ابیات پراکنده ابوسعید ابوالخیر (گلچینی از اشعار زیبا و ابیات)
ابیات پراکنده ابوسعید ابوالخیر را در روزانه قرار دادهایم. فضلالله بن احمد بن محمد بن ابراهیم میهنی مشهور به شیخ ابوسعید ابوالخیر (۱ محرم ۳۵۷–۴ شعبان ۴۴۰ ه.ق) عارف و شاعر نامدار ایرانی سده چهارم و پنجم بود. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار برجسته و ویژهای دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته است. چندان که در بخش مهمی از شعر پارسی چهرهٔ او در کنار مولوی و عطار قرار میگیرد، بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد.

شعرهای پراکنده ابوسعید ابوالخیر
مرد باید که جگر سوخته چندان بودا
نه همانا که چنین مرد فراوان بودا
کار چون بسته شود بگشایدا
وز پس هر غم طرب افزایدا
خداوندا بگردانی بلا را
ز آفتها نگه داری تو ما را
به حق هر دو گیسوی محمد
زبون گردان زبردستان ما را
نسیما جانب بستان گذر کن
بگو آن نازنین شمشاد ما را
به تشریف قدوم خود زمانی
مشرف کن خراب آباد ما را
چون مرا دیدی تو او را دیدهای
چون ورا دیدی تو دیدی مر مرا
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
گرفت خواهم زلفین عنبرین تو را
به بوسه نقش کنم برگ یاسمین تو را
هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی
هزار سجده برم خاک آن زمین تو را
هزار بوسه دهم بر سخای نامهٔ تو
اگر ببینم بر مهر او نگین تو را
به تیغ هندی گو دست من جدا بکنند
اگر بگیرم روزی من آستین تو را
اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت
زبان من به روی گردد آفرین تو را
در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش
مرد نابینا ببیند بازیابد راه را
طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم تو را
دلبرا شاها ازین پنجه بیفگن آه را
پنج و پنجاهم نباید، هم کنون خواهم تو را
اعجمیام میندانم من بن و بنگاه را
هر کسی محراب کردهست آفتاب و سنگ و چوب
من کنون محراب کردم آن نگارین روی را
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
آتش نمرود هرگز پور آزر را نسوخت
پور آزر پیش ازین آتش چو خاکستر شدهاست
تا بدین آتش نسوزی تو یقین صافی نهای
خواه گو دیوانه خوانی خواه گویی بیهدهاست
ای دریغا جان قدسی کز همه پوشیدهاست
بس که دیدهست روی او یا نام او بشنیدهاست
هر که بیند در زمان آن حسن او کافر شود
ای دریغا کین شریعت کفر ما ببریدهاست
کون و کان بر هم زن و از خود برون شو یک رهی
کین چنین جان را خدا از دو جهان بگزیدهاست
مطلب مشابه: رباعیات ابوسعید ابوالخیر (40 رباعی احساسی و عاشقانه این شاعر)
مطلب مشابه: دوبیتی های ابوسعید ابوالخیر؛ 50 شعر پر احساس عاشقانه دو بیتی این شاعر

امروز به هر حالی بغداد بخاراست
کجا میر خراسانست؟ پیروزی آن جاست
ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود
تا مِیْ خورم امروز که وقت طرب ماست
می هست و درم هست و بت لاله رخان هست
غم نیست و گر هست نصیب دل اعداست
هر آن دلی که تو را، سیدی بدان نظرست
خطر گرفت اگر چه حقیر و بیخطرست
اگر چه خرد یکی شاخک گیاه بود
که تو بدو نگری زادسرو غاتفرست
هر آن دلی که نهفتهست زیر هفت زمین
که تو بدو نگری همتش ز عرش برست
صاحب خبران دارم آن جا که تو هستی
یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
عکس نوشته اشعار پراکنده ابوسعید ابوالخیر
ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنّار نابریده و ایمانت آرزوست
در هیچ وقت خدمت مردی نکردهای
وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست
رنج مردم ز پیشی و بیشیست
راحت و ایمنی ز درویشیست
برگزین زین جهان یکی و بس
گرت با دانش و خرد خویشیست
از دوست پیام آمد کآراسته کن کار
مهر دل پیش آر و فضول از ره بردار
اینست شریعت
اینست طریقت
ای روی تو چو روز دلیل موحدان
وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد
ای من مقدم از همه عشاق چون تویی
مر حسن را مقدم چون از کلام قد
مکی به کعبه فخر کند، مصریان به نیل
ترسا به اسقف و علوی به افتخار جد
فخر رهی بدان دو سیهچشمکان توست
کآمد پدید زیر نقاب از بر دو خد
از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد؟
کین عیش چنین باشد، گه شادی و گه درد
گر خوار کند مهتر، خواری نکند عیب
چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد
صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
گر خار بَراَندیشی خرما نتوان خورد
او خشم همی گیرد تو عذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر مینتوان کرد
آری چنین کنند کریمان که شاه کرد
سوی رهی به چشم به زرگی نگاه کرد
هر آن شمعی که ایزد برفروزد
کسی کش پف کند، سبلت بسوزد
برون ز گوشهٔ بهشت برین، سقر باشد
فزون ز توشهٔ شکر معده، بار خر باشد
هر آن که توشهٔ روزی و گوشهای دارد
به راستی مَلِک مُلک بحر و بر باشد
زیادت از سرت ار یک کُلَه به دست آری
به خاکِ پای قناعت که درد سر باشد
عاشقی خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سختتر گردد کمند
با خلق هر کرم که کند هم خدا کند
باشد که ناگهی نگهی هم به ما کند
مرا تو راحت جانی معاینه نه خبر
که را معاینه آمد، خبر چه سود کند؟
هیچ صورتگر به صد سال از بدایع وز نگار
آن نداند کرد و نتواند که یک باران کند
او درین فکر تا «به ما چه کند؟»
ما درین فکر تا «خدا چه کند»
ما دلآسوده تا «خدا چه کند»
خواجه در حیله تا «به ما چه کند؟»
به زیر قبهٔ تقدیس مست مستانند
که هر چه هست همه صورت خدا دانند
کار همه راست چنان که بباید
حال شادیست شاد باشی شاید
انده و اندیشه را دراز چه داری؟
دولت تو خود همان کند که بباید
رای وزیران تو را به کار نیاید
هر چه صواب است بخت خود فرماید
چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق
وآن که تو را زاد نیز چون تو نزاید
ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد دیگر به بهتری نگشاید
نی نی ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچ
کآن باد همی از بر معشوق من آید
هر شب نگرانم به یمن تا تو بر آیی
زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید
کوشم که بپوشم صنما نام تو از خلق
تا نام تو کم در دهن انجمن آید
با هر که سخن گویم اگر خواهم و گر نی
اول سخنم نام تو اندر دهن آید
خوبتر اندر جهان ازین چه بود کار
دوست بر دوست رفت و یار بر یار
آن همه اندوه بود و این همه شادی
آن همه گفتار بود و این همه کردار
دوست بر دوست رفت یار بر یار
خوشتر ازین هیچ در جهان نبود کار
دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام
بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند
دگر که عاشق گویند عاشقان را نام
دریغم آید چون مر ترا نکو خوانند
دریغم آید چون بر رهیت عاشق نام
مطلب مشابه: اشعار ابوسعید ابوالخیر + مجموعه شعر و رباعیات عاشقانه شاعر معروف
مطلب مشابه: اشعار وحیدالزمان قزوینی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر

شعرهای ابوسعید ابوالخیر
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تا که میجستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبود
بی نشانی که صواب آید ازو دادن نشان
چند گاهی عاشقی برزیدم و پنداشتم
خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان
در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان
حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانهای
گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوریست یا کرّیست یا دیوانهای
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانهای
بر مثال قطرهٔ برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانهای؟!
یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانهای؟
فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانهای
گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانهای
نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانهای؟
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی
یا جمله مرا هستی یا عهد شکستی
یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی
چون نیست شدی، هست ببودی صنما
چون خاک شدی، پاک شدی لاجرما
وای ای مردم داد ز عالم برخاست
جرم او کند و عذر مرا باید خواست
مرغی به سر کوه نشست و برخاست
بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست؟
بیغم دل کیست؟ تا بدان مالم دست
بیغم دل زنگیان شوریدهٔ مست
جز درد دل از نظارهٔ خوبان چیست؟
آن را که دو دست و کیسه از سیم تهیست
فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچ
تا عشق میان ما بماند بیهیچ
آن را که کلاه سر بباید زد و برد
زانست که او بزرگ را دارد خرد
آن جا که مرا با تو همی هست دیدار
آن جا روم و روی کنم در دیوار
تا با تو تویی تو را بدین حرف چه کار؟
کین آب حیاتست ز آدم بیزار
گر من به ختن ز یار وادارم دست
با ورد و نسا و طوس یار من بس
فاساختن و روی خوش و صفرا کم
تا عهد میان ما بماند محکم
من گبر بُدم کنون مسلمان گشتم
بد عهد بُدم کنون به فرمان گشتم
جایی که حدیث تو کند خندانم
خندان خندان به لب برآید جانم
اشتربان را سرد نباید گفتن
او را چو خوشست غریبی و شب رفتن
از ترکستان که بود آرندهٔ تو
گو «رو، دیگر بیار مانندهٔ تو»
زلفت سیهست مشک را کان گشتی
از بس که بجستی تو همه آن گشتی
گر آن چه بگفتهای به پایان نبری
گر شیر شوی ز دست ما جان نبری
هر جا که روی دو گاو کارند و خری
خواهی تو به مرو باش خواهی به هری
آراسته و مست به بازار آیی
ای دوست نترسی که گرفتار آیی
در هر سحری با تو همی گویم راز
بر درگه تو همی کنم عرض نیاز
بی منت بندگانت ای بنده نواز
کار من بیچارهٔ سرگشته بساز
من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز
مطلب مشابه: اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه
مطلب مشابه: اشعار وفایی شوشتری؛ مجموعه زیباترین غزلیات و قطعات این شاعر

ای سِرّ تو در سینه هر محرم راز
پیوسته در رحمت تو بر همه باز
هر کس که به درگاه تو آورد نیاز
محروم ز درگاه تو کی گردد باز
گر چشم تو در مقام ناز آید باز
بیمار تو بر سر نیاز آید باز
ور حسن تو یک جلوه کند بر عارف
از راه حقیقت به مجاز آید باز
دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
جان جز سخن عشق نگوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در آن نروید هرگز
دانی که مرا یار چه گفتهست امروز
جز ما به کسی در منگر دیده بدوز
از چهره خویش آتشی افروزد
یعنی که بیا و در ره دوست بسوز
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز
دنیا زن پیریست چه باشد ار تو
با پیر زنی انس نگیری دو سه روز
دل خسته و جان فگار و مژگان خونریز
رفتم بر آن یار و مه مهرانگیز
من جای نکرده گرم گردون به ستیز
زد بانگ که هان چند نشینی برخیز
الله، به فریاد من بی کس رس
فضل و کرمت یار من بی کس بس
هر کس به کسی و حضرتی مینازد
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
مطلب مشابه: اشعار شهید بلخی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی
مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر










