قطعات ظهیر فاریابی (گلچین زیباترین اشعار از شاعر قدیمی)
قطعات ظهیر فاریابی را در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه آماده کرده ایم. ظهیر فاریابی، با نام کامل ظهیرالدین ابوالفضل طاهر بن محمد فاریابی (۵۵۰–۵۹۸ هجری قمری)، یکی از شاعران برجسته و قصیدهسرایان بزرگ ادبیات فارسی در قرن ششم هجری است. او در فاریاب (نزدیک بلخ، در خراسان) زاده شد و کودکی و جوانیاش را در زادگاه و نیشابور گذراند، جایی که به تحصیل علوم ادبی و علمی پرداخت.

قطعه های شاهکار ظهیر فاریابی
ای خسروی که درگه قدر تو را سپهر
تا روز حشر مقصد اهل زمانه کرد
غوغای فتنه دست به جایی که بر گشاد
حزم تو دفع آن به سر تازیانه کرد
پرواز کرد گرد جهان طایر جلال
تا در پناه دولت تو آشیانه کرد
در خون بدسگال تو حزم بهانه جوی
هر قصد بد که آن بتوان بی بهانه کرد
چون طاق کبریای تو اقبال برکشید
از طاق آسمانش قضا آستانه کرد
سر ملوک جهان شهریار روی زمین
تویی که از تو بنازد کلاه و تخت مهی
همیشه کار تو این است و کار توست خود این
که کشوری بستانی و عالمی بدهی
تو از کرم شده ای سرخ روی چون گلنار
ز ممسکی دان گر زرد روی ماند بهی
ز توست دولت و محنت مگر که روز و شبی
تو راست رتبت و رفعت مگر که مهر و مهی
من آن مشعبدم ای شاه در ستایش تو
که چرخ شعبده بازم بود کمینه رهی
صفیر ها زده ام بر سر بساط سخن
چو بلبلان به سحرگه فراز سرو سهی
نهاده مهره معنی به زیر حقه لفظ
به صنعتی که ز سحرش تفاوتی ننهی
شکسته بیضه خورشید در کلاه سپهر
به دولت تو که داری افسر و کلهی
ز نقلدان خرد نقلها بر آورده
سزای مجلس آزادگی و بزم شهی
برفت مهره عیشم ز دست حقه دل
ز دُرِ لفظ تهی ماند بر امید بهی
فلک به عشوه استادیم چو بد شاگرد
به کاج کرد قفا همچو روزم از سیهی
کنون منم که چو بازیگران چابک دست
نشسته ام ز جهان دست پاک و حقه تهی
ایا شهی که گرفته ست زیر شهپر حفظ
همای دولتت از اوج ماه تا ماهی
برید صیت تو در قطع ساحت عالم
قبول می نکند و هم را به همراهی
رود زسهم تو سوی عدو خدنگ چنانک
ز جان خسته دلان ناله سحرگاهی
چو آدمی و پری جمله یک زبان شده اند
که در زمانه طغانشاه را سزد شاهی
من از جناب تو جای دگر روم به چه عذر؟
مباد کس که ازین حال یابد آگاهی
کیم قبول کند یا که بشنود سخنم
چو داد من ندهد دولت ظغانشاهی
وگر ضرورتم از شهر می بباید رفت
چنانک نه حشری باشم و نه درگاهی
بجز مثال مرا مرکبی دگر باید
که برنشینم و سهل است این اگر خواهی
مطلب مشابه: ابیات پراکنده ابوسعید ابوالخیر (گلچینی از اشعار زیبا و ابیات)
مطلب مشابه: اشعار وحیدالزمان قزوینی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر

سر ملوک جهان شهریار روی زمین
به دست و دل،حسد بحر و غیرت کانی
از آن زمان که تو بر تخت ملک بنشستی
فریضه گشت که جز گرد ظلم ننشانی
مدبران قضا هر زمان فرو خوانند
به گوش فکرت تو رازهای پنهانی
اگر ز قصه من بنده بشنوی طرفی
ز کردگار بیابی ثواب دو جهانی
مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب
به خاکدان نشابور کرد زندانی
به هر هنر که کسی نام برد در عالم
چنان شدم که نیابم به عهد خود ثانی
کسی که منکر این ماجراست گو بنشین
به مجلس تو و بشنو دلیل برهانی
ز دست فاقه کشیدم هزار شربت تلخ
که کس مرا ز عرق تر ندید پیشانی
چه مایه خدمت شاهان که پشت پای زدم
بدان امید که در من سری بجنبانی
از آن سپس به جناب تو التجا کردم
مگر که حق من از روزگار بستانی
مرا ز بهر جوازی که خواستم صدره
روا بود که تو چندین به جان بگردانی
رسالتی که ز انشای خود فرستادم
به مجلس تو در ابطال حکم طوفانی
اگر در آن سخنت شُبهَت است و می خواهی
که از جریده ایام نیز بر خوانی
مرا چنانک بود هم معیشتی باید
که بی غذا نتوان داشت روح حیوانی
مطلب مشابه: اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه
مطلب مشابه: اشعار وفایی شوشتری؛ مجموعه زیباترین غزلیات و قطعات این شاعر
عکس نوشته قطعات ظهیر فاریابی
بزرگ جهان! گر توانستمی
به جان خاک صدر تو بخریدمی
بپرسیدمت در چنین عارضه
وگر روی بودی نپرسیدمی
تو دانی که گر وصل ممکن بدی
فراق جناب تو نگزیدمی
ولیکن چو من دوستدار توام
تو را در چنان حال چون دیدمی
ایا شهی که گشاده ست چرخ پیروزه
در آستان تو درهای فتح و پیروزی
دلی که آتش قهرت بسوخت تا به ابد
نیایدش پس از آن از زمانه دلسوزی
به موضعی که طریق صواب گم گردد
اشارت تو کند عقل را قلاووزی
دهد معلم رایت چو کودکان هر روز
به دست چرخ کهن تخته نوآموزی
برای نسخه تعدیل روز و شب خورشید
کند ملازمت عدل تو شبانروزی
کنون نه از پی آن شد سوی حمل که زند
به پیش طلعت تو لاف عالم افروزی
چو آفتاب غلامی زیان ندارد اگر
به خدمتت بره ای آورد به نوروزی
وجوه روزی خلق از عطا و بخشش توست
کنون به عدل نگه دار قسمت روزی
گدایی است درین پرده من بگفتم و رفت
تو دانی ار دری این پرده را وگر دوزی
به نام نیک بمان تا به حشر و شاد بزی
که به زنام نکو در جهان نیندوزی
بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت
که هیچکس را زیبد بدان سرافرازی
شرف به علم و عمل باشد و تو را همه هست
بدین نعیم مزور چرا همی نازی؟
ز چیست کاهل هنر را نمی کنی تمییز؟
تو نیز نه به هنر در زمانه ممتازی؟
به سوی من تو به بازی نگه مکن که ز علم
دلم به گیسوی حوران همی کند بازی
اگر چه تلخ بود یک سخن ز من بشنو
چنانک آن را دستور حال خودسازی
تو این سپر که ز دنیا کشیده ای در روی
به روز عرض مظالم چنان بیندازی
که از جواب سلامی که خلق را بر توست
به رد مظلمه دیگری نپردازی
شطرنج مروت و کرم بردی
از جمله خسروان به بِه بازی
هم دست تو به بود اگر حالی
اسبی ز برای من بیندازی
ای خرد در طلب غایت تو
کرده پا آبله از بس دوری
تو به تدبیر جهان مشغولی
گر بکارم نرسی معذوری
از تو من بنده سؤالی دارم
از تو نان خواهم یا دستوری؟
خدایگان اکابر بهاء دولت دین
تو را رسد به جهان سروری و سر داری
من از هوای تو خو باز چون توانم کرد؟
