اشعار شاهدی؛ غزلیات زیبا و مجموعه شعر عاشقانه این شاعر

اشعار شاهدی در این بخش از سایت ادبی روزانه برای شما اهالی شعر آماده شده است. ابراهیم شاهدی دده مغلوی (زاده به سال ۸۷۵ قمری در شهر مغله، درگذشته به سال ۹۵۷ قمری)، ادیب و صوفی عثمانی و شیخ زاویهٔ مولویه بود. پدرش صالح مغلوی در ایران تحصیل کرده بود و به زبان فارسی مسلط بود و هم او به فرزندش فارسی آموخت.

اشعار شاهدی؛ غزلیات زیبا و مجموعه شعر عاشقانه این شاعر

غزلیات

شد خاک راه این سر سودا نوشت ما

این شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما

از کوی دوست ما سوی جنت چرا رویم

رضوان حسد برد ز نعیم و بهشت ما

تخم اَمَل که دل به هوای تو کشته بود

جز دانه‌های اشک نیاید ز کشت ما

ور برده چون محرک جمع صور یکی است

بنگر محرک و منگر خوب و زشت ما

مقصود شاهدی چو تویی هر کجا که هست

دیگر نگفت مسجد ما یا کنشت ما

ز روی لطف بکن بوسه‌ای حوالۀ ما

همین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما

[ز تیر غمزه خدنگی بکن حوالۀ ما

همین بس است ز خوان کرم نوالۀ ما

چو دور جام وصالش به کام ما نبود

سزد که پر شود از خون دل پیالۀ ما

بخون دیده نوشتیم نامه‌ای بر دوست

بود که دل شودش نرم زین رسالۀ ما

ز بس که شعلۀ آهم همی رود به فلک

ملک به چرخ درآمد ز آه و نالۀ ما

ز شاهدی سخن دلپذیر خواهد ماند

به یادگار همین بس بود سلالۀ ما

پر کن بدور لعل نگارم پیاله را

تا بشکنیم توبه هفتاد ساله را

گشتند منفعل گل و سنبل به رنگ و بوی

تا برفکند ماه من از گل کلاله را

دوران دون ببین که چو خواهیم جرعه‌ای

پر میکند ز خون جگر جام لاله را

غیر از صبا چو نامه بری نیست سوی دوست

من هم دهم به باد هوا این رساله را

چون یافت شاهدی ره قانون عشق را

دیگر ز چنگ کی دهد آهنگ ناله را

اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا

فریب چشم تو میکشت بی گناه مرا

چه فتنه ها که بر انگیخت خال هندویت

برآتش رخ تو سوخت آن سیاه مرا

گواه سوز درون اشک و چهره زرد است

بود بدرد تو زین گونه صد گواه مرا

بگفتم از ره رندی روم به راه صلاح

چه چاره عشوه ساقی برد ز راه مرا

دمید سبزه چو بر کرد آفتاب رخت

بسوخت بار دگر مهر آن گیاه مرا

چه باک شاهدی از نامه سیاه که هست

عفاف مرحمت دوست عذر خواه مرا

جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را

شادی بود محال دل غم فزوده را

زاری چه سود شب همه شب بر در حبیب

از گریه نیست فایده بخت غنوده را

از ما صلاح و زهد چه جویی تو ای فقیه

باشد ندم چو تجربه آزموده را

گفتم دلم به فکر دهان تو تنگ شد

گفتا مکن تفکر امر نبوده را

گفتم نهان کنم غم عشقت درون دل

اشکم گشود جمله غم ناگشوده را

با شاهدی مکن سخن از کینه ای رقیب

تا نشنواندت سخن ناشنوده را

به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را

که دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را

توهم ای عقل نامحرم برون شو از سرای دل

که از بهر خیال دوست خالی می کنم جا را

بیا جانا اگر خواهی تماشای لب آبی

نشین بر گوشۀ چشم و ببین این موج دریا را

فضای دلگشا دادند از فیض رخت لیکن

نشین بر دیده گه گاه و ببین سرچشمه ما را

سگ کویش به تنگ آمد ز آه و ناله‌ات هرشب

برو ای شاهدی یک شب ببر زین کوچه غوغا را

لعل لب تو شفاست ما را

درد تو همه دواست ما را

تا گشت جدا دلم ز تیغت

هر لحظه غم جداست ما را

دل آینۀ جمال یارست

زین آینه پر صفاست ما را

گفتی بکشم تو را بجایی

این سعد بگو کجاست ما را

گر هست تو را هوای قتلم

بالله که همین هواست ما را

گر خال و خط تو مشک خوانیم

با خط تّو بس خطاست ما را

ای شاهدی از غمش چه نالی

جورش همگی سزاست ما را

مطلب مشابه: رباعیات محتشم کاشانی | گزیده اشعار عاشقانه شاعر معروف

مطلب مشابه: قطعات ظهیر فاریابی (گلچین زیباترین اشعار از شاعر قدیمی)

