غزل شماره ۳۸ از غزلیات صائب تبریزی؛ در هوای کامِ دنیا می‌فشانی جان چرا؟

غزل شماره ۳۸ از غزلیات صائب تبریزی را در روزانه بخوانید. صائب با استفاده از زبان ساده و در عین حال عمیق، توانسته است احساسات و افکار خود را به شیوه‌ای نوین بیان کند. او در ساختار غزل‌ها از قافیه‌ها و وزن‌های مختلف بهره برده و تنوعی خاص به شعر خود بخشیده است. همچنین غزل شماره ۳۹ از غزلیات صائب تبریزی؛ در طلب سستی چو اربابِ هوس کردن چرا؟ را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۳۸ از غزلیات صائب تبریزی؛ در هوای کامِ دنیا می‌فشانی جان چرا؟

غزل شماره ۳۸

در هوای کامِ دنیا می‌فشانی جان چرا؟

می‌کنی در راه بت صیدِ حرم قربان چرا؟

چیست اسبابِ جهان تا دل به آن بندد کسی؟

می‌کنی زنّار را شیرازهٔ قرآن چرا

در بیابانِ عدم بی توشه رفتن مشکل است

نیستی در فکرِ تخم‌افشانی ای دهقان چرا

هیچ قفلی نیست نگشاید به آهِ نیمشب

مانده‌ای در عقدهٔ دل اینقدر حیران چرا

دین به دنیای دَنی دادن نه کارِ عاقل است

می‌دهی یوسف به سیمِ قلبِ ای نادان چرا

هیچ میزانی درین بازارِ چون انصاف نیست

گوهرِ خود را نمی‌سنجی به این میزان چرا

از بصیرت نیست گوهر را بدل‌کردن به خاک

آبروی خویش می‌ریزی برای نان چرا

خنده‌ کردن رخنه در قصرِ حیات افکندن است

می‌شوی از هر نسیمی همچو گل خندان چرا

آدمی را اژدهایی نیست چون طول‌ِ امل

بی‌محابا می‌روی در کامِ این ثعبان چرا

نانِ جو خور، در بهشتِ سیر‌چشمی سِیر کن

می‌خوری خون از برای نعمتِ الوان چرا

درد می‌گردد دوا چون کامرانی می‌کند

می‌کشی نازِ طبیب و منتِ درمان چرا

زود در گِل می‌نشیند کشتیِ سنگین رکاب

چارپهلو می‌کنی تن را، ز آب و نان چرا

می‌کِشند آبای عُلویٰ انتظارِ مقدمت

مانده‌ای دربندِ این گهواره چون طفلان چرا

چشمِ اقبالِ سکندر تشنهٔ دیدارِ توست

در سیاهی مانده‌ای، ای چشمهٔ حیوان چرا

چشم بر راهِ تو دارد تاجِ زرینِ شهان

بر صدف چسبیده‌ای، ای گوهرِ رخشان چرا

کعبه در دامانِ شبگیرِ بلند افتاده است

پای خود پیچیده‌ای چون کوه در دامان چرا

بهر یک دم زندگانی، چون حبابِ شوخ‌چشم

می‌کنی پهلو تهی از بحرِ بی‌پایان چرا

ترکِ حیوانی، به حیوانات جان‌بخشیدن است

خویش را محروم می‌داری ازین احسان چرا

ساحلِ بحرِ تمنّا نیست جز کامِ نهنگ

می‌روی صائب درین دریای بی‌پایان چرا؟

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۷ از غزلیات صائب تبریزی؛ غیر حق را می‌دهی ره در حریمِ دل چرا؟

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۶ از غزلیات صائب تبریزی؛ چشم می‌پوشی ازان رخسارِ جان‌پرور چرا؟

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این شعر از صائب تبریزی، شاعر بزرگ ایرانی، به بررسی موضوعات عمیق فلسفی و انسانی می‌پردازد. در اینجا، هر بیت را به زبان ساده توضیح می‌دهیم:

1. در هوای کامِ دنیا می‌فشانی جان چرا؟ 

   یعنی: چرا جان خود را در آرزوهای دنیوی فدای می‌کنی؟ 

   توضیح: شاعر از فرد می‌پرسد که چرا برای چیزهای زودگذر دنیوی خود را به خطر می‌اندازد.

2. می‌کنی در راه بت صیدِ حرم قربان چرا؟ 

   یعنی: چرا برای بت (عشق یا آرزوهای غیر واقعی) قربانی می‌دهی؟ 

   توضیح: شاعر به فرد می‌گوید که نباید برای چیزهایی که ارزش ندارند، خود را فدای کند.

3. چیست اسبابِ جهان تا دل به آن بندد کسی؟ 

   یعنی: چه چیزهایی در دنیا وجود دارد که کسی به آن دل ببندد؟ 

   توضیح: شاعر به این فکر می‌کند که آیا واقعاً چیزی در دنیا ارزش عشق و وابستگی دارد؟

4. می‌کنی زنّار را شیرازهٔ قرآن چرا؟ 

   یعنی: چرا به چیزهای بی‌ارزش (زنّار) ارزش بیشتری از قرآن می‌دهی؟ 

   توضیح: شاعر از فرد می‌پرسد که چرا به چیزهای بی‌معنا بیشتر اهمیت می‌دهد.

5. در بیابانِ عدم بی توشه رفتن مشکل است 

   یعنی: رفتن به بی‌نهایت بدون توشه (آمادگی) سخت است. 

   توضیح: شاعر می‌گوید که زندگی بدون آمادگی و علم دشوار است.

6. نیستی در فکرِ تخم‌افشانی ای دهقان چرا 

   یعنی: چرا ای کشاورز در فکر کاشتن بذر نیستی؟ 

   توضیح: شاعر به فرد یادآوری می‌کند که باید برای آینده برنامه‌ریزی کند.

7. هیچ قفلی نیست نگشاید به آهِ نیمشب 

   یعنی: هیچ قفلی وجود ندارد که با آه شبانه باز نشود. 

   توضیح: شاعر می‌گوید که با نیت و دعا می‌توان مشکلات را حل کرد.

8. مانده‌ای در عقدهٔ دل اینقدر حیران چرا 

   یعنی: چرا اینقدر در مشکلات قلبی خود سردرگم هستی؟ 

   توضیح: شاعر از فرد می‌پرسد که چرا نمی‌تواند به آرامش برسد.

9. دین به دنیای دَنی دادن نه کارِ عاقل است 

   یعنی: دادن دین (ایمان) به دنیای فانی کار عاقلانه‌ای نیست. 

   توضیح: شاعر به فرد توصیه می‌کند که نباید ایمان خود را برای چیزهای مادی بگذارد.

10. می‌دهی یوسف به سیمِ قلبِ ای نادان چرا 

    یعنی: چرا ای نادان، بهترین چیزها را برای چیزهای بی‌ارزش فدای می‌کنی؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که ارزش واقعی چیزها را بفهمد.

11. هیچ میزانی درین بازارِ چون انصاف نیست 

    یعنی: در این بازار (دنیا) هیچ معیاری برای انصاف وجود ندارد. 

    توضیح: شاعر بیان می‌کند که در دنیا عدالت و انصاف کمیاب است.

12. گوهرِ خود را نمی‌سنجی به این میزان چرا 

    یعنی: چرا ارزش خود را با معیارهای نادرست می‌سنجی؟ 

    توضیح: شاعر به فرد می‌گوید که باید ارزش واقعی خود را بشناسد.

13. از بصیرت نیست گوهر را بدل‌کردن به خاک 

    یعنی: تبدیل گوهر (ارزش) به خاک (بی‌ارزشی) نشانه ناآگاهی است. 

    توضیح: شاعر هشدار می‌دهد که نباید ارزش‌های خود را نادیده گرفت.

14. آبروی خویش می‌ریزی برای نان چرا 

    یعنی: چرا آبروی خود را برای لقمه‌ای نان هدر می‌دهی؟ 

    توضیح: شاعر به فرد یادآوری می‌کند که نباید برای نیازهای مادی آبرویش را از دست بدهد.

15. خنده‌کردن رخنه در قصرِ حیات افکندن است 

    یعنی: خندیدن باعث ایجاد شکاف در زندگی است. 

    توضیح: شاعر اشاره دارد که خنده و شادی ممکن است مشکلاتی ایجاد کند.

16. می‌شوی از هر نسیمی همچو گل خندان چرا 

    یعنی: چرا مانند گل از هر نسیمی خوشحال و شاداب می‌شوی؟ 

    توضیح: شاعر انتقاد می‌کند که نباید تحت تأثیر عوامل بیرونی قرار گرفت.

17. آدمی را اژدهایی نیست چون طول‌ِ امل 

    یعنی: آدمی هیچ اژدهایی ندارد جز آرزوهای بلند و بی‌پایان. 

    توضیح: شاعر اشاره دارد که آرزوهای بی‌پایان انسان‌ها ممکن است خطرناک باشد.

18. بی‌محابا می‌روی در کامِ این ثعبان چرا 

    یعنی: چرا بی‌پروا وارد خطرات زندگی می‌شوی؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که مراقب انتخاب‌هایش باشد.

19. نانِ جو خور، در بهشتِ سیر‌چشمی سِیر کن 

    یعنی: با نان جو زندگی کن و از نعمت‌های ساده لذت ببر. 

    توضیح: شاعر توصیه می‌کند که از چیزهای ساده و طبیعی زندگی لذت ببرد.

20. می‌خوری خون از برای نعمتِ الوان چرا 

    یعنی: چرا برای نعمت‌های رنگارنگ و متنوع خود را آزار می‌دهی؟ 

    توضیح: شاعر اشاره دارد که نباید برای لذت‌های زودگذر رنج کشید.

21. درد می‌گردد دوا چون کامرانی می‌کند 

    یعنی: درد زمانی درمان می‌شود که خوشبختی بیابد. 

    توضیح: شاعر بیان می‌کند که خوشبختی ممکن است درمان‌کننده دردها باشد.