که با حیات من آمیخته ست پنداری
کلاه گوشه حکم تو از طریق نفاذ
ربوده از سر گردون کلاه جباری
به دولت تو سزدگر امیدوار شوم
که شاید ار به جوانان امیدها داری
نشاط کن غم مستی مخور که گاه طرب
اگر چه مست نمایی به عقل هوشیاری
دوام عمر تو باشد که آخرش نبود
سزد که کار مرا آخری به دیداری
ای ز آثار گرد موکب تو
غصه ها خورده مشک تاتاری
رام کردی سپهر سرکش را
تا چنان شد که از نگونسازی
می بلنگد ز بار من بنگر
که چه کاری بود بدین زاری
من و فتراک دولتت زین پس
تا مرا با سپهر نگذاری
ورنه آخر هم او برون نبرد
پس ازین لنگیی به رهواری
مطلب مشابه: اشعار شهید بلخی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی
مطلب مشابه: اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه
شعرهای زیبای ظهیر فاریابی
صفی دین پس ازین زخمهای بی شفقت
ز دست چرخ هنوزم نمی رسد ناله
بجز شماتت و یأسم نداد وعده تو
از آن سپس که دو ماهش گذشت از هاله
جواهری که ز مدح تو نظم می کردم
سخات در دل من سرد کرد چون ژاله
چه سودم از ید بیضا چو تو نمی دانی
بیان و حجت موسی ز بانگ گوساله
یکی ازین حرکتها بود که ناگاهی
فرو برد به زمین نام و ننگ صد ساله

امام عالم و مفتی وقت محیی الدین
تویی به اسب و رخ از کاینات گشته فره
به مدح تو دو سه نوبت قصیده ها گفتم
نکرد سعی تو از کار من گشاده گره
ز پیش منبرت امروز مردکی بر خاست
که توبه می کنم از کرده ها تو گفتی زه
ز مردمان تو زر و جامه خواستی و همه
به طبع و طوع بدادند بی لجاج و سته
ز بهر شعر چو چیزی ندادیم باری
برای توبه که دادی ز شاعریم بده
ای به زیر هزار خر بنده
پشت خم کرده همچو خر پشته
صد هنرمند را ز گرسنگی
گوز گند و دروغ تو کشته
ای ترش کرده روی چون تتماج
چند برابرو افکنی رشته؟
قلتبانی و زن بمزد و بغا
ور جوابم دهی زنت هشته
چه خری لا اله الا الله
زن غری لا اله الا الله
بر زبانت شهادتی نرود
کافری لا اله الا الله
زمانه داور کشور گشای نصرت دین
ایا ضمیر تو از راز روزگار آگاه
تویی که همتت از فرط کبریا نکند
مگر بچشم حقارت در آفتاب نگاه
سنان رمح تو کابیست در هوا روشن
درآورد بدو چشم عدوت آب سیاه
به نزد جود تو مرغ رسیلت است امل
به پیش عفو تو مقبول خدمت است گناه
به شربتی که بدو رشک برد آب حیات
فزود قوت و صحت تو را و حشمت و جاه
تو عمر خضر بیابی که می برویاند
ز سنگ چون قدم خضر سایه تو گیاه
خدایگانا معلوم رای توست که من
ز دست حادثه دارم به حضرت تو پناه
اگر به مصلحتی دور مانم از در تو
نه از ملامت خدمت بود معاذالله
دعا و خدمت شاه است کار و پیشه من
به هیچ حال فتوری بدو نیابد راه
چو بنگری به حقیقت تفاوتی نکند
حضور و غیبت من در دعا و مدحت شاه
به تن ز خدمت اگر دور می شوم حالی
نشانده ام دل و جان معتکف درین درگاه
ای گسسته قلاده پروین
زهره از بهر عقد بازوی تو
به نعیم وجود پر کرده
هفت کشور شکم به پهلوی تو
نیست در نه خزانه افلاک
کسوتی کان رسد به زانوی تو
دی مگر اندکی تغیر داشت
رای صافی و روی نیکوی تو
خسرو اختران ندا می کرد
کای من و شش وشاق هندوی تو
کو عروسان خلد تا بینند
گره زلف خود در ابروی تو
ندانستم که هرگز تا بدین جای
به هر کاری مطوق مردکی تو
غلط بودم به کار تو درون در
خبر داری که احمق مردکی تو
ای چرخ باد پیشه تواضع کنان چو خاک
با فکرت چو آتش و طبع چو آب تو
اسباب خیر و شر شده در پرده قضا
موقوف حکم نافذ و رای صواب تو
گردون که پیش همت تو ذره ای ست،نیست
جز سایه بان طلعت چون آفتاب تو
دانی که مدتی من رنجور خاکسار
خو کرده ام به خدمت خاک جناب تو
آن بخت باشدم که ببینم در این سفر
خود را چو بخت گشته روان در رکاب تو
خدایگانا معلوم رای روشن توست
خلوص بندگی و شرط نیک خواهی من
نه آن کسم که مرا آن محل و مرتبه هست
که کار ملک نکو نگردد از تباهی من
من آن گدای سخن پیشه ام که وقت مدیح
زنند خوش سخنان لاف پادشاهی من
به جان مدح توام زنده و ز روی قیاس
سجلّ مدح تو را در خورد گواهی من
چو شب سیاهم ز اندوه و چشم می دارم
که صبح عدل تو زایل کند سیاهی من
روا مدار که عاجز شوند ماهی و مرغ
بر اشک گرم و دم سرد صبحگاهی من
دهان به روزه و لب بر ثنای تو مپسند
ز دیده تر شده رخسارهای کاهی من
مرا بخوان و گناهی مدان که معلومست
همه جهان را احوال بی گناهی من
خداوندا تویی کز روی رفعت
سپهرت تخت زیبد،مِهر،گَژزَن
گرفت از گلستان لطف و نطقت
همه روی زمین گلزار و گلشن
جهان را آن عمارت داد عدلت
که از سهو و خطا معصوم شد ظن
برای کارزار دشمن تو
که چرخش خصم باد و طبع دشمن
گهی از غنچه سازد دهر پیکان
گهی در آب پوشد باد جوشن
اگر من بنده محرومم ز صدرت
روا باشد که اهل آن نیم من
ولیکن قصه تشریف شرط است
مرا بر رای اعلی عرضه کردن
تنم پوشیده شد از خلعت شاه
که بادش در پناه حق دل و تن
نمی گویم که تدبیر سرم چیست
همی ترسم که گویی در کس زن
ای رسیده مواهب تو به من
همچو بوی شفا به بیماران
گرچه در خورد همت تو نبود
رد نکردم چو خویشتن داران
پایه ابر برترست از آنک
رد توان کرد سوی او باران
تاج بخش جهان سکندر وقت
ای سزاوار افسر و دیهیم
از گلستان افسرت هر دم
به مشام فلک رسیده نسیم
تیرت اندر دل پر آتش خصم
رفته گستاخ همچو ابراهیم
آسمان در محیط همت تو
نقطه ای در میان حلقه جیم
دل دشمن ز رمح چون الفت
تنگ و تاریک همچو دیده میم
حال من بنده هست معلومت
که ز عصمت گرفته ام تعلیم
قدری وام کرده ام لیکن
وجه یک جو ندارم از زر و سیم
بر در من غریم کرده مقام
همچو اقبال بر در تو مقیم
از برای دوام این اقبال
باز کن از سرم بلای غریم
افتخار زمانه شمس الدین
ای چو عنقا نظیر تو معدوم
همچو هد هد بر آستانه تو
فلک تند چاپلوس خدوم
باز اقبالت آشیان کرده
همچو نسرَین در میان نجوم
مه که در آشیان دولت تو
روز دشمن نیم به سیرت بوم
تا کی از آفتاب طلعت خویش
همچو خفاش داریم محروم؟
مطلب مشابه: اشعار عسجدی؛ گلچین زیباترین اشعار و غزلیات این شاعر
مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر










