غزل شماره ۸۷ از غزلیات حافظ؛ حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت …

در ادامه غزل شماره ۸۷ از غزلیات حافظ را در روزانه می خوانید. غزلیات حافظ دارای معانی عمیق و چندلایه هستند که می‌توانند به تفکر و تأمل در مورد زندگی، عشق، عرفان و فلسفه وجودی انسان بپردازند. این عمق معنا باعث می‌شود که هر بار خواندن این اشعار، تجربه‌ای جدید و متفاوت به همراه داشته باشد. همچنین غزل شماره ۸۸ از غزلیات حافظ؛ شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت … را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۸۷ از غزلیات حافظ؛ حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت ...

غزل شماره ۸۷ از حافظ شیرازی

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع

شُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت

زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است

خورشید، شعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت

می‌خواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست

از غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چُو پرگار می‌شدم

دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوخت

کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کویِ مُغان آستین‌فشان

زین فتنه‌ها که دامنِ آخرزمان گرفت

مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید

از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت

بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشته‌اند

«کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت»

حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو می‌چِکد

حاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۶ از غزلیات حافظ؛ ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت …

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۵ از غزلیات حافظ؛ شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت …

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

زیبایی تو چنان بی‌انتها و ناگهانی بود که تمام جهان را تسخیر کرد؛ بله، تو به صورت تصادفی و در یک لحظه، تمام هستی را از آن خود کردی. شمع می‌خواست رازهای خلوتِ عاشقان را برملا کند، اما شکرِ خدا که شمع نتوانست راز دل ما را به زبان بیاورد و راز را نگه داشت.

آن آتشی که در سینه‌ی من پنهان است، بسیار بزرگ‌تر از آن است که خورشید در آسمان بتواند با شعله‌هایش با آن برابری کند. گل می‌خواست از عطر و رنگِ معشوق سخن بگوید، اما از حسادتِ بادِ صبا (که همواره در میان گل‌ها می‌وزد)، نفسش در گلو حبس شد.

من می‌خواستم مثل «پرگار» (ابزار هندسه) آرام و در جای خود ثابت باشم، اما دوران و روزگار مثل آن «نقطه‌ای» که پرگار می‌سازد، ناگهان آمد و زندگی مرا به هم ریخت و مسیرم را تغییر داد.

آن روز، اشتیاق من برای جام شراب، مثل خرمنِ گندم را آتش زد؛ چرا که آتشِ آن اشتیاق، از انعکاسِ چهره‌ی زیبای ساقی در جام شراب برخاسته بود.

از شدتِ فتنه‌هایی که در این روزگار (آخرالزمان) به راه افتاده و همه جا را فرا گرفته، می‌خواهم با لباس‌های فاخر و رقصان به نزد مغان (نماد اهل عشق و مستی) بروم.

شراب بنوش! زیرا هر کس در پایانِ این دنیای پر زرق و برق، حقیقت را ببیند، از غم‌های سنگینِ دنیا سبک می‌شود و به جای آن، جامِ گران‌بهای معرفت و لذت را به دست می‌آورد.

بر برگِ گل‌های شقایق نوشته‌اند: «هر کس که در مسیر عشق و سختی‌ها پخته و بالغ شد، می‌تواند شرابِ سرخ و گران‌بهای حقیقت (ارغوان) را بنوشد.»

حافظ می‌گوید: وقتی از نظم و زیباییِ شعر تو، لطافت و مهربانی مثل آب می‌چکد، حسود چگونه می‌تواند ایرادی به آن بگیرد یا نکته‌ای منفی از آن پیدا کند؟

تفسیر و تحلیل مفاهیم کلیدی

این شعر را می‌توان از چند زاویه دید:

#### الف) مفهوم «اتفاق» و «نقطه» (تقدیر و تصادف)

شاعر در بیت اول می‌گوید زیبایی معشوق یک برنامه‌ریزی نیست، بلکه یک «اتفاق» است که جهان را فتح می‌کند. در بیت پنجم، از «پرگار» و «نقطه» استفاده می‌کند. پرگار برای کشیدن دایره نیاز به یک نقطه ثابت دارد. شاعر می‌گوید من می‌خواستم زندگی‌ام مثل پرگار، منظم و دایره‌ای باشد، اما «نقطه» (یعنی حادثه یا تقدیر) آمد و محور زندگی من را تغییر داد. این یعنی تسلیم بودن در برابر تقدیر*.

#### ب) تضاد آتش و آب (اشتیاق درونی)

شاعر آتشِ درون خود را با خورشید مقایسه می‌کند. خورشید در آسمان است و همه او را می‌بینند، اما آتشِ عاشق در سینه پنهان است و بسیار سوزان‌تر و عمیق‌تر است. این نشان‌دهنده *شدتِ پنهانِ عشق است.

#### ج) فلسفه شراب و پختگی (تغییر از مادی به معنوی)

در نیمه دوم شعر، «شراب» دیگر فقط یک نوشیدنی نیست، بلکه نمادی از «معرفت» و «خلاصه حقیقت» است.

– شاعر می‌گوید دنیا پر از فتنه‌های آخرالزمان است.

– راه رهایی از غم‌های سنگین دنیا، «سبک شدن» است.

– جمله بر روی گل شقایق (بیت ماقبل آخر) بسیار مهم است: فقط کسی می‌تواند به حقیقت (شراب ارغوان) برسد که در آتشِ سختی‌ها و تجربه‌ها «پخته» شده باشد. یعنی معرفت، پاداشِ کسانی است که در آزمون‌های زندگی بالغ شده‌اند.

#### د) استمرار زیبایی و ناتوانی حسود

در بیت آخر، حافظ با تواضع و در عین حال با افتخار می‌گوید که زیباییِ کلامِ معشوق (یا شاعر) چنان جاری و روان است که مثل آب است. حسود همیشه دنبال «نقطه ضعف» یا «نکته» در کارهای دیگران است، اما وقتی با چیزی روبرو شود که به اندازه آب، شفاف و بی‌نقص است، هیچ بهانه‌ای برای انتقاد ندارد.

خلاصه کلام:

این شعر می‌گوید زندگی ترکیبی از اتفاق‌های ناگهانی و آزمون‌های سخت* است. برای اینکه از سنگینیِ غم‌های دنیا رها شوی و به شرابِ معرفت (خلاصه حقیقت) برسی، باید در آتشِ تجربه‌ها پخته شوی و از نظمِ ظاهریِ پرگار، به سوی بی‌کرانگیِ حقیقت حرکت کنی.

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۴ از غزلیات حافظ؛ ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت …

مطلب مشابه: غزل شماره ۸۳ از غزلیات حافظ؛ گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.