غزل شماره ۹۶ از غزلیات صائب تبریزی / بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را با تفسیر
غزل شماره ۹۶ از غزلیات صائب تبریزی، با مطلعِ باریکبینانهٔ «بر نمیآید مراد از کعبه گل عشق را…»، یکی از غزلهای پرمغز این شاعرِ سبک هندی است که در آن، عشق نه در «کعبه» که در «رخنهٔ دل» جستجو میشود. صائب در این غزل، میان «گل» (نماد عشقِ زمینی) و «کعبه» (نماد قبلهگاهِ ظاهری) فاصلهای میاندازد و نشان میدهد که مرادِ عاشق، از عبادتِ صوری برنمیآید؛ چرا که «محراب دعا» نه در مسجد، که در دلِ شکستهٔ عاشق است. از «حسنِ عالمگیرِ لیلی» و «شکرستانِ شیرینشمایل» تا نقدِ «خودفروشان» و ستایشِ «آزادمردان»، این غزل، روایتی است از عشقی که نه در قالبِ ظاهر، که در گوهرِ فنا و رهایی معنا مییابد . صائب، با این سروده، عشق را از «بازیچهٔ اطفال» به «کمالِ دیوانگی» ارتقا میدهد و راهِ «پشت کردن بر دو عالم» را تنها راهِ رسیدن به «منزلِ عشق» میداند.

غزل 96 صائب تبریزی
بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را
هست محراب دعا از رخنه دل عشق را
می چو خون گرم جوشد از ته دل عشق را
مطرب از خانه است چون مرغان بسمل عشق را
موج سازد خوش عنان دریای لنگردار را
از دویدن کی شود مانع سلاسل عشق را
حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست
دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را
می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد
نیست در خاطر غبار از عالم گل عشق را
حسن و عشق صافدل آیینه یکدیگرند
می کند یکرنگی معشوق، یکدل عشق را
برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
کی شکار خود کند دنیای باطل عشق را
پشت کردن بر دو عالم، رو به حق آوردن است
می برد این نعل وارون تا به منزل عشق را
گردش پرگار را در نقطه بیند خرده بین
در دل هر دانه خرمنهاست حاصل عشق را
می برد در سنگ، لعل از پرتو خورشید فیض
چشم بستن، از تماشا نیست حایل عشق را
از دل عاشق به منزل برنیاید خارخار
می شود سنگ فسان، چون موج، ساحل عشق را
وصل آب زندگانی در سیاهی بسته است
دامن شبهاست دامان وسایل عشق را
نیست پروای تماشا عاشقان را، ورنه هست
باغ های دلگشا در غنچه دل عشق را
عشق چون دریا به تلخی بود در عالم مثل
شکرستان ساخت آن شیرین شمایل عشق را
گرچه غیر از دل ندارد منزلی این راه دور
گر به ظاهر پای رفتارست در گل عشق را
ساده رویان چون زمین شور خصم دانه اند
جز غبار خط زمینی نیست قابل عشق را
دیدن عاشق دلی از سنگ خواهد سخت تر
هست از هر زخم، شمشیری حمایل عشق را
عشق رسوا آب سازد حسن شرم آلود را
چند چون پروانه سازی شمع محفل عشق را
موج را دست از عنان برداشت دریا و همان
حسن دوراندیش دارد در سلاسل عشق را
خودفروشان دیگر و آزادمردان دیگرند
نیست چشم خونبها از تیغ قاتل عشق را
جذبه دریا ندارد سیل را دست از عنان
اختیاری نیست در قطع مراحل عشق را
نعمت روی زمین ارزانی تن پروران
می کند سیر از دو عالم، خوردن دل عشق را
می کند زنجیر، فیل مست را دیوانه تر
می شود شور جنون بیش از سلاسل عشق را
دام راه خضر نتواند شدن موج سراب
دامن افشاندن ز دنیا نیست مشکل عشق را
پیش ازین عشق و جنون بازیچه اطفال بود
عشق بازی های صائب کرد کامل عشق را
مطالب مشابه: غزل شماره ۹۵ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۴ از غزلیات صائب تبریزی
مطالب مشابه: غزل شماره ۹۳ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۲ از غزلیات صائب تبریزی
تفسیر این شعر

این غزل از صائب تبریزی، یکی از پرمضمونترین، عرفانیترین و دشوارترین سرودههای اوست. صائب در این شعر با بیانی ایهامی، تصاویر بدیع و نگاهی عمیق عرفانی، عشق را به عنوان نیرویی بینظیر و فراگیر ستایش میکند. او عشق را با عناصر طبیعی و عرفانی (کعبه، محراب دعا، خون، موج، لیلی، خضر، سلیمان، فرهاد، و…) پیوند میدهد و نشان میدهد که عشق، نه در ظواهر، که در باطن و دل معنا مییابد.
فضای کلی غزل
صائب در این غزل با لحنی شورمند و ستایشآمیز، عشق را به عنوان نیرویی بینظیر معرفی میکند که:
– از کعبهی گل (ظواهر) مراد برنمیآید، بلکه محراب دعا در رخنهی دل است.
– مانند خون گرم از ته دل میجوشد و مطرب را چون مرغان بسمل میکند.
– موجی است که دریا را بیاختیار میسازد.
– حسن و عشق، آیینهی یکدیگرند.
– دنیای باطل نمیتواند عشق را شکار خود کند.
– عشق، پشت کردن به دو عالم و رو به حق آوردن است.
– عشق، وصل آب زندگانی در سیاهی است.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«بر نمیآید مراد از کعبه گل عشق را / هست محراب دعا از رخنه دل عشق را»
– از کعبهی گل (ظاهر و صورت عشق) مراد و مقصود بر نمیآید.
– محراب دعای عشق، از رخنهی دل (جایگاه باطن) است.
نکته: عشق حقیقی در ظاهر (کعبهی گل) نیست، بلکه در باطن و دل (محراب دعا) معنا مییابد.
بیت دوم:
«میچو خون گرم جوشد از ته دل عشق را / مطرب از خانه است چون مرغان بسمل عشق را»
– عشق چون خون گرم از ته دل میجوشد.
– مطرب (نوازندهی عشق) از خانه (دل) است، مانند مرغانی که بسمل (سر بریده) شدهاند.
نکته: عشق از دل میجوشد و مطرب آن، خود دل است. مرغان بسمل نماد شیدایی و بیخودی در عشق هستند.
بیت سوم:
«موج سازد خوش عنان دریای لنگردار را / از دویدن کی شود مانع سلاسل عشق را»
– موج، عنان (اختیار) دریای لنگردار (دریای بیکنار) را خوش میسازد.
– دویدن (تلاش) هرگز مانع زنجیرهای عشق نمیشود.
نکته: عشق چون موج است که دریا را بیاختیار میکند. هیچ تلاشی نمیتواند از زنجیر عشق بگریزد.
بیت چهارم:
«حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست / دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را»
– حسن عالمگیر لیلی (زیبایی فراگیر لیلی) در هیچ جایی نیست که نباشد.
– دامن صحرا (طبیعت) غبار از عالم گل عشق است.
نکته: زیبایی عشق، همهجا حاضر است. غبار صحرا نیز نشانهای از عشق است.
بیت پنجم:
«میکند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد / نیست در خاطر غبار از عالم گل عشق را»
– گرد یتیمی (تنهایی) آب گوهر را زیاد میکند.
– در خاطر (اندیشه) غبار (اندوه) از عالم گل عشق نیست.
نکته: تنهایی، ارزش گوهر وجود را افزایش میدهد. عشق، غبار اندوه را از دل میزداید.
بیت ششم:
«حسن و عشق صافدل آیینه یکدیگرند / میکند یکرنگی معشوق، یکدل عشق را»
– حسن (زیبایی) و عشق، صافدل و آیینهی یکدیگرند.
– یکرنگی (اخلاص) معشوق، عشق را یکدل (یکپارچه) میکند.
نکته: عشق و زیبایی، دو روی یک سکهاند. اخلاص معشوق، عشق را خالص و یکدل میکند.
بیت هفتم:
«برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشید / کی شکار خود کند دنیای باطل عشق را»
– خاشاک (کاه) نمیتواند برق را در زنجیر بکشد.
– دنیای باطل چگونه میتواند عشق را شکار خود کند؟
نکته: عشق چون برق است و دنیای باطل (کاه) نمیتواند آن را در بند کشد.
بیت هشتم:
«پشت کردن بر دو عالم، رو به حق آوردن است / میبرد این نعل وارون تا به منزل عشق را»
– پشت کردن به دو عالم (دنیا و آخرت)، رو به حق آوردن است.
– این نعل وارون (قدم معکوس)، عشق را تا به منزل میبرد.
نکته: رهایی از دنیا و آخرت (دو عالم) و روی آوردن به حق، راه رسیدن به عشق است.
بیت نهم:
«گردش پرگار را در نقطه بیند خردهبین / در دل هر دانه خرمنهاست حاصل عشق را»
– خردهبین (نکتهسنج) گردش پرگار را در نقطه میبیند.
– در دل هر دانه، خرمنها (برکتها) است؛ این است حاصل عشق.
نکته: در کوچکترین چیزها، بزرگترین معانی نهفته است. عشق، خرمنهای برکت را در دل دانهها میبیند.
