شعرهای زیبا از شاعران ایرانی و خارجی (مجموعه زیباترین شعرهای جهان)

شعرهای زیبا از شاعران ایرانی و خارجی (مجموعه زیباترین شعرهای جهان)

شعر، زبانِ بی‌واسطهٔ روح است؛ پلی که میانِ دلِ شاعر و خواننده، فاصله‌ها را ناپدید می‌کند. از رباعیاتِ موجزِ خیام در نیشابور تا غزل‌های شورانگیزِ حافظ در شیراز، از سوگ‌نامه‌های حماسیِ فردوسی تا اشعارِ اعتراضیِ شاملو در روزگارِ معاصر، شعر فارسی همواره آیینهٔ تمام‌نمایِ عشق، عرفان، حماسه و رنج بوده است. در سوی دیگر جهان، از سونت‌های عاشقانهٔ شکسپیر تا حماسه‌های هومر، از تغزلاتِ رمانتیکِ لرد بایرون تا اشعارِ عمیقِ امیلی دیکنسون، شعرِ جهانی نیز روایتگرِ همان حقیقتِ مشترکِ انسانی است. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از زیباترین شعرهای شاعران ایرانی و خارجی را گردآوری کرده‌ایم؛ از گنجینهٔ کهنِ شرق تا شاهکارهای ماندگارِ غرب. هدف آن است که خواننده، در این سفری کوتاه اما عمیق، با راست‌ترین و صمیمی‌ترین لحظاتِ شاعرانِ بزرگ جهان هم‌نفس شود.

شعرهای زیبا از سعدی

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست…

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها…

جهان ای پسر ملک جاوید نیست

ز دنیا وفاداری امید نیست

نه بر باد رفتی سحرگاه و شام

سریر سلیمان علیه‌السلام؟

به آخر ندیدی که بر باد رفت؟

خنک آن که با دانش و داد رفت

کسی زین میان گوی دولت ربود

که در بند آسایش خلق بود

بکار آمد آنها که برداشتند

نه گرد آوریدند و بگذاشتند

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

به دیدن از تو قناعت نمی‌توانم کرد

حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

سعديا بی وجود صحبت يار همه عالم به هيچ نستانيم

ترک جان عزيز بتوان گفت ترک يار عزيز نتوانيم

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

اشعار تک بیتی حافظ + مجموعه شعرهای زیبای تک بیتی حافظ شیرازی با موضوعات مختلف

شعرهای زیبای حافظ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی

اشعار لرد بایرون احساسی و عاشقانه (شعرهای زیبا از اسطوره شعر جهان)

شعرهای زیبا از سعدی

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که می‌رویم به داغ بلندبالایی

دلم خزانۀ اسرار بود و دست قضا

درش ببست و کلیدش به دلستانی داد

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریاد رسی می‌آید

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این کنبد دوار بماند

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

دلبرا بنده نوازیت که آموخت؟ بگو

که من این ظن،به رقیبان تو هرگز نبرم

اشعار احمد شاملو؛ گزیده ای از بهترین شعرهای زیبا و عاشقانه احمد شاملو

اشعار خیام

هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه آراست مرا

افسوس که نامه جوانی طی شد

وان تازه بهار زندگانی دی شد

حالی که ورا نام جوانی گفتند

معلوم نشد که او کی آمد کی شد

جامی است که عقل آفرین می زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می زندش

می خوردن و شاد بودن آیین منست

فارغ بودن از کفر و دین، دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گفتا دل خرم تو کابین منست

