شعرهای خارجی معروف؛ زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه ملل
برای علاقه مندان به دنیای شعر، در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه بهترین شعرهای خارجی معروف را به صورت گلچین قرار داده ایم. این اشعار بسیار زیبا از شاعران مطرح اروپایی، آمریکایی و آسیایی هستند که هرکدام در سهم خویش شاهکار دنیای ادب به حساب می آیند، با ما همراه شوید.

شعرهای خارجی خفن
به هنگام یک منازعه
نکتهیی بزرگتر وجود دارد
و این نکته
هم از مرگ و
هم از ترسِ مرگ
دردناکتر است
نگاه میکنی:
کسی که تا دیروز
بیش از دیگران قابل اعتماد بود
به نفع رقیب تو شهادت میدهد
و این نکته حالا
هم از مرگ و
هم از ترس مرگ
دردناکتر است
اما چیز دردناکتری هم وجود دارد
اینکه محبوبات
با رقیب تو دیدار کند
این اگر دیداری از روی لطافت هم که باشد
و اگر حتا منازعه هم انجام نشود
باز این دردناک است
از آن و از آن دیگری هم
از اینها همه دردناکتر
این است که وقتی تو شمشیری به دست گرفتهای
و در پیشانیات تکهیی خورشید میدرخشد
در آن میان نارسیده باقی بمانی
جمال ثریا
از برایِ تو
پشتِ سر گذاشتم
بیشهیی که مالِ من بود
جنگلِ گُم شدهام،
سگهای بیقرارم،
سالهای پُربارِ زندگانیام،
سالهایی که
تبعید شدهاند به زمستانِ حیاط.
پشتِ سر گذاشتهام
رعشهای، تکانی
درخششی از آتشی نافرونشانده،
سایهام را
که باقی گذاشتهام
در چشمانِ بهخوننشستهی وداع.
پشتِ سر گذاشتم
قُمریانِ غمگینِ کنارِ جویبار،
اسبهای تپیده در شنزار
پشتِ سر گذاشتم
عطرِ دریا را
پشتِ سر گذاشتم
تا ببینم تو را
به خاطرِ تو
پشتِ سر گذاشتم
هرچه داشتم و
نداشتم
دادم
تا تو را داشته باشم.
اکنون، دردهایم را برگیر و
به سودایشان، رُم را عطایم کن!
رُم، شهرِ بیدفاع.
رافائل آلبرتی
مطلب مشابه: عاشقانه ترین اشعار خارجی (40 شعر رمانتیک قشنگ از شاعران معروف جهان)
مطلب مشابه: شعر عاشقانه انگلیسی + مجموعه اشعار زیبای احساسی انگلیسی با ترجمه فارسی
در ساحلِ آبیِ چشمان تو
بارانهایی است با درخششِ آهنگین؛
و خورشیدهایی سرگردان؛
و بادبانهایی
که سفر به بیکران را نقش میزنند.
در ساحلِ آبی چشمان تو
پنجرههایی رو به دریا گشوده است؛
و پرندگانی در کرانههای دوردست دیده میشوند،
در جستجوی جزیرههایی که هنوز آفریده نشدهاند.
در ساحلِ آبیِ چشمان تو
در تابستان برف میبارد؛
و قایقهایی پر از فیروزه [هست]،
[که] دریا را در خود غرق کردهاند، بی آنکه خود غرق شوند.
در ساحلِ آبیِ چشمان تو
همچون کودکی بر صخرهها میدوم.
رایحهی دریا را میبویم؛
و همچون گنجشکی خسته بازمیگردم.
در ساحلِ آبیِ چشمان تو
رویای دریا و دریانوردی میبینم؛
و هزارانهزار ماه صید میکنم؛
و گردنبندهای مروارید و زنبق.
در ساحلِ آبیِ چشمان تو
سنگها در شب سخن میگویند…
در کتابِ بستهی چشمان تو
چه کسی هزاران شعر نهان کرده؟
اگر من…
اگر من دریانورد بودم،
یا کسی قایقی به من میداد،
هر شب در ساحلِ آبی چشمان تو لنگر میانداختم.
نزار قبانی

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست-
مرگی که از صبح تا شب با ماست،
بیخواب و
گنگ مانند افسوسی قدیمی
یا رذیلتی جاهلانه.
چشمانت واژهای تهی خواهد بود،
فریادی فرونشانده و سکوتی.
بدینسان هر روز صبح میبینیاش
وقتی تنها خم میشوی رو به آینه،
آی امید گرامی
ما نیز آن روز خواهیم دانست
که زندگی و هیچی تویی.
مرگ هر کس را به چشمی مینگرد.
مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست
مانند پایان یافتن رذیلتی خواهد بود و
دیدار چهرهای مرده
که از آینه پدیدار میشود،
مانند گوش سپردن به لبهای بستهای که سخن میگویند.
و ما در سکوت فرو خواهیم رفت.
چزاره پاوزه
عکس نوشته اشعار خارجی
چه دورم از خود
صدایت هم فراموشم شد
تا سپیده به انتظار صدایت گذشت
چنگ میزنم به ریسمانِ زمان
که بایستد شاید و
بازگرداند مرا به من
امشبم اما
پُر است از امیدو شایدها
به جز این چه انتظار
از این زندگی
جز انتظار صدایت
که با این شعر
سپیده دمید
عزیز نسین
تو ای حرفِ زیبای الفبا!
و تو ای کاغذ! – که زیبایی –
و تو ای قلم! – که زیبایی –
با تو از رودخانهها و از بادها سخن میگویم
برای من:
رودخانهها را پرورش بده
و آبراههها را باز کن
وقتیکه من کودکِ خردسالی بودم
کودکی که اطرافِ دهاناش پر از لکههای غذا باشد –
رودخانهها را در حالِ پیشرَوی دیدم
و قولِ رودخانهها و بادها زنده است
من تکهیی از دهانِ توام
تو این را در گوشهیی یادداشت کن
تو ای دستنوشتهی زیبا!
و تو ای مرکّب! – که زیبایی –
و تو ای سرْقلم! – که زیبایی –
مرا آبگیرهای کوچک پرورش دادند
اگر هوای شناختنام را داری
مرا از آبگیرها بپرس
آب از یاد نمیبَرَد
که برای رسمِ دایرهها با چه دقتی تلاش کرده است
تو برگهایی را به خاطرِ من به یکجا جمع کن
و بسترت را چرکین نگهدار
من امشب پایبندِ عقلام
گیسوانِ مرا پریشان کن
ایلهان برک
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه جهانی از شاعران معروف دنیا (زیباترین مجموعه شعر احساسی)
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه در ادبیات جهان + مجموعه 40 شعر احساسی از شاعران معروف دنیا
سالها گذشت
توفانهای آزارنده
مهآلود
خیالهای خامِ برساختهام را از هم پراکند
و صدای لطیفات را فراموش کردم
شمایلهای بس الهیات را
در تبعید
در دلتنگیِ حبس
روزهای بیحادثهام میپوسیدند
محروم از هیبت و الهام
محروم از اشکها، از زندگانی، از عشق
روحام دیگربار بیدار شد:
و دیگربار نزدم آمدی
درست مانند خیالی گریزنده
درست مانند چکیدهیی از زیبایی ناب
قلبام دوباره در خلسه طنین میافکند
از درونِ آن دیگربار برمیآورد
احساسهایی حاکی از هیبت و الهام را
از زندگانی، از اشک، از عشق
پوشکین
در امتداد ساحل
در پایان روز
گام تنها صدا
مدتی فقط صدا
تا به میل خود ایستادن
بعد هیچ صدا
در امتداد ساحل
مدتی هیچ صدا
بعد به میل خود رفتن
گام تنها صدا
مدتی فقط صدا
در امتداد ساحل
در پایان روز
در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا میشدند
و افسوس که نمیتوانستم هر دو را بپویم؛
چرا که فقط یک رهگذر بودم
ایستادم …
و تا آنجا که میتوانستم به یکی خیره شدم،
تا جایی که در میان بوتهها گم شد…
پس بیطرفانه آن دیگری را برگزیدم.
شاید به خاطر اینکه پوشیده از علف بود
و میخواست پنهان بماند
اگر چه هر دو یکسان لگدکوب شده بودند.
و هر دو در آن صبحگاه همسان به نظر میرسیدند؛
پوشیده از برگ، بی ردّ پایی بر آنها
آه … من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم
با آنکه میدانستم که هر راهی به راهی دیگر میرسد
شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم
سالهای سال بعد روزی
با حسرت به خود خواهم گفت:
در جنگلی دو راه از هم جدا میشد و من
آری – من – راهی را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت
و تمامی تفاوت در همین بود.
رابرت فراست

سفرِ دشوار ما به پایان رسیده
ای ناخدا، ناخدای من!
کشتی
از پسِ همهی صخرهها برآمده
و اینک
این پاداشی که در پیاش بودیم؛
لنگرگاه نزدیک است
آوای زنگها را میشنوم
جماعت هلهله میکنند
و هیبتِ کشتی را
نظاره میکنند…
اما ای دل! ای دل من!
ای قطرههای سرخ خونی که فرومیچکید!
جایی بر عرشهی کشتی
ناخدای من دراز کشیده
سرد و بیجان
فرو افتادهست.
ای ناخدا، ناخدای من!
برخیز!
و صدای زنگها را بشنو
پرچمها برای تو میرقصند
شیپورها
برای تو میخوانند
دستهگلها و روبانها
برای پذیره از تو
به هم آمیختهاند،
ازدحام ساحل برای توست،
تو را میخوانند جماعتی
که بیقرار به هر سو میروند و سرک میکشند…
ناخدا، پدر عزیز من اینجاست
سرش را
بر بازوانام میگذارم.
انگار خواب میبینم
که تو سرد و بیجان
بر عرشهی کشتی افتادهیی…
ناخدای من
لباناش سنگ و رنگپریده،
پاسخام نمیگوید.
بازوان مرا درنمییابد
در او نه تپشیست، نه تصمیمی…
کشتی به سلامت پهلو گرفته
از سفر هول
کشتیِ فاتح
به پیش میآید
با بار غنیمتهایش
هلهله کن ای دریاکنار!
بخروشید ای جرسها…
من اما
غرقِ اندوه قدم میزنم
بر عرشهای که بر آن
ناخدای من دراز کشیده،
سرد و مرده افتاده است.
شعرهای خارجی عمیق
من که امروز این سطرها را به آواز می خوانم
فردا جسدی معمایی خواهم بود
که در قلمرویی جادویی و بیبار ساکن است
بی پیش و پس و کی.
عارفان چنین میگویند.
میگویم که باور دارم
که من نه سزاوار دوزخم و نه در خورد بهشت
ولی پیشبینی نمیکنم.
قصهی هر آدم چون شکلهای آبی پروتئوس* جابهجا میشود.
سنوشت من چه هزار توی گمراهکنندهای، چه نور خیرهکنندهای
از شکوه و جلال خواهد شد
هنگامی که پایان این ماجرا مرا با تجرید غریب مرگ بازنمایی کند؟
میخواهم فراموشی ناب بلورین آن را بنوشم،
تا برای همیشه باشم، ولی هرگز نبوده باشم.
خورخه لوئیس بورخس
از دوران کودکی مانند آنچه دیگران بودند، نبودم.
مانند آنچه دیگران میدیدند، ندیدم.
نمیتوانستم شور و شوقم را از یک چشمه بگیرم.
غم خود را از یک منشاء نگرفتهام
نمیتوانم قلبم را بیدار کنم
که از نوای یکسانی لذت ببرد
و هرچه عشق ورزیدم، به تنهایی بود.
سپس، در کودکیم، در سپیده دم یک زندگی پرتلاطم
از عمق هرچه خیر و شر است ،
معمایی سربرآورد که مرا بی حرکت نگاه میدارد.
از سیل یا از چشمه
از صخرهی سرخ رنگ کوه
از خورشیدی غلتان ، که با رنگ زرد و طلاییش به دور من میچرخد.
از برق آسمان ، هنگامی که از کنارم پرواز میکند.
از رعد و طوفان
و از ابری که در نظرم
هنگامی که بقیهی آسمان آبی رنگ است
به شکل دیو درآمده است.
ادگار آلن پو

پرندهای دارم در بهار
که برایم میخواند
بهار به دامش میاندازد
اما همین که
تابستان سر برسد
و گلها نمایان شوند
سینه سرخ میرود.
شِکوه نمیکنم، اما؛
میدانم پرنده از آن من است
با اینکه پریده و گریخته
از آن سوی دریاها
با نغمهای نو، به سوی من
بازخواهد گشت
وفادار است به دستانی امن
و ماندگار در سرزمینی واقعی
که از آن من اند
گرچه حالا جدا افتادهاند
اما به قلب شکاکم میگویم
آنها از آن تواند
در روشنایی تابناک
و زیر نور درخشان میبینم
هرگونه شک و ترس
و هر ناسازگاری
از اینجا رخت بر بسته
شِکوه نخواهم کرد
میدانم پرنده از آن من است
گرچه پر کشیده
از درختی در دوردست
با نغمهای امید بخش
به من بازخواهد گشت.
امیلی دیکنسون
مطلب مشابه: متن عاشقانه انگلیسی در مورد چشم زیبا با ترجمه فارسی
مطلب مشابه: متن غمگین انگلیسی + جملات زیبا و متن های سنگین با ترجمه فارسی
مطلب مشابه: جملات عاشقانه انگلیسی زیبا با ترجمه فارسی + عکس نوشته انگلیسی احساسی










