رباعیات همام تبریزی؛ گلچین اشعار عاشقانه و رباعیات 💖
در سایت ادبی و هنری روزانه رباعیات همام تبریزی شاعر بزرگ ایرانی را برای شما دوستان قرار دادهایم. محمد پسر فریدون همام تبریزی شاعر پارسی سرای قرن هفتم در سال ۶۳۶ هجری قمری در تبریز متولد شد. او در سرودن غزل توانایی بالایی داشت. همام دوستدار سعدی شیرازی بود و در غزلیاتش به استقبال اشعار او رفته است و با او مکاتبات فراوانی داشته است. بنابر برخی از یادداشتهای تاریخی سعدی شیرازی در سفرش به آذربایجان با همام ملاقات داشته است. همام تبریزی در سال ۷۱۴ هجری قمری در تبریز درگذشت و در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.

رباعیهای زیبای همام تبریزی
انگور و شراب را سعادت بادا
می مستی و خواب را سعادت بادا
بادام شکست روغن صافی هست
گل رفت گلاب را سعادت بادا
جهدی بنما تا بشناسی حق را
کانجا نخرند غلغل و بقبق را
از علم الهی که براق روح است
جز استر زینی نرسد احمق را
ای هجر تو خون کرده جگر یاران را
از وصل تو شادی دل غمخواران را
چشمت که از اوست ملک حسن آبادان
مستیست خراب کرده هشیاران را
ای در سر زلف تو پریشانیها
خوی لب لعلت شکرافشانیها
در باغ رخت که نزهت چشم من است
شفتالوهاست لیتنی جانیها
ای دل که شدی در سر آن زلف به تاب
در جایگه خوشی مکن جنگ و عتاب
وی دیده که تشنهای بر آن درّ خوشاب
گر تشنهای از بهر چه میریزی آب
زنهار مبالغت مکن در هر باب
در مذهب صاحب خرد این نیست صواب
بر راحت معتدل مزیدی مطلب
کز حرف زیاده میشود عذب عذاب
گویند که هست بی نشان آب حیات
و اندر ظلمات است نهان آب حیات
چون کرد عرق ز شرم رویش دیدم
از چشمه خورشید روان آب حیات
عشق تو که در دل آتش تیز افروخت
دانم که به شمع سوختن او آموخت
بر روی تو شمع همچو من عاشق شد
ناگه نفسی سرد زد و دستت سوخت
ای چشم تو را چو من جهانی شده مست
در پای تو افتاده چو گیسوی تو پست
لعل لب تو ببرد آب یاقوت
دندان خوشت قیمت گوهر بشکست
دوشش دیدم زلف بشولیده و مست
می آمد و دستهای گل سرخ به دست
چون دید مرا گفت رخ زیبایم
دیدی که چگونه رونق گل بشکست
ای آنکه لبت آب حیات طرب است
روی تو چو باده خرمی را سبب است
جان از لب یار میستاند لب تو
این کآب حیات جان ستاند عجب است
در آرزوی تو شمع را جان به لب است
زان مرده و سوخته چو من روز و شب است
ای شمع رخ تو را دو صد پروانه
پروانه منم دست تو سوزد عجب است
چون دیدن آن سرو روان در خواب است
پس ذوق دل و راحت جان در خواب است
در خواب چو روی دوست میشاید دید
بیداری بخت عاشقان در خواب است
با روی تو شمع برفروزد عجب است
با حسن تو دیده برندوزد عجب است
گفتی که ز شمع سوخت دستم ناگاه
خورشید که از شمع بسوزد عجب است
میلت به من ای یار موافق عجب است
مهرت به من ای نگار صادق عجب است
عاشق دیدی در انتظار معشوق
معشوق در انتظار عاشق عجب است
مطلب مشابه: غزلیات همام تبریزی؛ بهترین اشعار عاشقانه و غزل از شاعر قدیمی
مطلب مشابه: اشعار همام تبریزی با 10 شعر و غزل زیبای عاشقانه از این شاعر

عکس نوشته رباعیات همام تبریزی
ای بیخبران شکل مجازی هیچ است
احوال فلک بدین درازی هیچ است
برگیر به عقل پرده از چشم خیال
تا بشناسی کاین همه بازی هیچ است
ای زلف به تاب دوست تاب تو که راست
وی لعل خوشش برگ عتاب تو که راست
ای چشمش اگر سوال جان خواهی کرد
جز دادن جان دگر جواب تو که راست
لب بر لب من نهاد این لطف بس است
میگفت که با کشته خویشم هوس است
جان زندگیای یافت ز بوی نفسش
معلومم شد که زندگانی نفس است
عشق تو که سرمایه این درویش است
زاندازه هر هوسپرستی بیش است
چیزیست که از ازل مرا در سر بود
کاریست که تا ابد مرا در پیش است
ای باد مراغه حال خویشان خون است
وان یار مرا زلف پریشان چون است
خون گشت دلم ز درد نادیدنشان
گویی دل نازنین ایشان چون است
ترشی تو ولیک نکتهات شیرین است
یک نکته تو لایق صد تحسین است
چون نکته شنیدم از دهانت گفتم
درّی که ز کون خر بیفتد این است
گفتم که مگر رای تو فرزانگی است
رفتیم و هنوزت سر بیگانگی است
هر حیله که در تصور عقل آید
کردیم کنون نوبت دیوانگی است
تا هر کست ای شانه نگیرد بر دست
کوتاه کن از دو زلف آن دلبر دست
دست دگری شکافت ای شانه سرت
تو زلف نگار من چه پیچی در دست
تبریز نکو و هر چه ز آنجاست نکوست
مغزند و مپندار تو ایشان را پوست
با طبع مخالفان موافق نشوند
هرگز نشود فرشته با دیوان دوست
ای جام لب نگار میدار به دست
با او چو خوش آورید این کار بدست
بادا ز لب یار قدح مالامال
کآورد به خون دل لب یار به دست
ای حور سرشت هیچ چیزت بد نیست
وز حسن تو ماه را یکی از صد نیست
آن چشمه که حوض کوثرش میخوانند
گر هست دهان توست ور نی خود نیست
ما را به امید زندگانی بگذشت
دور از رویت دور جوانی بگذشت
با این همه تازه رو و خوش میباشم
کاخر عمرم به مهربانی بگذشت
چون خسته شد از منج لب شیرینت
خونین شد از این غم دل صد مسکینت
بازار عسل به لب چو بشکستی منج
زد نیش ز رشک بر لب نوشینت
چون زرد شد از رنج گل رعنایت
شد رنج خجل ز روی شهرآرایت
دانست که زو دردسری یافتهای
افتاد کنون به عذر آن در پایت
ای آب لطافت و طرب در جویت
جان زنده کند نسیم کآرد بویت
ز انگشتنمای عاشقان در کویت
ترسم که نشان بماند اندر رویت
ای عرصه تبریز زیانت مرساد
آسیب زمان به مردمانت مرساد
تو همچو تنی و جان و دل هر دو امام
دردی به دل و غمی به جانت مرساد
این سنگ که از آب روان میگردد
پیوسته بسان آسمان میگردد
نالان همه شب بسان بیماران است
سرگردانتر ز عاشقان میگردد
بزم از رخت امشب آفتابی دارد
چشم تو به هر گوشه خرابی دارد
لیکن ز لب تو کس نمییابد کام
جز جام که پیش لبت آبی دارد
زلفش سر کبر و سرفرازی دارد
زان کشتن عاشقان به بازی دارد
ای دل تو چه میشوی چنین در کارش
کار سر زلف او درازی دارد
زلفت که ز ماه تکیهگاهی دارد
انصاف که خوش منصب و جاهی دارد
بربود دلم چه یارمش گفت که او
چون عارض تو پشت و پناهی دارد
معشوق من امشبی وفایی دارد
کارم ز وصال او نوایی دارد
ای صبح دمی نفس مزن بهر خدا
کآیینه طبع من صفایی دارد
مطلب مشابه: غزلیات بلند اقبال ( مجموعه اشعار عاشقانه و احساسی از شاعر قدیمی ایرانی )
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه جامی شاعر بزرگ (20 شعر بلند احساسی ناب از جامی)
اشعار کوتاه همام تبریزی
دل وقت سماع بوی دلدار برد
حالش به سراپرده اسرار برد
این زمزمه مرکبیست تا روح ترا
برگیرد و خوش به منزل یار برد
گفتی که سرشکت ز چه معنی خون شد
خون نیست ولی با تو بگویم چون شد
در دیده من خیال رخسار تو بود
اشکم چو گذر کرد بر او گلگون شد
با عشق تو دل چون محرم راز آمد
با دل در و دیوار در آواز آمد
در اوج تو چون روح به پرواز آمد
آواز آمد که مرغ ما باز آمد
گفتی غم عشقت همه کس میداند
این راز گشادهای بدان میماند
ما راز ترا فاش نکردیم ولی
اشک است که چون آب فرو میخواند
گویند فلان سلطنتی میراند
بهمان بد و نیک ملک نیکو داند
بیهوده به ریش خویشتن میخندند
کاین کار کسی دگر همیگرداند
ای دل مطلب دوا ز معلولی چند
مشغول مشو به مهر مشغولی چند
پیرامن آستان درویشان گرد
باشد که شوی قبول مقبولی چند
در بزم تو هر که ترک هستی نکند
از باده لبهای تو مستی نکند
در مذهب عاشقی مسلمان نبود
با روی تو هر که بتپرستی نکند
معشوقه به گرمابه شبی با ما بود
ما را ز فروغ چهره خورشید نمود
گِل بر سر گُل میزد و من میگفتم
خورشید به گِل کجا توانی اندود
عشق تو جوان است و جوان خواهد بود
تا هست جهان جانِ جهان خواهد بود
تا در دهن خلق زبان خواهد بود
افسانه عشق در میان خواهد بود
هر گه که قدح پر از می ناب شود
از عکس می ناب چو عناب شود
آبش لب یار میبرد نیست عجب
با لعل گر آبگینه بی آب شود
می بی لب تو طرب نمیافزاید
خود بی لبت از شراب کاری ناید
ماییم و شراب و سبزه و آب روان
جز وصل تو آن چیست که در میباید
زان عهد قدیم چون مرا یاد آید
لذات جهان سر به سرم باد آید
در انجمنی اگر حدیث تو رود
در سینه دل خسته به فریاد آید
باد سحری رقصکنان میآید
با مژده یار مهربان میآید
برخیز که تا بر سر ره بنشینیم
کآواز درای کاروان میآید
گفتار خوش و لب چو قندم باید
گیسوی دراز چون کمندم باید
گویند که یار سرو بالا داری
عالی نظرم قد بلندم باید
نی حال دلم یکان یکان میگوید
وان راز که داشتم نهان میگوید
رازی که به صد زبان بیان نتوان کرد
از نی بشنو که بی زبان میگوید
گفتا که به ابروم که دارم در سر
کامشب نفسی کنم به پیش تو گذر
سوگند چرا به قامت راست نخورد
سوگند به کج خورده که دارد باور
این ملک به مالک گدا بازگذار
خود را به تو تسلیم و رضا بازگذار
تاکی به چرا و چون دهی عمر به باد
ای بنده خدایی به خدا بازگذار
شد دوش میان ما حکایت آغاز
از هر بن موییم برآمد آواز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
مطلب مشابه: رباعیات محتشم کاشانی | گزیده اشعار عاشقانه شاعر معروف
مطلب مشابه: اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه

بادا چو کمان قامت اعدای تو کوز
پیچیده در او غم فراوان چون توز
بر دشمن ناقصت مضاعف بادا
اندوه تو بر دلم ز مکر مهموز
