اشعار شیخ محمود شبستری؛ اشعار زیبای گلچین شده و خاص

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار شیخ محمود شبستری را آماده کرده‌ایم. سعدالدّین محمود بن امین‌الدّین عبدالکریم بن یحیی شبستری معروف به شیخ محمود شبستری (۶۸۷–۷۲۰ ه‍. ق) از عارفان و شاعران سدهٔ هشتم هجری بود. بیشتر شهرت او به خاطر اثر معروفش گلشن راز است. با توجه به اینکه وی معاصر شیخ بابا ابی شبستری (درگذشته ۷۲۰) بوده و در همان سال درگذشته است، بنابراین سن شیخ محمود شبستری در زمان مرگ باید ۳۳ یا ۳۸ بوده باشد.

اشعار شیخ محمود شبستری؛ اشعار زیبای گلچین شده و خاص

شعرهای زیبای محمود شبستری

نخست از فکرِ خویشم در تحیّر

چه چیز است آن که خوانندش تفکّر

چه بود آغازِ فکرت را نشانی

سرانجامِ تفکّر را چه خوانی

اگر خورشید بر یک حال بودی

شعاعِ او به یک منوال بودی

ندانستی کسی کین پرتو اوست

نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست

جهان جمله فروغِ نورِ حق دان

حق اندر وی ز پیدایی است پنهان

چو نورِ حق ندارد نقل و تحویل

نیابد ذاتِ او تغییر و تبدیل

تو پنداری جهان خود هست دائم

به ذاتِ خویشتن پیوسته قائم

کسی کاو عقلِ دوراندیش دارد

بسی سرگشتگی در پیش دارد

ز دوراندیشیِ عقلِ فضولی

یکی شد فلسفی، دیگر حلولی

خرد را نیست تابِ نورِ آن روی

برو از بهرِ او چشمی دگر جوی

دو چشمِ فلسفی چون بود اَحْوَل

ز وحدت دیدنِ حق شد معطّل

ز نابینایی آمد رای‌ِ تشبیه

ز یک‌چشمی است ادراکات تنزیه

تناسخ زان جهت شد کفر و باطل

که آن از تنگ‌چشمی گشت حاصل

چو اَکمه بی‌نصیب از هر کمال است

کسی کاو را طریقِ اعتزال است

رَمَد دارد دو چشمِ اهلِ ظاهر

که از ظاهر نبیند جز مظاهر

کلامی کاو ندارد ذوقِ توحید

به تاریکی در‌ است از غَیْمِ تقلید

در او هرچ آن بگفتند از کم و بیش

نشانی داده‌اند از دیدهٔ خویش

منزّه ذاتش از چند و چه و چون

«تَعالیٰ» شَانُهُ «عَمّا یَقولون»

کدامین فکر ما را شرط راه است؟

چرا گه طاعت است و گه گناه است

به نزد آنکه جانش در تجلّی است

همه عالم کتاب حق تعالی است

عَرَض اِعراب و جوهر چون حروف است

مراتب همچو آیاتِ وقوف است

از او هر عالَمی چون سوره‌ای خاص

یکی زان فاتحه و آن دیگر اخلاص

نخستین آیتش عقلِ کل آمد

که در وی همچو باءِ بسمل آمد

دوم نفس کل آمد آیتِ نور

که چون مصباح شد از غایتِ نور

سیم آیت در او شد عرش رحمان

چهارم «آیت الکرسی» همی دان

پس از وی جرمهای آسمانی است

که در وی سورهٔ سبع المثانی است

نظر کن باز در جرمِ عناصِر

که هر یک آیتی هستند باهِر

پس از عنصر بود جرم سه مولود

که نتوان کرد این آیات محدود

به آخر گشت نازل نفس انسان

که بر ناس آمد آخر ختم قرآن

که باشم من مرا از من خبر کن

چه معنی دارد اندر خود سفر کن

دگر گفتی مسافر کیست در راه

کسی کو شد ز اصلِ خویش آگاه

مسافر آن بود کو بگذرد زود

ز خود صافی شود چون آتش از دود

سلوکش سیرِ کشفی دان ز امکان

سوی واجب به ترکِ شَیْن و نقصان

بعکسِ سیرِ اوّل در منازل

رود تا گردد او انسانِ کامل

مطلب مشابه: غزلیات حاجت شیرازی؛ اشعار گلچین شده عاشقانه زیبا

مطلب مشابه: غزلیات قصاب کاشانی؛ گلچین اشعار عاشقانه و غزلیات

شعرهای زیبای محمود شبستری

عکس نوشته اشعار شیخ محمود شبستری

نبی چون آفتاب آمد، ولّی ماه

مقابل گردد اندر «لی مع‌الله»

نبوت در کمالِ خویش صافی است

ولایت اندر او پیدا، نه مخفی است

ولایت در ولیّ پوشیده باید

ولی اندر نبیّ پیدا نماید

ولیّ از پیروی چون همدم آمد

نبیّ را در ولایت محرم آمد

ز «إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ» یابد او راه

به خلوتخانهٔ «يُحْبِبْکُمُ اللَّهُ»

در آن خلوت‌سرا محبوب گردد

به حق یکبارگی مجذوب گردد

بود تابع ولی از روی معنی

بود عابد ولی در کوی معنی

ولیّ آنگه رسد کارش به اتمام

که با آغاز گردد باز از انجام

کسی مرد تمام است کز تمامی

کند با خواجگی کارِ غلامی

پس آنگاهی که ببرید او مسافت

نهد حقّ بر سرش تاجِ خلافت

بقایی یابد او بعد از فنا باز

رود ز انجامِ ره دیگر به آغاز

شریعت را شعارِ خویش سازد

طریقت را دِثارِ خویش سازد

حقیقت خود مقامِ ذات او دان

شده جامع میانِ کفر و ایمان

به اخلاق حمیده گشته موصوف

به علم و زهد و تقویٰ بوده معروف

همه با او ولی او از همه دور

به زیر قُبّه‌های سِتر مستور

تبه گردد سراسر مغز بادام

گرش از پوست بخراشی گه خام

ولی چون پخته شد، بی پوست نیکوست

اگر مغزش بر آری، برکنی پوست

شریعت پوست، مغز آمد حقیقت

میان این و آن باشد طریقت

خلل در راه سالک نقصِ مغز است

چو مغزش پخته شد، بی‌پوست نغز است

چو عارف با یقینِ خویش پیوست

رسیده گشت مغز و پوست بشکست

وجودش اندر این عالم نپاید

برون رفت و دگر هرگز نیاید

وگر با پوست تابد تابش خور

در این نشأت کند یک دور دیگر

درختی گردد او از آب و از خاک

که شاخش بگذرد از هفتم افلاک

همان دانه برون آید دگر بار

یکی صد گشته از تقدیرِ جبّار

چو سِیرِ حبّه بر خطِّ شجر شد

ز نقطه خطّ، ز خطّ دَوْری دگر شد

چو شد در دایره سالک مکمَّل

رسد هم نقطهٔ آخِر به اوّل

دگر باره شود مانند پرگار

بر آن کاری که اوّل بود بر کار

تناسخ نبود این کز روی معنی

ظهورات است در عین تجلی

وَ قَدْ سأَلوا وَ قالُوا مَا النّهایة؟

فَقیلَ هِیَ الرٌّجُوعُ اِلَی الْبِدایَة

نبوّت را ظهور از آدم آمد

کمالش در وجودِ خاتم آمد

ولایت بود باقی تا سفر کرد

چو نقطه در جهان دَوْری دگر کرد

ظهورِ کلّ او باشد به خاتم

بدو گردد تمامی دَوْر عالم

وجودِ اولیا او را چو عضوند

که او کلّ است و ایشان همچو جزوند

چو او از خواجه یابد نسبتِ تامّ

از او با ظاهر آید رحمتِ عامّ

شود او مقتدای هر دو عالم

خلیفه گردد از اولادِ آدم

که شد بر سرِّ وحدت واقف آخر

شناسای چه آمد عارف آخر

مکن بر نعمت حق ناسپاسی

که تو حق را به نور حق شناسی

جز او معروف و عارف نیست دریاب

ولیکن خاک می‌یابد ز خور تاب

عجب نبود که ذره دارد امید

هوای تاب مهر و نور خورشید

به یاد آور مقام و حال فطرت

کز آنجا باز دانی اصل فکرت

«‌الست بربکم‌» ایزد که را گفت‌