غزلیات

عکس نوشته اشعار شاهدی

کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را

بازآ و ببین مونس هم خانه ما را

مگذار که ویرانه شود از غم هجران

آباد چو کردی دل ویرانه ما را

زلف تو چه حاجت که بیارد همه زنجیر

یک سلسله زان بس دل دیوانه ما را

پروانۀ دل در طلب شمع رخ تست

پروا نکند شمع تو پروانه ما را

ای دیده چو دریا بشدی در بفشاندی

آور بنظر آن در یک دانه ما را

ای شاهدی ار مرد رهی رو به رهی کن

بنگر روش کوشش مردانه ما را

باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را

تا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را

گر بنشانیم شبی شمع صفت برابرت

پیش رخیت بنگری سوز دل گداز را

خوش بود ای سرور جان ناز تو و نیاز من

ناز بکن تو هر زمان تا نگری نیاز را

گر بنمایی ای صنم سجده گه دو ابرویت

جانب کعبه کی برند اهل نظر نیاز را

شاهدی از هوای جان خاک ره نگار شد

تا که رسد بپای بوس آن شه سرفراز را

هر لحظه سیل دیده به خون می‌کشد مرا

سودای گیسویت به جنون می‌کشد مرا

گر به وعده‌های دل خلافت کشد رواست

سوی سراب سوز درون می‌کشد مرا

تا عشق در درون دل من قرار یافت

از کارگاه عقل برون می‌کشد مرا

من از کمند زلف تو‌ام بر حذر روان

چشمت به ساحری و فسون می‌کشد مرا

ای شاهدی گذر ز فسون خرد که یار

در حلقه جنون به فنون می‌کشد مرا

کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل‌ها

ز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزل‌ها

ز عشقت مشکلی گرهست با پیر مغان می‌گو

که اندر شرح این معنی بود حلال مشکل‌ها

بیا گر عاقلی حرص امل را خاک بر سر کن

که قارون با همه گنجش فرورفتند در گل‌ها

صدف‌وار ار دُرَر خواهی فرو شو در تگ دریا

که جز خاشاک نبود حاصلی در دور ساحل‌ها

بیا ای شاهدی و مژده ده پروانه دل را

که امشب مونس جان است شمع جمله محفل‌ها

ای خاک درت سجده‌گه جمله جبین‌ها

زنار دو گیسوی تو سرفتنه دین‌ها

عشاق تو را طاقت جور و ستمت نیست

گشتند همه خاک درت بگذر از این‌ها

با عاشق خود جور و جفا کمتر از این کن

زیرا که ز خوبان نبود خوب چنین‌ها

بر تربت عشاق گذر کن که برآیند

جان‌ها به تماشای تو از زیر زمین‌ها

فریاد ز ترکان دو چشمت که دمادم

بر خلق کشانید ز هر گوشه کمین‌ها

گفتی کشمت شاهدی یا با غم و یا درد

خود نیست مرا هیچ شک و شبهه درین‌ها

ای طاق دو ابروی تو محراب جبین‌ها

خاک سر کوی تو به از خلد برین‌ها

گفتی که منم سرور و سرحلقه خوبان

ای شاه کسی نیست شک و شبهه درین‌ها

از شرم لب لعل تو سرچشمه حیوان

اندر ظلمات است نهان زیر زمین‌ها

با زلف و خط و خال و دو چشم و خم و ابرو

حسن تو برانگیخت بسی فتنه براین‌ها

سرها همه شد خاک و تو آشوب جهانی

لطفی کن و بگذر به کرم از سر این‌ها

تا کی بکشم جور و جفاهای رقیبان

برکش ز میان تیغ و خلاصم کن از این‌ها

ای شاهدی ار یار ترا عهد و وفا نیست

خوش باش که این‌ها نبود عادت این‌ها

مده هر دم سر آن زلف را تاب

مزن دلهای مردم را به قلاب

ز سیل چشم گریانم عجب نیست

زنم بر آتش دل دم بدم آب

خدنگ غمزه‌ات درمان دلهاست

مکن هر لحظه آن هر گوشه برتاب

مران ما را بحرمان از در خویش

مکن با ما سخن دیگر از این باب

دلم از آتش هجران کباب است

از آن می ریزدم از دیده خوناب

نگارا شاهدی گم گشته تست

دل گم گشتگان خویش دریاب

خطت را بدایت به غایت خوش است

تماشای آن بی نهایت خوش است

به تیری دل بی نوا را بساز

که از پادشاهان عنایت خوش است

ز زلف حبیب و ز جور رقیب

به اصحاب شکر و شکایت خوش است

مکن واعظا شرح جز وصف عشق

که با عاشقان این حکایت خوش است

نه امروز با درد او دل خوشم

جراحات او از بدایت خوش است

چه خوش گفت شستم ز خون تو دست

که قولش به وجه کنایت خوش است

بگو شاهدی یک حدیثی ز عشق

که از قول تو این روایت خوش است

مطلب مشابه: اشعار اهلی شیرازی | غزلیات، قطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

مطلب مشابه: قطعات جهان ملک خاتون { گزیده اشعار عاشقانه شاعر زن قدیمی ایرانی }

شعرهای زیبای شاهدی

مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست

ز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست

مکن ملامتم ای شیخ از طریقه عشق

که راه عشق برون از ره طریقت نیست

مکن تردد بیهوده در نصیحت ما

که گوش اهل جنون قابل نصیحت نیست

تو زاهدی و منم باده نوش و منت چیست؟

برو برو که بدین کار جای منت نیست

اگر چه شاهدی از اهل ملکت عشق است

ز اهل درد بود اهل جاه و حشمت نیست

وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست

ذکر لب تو لذت شرب مدام ماست

ما خاک کوی دوست به جنت نمی‌دهیم

کوی نگار روضهٔ دارالسلام ماست

ای باد به کوی نگارم گذر کنی

رو با صفا که کعبه و بیت الحرام ماست

در ورطهٔ مشاهده کس چو نیست بار

آن جای حیرتست نه جاه مقام ماست

ای شاهدی ز ما مطلب رنگ و نام

ناموس و ننگ باشد و دیوانه نام ماست

عشقت چو به قصد عقل و جان رفت

دل هم به غلط در آن میان رفت

دل برد گمان که آن دهان نیست

یک ذره بدید و در گمان رفت

جز حسن تو را چو هست آنی

جان و دل ما به قصد آن رفت

ابری شد و درد و غم ببارید

آهم که ز دل بر آسمان رفت

لعلش طلبید و جان به بوسی

جان گشت روانه و روان رفت

چون شاهدی آن لب و دهان دید

جانش به فدای این و آن رفت

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست

کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست

بیادگار تو در دل خدنگ هاست مرا

کشم ز سینه خدنگی که یادگار تو نیست

زدیده سیل دمادم به رخ فشانم از آن

که شویم آن اثری را که از غبار تو نیست

خبر ز جوهر جان کس نمیدهد لیکن

بنزد ما بجز آن لعل آبدار تو نیست

ز بس که زخم تو خوردیم داغ آن برجاست

نماند یک سر مویم که داغ دار تو نیست

منال شاهدی از مفلسی که از غم او

زبحر دیده چه گوهر که در کنار تو نیست

مطلب مشابه: رباعیات همام تبریزی؛ گلچین اشعار عاشقانه و رباعیات 💖

مطلب مشابه: قطعات عبید زاکانی؛ گلچین خواندنی از اشعار عبید زاکانی

شعرهای زیبای شاهدی

خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست

خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست

به کشتنم ز چه رو دم به دم بهانه کند

چو کشتنم به حقیقت در آن بهانه اوست

ترا چه زانکه دل از درد و داغ او پرشد

چو درد و داغ هم از او و خانه خانه اوست

چو لاله داغ وی از دل برون نخواهم کرد

که سر ز خاک چو بر دارم آن نشانه اوست

مشام روح باشعار شاهدی تر ساز

که آب روی سخن نظم عاشقانه اوست

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت

چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت

شد از محبت تو خاک سجده گاه ملک

چو سرو قامت تو سایه بر زمین انداخت

رخ تو گاه بگویند ماه و گه خورشید

مرا به مهر رخت شوق آن و این انداخت

ببرد دانش و هوش و خرد ز من زلفت

کنون کرشمه چشمت نظر برین انداخت

گرفت دل ز هوا و نشاند در جگرم

کمان ابروی تو هر چه از کمین انداخت

مکن ملامت احوال شاهدی ای شیخ

فراق یار و غم رویش اندرین انداخت

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت

دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت

چه نافه ها که در آن زلف عنبر افشان نیست

که خاک شد تن و بوی تو از دماغ نرفت

به نور روی تو بگذشت دل از آن خم زلف

چرا که کس به شب تار بی چراغ نرفت

از آن دمی که لبت بوسه داد بر لب جام

صفای لذت آن از دل نفاغ نرفت

چو شاهدی گل رخسار و خط قد تو دید

ز خاک کوی تو دیگر بسوی باغ نرفت

بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست

سپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست

ز بس که موی میان تو در خیال من است

چو نال شد تن از او ناله حزین برخاست

به اعتدال قد دلربای تو نرسید

اگر چه سرو به صد سال از زمین برخاست

چو گرد ماه ز مشکین کلاله لاله نمود

بنفشه ترش از برگ یاسمین برخاست

ز رشک قد تو رضوان بسوخت طوبی را

چو دید سرو قد تو از زمین برخاست

چو دید بر قد دلبر قبای شاهی را

ز جان شاهدی آواز آفرین برخاست

قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت

که جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت

نهاده‌ام سر تسلیم بر ارادت محبوب

که بنده را نبود رسم و راه غیر عبادت

دلا بکوش که خود را کنی نشانه تیرش

که این بود به حقیقت نشان گلیم سعادت

بسوزش دل و خون جگر گواه چه حاجت

سرشک سرخ و رخ زرد بس بود به شهادت

بخون وصل تو آمد چو شاهدی بگدایی

به بوسه ای بنوازش که این بس است زیادت

با لعل جان فزای تو آب زلال چیست

با آفتاب روی تو مه در کمال چیست

دل تنگ گشته‌ام ز دهانت که هست نیست

ور نیست باز گو که خیال محال چیست

در حسن بی مثال تو حیران شدند خلق

معلوم کس نشد که رخت را مثال چیست

دارم امید وصل ولیکن ز بخت خویش

در حیرتم که عاقبت این مآل چیست

چون نوبهار عمر ندارد بقا بسی

با گل بگو که این همه غنج و دلال چیست

شد شاهدی چو مو بخیال میان تو

معلوم هم نشد که خیال محال چیست

قدت سرو گفتیم و رویی نداشت

چو زلف تو هم مشک بوئی نداشت

فرات ار چه سیل در سیل بود

چو چشمم بسی جست و جویی نداشت

دل ریش من هر شبی تا سحر

بجز ذکر تو گفت و گویی نداشت

محیط ار چه در خویشتن غرقه بود

چو مژگان من آب رویی نداشت

بحسرت چو شد شاهدی زیر خاک

جز آن خاک کو آرزویی نداشت

امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت

ما واله و او روی و نظر سوی دگر داشت

گفتم که کنم نسبت آن زلف به عنبر

آورد صبا نکهت آن بوی دگر داشت

خلق نگران رخ او کشته ز هر سو

وان سرو به هر سو نگری روی دگر داشت

دل زان نکشیدم به سوی حوری و فردوس

کو میل به سوی دگر و کوی دگر داشت

گر شاهدی خسته شود سوی طبیبان

از دوست طمع شربت داروی دگر داشت

دلم را جز غمت سودی نماندست

در او جز درد موجودی نماندست

ز آهم در دل دلبر اثر نیست

که دل اخگر شد و دودی نماندست

طبیبا ترک درمان کن کزین درد

بکلی روی بهبودی نماندست

ز امر بود و نابودم مترسان

که فکر بود و نابودی نماندست

ز اسباب تنعم شاهدی را

به جز روی زرندودی نماندست

دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت

کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت

هرکجا عشقت غمی دید اندر این جمعی که کرد

گوییا غیر از دل ما یار غمخواری نیافت

زاهدا زرق ریا در کوچه رندان مپوش

کین متاع آنجا بسی بردند و بازاری نیافت

چون خط و قد و رخت دل در گلستان ارم

سبزه و سرو و گلی و طرف گلزاری نیافت

دل به تنگ آمد ز درمان طبیبان چون کنم

او مگر چون شاهدی در عشق تیماری نیافت

تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت

آه سوزنده من شعله در افلاک انداخت

هر خدنگی که بزد بر دل پر درد مرا

کشته سرو روان سایه براین چاک انداخت

مکشم از جگر خسته من پیکان را

کز سر ناز از آن غمزه بی باک انداخت

خانه مردم چشمم همگی ویران شد

بس که غم سیل در آن خانه غمناک انداخت

شاهدی عقل و خرد را همگی درهم کرد

آتش عشق تو چون شعله در ادراک انداخت

مطلب مشابه: غزلیات جهان ملک خاتون؛ زیباترین اشعار و غزلیات گلچین شده

مطلب مشابه: غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.