اشعار ویلیام باتلر ییتس / گلچین اشعار اسطوره شعر ایرلند و برنده جایزه نوبل ادبی
در این بخش از سایت ادبی روزانه اشعار ویلیام باتلر ییتس را برای شما دوستان قرار داده ایم. ویلیام باتلر ییتس شاعر، نمایشنامهنویس و نویسنده ایرلندی و یکی از برجستهترین چهرههای ادبیات قرن بیستم بود. او نیروی محرکه احیای ادبی ایرلندی بود و همراه با لیدی گریگوری تئاتر ابی را تأسیس کرد و در سالهای اولیه آن به عنوان رئیس آن فعالیت میکرد.
او در سال 1923 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد و بعداً دو دوره به عنوان سناتور ایالت آزاد ایرلند خدمت کرد.

مجوسان
هان تا ابد به چشم دل میتوانم ببینم:
اختران، در لاجوردی بی کران سپهر پیدا و نا پیدا می شوند،
مردمان ناخرسند رنگ رخ باخته در جامه های رنگین شق و رقشان،
با همه ی رخساره های چروکیدهی شان که چونان خرسنگهای باران خورده است،
و دیدگان همگی شان وامانده و به امید دوباره پیدا کردن چیزیاند.
گیتی،سوگند به غوغای جولجوتای ناخرسند…
این آیین رمزین مهارناشدنیی است، بر زمین ددمنش.
آواز انگوس آواره

به درختسار فندق رفتم
چرا که در سرم آتشی بود
شاخهای برکندم و پوستش برکشیدم
و گیلاسی را بر قلاب سر نخ آویختم
و چون پروانههایی سپید پرکشیدند
ستارههایی پروانه آسا چشمک میزدند.
گیلاس را به درون رود افکندم
و ماهی قزل آلای سیمین فام را برگرفتم.
هنگامیکه آنرا به زمین انداختم
رفتم تا که آتشی را بر فروزم
اما چیزی در روی زمین لغزید
و آوایی مرا به نام خواند
چراکه آن دختری درخشنده گشته بود
با شکوفههای سیب بر گیسویش
او بود که مرا بنام خواند و گریخت
و در هوای رو به روشنی پنهان شد.
اگرچه کنون پیرم و آواره ای سرگردان
در میان سرزمینهای تهی و تپه زارها
خواهمش یافت او را که بکجا رفته ست
لبانش را بوسه خواهم زد و دستش بدست خواهم گرفت
و در میان علفزارهای بلند تکه تکه راه خواهیم رفت
و در هنگامی پیاپی خواهیم کند تا تمام شوند
سیبهای سیمین ماه
سیبهای زرین خورشید
زمان در میچکد به پژمردگی
زمان در میچکد به پژمردگی
چو شمعی همه سوخته
و کوهها و درختزارها
ز آهنگ روزی در آزردگی، ز آهنگ روزی در آزردگی
زدردی که آمد به دل دوخته
ز شوریده گشتن به گه گاه بیزارها
فتادست ز پا او ز افسردگی
تمناهای من
این می پنداشتم که دمبل و شمشیر
جوانی را میدارد ماندگار
و نیازی نیست هیچ بیش از آن
تا که پیکر تازه دارد روزگار
آه چه کس از پیش توانستی بگفت
گاه پیری عشق را از دل برُفت؟
گرچه در سینهام باشد گفتارها
آن کدامین زن را باور میشود
که دگر نیستم پیری نزار
کیست کو اینجا داور میشود؟
آه چه کس از پیش توانستی بگفت
گاه پیری عشق را از دل برُفت؟
پاک ناگشت از دل تمناهای من
آن دل که اندر شور بود
می به انگاشتم تنم را می بسوخت
لیک مرگ رابستری در گور بود
اما چه کس از پیش توانستی بگفت
گاه پیری عشق را از دل برُفت؟
مطلب مشابه: اشعار چزاره پاوزه شاعر و متنقد ادبی ایتالیایی با مجموعه شعر زیبا و احساسی
مطلب مشابه: اشعار طلایی عاشقانه از ادبیات جهان + 20 شعر ناب احساسی زیبا
پرنده های سپید

میخواهم که ما پرندههای سپیدی بودیم ، دلدارمن،
بر فراز کف کردهی موج!