ای خواجه بگو چه دیدهای باش هنوز
زین ره به کجا رسیدهای باش هنوز
زان جرعه که زان سپهر سرگردان شد
یک قطره کجا چشیدهای باش هنوز
جانا دهنت که هست چون چشمه نوش
میآوردش ظلمت شب در آغوش
آن پنبه پندار که در گوش تو بود
پشم آمد و یکباره برون کرد ز گوش
از سبزه شود خرد چو ماه اندر میغ
چون رفت خرد ز سر بود لایق تیغ
گر آدمیای میل تو با سبزه خطاست
ورزان که خری سبزه ز تو نیست دریغ
در صحبت شانه هست موی تو دریغ
با آینه اتفاق روی تو دریغ
مگذار که باد بگذرد بر زلفت
زیرا که به باد هست بوی تو دریغ
ای ماه چه قبهای ز قدرت عیوق
اقبال چو عاشق است دادت معشوق
خصم تو چو ناقص است دایم بادا
در صرع و نقرس چو لفیف مفروق
رباعی های همام تبریزی
میآمد و بر گلش پریشان سنبل
بر چهره عرق نشسته چون بر گل مل
بر عارض همچو گل روان کرده گلاب
وز نازکیش آب شده لاله و گل
با روی تو ننگرند عشاق به گل
گل پیش تو نشمرند عشاق به گل
روزی که وصالت نرسد ایشان را
آن روز به سر برند عشاق به گل
دیر است که با غم تو در ساختهام
پنهان ز تو با تو عشقها باختهام
زان با تو نگفتهام که هرگز خود را
شایسته خدمت تو نشناختهام
رنج تو چو رنج خویش پنداشتهام
این هفته طرب ز یاد بگذاشتهام
گفتی ز چه خاست درد چشم تو بگو
من رنج تو را به دیده برداشتهام
میآیم و از شرم چنان میافتم
کز زندگی خود به گمان میافتم
بی تو غم دل به صد زبان میگویم
چون روی تو بینم از زبان میافتم
گفتم چو تو را عاشق شیدا باشم
شاید که من دل شده تنها باشم
گفتا چو مرا میان جان جا کردی
آنجا که تو باشی نه من آنجا باشم
وصلت ندهم ز دست اگر جان بدهم
کی وصل تو را به ملک خاقان بدهم
جانا دلم آتشکده غم بادا
گر خاک درت به آب حیوان بدهم
بنشسته بدیم ما دو شهباز به هم
کردیم به کوه و دشت پرواز بهم
هر یک به رهی دگر برون افتادیم
تا خود به کجا رسیم ما باز به هم
هجران دیدیم و درد هجران دیدیم
دردی که نداشت هیچ درمان دیدیم
چون روز وصال قصه کوتاه کنیم
شبهای دراز دردمندان دیدیم
منگر تو بدان که ما به تن مختصریم
هر چند که کوتهیم عالی نظریم
اینها همه صندوق پر از کرباسند
ما حقه سربسته لعل و گهریم
تا چند بود دل به ریا پروردن
در باده نهم سر پس از این تا گردن
تا تو برهی ز غیبت من کردن
من باز رهم ز باده پنهان خوردن
ای عادت تو به باده جان پروردن
می خور که ملامتت نخواهم کردن
می چون به لبت رسد ز شرم آب شود
پس باده تو را حلال باشد خوردن
تا کی رخ دل سوی گناه آوردن
وان میغ سیاه پیش ماه آوردن
تا چند ز آب سرخ در چشم خرد
از بیخردی آب سیاه آوردن
در منزل او وقت خبر پرسیدن
خون شد دلم از بانگ صدا بشنیدن
گفتم که کجا توان مر او را دیدن
گفتا که کجا توان مر او را دیدن
چون نیست مجال روی و مویت دیدن
راضی شدهام به خاک کویت دیدن
پر شد دو جهان ز حسن روی تو ولی
اندازۀ چشم نیست رویت دیدن
مطلب مشابه: اشعار صفی علیشاه؛ زیباترین غزلیات، رباعیات و اشعار این شاعر
مطلب مشابه: اشعار سعیدا؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر










