غزل شماره ۳۴ از غزلیات صائب تبریزی؛ حسنِ بیپروا به فرمانِ هوس باشد چرا؟
غزل شماره ۳۴ از غزلیات صائب تبریزی را در روزانه بخوانید. صائب در غزلیات خود به کارگیری تصاویر شاعرانه و تشبیهات زیبا را به خوبی انجام داده است. این ویژگیها باعث میشود که شعر او برای خواننده جذاب و تاثیرگذار باشد. همچنین غزل شماره ۳۵ از غزلیات صائب تبریزی؛ جانِ عرشی، فرشِ در زندانِ تن باشد چرا؟ را در سایت روزانه بخوانید.

غزل شماره ۳۴
حسنِ بیپروا به فرمانِ هوس باشد چرا؟
برقِ عالمسوز در زنجیرِ خس باشد چرا
بادهٔ پرزور، کارِ سنگ با مینا کند
مست را اندیشه از بندِ عسس باشد چرا
تا هوا ابر و چمن پُر گل بود، از زهدِ خشک
آدمی در چاردیوارِ قفس باشد چرا
دامنِ غواص پر گوهر شد از پاسِ نفس
اینقدر غافل کس از پاسِ نفس باشد چرا
تا به خاموشی توان سنگِ نشانگَشتن، کسی
در قطار هرزهٔ نالان چون جَرَس باشد چرا
تا کسی دریا تواند گشتن از ترکِ هوا
چون حبابِ پوچ در بندِ نفس باشد چرا
آن که کوهِ قاف چون عنقا بود یک لقمهاش
بر سرِ خوانها طُفیلی چون مگس باشد چرا
این جوابِ آن غزل صائب که می گوید حکیم
تا نفس باشد، کسی بیهمنفس باشد چرا؟
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۳ از غزلیات صائب تبریزی؛ گرچه محجوب از نظر کرده است بیجایی ترا
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۲ از غزلیات صائب تبریزی؛ صوفیان بردند از ره چشمِ جادوی ترا
تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، صائب تبریزی است و در آن به موضوعاتی چون عشق، زندگی، و تضاد بین روح و جسم پرداخته میشود. بیایید بند به بند این شعر را به زبان ساده توضیح دهیم:
1. بند اول: شاعر میپرسد که چرا حسن (زیبایی) باید به دنبال هوس برود؟ آیا زیبایی که در دنیا وجود دارد باید در زنجیر خواستههای بیپایه و اساس باشد؟
2. بند دوم: او میگوید که شراب قوی میتواند سنگ را به مینا (ظرف شیشهای) تبدیل کند. پس چرا یک فرد مست نباید از فکر و اندیشهاش آزاد شود و در بند کسانی که او را کنترل میکنند (عسس) باشد؟
3. بند سوم: وقتی هوا خوب است و گلها در چمنها شکفتهاند، چرا انسان باید در زهد خشک و بیروح خود را محصور کند و مانند پرندهای در قفس زندگی کند؟
4. بند چهارم: شاعر اشاره میکند که غواصان (کسانی که به عمق دریا میروند) دامنشان پر از گوهر میشود، اما چرا دیگران از پاسداری نفس خود غافل هستند و به جستجوی زیباییهای زندگی نمیروند؟
5. بند پنجم: او میگوید که تا زمانی که کسی نتواند در سکوت و آرامش سنگی را به نشانی تبدیل کند، چرا باید در میان نالههای بیهوده مانند جرس (زنگ) باشد؟
6. بند ششم: شاعر بیان میکند که اگر کسی بتواند به عمق دریا برود و از محدودیتهای زندگی رها شود، چرا باید مانند حبابی پوچ در بند نفس خود بماند؟
7. بند هفتم: او به کوه قاف (کوهی افسانهای) اشاره میکند که مانند عنقا (پرندهای افسانهای) است. اما چرا باید کسی که این همه ارزش دارد، در کنار سفرهها مانند مگس باشد و فقط طفیلی دیگران باشد؟
8. بند هشتم: در پایان، شاعر به غزل دیگری از صائب اشاره میکند که میگوید تا زمانی که نفس وجود دارد، آیا ممکن است کسی بدون همنفس باشد؟ این سوال نشاندهنده نیاز انسان به ارتباط و عشق است.
در کل، این شعر به بررسی تضادهای زندگی، زیبایی و هوس، آزادی روح از محدودیتها و نیاز انسان به ارتباط با دیگران میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و نمادین، احساسات عمیق خود را بیان کرده و خواننده را به تفکر درباره زندگی و عشق دعوت میکند.
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۱ از غزلیات صائب تبریزی؛ نیست ممکن رامکردن چشمِ جادوی ترا
مطلب مشابه: غزل شماره ۳۰ از غزلیات صائب تبریزی؛ جنّتِ دربسته سازد مُهرِ خاموشی ترا