بیت دهم:
«میبرد در سنگ، لعل از پرتو خورشید فیض / چشم بستن، از تماشا نیست حایل عشق را»
– پرتو خورشید فیض، لعل (یاقوت) را در سنگ میبرد.
– چشم بستن، مانع تماشای عشق نیست.
نکته: فیض الهی، سنگ را به یاقوت تبدیل میکند. عشق را با چشم دل میتوان دید.
بیت یازدهم:
«از دل عاشق به منزل برنیاید خارخار / میشود سنگ فسان، چون موج، ساحل عشق را»
– از دل عاشق، خارخار (خار و خاشاک) به منزل نمیرسد.
– سنگ فسان (سنگ افسانهای) چون موج، ساحل عشق میشود.
نکته: دل عاشق پاک است و خار و خاشاک در آن راه ندارد. عشق، سنگ را به موج تبدیل میکند.
بیت دوازدهم:
«وصل آب زندگانی در سیاهی بسته است / دامن شبهاست دامان وسایل عشق را»
– وصل آب زندگانی (آب حیات) در سیاهی (تاریکی) بسته است.
– دامن شبها، دامان وسیلههای عشق است.
نکته: آب حیات در تاریکی است – یعنی عشق در دل شب و سختی پنهان است.
بیت سیزدهم:
«نیست پروای تماشا عاشقان را، ورنه هست / باغ های دلگشا در غنچه دل عشق را»
– عاشقان را پروای تماشا (نگاه ظاهری) نیست، وگرنه
– باغهای دلگشا در غنچهی دل عشق است.
نکته: عاشقان به ظاهر نگاه نمیکنند، بلکه باطن را میبینند. عشق، باغهای دلگشا را در دل دارد.
بیت چهاردهم:
«عشق چون دریا به تلخی بود در عالم مثل / شکرستان ساخت آن شیرین شمایل عشق را»
– عشق در عالم مثل (تمثیل) چون دریاست که تلخ است.
– آن شیرینشمایل (معشوق زیبا)، عشق را شکرستان (شیرینزار) کرد.
نکته: عشق به ظاهر تلخ است، اما معشوق آن را شیرین میکند.
بیت پانزدهم:
«گرچه غیر از دل ندارد منزلی این راه دور / گر به ظاهر پای رفتارست در گل عشق را»
– این راه دور، جز دل منزلی ندارد.
– اگر به ظاهر پای رفتاری است، در گل عشق گرفتار است.
نکته: راه عشق، راه دل است. پا در این راه گرفتار گل میشود.
بیت شانزدهم:
«ساده رویان چون زمین شور خصم دانه اند / جز غبار خط زمینی نیست قابل عشق را»
– سادهرویان (سادهدلان) چون زمین شور، دشمن دانهاند.
– جز غبار خط زمینی (ظاهر دنیا)، چیزی قابل عشق نیست.
نکته: سادهدلان، شایستهی عشق نیستند. عشق، به ظاهر دنیا بسنده نمیکند.
بیت هفدهم:
«دیدن عاشق دلی از سنگ خواهد سخت تر / هست از هر زخم، شمشیری حمایل عشق را»
– دیدن عاشق، دلی سختتر از سنگ میخواهد.
– از هر زخم، شمشیری حمایل (آویخته) عشق است.
نکته: عاشق باید دل سنگین داشته باشد تا زخمهای عشق را تحمل کند.
بیت هجدهم:
«عشق رسوا آب سازد حسن شرم آلود را / چند چون پروانه سازی شمع محفل عشق را»
– عشق، حسن شرمآلود را رسوا میکند و آب میسازد.
– تا چند چون پروانه، شمع محفل عشق را میسازی؟
نکته: عشق، حیا را میشکند و خود را آشکار میکند. پروانه نماد سوختن در عشق است.
بیت نوزدهم:
«موج را دست از عنان برداشت دریا و همان / حسن دوراندیش دارد در سلاسل عشق را»
– موج، دست از عنان (اختیار) دریا برداشت.
– حسن دوراندیش (معشوق خردمند) عشق را در زنجیر دارد.
نکته: عشق بیاختیار است، اما معشوق خردمند آن را مهار میکند.
بیت بیستم:
«خودفروشان دیگر و آزادمردان دیگرند / نیست چشم خونبها از تیغ قاتل عشق را»
– خودفروشان (خودخواهان) و آزادمردان (آزادگان) فرق دارند.
– تیغ قاتل عشق، چشم خونبها ندارد (برای کشتن عاشق پشیمان نمیشود).
نکته: عاشقان آزادهاند و خودفروشان در برابر عشق، ناچیزند.
بیت بیست و یکم:
«جذبه دریا ندارد سیل را دست از عنان / اختیاری نیست در قطع مراحل عشق را»
– جذبهی دریا، سیل را بیاختیار میکند.
– در قطع مراحل عشق، اختیاری نیست.
نکته: عشق چون سیل است و انسان را بیاختیار میبرد.
بیت بیست و دوم:
«نعمت روی زمین ارزانی تن پروران / میکند سیر از دو عالم، خوردن دل عشق را»
– نعمت روی زمین برای تنپروران (اهل دنیا) است.
– خوردن دل عشق، انسان را از دو عالم بینیاز میکند.
نکته: عشق، انسان را از دنیا و آخرت بینیاز میکند.
بیت بیست و سوم:
«میکند زنجیر، فیل مست را دیوانه تر / میشود شور جنون بیش از سلاسل عشق را»
– زنجیر، فیل مست را دیوانهتر میکند.
– شور جنون عشق، از زنجیرهای آن هم بیشتر است.
نکته: عشق، شور جنون را افزایش میدهد.
بیت بیست و چهارم:
«دام راه خضر نتواند شدن موج سراب / دامن افشاندن ز دنیا نیست مشکل عشق را»
– موج سراب نمیتواند دام راه خضر (راهنما) شود.
– دامن افشاندن از دنیا، برای عشق مشکل نیست.
نکته: عشق، از دنیا و موانع آن عبور میکند.
بیت بیست و پنجم (مقطع):
«پیش ازین عشق و جنون بازیچه اطفال بود / عشق بازی های صائب کرد کامل عشق را»
– پیش از این، عشق و جنون بازیچهی کودکان بود.
– عشقبازیهای صائب، عشق را کامل کرد.
نکته: صائب با شعر و عشق خود، عشق را به کمال رساند.
خلاصه به زبان ساده
صائب میگوید:
عشق از کعبهی گل (ظاهر) مراد برنمیآورد، بلکه محراب دعا در دل است.
عشق چون خون گرم از ته دل میجوشد و مطرب آن، خود دل است.
عشق موجی است که دریا را بیاختیار میکند. هیچ تلاشی نمیتواند از زنجیر عشق بگریزد.
زیبایی عشق همهجا حاضر است. غبار صحرا نیز نشانهای از عشق است.
تنهایی، ارزش گوهر وجود را زیاد میکند. عشق، غبار اندوه را از دل میزداید.
عشق و زیبایی آیینهی یکدیگرند. اخلاص معشوق، عشق را خالص میکند.
دنیای باطل نمیتواند عشق را شکار کند.
پشت کردن به دو عالم، رو به حق آوردن است. این نعل وارون، عشق را به منزل میبرد.
در دل هر دانه، خرمنهاست. عشق، خرمنهای برکت را در دل دانهها میبیند.
عشق را با چشم دل میتوان دید. فیض الهی، سنگ را به یاقوت تبدیل میکند.
دل عاشق پاک است و خار و خاشاک در آن راه ندارد. عشق، سنگ را به موج تبدیل میکند.
آب حیات در تاریکی است. عشق در دل شب و سختی پنهان است.
عاشقان به ظاهر نگاه نمیکنند. عشق، باغهای دلگشا را در دل دارد.
عشق به ظاهر تلخ است، اما معشوق آن را شیرین میکند.
راه عشق، راه دل است. پا در این راه گرفتار گل میشود.
عاشق باید دل سنگین داشته باشد تا زخمهای عشق را تحمل کند.
عشق، حیا را میشکند و خود را آشکار میکند.
عشق بیاختیار است و انسان را میبرد.
عشق، انسان را از دنیا و آخرت بینیاز میکند.
عشق، شور جنون را افزایش میدهد.
عشق، از دنیا و موانع آن عبور میکند.
صائب با عشقبازیهای خود، عشق را کامل کرد.
نکته پایانی
این غزل صائب، یکی از دشوارترین و پرمضمونترین غزلهای سبک هندی است. صائب در این شعر، با تصاویر بدیع و مضامین عرفانی، عشق را به عنوان نیرویی بینظیر ستایش میکند. او نشان میدهد که عشق در ظاهر نیست، بلکه در باطن و دل معنا مییابد. عشق چون خون دل میجوشد، چون موج دریا بیاختیار است، و چون برق از هر بندی میگسلد. در پایان، صائب با افتخار اعلام میکند که عشقبازیهای او، عشق را به کمال رسانده است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای نگاه عرفانی-فلسفی صائب به عشق است.
مطالب مشابه: غزل شماره ۹۱ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۹۰ از غزلیات صائب تبریزی
مطالب مشابه: غزل شماره ۸۹ از غزلیات صائب تبریزی | غزل شماره ۸۸ از غزلیات صائب تبریزی










