غزل شماره ۳۷ از غزلیات صائب تبریزی؛ غیر حق را میدهی ره در حریمِ دل چرا؟
غزل شماره ۳۷ از غزلیات صائب تبریزی را در روزانه بخوانید. صائب در غزلیات خود به کارگیری تصاویر شاعرانه و تشبیهات زیبا را به خوبی انجام داده است. این ویژگیها باعث میشود که شعر او برای خواننده جذاب و تاثیرگذار باشد. همچنین غزل شماره ۳۸ از غزلیات صائب تبریزی؛ در هوای کامِ دنیا میفشانی جان چرا؟ را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۳۷
غیر حق را میدهی ره در حریمِ دل چرا؟
میکِشی بر صفحهٔ هستی خطِ باطل چرا
از رباطِ تن چو بگذشتی دگر معموره نیست
زادِ راهی بر نمیداری ازین منزل چرا
هست چون جان، چاردیوارِ عناصر گو مباش
میخوری ای لیلی عالم غمِ محمل چرا
کار با تیغِ اجل در زندگانی قطع کن
کارها را میکنی بر خویشتن مشکل چرا
دَم چو آگاهی ندارد، تیغِ زهرآلودهای است
میزنی بر تیغ خود را هر دم ای غافل چرا
دیدهٔ صحرائیان از انتظارت شد سفید
اینقدر در حَی توقفکردن ای محمل چرا
ز اشتیاقت بحر از طوفان گریبان میدرد
پافشردن اینقدر ای سیلِ در منزل چرا
دیدهٔ قربانیان پوشش نمیگیرد به خود
چشمِ حیرانِ مرا میبندی ای قاتل چرا
صحبتِ حال است اینجا گفتگو را بار نیست
وقتِ ما را میکنی شوریده ای عاقل چرا
شد ز وصلِ غنچه خوشبو جامهٔ بادِ سحر
در نیامیزی درین گلشن به اهلِ دل چرا
میتواند کِشتِ ما را قطرهای سیراب کرد
اینقدر اِستادگی ای ابرِ دریادل چرا
خاکِ صحرای عدم از خونِ هستی بهتر است
بر سرِ جان اینقدر میلرزی ای بسمل چرا
چون شدی تسلیم، هر کامِ نهنگی ساحل است
اینقدر آویختن در دامنِ ساحل چرا
نوری از پیشانیِ صاحبدلان دریوزه کن
شمعِ خود را میبری دلمرده زین محفل چرا
شبنم از نظارهٔ خورشید بر معراج رفت
چشم میپوشی ز روی مرشدِ کامل چرا
ای که روی عالَمی را جانبِ خود کردهای
رو نمیآری به روی صائبِ بیدل چرا؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۶ از غزلیات صائب تبریزی؛ چشم میپوشی ازان رخسارِ جانپرور چرا؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۵ از غزلیات صائب تبریزی؛ جانِ عرشی، فرشِ در زندانِ تن باشد چرا؟
تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، صائب تبریزی است و به موضوعاتی چون عشق، وجود، زندگی و چالشهای انسانی میپردازد. بیایید هر بیت را به زبان ساده توضیح دهیم:
1. غیر حق را میدهی ره در حریمِ دل چرا؟
یعنی: چرا اجازه میدهی که غیر از حقیقت (عشق واقعی) وارد دل تو شود؟
توضیح: شاعر به شخصی میگوید که چرا به چیزهای غیر واقعی و بیارزش اجازه میدهد که قلبش را اشغال کنند.
2. میکِشی بر صفحهٔ هستی خطِ باطل چرا؟
یعنی: چرا بر زندگی خود خط بطلان میکشی؟
توضیح: شاعر از فرد میپرسد که چرا کارهایی انجام میدهد که باعث بیارزشی زندگیاش میشود.
3. از رباطِ تن چو بگذشتی دگر معموره نیست
یعنی: وقتی از قید و بند جسم خود عبور کردی، دیگر اینجا جایی برای ماندن نیست.
توضیح: شاعر میگوید که وقتی انسان از دنیا و مادیات عبور کند، دیگر جایی برای زندگی در این دنیا ندارد.
4. زادِ راهی بر نمیداری ازین منزل چرا؟
یعنی: چرا از این منزل (دنیا) توشهای برای سفر آینده برنمیداری؟
توضیح: شاعر به فرد میگوید که باید از زندگی درس بگیرد و توشهای برای سفر معنوی خود بردارد.
5. هست چون جان، چاردیوارِ عناصر گو مباش
یعنی: مانند جان خود، به چهار دیوار مادی (دنیا) وابسته نباش.
توضیح: شاعر به فرد هشدار میدهد که نباید به مادیات و دنیای فانی وابسته باشد.
6. میخوری ای لیلی عالم غمِ محمل چرا؟
یعنی: ای لیلی (معشوق)، چرا در این دنیا غمگین هستی؟
توضیح: شاعر از معشوقش میخواهد که از غم و اندوه دوری کند.
7. کار با تیغِ اجل در زندگانی قطع کن
یعنی: کارهایی را که با تیغ مرگ قطع میشود، در زندگی رها کن.
توضیح: شاعر به فرد توصیه میکند که از کارهایی که به مرگ ختم میشود، دوری کند.
8. کارها را میکنی بر خویشتن مشکل چرا؟
یعنی: چرا کارهایی را انجام میدهی که برای خودت مشکل ایجاد میکند؟
توضیح: شاعر از فرد میپرسد که چرا خود را به زحمت میاندازد.
9. دَم چو آگاهی ندارد، تیغِ زهرآلودهای است
یعنی: اگر نفس آدمی آگاه نباشد، مانند تیغ زهرآلود است.
توضیح: شاعر میگوید که ناآگاهی انسان خطرناک است.
10. میزنی بر تیغ خود را هر دم ای غافل چرا؟
یعنی: چرا هر روز بر تیغ خود زخم میزنی؟
توضیح: شاعر به فرد هشدار میدهد که ناآگاهی و غفلت او باعث آسیب به خودش میشود.
11. دیدهٔ صحرائیان از انتظارت شد سفید
یعنی: چشمهای انتظارکشیده صحرائیان (عاشقان) از انتظار تو سفید شده است.
توضیح: شاعر به معشوقش میگوید که عاشقان در انتظار او هستند و این انتظار آنها را خسته کرده است.
12. اینقدر در حَی توقفکردن ای محمل چرا؟
یعنی: چرا اینقدر در توقف و بیحرکتی هستی؟
توضیح: شاعر از معشوقش میخواهد که بیشتر حرکت کند و از حالتی ساکن خارج شود.
13. ز اشتیاقت بحر از طوفان گریبان میدرد
یعنی: اشتیاق تو مانند طوفانی است که دریا را به هم میزند.
توضیح: شاعر بیان میکند که عشق و اشتیاق او بسیار قوی است.
14. پافشردن اینقدر ای سیلِ در منزل چرا؟
یعنی: چرا اینقدر در اینجا ایستادهای، مانند سیلی که در منزل گیر کرده است؟
توضیح: شاعر به فرد میگوید که نباید بیش از حد در یکجا بماند و باید حرکت کند.
15. دیدهٔ قربانیان پوشش نمیگیرد به خود
یعنی: چشم قربانیان نمیتواند خود را بپوشاند.
توضیح: شاعر اشاره دارد که عاشقان نمیتوانند درد و رنج خود را پنهان کنند.
16. چشمِ حیرانِ مرا میبندی ای قاتل چرا؟
یعنی: چرا چشم حیران مرا میبندی ای معشوق؟
توضیح: شاعر به معشوقش میگوید که او باعث حیرت و سردرگمی او شده است.
17. صحبتِ حال است اینجا گفتگو را بار نیست
یعنی: اینجا صحبت از حال است و نیازی به گفتگو نیست.
توضیح: شاعر بیان میکند که احساسات او مهمتر از کلمات است.
18. وقتِ ما را میکنی شوریده ای عاقل چرا؟
یعنی: چرا وقت ما را بیهوده تلف میکنی ای عاقل؟
توضیح: شاعر از فردی باهوش میخواهد که وقت خود را بیهوده هدر ندهد.
19. شد ز وصلِ غنچه خوشبو جامهٔ بادِ سحر
یعنی: از وصال (وصل) غنچهها، بوی خوش صبحگاهی ایجاد شده است.
توضیح: شاعر اشاره دارد که عشق باعث زیبایی و خوشبویی در زندگی شده است.
20. در نیامیزی درین گلشن به اهلِ دل چرا؟
یعنی: چرا در این گلشن (باغ عشق) با اهل دل (عاشقان) نمیآمیزی؟
توضیح: شاعر به معشوقش میگوید که باید با عاشقان ارتباط برقرار کند.
21. میتواند کِشتِ ما را قطرهای سیراب کرد
یعنی: یک قطره آب هم میتواند کشت ما (عشق ما) را سیراب کند.
توضیح: شاعر بیان میکند که عشق نیازمند محبت و توجه کمی است.
22. اینقدر اِستادگی ای ابرِ دریادل چرا؟
یعنی: چرا اینقدر مقاومت میکنی ای ابر با دل بزرگ؟
توضیح: شاعر به معشوقش اشاره دارد که باید بیشتر ابراز احساسات کند.
23. خاکِ صحرای عدم از خونِ هستی بهتر است
یعنی: خاک بیوجودی بهتر از زندگی پر درد است.
توضیح: شاعر بیان میکند که گاهی زندگی پر از درد بهتر از بیوجودی است.
24. بر سرِ جان اینقدر میلرزی ای بسمل چرا؟
یعنی: چرا اینقدر بر سر جان خود لرزان هستی ای قربانی؟
توضیح: شاعر به فرد هشدار میدهد که نباید نگران باشد.
25. چون شدی تسلیم، هر کامِ نهنگی ساحل است
یعنی: وقتی تسلیم شدی، هر خواستهای مانند ساحل برای تو خواهد بود.
توضیح: شاعر بیان میکند که تسلیم شدن به زندگی موجب آرامش خواهد شد.
26. اینقدر آویختن در دامنِ ساحل چرا؟
یعنی: چرا اینقدر در دامن ساحل آویزان هستی؟
توضیح: شاعر به فرد میگوید که نباید بیش از حد وابسته باشد.
27. نوری از پیشانیِ صاحبدلان دریوزه کن
یعنی: از نور صاحبدلان (عاشقان واقعی) درخواست کن.
توضیح: شاعر به فرد توصیه میکند که باید از عاشقان واقعی نور و راهنمایی بخواهد.
28. شمعِ خود را میبری دلمرده زین محفل چرا؟
یعنی: چرا شمع وجود خود را در این محفل خاموش کردهای؟
توضیح: شاعر به فرد یادآوری میکند که نباید خود را در جمع فراموش کند.
29. شبنم از نظارهٔ خورشید بر معراج رفت
یعنی: شبنم (زیبایی) از تماشای خورشید (حقیقت) بالا رفته است.
توضیح: شاعر اشاره دارد که زیباییها باید به حقیقت نزدیک شوند.
30. چشم میپوشی ز روی مرشدِ کامل چرا؟
یعنی: چرا چشم خود را بر روی مرشد کامل (راهنما) میبندی؟
توضیح: شاعر به فرد یادآوری میکند که نباید حقیقت و راهنماییهای درست را نادیده بگیرد.
31. ای که روی عالَمی را جانبِ خود کردهای
یعنی: ای کسی که همه چیز را برای خود میخواهی،
توضیح: شاعر خطاب به کسی میگوید که فقط به خودش فکر میکند و دیگران را فراموش کرده است.
32. رو نمیآری به روی صائبِ بیدل چرا؟
یعنی: چرا به روی صائب (خودش) نمیآوری؟
توضیح: شاعر از شخص خواسته تا توجه بیشتری به احساسات دیگران داشته باشد و نسبت به او بیاعتنا نباشد.
در کل، این شعر پر از احساسات عمیق و تفکر درباره عشق، وجود و چالشهای زندگی است و دعوت به آگاهی و حرکت به سوی حقیقت دارد.
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۴ از غزلیات صائب تبریزی؛ حسنِ بیپروا به فرمانِ هوس باشد چرا؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۳ از غزلیات صائب تبریزی؛ گرچه محجوب از نظر کرده است بیجایی ترا
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