22. می‌کشی نازِ طبیب و منتِ درمان چرا 

    یعنی: چرا از پزشک انتظار داری و خود را نازک نارنجی نشان می‌دهی؟

توضیح: شاعر به فرد یادآوری می‌کند که باید مسئولیت سلامتی خود را بر عهده بگیرد.

23. زود در گِل می‌نشیند کشتیِ سنگین رکاب 

    یعنی: کشتی سنگین به سرعت در گل فرو می‌رود. 

    توضیح: شاعر اشاره دارد که اگر مراقب نباشیم، ممکن است به راحتی شکست بخوریم.

24. چارپهلو می‌کنی تن را، ز آب و نان چرا 

    یعنی: چرا بدن خود را با غذا و آب نادرست پر کرده‌ای؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که مراقب تغذیه و سلامت خود باشد.

25. می‌کِشند آبای عُلویٰ انتظارِ مقدمت 

    یعنی: کسانی با انتظار تو آبروی خود را حفظ کرده‌اند. 

    توضیح: شاعر اشاره دارد که بسیاری منتظر ورود او هستند.

26. مانده‌ای دربندِ این گهواره چون طفلان چرا 

    یعنی: چرا مانند یک کودک در گهواره گرفتار مانده‌ای؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که بزرگ‌تر شود و از وابستگی‌ها رها شود.

27. چشمِ اقبالِ سکندر تشنهٔ دیدارِ توست 

    یعنی: چشمان اقبال (موفقیت) سکندر (پادشاه بزرگ) منتظر دیدار تو هستند. 

    توضیح: شاعر بیان می‌کند که موفقیت منتظر کسانی است که تلاش کنند.

28. در سیاهی مانده‌ای، ای چشمهٔ حیوان چرا 

    یعنی: چرا ای چشمه حیات، در تاریکی مانده‌ای؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که باید نور و زندگی را پیدا کند.

29. چشم بر راهِ تو دارد تاجِ زرینِ شهان 

    یعنی: پادشاهان چشم انتظار تو هستند. 

    توضیح: شاعر اشاره دارد که افراد مهم و قدرتمند منتظر ظهور او هستند.

30. بر صدف چسبیده‌ای، ای گوهرِ رخشان چرا 

    یعنی: چرا ای گوهر (شخصیت ارزشمند)، بر صدف (محیط محدود) چسبیده‌ای؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که از محدودیت‌ها خارج شود و خود را نشان دهد.

31. کعبه در دامانِ شبگیرِ بلند افتاده است 

    یعنی: کعبه (نماد مقدس) در تاریکی شب افتاده است. 

    توضیح: شاعر بیان می‌کند که مقدسات نیز در معرض خطر هستند.

32. پای خود پیچیده‌ای چون کوه در دامان چرا 

    یعنی: چرا پای خود را مانند کوه در دامان پیچیده‌ای؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که نباید خود را محدود کند.

33. بهر یک دم زندگانی، چون حبابِ شوخ‌چشم 

    یعنی: زندگی مانند حبابی زودگذر است. 

    توضیح: شاعر اشاره دارد که زندگی بسیار کوتاه و ناپایدار است.

34. می‌کنی پهلو تهی از بحرِ بی‌پایان چرا 

    یعنی: چرا از دریای بی‌پایان زندگی خالی هستی؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که باید از نعمت‌های زندگی بهره ببرد.

35. ترکِ حیوانی، به حیوانات جان‌بخشیدن است 

    یعنی: ترک کردن حیوانیت (غرایز) باعث بخشیدن زندگی به دیگران است. 

    توضیح: شاعر بیان می‌کند که انسان باید بر غرایز خود غلبه کند تا بتواند به دیگران کمک کند.

36. خویش را محروم می‌داری ازین احسان چرا 

    یعنی: چرا خود را از این نوع بخشش محروم کرده‌ای؟ 

    توضیح: شاعر از فرد می‌خواهد که باید بیشتر به دیگران کمک کند.

37. ساحلِ بحرِ تمنّا نیست جز کامِ نهنگ 

    یعنی: ساحل آرزوها فقط کام (خواسته) نهنگ‌هاست (عظیم).  

    توضیح: شاعر اشاره دارد که آرزوها بزرگ و دست نیافتنی هستند و باید واقع‌بین بود.

38. می‌روی صائب درین دریای بی‌پایان چرا؟  

   یعنی: چرا ای صائب، در این دریای بی‌پایان غرق شده‌ای؟  

   توضیح: شاعر از خود سؤال می‌کند که چرا در چالش‌های زندگی غرق شده است و باید بیرون بیاید.

این شعر با استفاده از نمادها و تصاویری زیبا، انسان را به تفکر درباره ارزش‌ها، آرزوها و انتخاب‌هایش دعوت می‌کند و نشان‌دهنده چالش‌های زندگی انسانی است.

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۵ از غزلیات صائب تبریزی؛ جانِ عرشی، فرشِ در زندانِ تن باشد چرا؟

مطلب مشابه: غزل شماره ۳۴ از غزلیات صائب تبریزی؛ حسنِ بی‌پروا به فرمانِ هوس باشد چرا؟

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.