اشعار چزاره پاوزه شاعر و متنقد ادبی ایتالیایی با مجموعه شعر زیبا و احساسی
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار چزاره پاوزه را برای شما دوستان قرار دادهایم. چزاره پاوزه نیز چه زاره پاوه زه رماننویس، شاعر، مترجم و منتقد ادبی اهل ایتالیا بود. به نظر بسیاری بهترین رمان او ماه و آتش است. چزاره پاوزه از چهرههای مهم ادبی قرن بیستم این کشور است. او از آن دسته نویسندگان ایتالیاست که ادبیات این کشور را متحول کردند. پاوزه سهم به سزایی در شناساندن نویسندگان آمریکایی در ایتالیا داشتهاست.

مرگ با چشمان تو خواهد نگریست
خواهد آمد مرگ، چشمان تورا خواهد داشت–
مرگی که با ماست،
بام تا شام، بیخواب،
لال چون ندامت ِ کهنه
یا معصیت ابلهانهیی .
چشمهای تو لغتی خواهد بود،
گریهیی فرو خورده، سکوتی،
اینگونه هر سحر
خواهیش دید،
وقتی که تک و تنها
روی آیینه میخمی.
ای مایهی امید،
ما هم آن روز خواهیم دانست
تویی بود و نبود.
به هر کسی چشمی دارد مرگ.
خواهد آمد مرگ، چشمان تورا خواهد داشت
چون پایان معصیت خواهد بود،
چون دیدن این که چهرهیی مرده
از آیینه در میآید،
چون شنیدن اینکه لبان بسته سخن
میگویند
و فرو میرویم در خاموشی.

افکار دئولا
دئولا صبحها را به نشستن در کافهای سپری میکند،
هیچکس نگاهش نمیکند.
هجوم میبرند همگان سوی کار،
زیر آفتاب هنوز تازهی سپیدهدمان.
حتی دئولا در پی کسی نیست؛
با طمانینه از سیگارش کام میگیرد،
صبح را نفس میکشد.
در سالهای گذشته در این ساعت
او به خواب فرو میرفت،
تا توان یابد باز:
بر بستری چرکآلوده با رد پوتین سربازان و کارگران
و مشتریان محنتکش.
اما اینک، دیگرگون در نظرش:
کار لطیفتر گشته
و سهلتر.
همانسان که نجیب زادهای دیروزی
او را بامدادان از خواب بیدار کرد،
بوسهاش داد، و بُردش
عزیزکم، میخواستم بمانم در تورین با تو دمی، اگر که میتوانستم
تا ایستگاه که بگویدش خداحافظ.
او بهتزده اما شادمان است این صبح.
دئولا دوست میدارد آزادی را،
دوست میدارد نوشیدن شیرش را،
و خوردن نان شیرینی را.
امروز او سیمای یک بانو را دارد.
مطلب مشابه: اشعار عزیز نسین (گلچین اشعار طلایی شاعر ترک با کلامی عاشقانه و احساسی)
تو هماره در صبحدم برمیگردی
نسیم ِ سبک ِ سپیده دم
نفس میکشد با دهانت
در انتهای خیابانهای خلوت.
پرتوی ِ خاکستری چشمانت،
قطرات شیرین سپیده دم است
بر تپههای تاریک.
قدمها و نفس ِ تو
همچون باد صبحدم
فرا میگیرد خانهها را.
شهر مرتعش میشود
سنگها دم برمیآورند،
زندگی هستی تو،
یک بیداری.
ستاره ِ
در پرتوی ِ سپیده دم،
آواز ِ نسیم،
گرما، نفس
گم شد
شب پایان گرفت.
تو روشنایی و صبحی.

تو برایم چو وجودی غمینی
تو برایم چو وجودی غمینی،
گل زودمیرای شعر،
که همان دم که با آن خوشم
و بر آنم تا سرمست شوم از وجودش،
حس میکنم که باید بگریزم به دورها،
بسیار دور،
بهسبب شوربختی جان خویش؛
شوربختی اندوهناک من.
آنگاه که دیوانهوار به سینهات میفشارم
و لبانت را به دهان میکشم،
طولانی و بیوقفه،
غمگینم، عزیز من!
زان رو که قلبم بسیار خسته است
از عشقی چنین عاجزانه به تو.
تو لبانت را بر لب من مینهی
و خود را وامیداریم تا سرخوش باشیم
از عشقمان، که هرگز شاد نخواهد بود
-زیرا که جانمان بسی خسته است
از رؤیاهایی که پیش از این دیدهایم-.
اما آن ترسان منم،
و تو بسیار سرآمدی.
آنگاه که به تو میاندیشم،
جز خواهش گداختن در عشق، چیزی اندرونم نیست؛
بهخاطر آن شادی کوچکی که به من هبه میکنی،
که نمیدانم از روی ترحم است یا هوس.
زیبایی تو، زیبایی محزونیست
که هرگز در رؤیا نیز شهامت دیدنش نداشتم،
اما زان گونه که گفتی، تنها رؤیاست.
آنگاه که برایت از چیزهای خوشایندتر سخن میگویم
و تو را به سینه میفشارم
-و تو به من نمیاندیشی-.
حق با توست، عزیزکم:
من غمگین غمگینم و بسی ترسان.
آری! تو برای من
مگر وهمی گذرا
در چشمان بزرگ رؤیا
نیستی،
که ساعتی مرا به سینه میفشرد
و بهتمامی غرقه میسازد
زنی ما را انتظار میکشد
نمی دانی تپههایی
که بر خون نشست.
به تمامی گریختیم
سلاح و نام فکندیم
یک زن
گریز ما را مینگریست
تنها یکی از پای ننشست
با مشت گره کرده
آسمان تهی را چشم دوخت
آرام گرفت کنار آن دیوار
سر فرو فکند و مُرد
اکنون لختهای خون و نام او.
زنی برفراز تپهها ما را انتظار میکشد.
مطلب مشابه: اشعار هاینریش هاینه شاعر بزرگ ادبیات آلمان (40 شعر زیبا و عاشقانه)

خود را یافتم
خود را یافتم در یک کافه
در بازتاب آینه
بی پایان، درخشان،
خمیدهام و بر دود پیچیده
بیشتر نمیدانم
شاید وهم است
یا تصویر خالی او، منم.
دیگری
وزوزی مدام در پیرامونم،
اشکال در فضای کریستال
غرقه میشوند
و در نورش احاطه
آنقدر دور اند که احساسشان نمیکنم.
خمیده و تنهایم
از چیزی رنج نمیبرم
اما آن جا، شاید
روح آن منِ پریده رنگ
از دردی ناشناخته میلرزد.
دیگر رنج نمیبرم.
مینگرم خود را
و دیگران را
به خود پیچیدنی تب دار
زیر آن آسمان درخشان
اشعار پراکنده و زیبا از این شاعر بزرگ ایتالیایی
عشق نوعی افسانهی ضروری است؛
مسئله این نیست که عشق گاهی به اشتباه میانجامد،
بلکه آن است که عشق اساساً یک اشتباه است.
چیزی که فکر میکنیم پیوندی با فردی دیگر است در نهایت،
زمانی که نقاب از آن برمیداریم،
درمییابیم که یکی دیگر از بازیهای نفس منزوی بوده است.
سوزان سانتاگ
علیه تفسیر
(به نقل از چزاره پاوزه)
ترجمهی مجید اخگر
بزرگترین توهین به یک انسان، انکارِ رنجِ اوست.
-چزاره پاوزه
روزهای دیگری خواهد رسید
چیزهای بهتری خواهد آمد
صداهای دیگری شنیده خواهد شد
تو هم خواهی خندید!
خواهی خندید،
تو هم، خواهی خندید!
میدانم…
بامداد همیشه باز میآیی
پرتوِ پگاه
نَفَسِ دهان توست
ته خلوت خیابانها.
سوی خاکستریی چشمهای تو،
چکههای شیرین پگاه
سرِ تپههای تار.
از گامها و از نفسهای تو
خانهها همه لبریز میشود
چنان که از بادِ پگاه.
شهر لرزنده،
بوی سنگ ــ
تویی زندگی، تویی بیداری.
ستارهی تار و مار
در نور پگاه،
خشوخشِ نسیم،
گرما و نفس ــ
شب سرآمده. بس.
تویی نور و بامداد.
مطلب مشابه: عاشقانه ترین اشعار خارجی (40 شعر رمانتیک قشنگ از شاعران معروف جهان)

چهره ات از سنگ تراشیده شده است
خونت از زمین سخت
تو از دریا می آیی
همه چیز را چون دریا
بر می گیری و می نگری و
به دور می افکنی.
سکوت در دل تست،
واژه ها را می بلعی
تو تاریکی هستی.
سحر برای تو سکوت است.
تو همچون صدای زمینی
_ درنگ سطل در چاه،
آواز آتش
تلپِّ افتادن سیبی
واژه های جویده جویده و بی امیدِ
دمِ در،
گریه کودک_
چیزهایی که هرگز عوض نمیشود.
تو عوض نمی شوی.
تو تاریکی هستی.
مهمانخانه متروکی هستی
با کف لخت اتاقهایش
که یکبار پسرک به درونش آمد
و کفشی به پا نداشت
و همیشه به یاد میآورد.
تو آن اتاق تاریکی
که همیشه به یاد میآورد.
مانند حیاطی باستانی
که سحر از آنجا آغاز شد.
این سالهای اضطراب و خون به ما آموختند
که اضطراب و خون،
نهایت همهی چیزها نیستند.
چیزی هست که ما را از این وحشت نجات بخشد و آن،
پَرگشودن انسان به سوی انسان است.
از این امر به خوبی آگاهیم،
چون انسان هرگز تا به این حد وحشتناک تنها نبوده است.
مطلب مشابه: اشعار تی. اس. الیوت شاعر و نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات
مطلب مشابه: اشعار لویی آراگون شاعر فرانسوی؛ گزیده زیباترین اشعار این شاعر