خسته از شراره ی شهاب
پیش از آنکه بگریزد و پنهان شود ز اوج
و تابش ستاره ی آبی به گرگ و میش پگاهان
آویخته از لبه ی آسمان به زیر
بیدار کرده در دلهامان، نازنین من
اندوهی که نخواهد مرد به دلپذیر
آن به رویا درشدگان افتاده از پا
بر زنبق ها و رز ها، ژاله افشانند
آه ، به رویا مبین شان ، دلدار من
که شرارههای شهاب نهفته میشوند اگرچه رخشانند،
و تابش آن ستاره آبی به گرگ و میش پگاهان،
که به درنگ آویخته ست به فرو افتادن ژاله
زیرا که میخواهم تو و من ،در پرسه بر فراز موج کف کرده،
پرنده های سپیدی میشدیم، واله !
من در شگفتم از بی شمار جزیره ها
و بسیار از کناره های چاودانه ی داننان*
که حتما زمان ما را فراموش خواهد کرد
و اندوه دیگر برما نخواهد نشست مانان
بزودی از زنبق و رز به دور میشویم ،
خواهیم سوخت در شراره ها
مگر آنکه بودیم پرنده های سپید ، ناز من
شناور بر فراز موج کف کرده در گداره ها!
از شاعر به دلدارش
من بر تو میآرم با دستانی سپاس گذار
دفترهای خویش را ز رویاهای بیشمار،
زنی سپید کین شور را خسته ست
همچون شنهای خاکستری که خستهاند از موجزار،
و بادلی که کهنه تر از آفریده ست.
کین آتش بیرنگ زمان بسوخت:
زنی سپید و رویاهای بیشمار
من بر تو میآرم این شور را که دل بدوخت.
اگر چه در روزهای درخشانت هستی
اگر چه در روزهای درخشانت هستی،
صداهایی در میان جمعیت
و دوستان جدید سرگرم ستودنت،
نامهربان و مغرور نباش،
بلکه به دوستان قدیمی بیشتر از هر چیز دیگری فکر کن:
سیل تلخ زمان برخواهد خاست،
زیباییت نابود میشود و از دست میرود
برای تمامی چشمها به جز این چشمها.
پوشش شعر من
پوشش شعر من
بر تن شعرم لباسی بافتم
بعد با زردوزی اش آراستم
نقش هایی از اساطیر کهن
روی سر تا پای آن انداختم
عده ای ابله ولی آن جامه را
از تن شعرم برون آورده اند
بعد آن را بر تن خود کرده اند
پیش چشم عالم این نابخردان
شعر را انگار آنها گفته اند
جامه ات را شعر من وا کن رها کن
هر که بردش تو مگو ول کن حیا کن
بی مهاباتر! از این بهتر! چه خواهی
لخت و بی جامه بگرد اینجا صفا کن
مطلب مشابه: 120 شعر دو بیتی عاشقانه 😍 ناب و پر معنی از شاعران بزرگ ایران زمین
مطلب مشابه: عاشقانه ترین اشعار خارجی (40 شعر رمانتیک قشنگ از شاعران معروف جهان)
چه کسی خواب دید

چه کسی خواب دید
زیبایی مثل یک رویا می گذرد؟
برای این لبان سرخ، با تمام غرور ماتم زده شان
آن چنان غمگین
که ممکن نیست هیچ شگفتیِ جدیدی روی دهد.
تروی
در یک پرتوی برافروخته ی آیینِ مرده سوزان از میان رفت،
و فرزندان یوسنا مردند.