که بود آخر که آن ساعت «‌بلی‌» گفت‌

در آن روزی که گِل‌ها می‌سرشتند

به دل در قصهٔ ایمان نوشتند

اگر آن نامه را یک ره بخوانی

هر آن چیزی که می‌خواهی‌، بدانی

تو بستی عَقد عهد بندگی دوش

ولی کردی به نادانی فراموش

کلام حق بدان گشته است مُنزَل

که یادت آورَد از عهد اول

اگر تو دیده‌ای حق را به آغاز

در اینجا هم توانی دیدنش باز

صفاتش را ببین امروز اینجا

که تا ذاتش توانی دید فردا

وگرنه رنج خود ضایع مگردان

برو بنیوش «‌لا تهدی‌» ز قرآن

ندارد باورت اکمه ز الوان

وگر صد سال گویی نقل و برهان

سپید و زرد و سرخ و سبز و کاهی

به نزد وی نباشد جز سیاهی

نگر تا کورِ مادرزادِ بدحال

کجا بینا شود از کُحلِ کَحّال

خرد از دیدنِ احوالِ عُقبا

بود چون کورِ مادرزادِ دنیا

ورای عقل، طوُری دارد انسان

که بشناسد بدان اسرارِ پنهان

بسانِ آتش اندر سنگ و آهن

نهاده است ایزد اندر جان و در تن

چو بر هم اوفتاد این سنگ و آهن

ز نورش هر دو عالم گشت روشن

از آن مجموع پیدا گردد این راز

چو دانستی برو خود را برانداز

تویی تو نسخهٔ نقشِ الهی

بجو از خویش هر چیزی که خواهی

مطلب مشابه: غزلیات سلیم تهرانی؛ اشعار شاهکار و پر احساس گلچین شده

مطلب مشابه: اشعار شاهدی؛ غزلیات زیبا و مجموعه شعر عاشقانه این شاعر

شعرهای ادبی محمود شبستری

«اناالحقّ» کشف اسرار است مطلق

جز از حق کیست تا گوید «اناالحقّ»

همه ذرّاتِ عالم همچو منصور

تو خواهی مست گیر و خواه مخمور

در این تسبیح و تهلیلند دائم

بدین معنی همی‌باشند قائم

اگر خواهی که گردد بر تو آسان

«وَإِن مِّن شَيْ» را یک ره فرو خوان

چو کردی خویشتن را پنبه‌کاری

تو هم حلّاج‌وار این دم برآری

برآور پنبهٔ پندارت از گوش

ندای «واحد القهّار» بنیوش

ندا می‌آید از حقّ بر دوامت

چرا گشتی تو موقوفِ قیامت

درآ در وادی ایمن که ناگاه

درختی گویدت «اِنّی اَنَا الله»

روا باشد «اناالحقّ» از درختی

چرا نبود روا از نیک‌بختی؟

هر آن کس را که اندر دل شکی نیست

یقین داند که هستی جز یکی نیست

انانیّت بود حقّ را سزاوار

که هو غیب است و غایب وهم و پندار

جنابِ حضرتِ حق را دویی نیست

در آن حضرت من و ما و تویی نیست

من و ما و تو و او هست یک چیز

که در وحدت نباشد هیچ تمییز

هر آن کو خالی از خود چون خلا شد

انا الحق اندر او صوت و صدا شد

شود با وجه باقی غیر هالک

یکی گردد سلوک و سیر و سالک

حلول و اتحاد از غیر خیزد

ولی وحدت همه از سیر خیزد

تعین بود کز هستی جدا شد

نه حق شد بنده نه بنده خدا شد

حلول و اتحاد اینجا محال است

که در وحدت دویی عین ضلال است

وجود خلق و کثرت در نمود است

نه هرچ آن می‌نماید عین بود است

مطلب مشابه: اشعار اهلی شیرازی | غزلیات، قطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

مطلب مشابه: رباعیات همام تبریزی؛ گلچین اشعار عاشقانه و رباعیات 💖

شعرهای ادبی محمود شبستری

بنه آیینه‌ای اندر برابر

در او بنگر ببین آن شخص دیگر

یکی ره باز بین تا چیست آن عکس

نه این است و نه آن پس کیست آن عکس

چو من هستم به ذات خود معین

ندانم تا چه باشد سایهٔ من

عدم با هستی آخر چون شود ضم

نباشد نور و ظلمت هر دو با هم

چو ماضی نیست مستقبل مه و سال

چه باشد غیر از آن یک نقطهٔ حال

یکی نقطه است وهمی گشته ساری

تو آن را نام کرده نهر جاری

جز از من اندر این صحرا دگر کیست

بگو با من که تا صوت و صدا چیست

عرض فانی است جوهر زو مرکب

بگو کی بود یا خود کو مرکب

ز طول و عرض و از عمق است اجسام

وجودی چون پدید آمد ز اعدام

از این جنس است اصل جمله عالم

چو دانستی بیار ایمان و فالزم

جز از حق نیست دیگر هستی الحق

هوالحق گو و گر خواهی انا الحق

نمود وهمی از هستی جدا کن

نه ای بیگانه خود را آشنا کن

چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمد

ز قعرِ او چه گوهر حاصل آمد؟

یکی دریاست هستی، نطق ساحل

صدف حرف و جواهر دانشِ دل

به هر موجی هزاران دُرِّ شهوار

برون ریزد ز نَقل و نصّ و اخبار

هزاران موج خیزد هر دم از وی

نگردد قطره‌ای هرگز کم از وی

وجودِ علم از آن دریای ژرف است

غلافِ دُرِّ او از صوت و حرف است

معانی چون کند اینجا تنزُّل

ضرورت باشد آن را از تمثُّل

وجود، آن جزو دان کز کلّ فزون است

که موجود است کلّ، وین باژگون است

بود موجود را کثرت برونی

که از وحدت ندارد جز درونی

وجود کلّ ز کثرت گشت ظاهر

که او در وحدت، جزو است ساتر

ندارد کلّ وجودی در حقیقت

که او چون عارضی شد بر حقیقت

چو کلّ از روی ظاهر هست بسیار

بود از جزو خود کمتر به مقدار

نه آخر واجب آمد جزو هستی

که هستی کرد او را زیردستی

وجود کلّ کثیرِ واحد آید

کثیر از روی کثرت می‌نماید

عرَض شد هستیی کان اجتماعی است

عرض سوی عدم بالذّات ساعی است

به هر جزوی ز کلّ کان نیست گردد

کلّ اندر دَم ز امکان نیست گردد

جهان کلّ است و در هر طرفةالعین

عدم گردد و لا یبقیٰ زمانین

دگر باره شود پیدا جهانی

به هر لحظه زمین و آسمانی

به هر لحظه جهان این کهنه‌پیر است

به هر دم اندر او حشر و نشیر است

در آن چیزی دو ساعت می‌نپاید

در آن ساعت که می‌میرد بزاید

ولیکن طامةالکبری نه این است

که این یومِ عمل وان یومِ دین است

از آن تا این بسی فرق است زنهار

به نادانی مکن خود را گرفتار

نظر بگشای در تفصیل و اجمال

نگر در ساعت و روز و مه و سال

قدیم و مُحْدَث از هم خود جدا نیست

که از هستی است، باقی دائما نیست

همه آن است و این مانند عنقاست

جز از حق جمله اسم بی‌مسمّاست

عدم موجود گردد، این محال است

وجود از روی هستیِ لایزال است

نه آن این گردد و نه این شود آن

همه اَشکال گردد بر تو آسان

جهان خود جمله امر اعتباری است

چو آن یک نقطه که اندر دَوْر ساری است

برو یک نقطهٔ آتش بگردان

که بینی دایره از سرعت آن

یکی گر در شمار آید به ناچار

نگردد واحد از اعدادِ بسیار

حدیث «ما سوی الله» را رها کن

به عقلِ خویش این را زان جدا کن

چه شک داری در آن کین چون خیال است

که با وحدت دویی عین محال است

عدم مانند هستی بود یکتا

همه کثرت ز نسبت گشت پیدا

ظهورِ اختلاف و کثرتِ شان

شده پیدا ز بوقلمونِ امکان

وجودِ هر یکی چون بود واحد

به وحدانیّت حقّ گشت شاهد

چه خواهد اهل معنی زان عبارت

که سوی چشم و لب دارد اشارت

چه جوید از سر زلف و خط و خال

کسی که‌اندر مقامات است و احوال

حدیث زلف جانان بس دراز است

چه می‌پرسی از او کان جای راز است

مپرس از من حدیث زلف پرچین

مجنبانید زنجیر مجانین

ز قدش راستی گفتم سخن دوش

سر زلفش مرا گفتا فروپوش

کژی بر راستی زو گشت غالب

وز او در پیچش آمد راه طالب

همه دلها از او گشته مسلسل

همه جانها از او بوده مقلقل

معلق صد هزاران دل ز هر سو

نشد یک دل برون از حلقهٔ او

گر او زلفین مشکین برفشاند

به عالم در یکی کافر نماند

وگر بگذاردش پیوسته ساکن

نماند در جهان یک نفس مؤمن

چو دام فتنه می‌شد چنبر او

به شوخی باز کرد از تن سر او

اگر ببریده شد زلفش چه غم بود

که گر شب کم شد اندر روز افزود

چو او بر کاروان عقل ره زد

به دست خویشتن بر وی گره زد

نیابد زلف او یک لحظه آرام

گهی بام آورد گاهی کند شام

ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد

بسی بازیچه‌های بوالعجب کرد

گل آدم در آن دم شد مخمر

که دادش بوی آن زلف معطر

دل ما دارد از زلفش نشانی

که خود ساکن نمی‌گردد زمانی

از او هر لحظه کار از سر گرفتم

ز جان خویشتن دل برگرفتم

از آن گردد دل از زلفش مشوش

که از رویش دلی دارد بر آتش

مطلب مشابه: قطعات عبید زاکانی؛ گلچین خواندنی از اشعار عبید زاکانی

مطلب مشابه: غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

مطلب مشابه: قطعات قطران تبریزی { گلچین زیباترین اشعار شاعر قدیمی }

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.