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است

می نوش که عمر جاودانی اینست

خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اینست

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ارغوان نمیباید زیست 

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

این کهنه رباط را که عالم نام است

و آرامگه ابلق صبح و شام است 

بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است

قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم 

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دلفروز خوش است 

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم 

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

شعرهای زیبای فردوسی

ز روز گذر کردن اندیشه کن

پرستیدن دادگر پیشه کن

بترس از خدا و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس

کنون ای خردمند بیدار دل

مشو در گمان پای درکش ز گل

ترا کردگارست پروردگار

توی بنده و کرده کردگار

چو گردن به اندیشه زیر آوری

ز هستی مکن پرسش و داوری

به هر کار در پیشه کن راستی

چو خواهی که نگزایدت کاستی

سخن هرچه پرسم همه راست گوی

متاب از ره راستی هیچ روی

مکن دوستی با دروغ آزمای

همان نیز با مرد ناپاک‌ رای

دو گیتی بیابد دل مرد راد

نباشد دل سفله یک روز شاد

ستوده کسی کو میانه گزید

تن خویش را آفرین گسترید

شما را جهان‌ آفرین یار باد

همیشه سر بخت بیدار باد

بهر جایگه یار درویش باش

همه راد با مردم خویش باش

ببین نیک تا دوستدار تو کیست

خردمند و انده‌گسار تو کیست

به خوبی بیارای و فردا مگوی

که کژی پشیمانی آرد بروی

تو چندان که گویی سخنگوی باش

خردمند باش و جهانجوی باش

چو رفتی سر و کار با ایزدست

اگر نیک باشدت جای ار بدست

نگر تا چه کاری همان بدروی

سخن هرچه گویی همان بشنوی

درشتی ز کس نشنود نرم‌گوی

به جز نیکویی در زمانه مجوی

من از دخت مهراب گریان شدم

چو بر آتش تیز بریان شدم

ستاره شب تیره یار منست

من آنم که دریا کنار منست

به رنجی رسیدستم از خویشتن

که بر من بگرید همه انجمن

به آموختن چون فروتن شوی

سخن‌های دانندگان بشنوی

مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست

کز آن آتشت بهره جز دود نیست

به دانش فزای و به یزدان گرای

که او باد جان ترا رهنمای

بپرسیدم از مرد نیکو سخن

کسی کو بسال و خرد بد کهن

که از ما به یزدان که نزدیک‌تر

که را نزد او راه باریک‌تر

چنین داد پاسخ که دانش گزین

چو خواهی ز پروردگار آفرین

چه ناخوش بود دوستی با کسی

که بهره ندارد ز دانش بسی

که بیکاری او ز بی‌دانشی است

به بی‌دانشان بر بباید گریست

شعرهای زیبای فرانسوی؛ اشعار عاشقانه از شاعران فرانسوی معروف

شعرهای زیبای فردوسی

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی، آشکارا گزند

(در زمان ضحاک)

شعرهای زیبای شهریار

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بود

بیچاره مادرم

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

یک تار موی او به دو عالم نمی دهند

با عشقش این معامله گفتیم و سرگرفت

کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است

آن را که شور عشق به سر نیست کافر است

افسون عشق باد و انفاس عشقبازان

باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی

عاشقان را ست قضا هر چه جهان را ست بلا

نازم این قوم بلاکش که بلاگردانند

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق

آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود

غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک

خار را سوزن تدبیر و رفو می بینم

باز در خواب شب دوش تو را می دیدم

وای بر من که توام خواب شب دوش شدی

ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم

به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی

عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است

گل گو شکفته باش اگر بوش می کنی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

گر از من زشتی ای بینی به زیبایی خود بگذر

تو زلف از هم گشایی به که ابرو در هم اندازی

به تیر عشق تو تا سینه ها سپر نشود

چه عمرها که به بیهوده می شود سپری

وای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانان

که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی

من شهریار کشور عشقم گدای تو

ای پادشاه حسن مرنجان گدای… وای

روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار

به امیدی که تو هم شمع شب تار من آیی

شور عشقی که نهفته است در این ساز غزل

عشوه ها می دهد از پرده شهناز به من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من

خرد و زیبا بودی و زلف پریشان تو بود

از کتاب عشق اوراق سیاه فال من

شعرهای زیبا و دلنشین؛ گلچین اشعار ناب قشنگ از شاعران جدید و قدیمی

اشعار شکسپیر

من تو را دوست ندارم بلکه من عاشق تو هستم

من از قلبم می‌خواهم که تو را دوست ندارد

انتظار برای تو، انتظار نیست

قلب من با عشق تو از سرما به آتش می‌رود

من فقط عاشق تو هستم چون آن را دوست دارم

من از تو متنفر هستم و از تو نفرت دارم

عشق من برای تو بیش از اندازه است

من تو را نمی‌بینم و تو را کورکورانه دوست دارم

شاید نور ماه ژانویه تمام شود

قلب من با آن بی رحمانه مقابله خواهد کرد

و دوباره مرا به آرامش واقعی خواهد رساند

در این قسمت از داستان

من آن کسی هستم که می‌میرم

و من از عشق می‌میرم چون تو را دوست دارم

از آنجا که من تو را دوست دارم، در آتش و خون می‌میرم

من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است

اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام.

عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر

بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد.

چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است

مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست.

من دوست دارم معشوقم حرف بزند ،هر چند می دانم

صدای موسیقی بسیار دلنواز تر از صدای اوست.

مطمئنم ندیده ام الهه ای را هنگام راه رفتن

معشوق من اما وقتی راه می رود ، زمین می خراشد.

من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است

من نیز مثل هر کس دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را.