ما و دنیای طاقت فرسا در حال عبوریم
در میان روح آدمیان
که سست می شود و جایش را به دیگری می دهد
مثل آب های رنگ باخته در جریان تند زمستانی شان
در زیر ستاره های در حال گذر دریای آسمان
در این چهره ی تنها زندگی می کند.
تعظیم کنید فرشتگان مقرب در منزلگاه تاریکتان !
قبل از این که بوده باشید یا هر قلبی تپیده باشد
مردی خسته و مهربان در جایش درنگ کرده بود
او دنیا را به جاده ای پوشیده از علف
در برابر پاهای سرگردان آن زن تبدیل کرده بود.
آنجا جای مردان پیر نیست
آنجا جای مردان پیر نیست
جوانان در آغوش یکدگر
پرندگان در میان درختان
آن نسل های محتضر آوازه خوانند
آبشارها ماهی آزاد
دریاها ماهی سیاه
ماهی، چرنده و پرنده
تمام تابستان را به ستایش مشغولند.
هر آنچه را شکل گرفته، به دنیا آمده و می میرد
در بند آن موسیقی شهوانی از یاد می برند
آن یادمان های خرد پیر ناشدنی را.
انسان کهنسال نیست مگر چیزی پیش پا افتاده
قبایی ژنده افتاده بر عصایی
مگر آنکه روح کف زنان ترانه سر دهد
برای هر پاره پورگی در آن لباس فناپذیر
آنجا مدرسه ای برای آواز نیست
مگر مطالعه ییادمان های شکوه خود
مطلب مشابه: اشعار لویی آراگون شاعر فرانسوی؛ گزیده زیباترین اشعار این شاعر
مطلب مشابه: اشعار زیبای شارل بودلر؛ زیباترین اشعار عاشقانه و با معنی شاعر فرانسوی
آنچه زیر پای توست رویای من است
ای کاش مرا فرشی بود
تارش از تور سیمین
و پودش از نور زرین
و بافته در فردوس برین
در خور قدمهای آن یار نازنین
اما من مردی هستم حقیر
و از مال دنیا فقیر
و در چشم اهل دنیا
سزاوار تحقیر
بیانم در خور ستایش تو نیست
که مردی الکنم
مرا فرشی نیست
تا در راهت بیافکنم
مرا تنها یک رویاست
و آن را در پایت می افکنم
گامهایت را بر رویایم بگذار
اما پایت را سخت بر آن مفشار
زیرا آنچه زیر پای توست
رویای من است
شراب از کام تو میریزد
شراب از کام تو میریزد
و عشق از چشم رخنه میکند
هر آنچه باید باور کنیم همین است
پیش از آنکه پیر شویم و جان دهیم
پیکم را بلند میکنم
به تو مینگرم
و آهی میکشم
جزیره ی دریاچه ی اینیسفری
اینک بر میخیزم و میروم، میروم به اینیسفری،
و با خاک رس و جگن کلبهی کوچکی میسازم ؛
وکندوی زنبور عسلی خواهم داشت و نه ردیف لوبیا به وری،
و به شادی خواهم زیست تنها و بخود میپردازم
و مرا در آنجا آرامشی خواهد بود ، زیرا که آرامش آهسته میچکد،
میچکد از پردهی پگاه تا آنجا که آوای جیر جیرک میآید؛
آنجا که نیمه شب کورسویی بیش نیست و نیمروز درتابشی سرخ میتپد.
و دیرگاه روز صدای پرزدن بالهای سهره میآرد.
اینک بر میخیزم و میروم، چرا که همیشه شب و روز،
میشنوم نجوای آبهای دریاچه را که میپیچند به ساحل؛
انگاه که ایستادهام به جاده و یا یه خاکستری رهگذارهای سوز
من میشنوم آن نجوا که میشود به ژرف دل
مطلب مشابه: جملاتی از دانته شاعر بزرگ ایتالیایی؛ متن های سنگین و جملات با مفهوم از او
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










