غزل شماره ۴۰ از غزلیات صائب تبریزی؛ آهِ عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟ …
غزل شماره ۴۰ از غزلیات صائب تبریزی را در روزانه بخوانید. غزلیات صائب تبریزی یکی از مهمترین و برجستهترین آثار شعر فارسی به شمار میرود. صائب تبریزی، شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری، با نبوغ و خلاقیت خود توانست غزلیاتی عمیق و زیبا خلق کند که به لحاظ ادبی و هنری دارای اهمیت ویژهای هستند. همچنین غزل شماره ۴۱ از غزلیات صائب تبریزی؛ نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلتیدن چرا؟ را در سایت روزاتنه بخوانید.

غزل شماره ۴۰
آهِ عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟
برق را پیراهنِ فانوس پوشیدن چرا
در میانِ رفته و آینده داری یک نفس
اینقدر هنگامه بر یک دم فروچیدن چرا
جامهای کز تن نروید، رزقِ مقراضِ فناست
بر لباسِ عاریت چون خار چسبیدن چرا
فوت شد گر از تو دنیا، دشمنی در خاک رفت
دست بر دست از سرِ افسوس مالیدن چرا
از حباب و موج، دریا میدهد تاج و کمر
بر سرِ این خرقهٔ صد پاره لرزیدن چرا
دستِ افسوسی است هر برگی که میروید ز شاخ
در چنین ماتمسرایی، هرزهخندیدن چرا
چیست دنیا تا به آن آلوده سازی دست خویش؟
بر سرِ خوانِ سلیمان کاسهلیسیدن چرا
آبِ حیوان در عقیقِ صبر پنهان کردهاند
این چنین آبِ گوارایی ننوشیدن چرا
در چنین وقتی که خوانِ فیض گسترده است صبح
چون گرانجانان ز جای خود نجنبیدن چرا
زین گلستان عاقبت چون باد میباید گذشت
بر درختی هر زمان چون تاکپیچیدن چرا
ترکِ کوشش دامنِ منزل به دستآوردن است
راهِ خود را دور میسازی ز کوشیدن چرا
درخورِ تلخی است صائب هر دوا را خاصیت
از سرِ رغبت حدیثِ تلخ نشنیدن چرا؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۹ از غزلیات صائب تبریزی؛ در طلب سستی چو اربابِ هوس کردن چرا؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۸ از غزلیات صائب تبریزی؛ در هوای کامِ دنیا میفشانی جان چرا؟
تفسیر این شعر

این شعر از صائب تبریزی، شاعر بزرگ ایرانی، به موضوعاتی چون گذر زمان، بیثباتی دنیا، و اهمیت زندگی در لحظه میپردازد. در زیر، هر بیت را به زبان ساده توضیح میدهم:
1. آه عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟
شاعر از خود میپرسد چرا باید درد و رنج عمیق را در دل پنهان کنیم و آن را نادیده بگیریم.
2. برق را پیراهنِ فانوس پوشیدن چرا؟
او میگوید چرا باید زیبایی و روشنی (برق) را در چیزهای بیاهمیت (فانوس) پنهان کنیم.
3. در میانِ رفته و آینده داری یک نفس
در زندگی، ما فقط یک لحظه (نفس) داریم که بین گذشته و آینده قرار دارد.
اینقدر هنگامه بر یک دم فروچیدن چرا؟
پس چرا باید برای یک لحظه اینقدر شلوغی و اضطراب ایجاد کنیم؟
4. جامهای کز تن نروید، رزقِ مقراضِ فناست
آنچه که از تن ما جدا نمیشود، فقط به فنا میرسد.
بر لباسِ عاریت چون خار چسبیدن چرا؟
پس چرا باید به چیزهایی که موقتی هستند (لباس عاریتی) بچسبیم؟
5. فوت شد گر از تو دنیا، دشمنی در خاک رفت
اگر دنیا از دست برود، دشمنیها هم به خاک خواهند رفت.
دست بر دست از سرِ افسوس مالیدن چرا؟
پس چرا باید افسوس بخوریم و دست روی دست بگذاریم؟
6. از حباب و موج، دریا میدهد تاج و کمر
دریا با حباب و موج خود زیبایی و قدرت را به نمایش میگذارد.
بر سرِ این خرقهٔ صد پاره لرزیدن چرا؟
پس چرا باید به چیزهای بیاهمیت (خرقهٔ پاره) توجه کنیم؟
7. دستِ افسوسی است هر برگی که میروید ز شاخ
هر برگی که از درخت میافتد، نشانی از افسوس و اندوه است.
در چنین ماتمسرایی، هرزهخندیدن چرا؟
پس چرا باید در این ماتم و اندوه بخندیم؟
8. چیست دنیا تا به آن آلوده سازی دست خویش؟
دنیا چه ارزشی دارد که بخواهیم خود را به آن آلوده کنیم؟
بر سرِ خوانِ سلیمان کاسهلیسیدن چرا؟
پس چرا باید بر سر سفرهای که دیگران برای ما آماده کردهاند نشسته و بهرهبرداری کنیم؟
9. آبِ حیوان در عقیقِ صبر پنهان کردهاند
آب زندگی (حیات) در صبر نهفته است.
این چنین آبِ گوارایی ننوشیدن چرا؟
پس چرا نباید از این آب گوارا بهره ببریم؟
10. در چنین وقتی که خوانِ فیض گسترده است صبح
در زمانی که نعمتها فراوان است،
چون گرانجانان ز جای خود نجنبیدن چرا؟
پس چرا باید بیحرکت بمانیم؟
11. زین گلستان عاقبت چون باد میباید گذشت
در این گلستان زندگی، در نهایت مانند باد خواهیم گذشت.
بر درختی هر زمان چون تاکپیچیدن چرا؟
پس چرا باید به چیزهای موقتی بچسبیم؟
12. ترکِ کوشش دامنِ منزل به دستآوردن است
اگر تلاش نکنیم، نمیتوانیم به اهداف خود برسیم.
راهِ خود را دور میسازی ز کوشیدن چرا؟
پس چرا باید از تلاش دوری کنیم؟
13. درخورِ تلخی است صائب هر دوا را خاصیت
هر دارویی (دوا) تلخی خاص خود را دارد.
از سرِ رغبت حدیثِ تلخ نشنیدن چرا؟
پس چرا نباید داستانهای تلخ را بشنویم و با واقعیتها روبرو شویم؟
این شعر به ما یادآوری میکند که زندگی کوتاه است و باید از لحظات آن بهره ببریم، به زیباییها توجه کنیم و از تلاش برای رسیدن به اهداف خود غافل نشویم.
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۷ از غزلیات صائب تبریزی؛ غیر حق را میدهی ره در حریمِ دل چرا؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۶ از غزلیات صائب تبریزی؛ چشم میپوشی ازان رخسارِ جانپرور چرا؟










