکه شعر فارسی از هر لحاظ کامل است اما دیگر کشورهای جهان نیز شاعران بزرگی دارند و آشنایی با آنها، آشنایی با جهانی جدید است. از همین رو و به دلیل ترویج شعر جهانی، قصد داریم در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار اکتاویو پاز شاعر برنده جایزه نوبل ادبی را برای شما دوستان قرار دهیم.

اکتاویو پاز که بود؟
اُکتاویو پاز لوزانو شاعر، نویسنده، دیپلمات و منتقد مکزیکی بود. در سال 1980 دانشگاه هاروارد به او دکترای افتخاری اهدا کرد و در سال 1981 مهمترین جایزه ادبی اسپانیا یعنی جایزه سروانتس نصیب او شد.
سرانجام در سال 1990 آکادمی ادبیات سوئد، جایزه نوبل ادبیات را به اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی به پاس نیم قرن تلاش در زمینه شعر و ادبیات مکزیک اهدا کرد. او در آنجا سخنرانی مهمی دربارهٔ «در جستجوی اکنون» ایراد کرد.
اشعار زیبا و کوتاه از شاعر بزرگ اکتاویو پاز
مرا به آن سوی شب ببر
آنجا که من تو هستم
آنجا که ما یکدیگریم
به خطهای که تمام ضمایر
به هم زنجیر شدهاند.
اکتاویو_پاز
برگردان: زنده یاد احمد_میرعلائی
آزادی به بالها میماند
به نسیمی که در میان برگها میوزد
و بر گلی ساده آرام میگیرد،
به خوابی میماند که در آن
ما خود رویای خویشتنیم،
به دندان فروبردن در میوهی ممنوع میماند آزادی،
به گشودن دروازهی قدیمی متروک و دستهای زندانی.
از: اکتاویو پاز
ترجمه احمد شاملو

دستان سرد چالاک باند های تاریکی را یک به یک پس می زند.
من چشم می گشایم
هنوز زنده ام
در کانون زخمی هنوز تازه
اکتاویو پاز.
از تولد تا مرگ، زمان ما را دربرگرفته
با دیوارهای ناپیدایش.
همگام با قرنها، سالها و دقایق، ما فرومیریزیم.
زمان اما صرفاً دیواریست در حال فروریختن؟
گهگاه، برای لحظهای،
– نه با چشم سر، که در پندار خویش-
زمان را میبینیم که به دمی آرام گرفته است.
جهان نیمهتسلیم میشود و در چشم بههمزدنی میبینیم
قلمرویی بیآلایش را،
اَشکال ناب را، ارواح پاک را،
ساکن و شناور
ساعتبهساعت، زمان چون رودی ازحرکتایستاده،
پدیدار میشود:
حقیقت، زیبایی، جماعت، ایدهها
– و خوبی، این واژۀ مدفون در قرن ما.
لحظهای بیوزن، بیبازه،
دمی بیرون از لحظه:
پندار میبیند، دیده میاندیشد.
من زندگی میکنم
در مرکزِ زخمی که تازه است
هنوز.
اکتاویو پاز
برگردان: فواد نظیری
مطلب مشابه: عاشقانه ترین اشعار خارجی (40 شعر رمانتیک قشنگ از شاعران معروف جهان)
“I fall within myself
Without reaching the bottom”
” من به درون خویش سقوط میکنم
بی آنکه به ته برسم “
اکتاویو پاز
اشعار کوتاه و ادبی
دستهای من
پردههای هستی تو را از هم میگشاید
در برهنگیِ بیشتری میپوشاندت
اندام به اندام عریانت میکند
دستهای من
و از پیکرت
پیکری دیگر میآفریند.

عشق، طریقتِ نگاه است…
نگاهی که بر خاکها بذری میکارد،
بذری، درختی…
تا من سخن بگویم،
و تو با برگها، نوازشم کنی…
“اکتاویو_پاز”
شاعر و نویسنده یِ مکزیکی
کسانی از سرزمینمان
سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی
تهیدست میاندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش
ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگها میاندیشیدم
که برهنه بر پای ایستادهاند
در آب رود
در سرزمین روشن
و مرتفع آفتاب و نور.
اکتاویو_پاز
عاشق کسی باش که از دیوانگی ات لذت می برد، نه آن کسی که مجبورت کند عادی باشی، من آن لحظه را میجویم که به دلکشی پرندهای است، لحظهای عظیم که ما در آن به یگانگی از دست رفتهمان مینگریم؛ به انزوای محض انسان بودن، به شکوه انسان بودن، به شکوه نان قسمت کردن، و معجزەی از یاد رفتهٔ زنده بودن…
سرنوشت انسان تنهایی است و به کمال رسیدن سرنوشت آنجا است که تنهایی را باور میکنی.
دیالکتیک تنهایی
اکتاویو پاز
من نیمه ی دوم زندگی ام را
در شکستن سنگها
نفوذ در دیوارها
فروشکستن درها
و کنار زدن موانعی گذرانده ام
که در نیمه ی اول زندگی به دست خود
میان خویشتن و نور نهاده ام…
مطلب مشابه: اشعار ویلیام باتلر ییتس / گلچین اشعار اسطوره شعر ایرلند و برنده جایزه نوبل ادبی

شعر از تولد تا مرگ
از تولد تا مرگ، زمان با
دیوارهای ناملموساش احاطهمان میکند.
ما با قرنها، سالها و دقیقهها سقوط میکنیم.
زمان آیا فقط یک سقوط است، فقط یک دیوار؟
گاهی، لحظهای ما
– نه با چشمهایمان که با اندیشههایمان-
زمان را میبینیم که به درنگی آسوده است.
دنیا نیمهباز میشود و ما به نیمنگاهی میبینیم
ملکوت آراستهای را شکلهایی ناب را،
حضورها را
بیجنبش، شناور
سر ساعت، رودی که از رفتار باز میایستد:
حقیقت، زیبایی، شمارهها، گمانها
و خوبی،
واژهای مدفون درقرن ما.
هذیانام را دنبال میکنم، اتاقها، خیابانها
کورمالکورمال بهدرونِ راهروهای زمان میروم
از پلّهها بالا میروم و پایین میآیم
بیآنکه تکان بخورم با دست دیوارها را میجویم
به نقطهی آغاز بازمیگردم
چهرهی تو را میجویم
به میانِ کوچههای هستیام میروم
در زیرِ آفتابی بیزمان
و در کنار من
تو چون درختی راه میروی
تو چون رودی راه میروی
تو چون سنبلهی گندم در دستهای من رشد میکنی
تو چون سنجابی در دستهای من میلرزی
تو چون هزاران پرنده میپری
خندهی تو بر من میپاشد
سرِ تو چون ستارهی کوچکیست در دستهای من
آنگاه که تو لبخندزنان نارنج میخوری
جهان دوباره سبز میشود
جهان دگرگون میشود.
اشعار بلند و شاهکار از اکتاویو پاز
دوست داشتن جنگ است،
اگر دو تن یکدیگر را در آغوش کشند
جهان دگرگون میشود،
هوسها گوشت میگیرند،
اندیشهها گوشت میگیرند،
بر شانههای اسیران بالها جوانه میزنند،
جهان، واقعی و محسوس میشود،
شراب باز شراب میشود،
نان بویاش را باز مییابد،
آب، آب است،
دوست داشتن جنگ است،
همهی درها را میگشاید ،
تو دیگر سایهای شمارهدار نیستی
که اربابی بیچهره به زنجیرهای جاویدان
محکومات کند،
جهان دگرگون میشود،
اگر دو انسان با شناسایی یکدیگر را بنگرند،
دوست داشتن؛
عریان کردنِ فرد است
از تمامِ اسمها…
مطلب مشابه: اشعار چزاره پاوزه شاعر و متنقد ادبی ایتالیایی با مجموعه شعر زیبا و احساسی

چهرهی زیبا
مثل آفتابگردانیست که گلبرگهایش را؛
رو به خورشید میگشاید
مثل تو
که چهره میگشایی بر من، وقتی ورق را برمیگردانم.
لبخندِ دلربا،
هر مردی را مسحور زیباییات کنی
آه، زیبایِ روزنامهای
تا بهحال چند شعر برایات سرودهاند؟
چند دانته برایات نوشتهاند؟ بئاتریس؟!
برایِ وهمِ وسواس آمیزت
برای فانتزیهای مصنوعیات
امروز من اما کلیشهی دیگری نمیسازم
و این شعر را برای تو مینویسم
نه! نه، برای کلیشههای بیشتر
این شعر برای زنانیست
که زیباییشان، به دلنشینیشان است
به فهمشان
به ذاتشان
نه به صورتی که جعلیست.
این شعر برای شما زنانیست
که چون شهرزاد؛ هر روز با قصهای
برای گفتن از خواب؛ برمیخیزید.
قصههایی برای دگرگونی؛
چشم انتظارِ جنگ
جنگ بر ضدِ انداموارههای متحدالشکل
جنگ بر ضد شهوتهای روزانه
جنگ برای حقوقِ ناگرفته
و یا فقط جنگهایی برای نجاتِ شبی بیشتر
میان امروزم و امروز
بین تو و خویش
کلمهی پل
با ورودش
به ژرفای خویش
نفوذ میکنی
جهان به وصل میرسد
و بسته میشود
چون حلقهیی
از کنارهی ساحل
همیشه بدنی پهن میشود
و من زیر
قوس رنگینکمانیاش
به خواب میروم.
مطلب مشابه: اشعار عزیز نسین (گلچین اشعار طلایی شاعر ترک با کلامی عاشقانه و احساسی)

هذیانم را دنبال میکنم، اتاقها، خیابانها
کورمالکورمال بهدرون راهروهای زمان میروم
از پلّهها بالا میروم و پایین میآیم
بیآنکه تکان بخورم با دست دیوارها را میجویم
به نقطهی آغاز بازمیگردم
چهرهی تو را میجویم
به میان کوچههای هستیام میروم
در زیر آفتابی بیزمان
و در کنار من
تو چون درختی راه میروی
تو چون رودی راه میروی
تو چون سنبلهی گندم در دستهای من رشد میکنی
تو چون سنجابی در دستهای من میلرزی
تو چون هزاران پرنده میپری