می توانی ستارگان را انكار كنی

مي توانی حركت خورشيد را انكار كنی

مي توانی حقيقت را دروغ بخوانی

در عشق من اما ، ترديدی نداشته باش

وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد

و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود

زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را

به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد

اگر از تو پرسیدند

آن همه زیبایی تو کجا شدند

آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند

اگر بگویی در گودی چشمان فرو رفته ام

گم شده اند

شرمساری بی فایده است

چقدر سرمایه گذاری زیبایی

اگر میتوانستی جواب دهی

“این طفل زیبای من حساب مرا صاف

و جوابگو عذرخواه پیری من است”

زیباییش ثابت کننده زیبایی توست

که آنرا به ارث برده است

اگر روزی عاشق شدی

در آن سوز و گداز شیرین عشق مرا به یاد آر

زیرا همه عاشقان چنان باشند که من :

بی ثبات و بی قرار در هر کار

مگر در خیال چهره معشوق

که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پابرجاست

اشعار چارلز دیکنز

خم و شکسته شده ام

اما امیدوارم شکل بهتری پیدا کرده باشم

خورشید هنگام طلوع ضعیف است

اما در طول روز قدرت و شهامتش را به دست می آورد

It’s always something to know you’ve done the most you could

But don’t leave off hoping

or it’s of no use doing anything

Hope, hope to the last

خوب است که همیشه بدانی بهترین کاری را که می توانستی، انجام دادی

اما امیدت را از دست نده

وگرنه هیچ کاری فایده نخواهد داش

امید داشته باش، تا آخرین لحظه

ما هرگز نباید به خاطر اشک هایمان شرمسار باشیم

هیچ چیز در دنیا به اندازه خنده و شوخ طبعی مسری نیست

انسان وقتی به مرز سی سالگی می رسد

باید بیشتر مراقب نمک مصرفی باشد

و دوری از دو گروه برایش ضروری ست

اول نمکدان هh

دوم نمک نشناس ها

A wonderful fact to reflect upon

that every human creature is constituted to be

that profound secret and mystery to every other

واقعیت شگفت انگیزی که باید در مورد آن تامل کرد این است

که هر انسانی ساخته شده است

تا برای دیگری رمز و رازی عمیق باشد

انسان های بزرگ به ندرت

در ظاهر و پوشش خود وسواس به خرج می دهند

شعرهای خارجی معروف؛ زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه ملل

اشعار چارلز دیکنز

من فقط می خواهم آزاد باشم

پروانه ها آزاد هستند

هرگز چهار چیز را در زندگی‌ ات نشکن

اعتماد

قول

رابطه

و قلب

زیرا این ها وقتی می‌شکنند صدا ندارند

اما درد بسیاری دارند

The pain of parting is nothing to the joy of meeting again

درد فراق چیزی به لذت دیدار دوباره نیست

افسوس بخشی طبیعی از موهای خاکستری است

گریه کردن ریه ها را باز می کند

چهره را شستشو می دهد

چشم ها را ورزش می دهد

و خشم را کاهش می دهد

پس به راحتی گریه کن

Ask no questions and you’ll be told no lies

سوال نپرس تا به تو دروغ نگویند

اولین قانون تجارت این ست

کاری را در حق دیگران بکن

که دوست داری در حق تو بکنند

شنل قرمزی اولین عشق زندگی من بود

همیشه احساس می کردم اگر می توانستم با شنل قرمزی ازدواج کنم

به سعادت کامل می رسیدم

Trifles make the sum of life

ریزه کاری ها مجموع زندگی را می سازند

در ذات من نیست از کسی که به او دل بسته‌ ام

چیزی را پنهان کنم

من هرگز نمی‌ توانم در جایی که دل گشوده‌ ام

زبانم را بسته نگه دارم

اشعار پل الوار

چشم‌اندازی عریان

که دیری در آن خواهم زیست

چمن‌زارانی‌ گسترده دارد

که حرارت تو در آن آرام می‌گیرد.

چشمه‌هایی که پستان‌هایت

روز را در آن به درخشش وا می‌دارد

راه‌هایی که دهان‌ات از آن

به دهانی دیگر لب‌خند می‌زند.

بیشه‌هایی که پرنده‌گان‌‌اش

پلک‌های تو را می‌گشایند

زیر‌ آسمانی

که از پیشانی ِ بی‌ابر تو باز تابیده

جهانِ یگانه‌ی من

کوک شده‌ی سبُک من

به ضرب آهنگ طبیعت

گوشت ِ عریان تو پایدار خواهد ماند…

تو را تماشا می‌کنم

خورشید بزرگ می‌شود

و عنقریب روزمان را سرشار می‌سازد

بیدار شو

با قلب و سری رنگین

تا ادبار ِ شب زایل گردند

تو را تماشا می‌کنم

و همه چیز عریان می‌شود

بیرون بَلَم‌ها در آب‌های کم عمق می‌رانند

سخن کوتاه باید کرد:

دریای ِ بدون ِ عشق سرد است

جهان آغاز شده ست

موج ها گهواره‌ی آسمان را تکان می‌دهند

و تو در میان شمدهایت به خود تسلی می‌دهی

و خواب را به خویش می‌خوانی

بیدار شو

تا در پی‌ات روان گردم

من تنی دارم برای انتظار کشیدن‌ات،

تنی برای دنبال کردن‌ات

از دروازه‌ی سحر تا مَدخل ِ شب

تنی برای صرف‌‌‌ِ عمرم به مهر ورزیدن‌ات

و قلبی برای به خویش فراخواندن‌ات، به وقت ِ بیداری‌ات…

بر دفترهای دبستانی‌ام

بر میز مشقم و بر درختان

بر شن بر برف

نام ترا می‌نویسم.

بر همۀ صفحات خوانده شده

بر همۀ صفحات سپید

بر سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر

نام ترا می‌نویسم.

بر تصویرهای زرین

بر سلاح جنگاوران

بر تاج شهریاران

نام ترا می‌نویسم.

بر جنگل و بر صحرا

بر آشیانه و بر گُل طاووسی

بر پژواک کودکی‌ام

نام ترا می‌نویسم.

بر شگفتی شب‌ها

بر نان سپیدِ روزها

بر فصل‌های نامزد

نام ترا می‌نویسم.

برکهنه لته‌های کبودم

بر برکه خورشید کپک زده

بر دریاچه ماهِ زنده

نام ترا می‌نویسم.

بر کشتزارها بر افق

بر بال پرندگان

بر آسیابِ سایه‌ها

نام ترا می‌نویسم.

بر هر نفس پِگاهی

بر دریا و بر کشتی

بر کوهِ شوریده سر

نام ترا می‌نویسم.

بر خزۀ ابر گون

بر رگبارعرق

بر بارانِ سنگین و بی‌طعم

نام ترا می‌نویسم.

بر شکل‌های درخشان

بر ناقوسِ رنگ‌ها

بر حقیقتِ تن

نام ترا می‌نویسم.

بر کوره راه‌های بیدار

بر جاده‌های گشوده

بر میدان‌های سرشار

نام ترا می‌نویسم.

بر چراغی که روشن می‌شود

بر چراغی که خاموش می‌شود

بر خانه‌های گردهم آمده‌ام

نام ترامی‌نویسم.

بر میوه‌ای که دونیم شده

از آینه و از اطاقم

بر صدف خالی بسترم

نام ترا می‌‌نویسم.

بر سگِ پر اشتها و نَرمخویم

بر گوش‌های تیز شده‌اش

بر پنجۀ ناشیانه‌اش

نام ترا می‌نویسم.

بر سراشیبی درِ خانه‌ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش تبرک شده

نام ترا می‌نویسم.

بر هر گوشت نثار شده

بر پیشانی دوستانم

بر هر دست دراز شده

نام ترا می‌نویسم.

بر زلال شگفتی‌ها

بر لبان پرمهر

بسی بالاتر از سکوت

نام ترا می‌نویسم.

بر پناهگاه‌های ویرانم

بر فانوس‌های فروریخته‌ام

بر دیوارهای ملالم

نام ترا می‌نویسم.

بر فضای خالی بی‌آرزو

بر تنهائیِ عریان

بر پله‌های مرگ

نام ترا می‌نویسم.

بر تندرستیِ بازآمده

بر خطرِ سپری شده

بر امید بی‌خاطره

نام ترامی‌نویسم.

و با قدرت یک واژه

زندگی را دوباره آغاز می‌کنم

برای شناخت تو زاده شدم

تا نام ترا فریاد کنم:

آزادی

ساحل دریا پر از گودال است

جنگل پر از درختانی که دلباخته پرندگانند

برف بر قله ‌ها آب می ‌شود

شکوفه ‌های سیب آن چنان می ‌درخشند

که خورشید شرمنده می ‌شود

شب

روز زمستانی است

در روزگاری گزنده

من در کنار تو

ای زلال زیبارو

شاهد این شکفتنم

شب برای ما وجود ندارد

هیچ زوالی بر ما چیره نیست

تو سرما را دوست نداری

حق با بهار ماست

من اینجا

دلم سخت معجزه می‌خواهد و

تو انگار

معجزه‌هایت را

گذاشته‌ای برای روز مبادا.

چشم‌اندازى عریان

که دیرى در آن خواهم زیست

چمنزارانى گسترده دارد

که حرارت تو در آن آرام گیرد

چشمه‌هایى که پستان‌هایت

روز را در آن به درخشش وا می‌دارد

راه‌هایى که دهانت از آن

به دهانى دیگر لبخند می‌زند

بیشه‌هایى که پرندگانش

پلک‌هاى تو را می‌گشایند

زیر آسمانى

که از پیشانى بى‌ابر تو باز تابیده

جهان یگانه‌ى من

کوک شده‌ى سبک من

به ضربآهنگ طبیعت

گوشت عریان تو پایدار خواهد ماند…

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.