اشعار عاشقانه جامی شاعر بزرگ (20 شعر بلند احساسی ناب از جامی)

در این بخش از سایت ادبی روزانه قصد داریم اشعار عاشقانه جامی بزرگ را برای شما دوستان قرار دهیم. نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد جامی (23 شعبان 817ق تربت جام – 17 محرم 898ق هرات)، معروف به جامی و ملقب به خاتم الشعرا، همهچیزدان، شاعر، موسیقیدان، ادیب و صوفیِ نامدار فارسیزبانِ ایرانیِ سده 9 قمری است. وی با الهام گرفتن از گلستان سعدی یکی از مهمترین کتابهای خود یعنی بهارستان را به رشته تحریر درآورد.
او به مناسبت محل تولد خویش «جام» و نیز به سبب دوستداری شیخ الاسلام «احمد جام» جامی تخلص کرد.
اشعار عاشقانه و احساسی جامی
یا من بدا جمالک فی کل ما بدا
بادا هزار جان مقدس تو را فدا
می نالم از جدایی تو دمبدم چو نی
وین طرفه تر که از تو نیم یک نفس جدا
عشق است و بس که در دو جهان جلوه می کند
گاه از لباس شاه و گه از کسوت گدا
یک صورت بر دو گونه همی آیدت به گوش
گاهی ندا همی نهیش نام و گه صدا
برخیز ساقیا ز کرم جرعه ای بریز
بر عاشقان غمزده زان جام غمزدا
زان جام خاص کزخودیم چون دهد خلاص
در دیده شهود نماند به جز خدا
جامی ره هدی به خدا غیر عشق نیست
گفتیم والسلام علی تابع الهدی
مطلب مشابه: شعر احساسی + زیباترین اشعار عاشقانه ❤️ از شاعران معاصر ایران

حرز جانهاست نام دلبر ما
ما اعزاسمه و ما اعلی
نام او گنج نامه لاهوت
گنج پنهان غیب ازو پیدا
همه اسما مظاهر ذاتند
همه اشیا مظاهر اسما
لا اری فی الوجود الا هو
محو شد نام غیر و نقش سوی
هستی مطلق است و وحدت صرف
این هو این انت این انا
من و او و تو از میان برخاست
سر وحدت شد از همه یکتا
جان جامی ز نکته وحدت
نشکیبد چو ماهی از دریا
هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو را
همه بر وجه کمال است کما لا یخفی
بعد عمری کشمت گفتی و من می میرم
هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا
بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرد
در همه شهر بدین شیوه شد انگشت نما
گر به تیغ تو جدا شد سرم از تن چه غم است
غم از آن ست که از تیغ تو افتاد جدا
خواستم خواهم ازان لب به دعا دشنامی
حاجت من چو روا گشت چه حاجت به دعا
طلب بوسه ازان لب نبود حد کسی
در سر من هوسی هست ولی زان کف پا
جامی آخر به سر زلف تو زد دست امید
خصه الله تعالی بمزید الزلفا
مطلب مشابه: اشعار فرخی سیستانی؛ گزیده اشعار عاشقانه و ناب از فرخی سیستانی

چند سوی چمن آیم به هوایت چو صبا
یک ره ای سرو سهی قامت رعنا بنما
به ته کرته نیلی سوی بستان بخرام
تا گل از شوق کند خرقه فیروزه قبا
باغبان کاش کند سوسن و گل فرش رهت
زانکه بر روی زمین حیف بود آن کف پا
سرو را جالب جوی است و تو را گوشه چشم
الله الله چه تفاوت تو کجا سرو کجا
همچو بلبل به هوای گل رویت نالم
نیست این ناله و فریاد من از باد هوا
زآب صافی نگر آن روی چو گل تا دانی
کز چه رو این همه جویان تواند اهل صفا
با تو جامی هوس گشت گلستان دارد
لیک چون همرهی سرو کند شاخ گیا
شرف کعبه بود کوی تو را
زاده الله تعالی شرفا
زایر کوی تو از کعبه گذشت
سرو کوی تو کجا کعبه کجا
سر من غرقه به خون افتاده ست
تا ز تیغ تو فتاده است جدا
بی تو بر جان دگرم باقی نیست
جان اگر رفت تو را باد بقا
ساخت همچون مه نو ناشده پیر
میل ابروی توام پشت دوتا
هر کجا درد دوا نیز بود
چون تو بی درد فتادی چه دوا
داشت در بیت حزن جامی جای
جائه منک بشیر فنجا

زد به رفتار خوش قدت ره ما
رفع الله قدره ابدا
تو همایی و نیست ظل همای
جز دو زلف تو دام ظلهما
گر کند غنچه با تو دعوی لطف
بر دهانش زند نسیم صبا
دیده هر دیده ام جدا دردی
تا ز روی تو مانده اند جدا
تو بلای خدایی و خلقی
به دعا خواهد این بلا ز خدا
آینه از تو رخ نمی تابد
به تو دارند روی اهل صفا
هر که درهای نظم جامی دید
گفت لله در ناظمها
گاه در دل ساز و گه در دیده جا
هر دو جای توست ای بدرالدجی
طوبی آمد قد تو وقت خرام
گر خرامد سوی ما طوبی لنا
تا به هر چشمی ز راهت سرمه برد
چشم من دارد غباری از صبا
می نگویم بنده خویشم شمار
نیست حکمی بنده را بر پادشا
خواهم از دل برکشم پیکان تو
لیکن از دل برنمی آید مرا
پرده بگشا چون نمودی آن دو زلف
تا رخت بینیم بعد از عمرها
گر سر جامی جدا سازی به تیغ
به که سازی زآستان خود جدا
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه سعدی؛ مجموعه گلچین زیباترین اشعار و غزلیات عاشقانه سعدی

لب لعل تو کام اهل وفا
لعلیل الفراق فیه شفا
دردنوشان جام درد تواند
صف نشینان بارگاه صفا
کی به روی تو خوش توانم زیست
همچو موی تو فتنه ای ز قفا
یاری از کس نخواهم اندر عشق
حسبی الله وحده وکفی
به جفا داغ دیگران مپسند
چند می سوزیم به داغ جفا
گر چو یوسف زما شوی غایب
همچو یعقوب ما و یا اسفا
جرم جامی هوای خوبان ست
غفرالله ذنبه و عفی
اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما
بریدن از تو نتوانیم قطعا
پزم با آه دل زان لب خیالی
بلی بی دود نتوان پخت حلوا
جفاها خواهمت فرمود گفتی
خدا را ماه من اینها مفرما
بود جای خیالت خانه چشم
به مردم گفتهام این نکته صد جا
به گوشت میبرد سر زلف مشکین
دگر ز اندازه بیرون مینهد پا
سر بی مغز زاهد را توان کرد
بر ابر با کدو حاشا و کلا
به قتل جامی ای جان رنجه گشتی
کرم کردی جزاک الله خیرا

احن شوقا الی دیار لقیت فیها جمال سلمی
که می رساند ازان نواحی نوید لطفی به جانب ما
به وادی غم منم فتاده زمام فکرت ز دست داده
نه بخت یاور نه عقل رهبر نه تن توانا نه دل شکیبا
زهی جمال تو قبله جان حریم کوی تو کعبه دل
فان سجدنا الیک نسجد و ان سعینا الیک نسعی
ز سر عشق تو بود ساکن زبان ارباب شوق لیکن
ز بی زبانی غم نهانی چنانکه دانی شد آشکارا
بکت عیونی علی شیونی فساء حالی و لاابالی
که دانم آخر طبیب وصلت مریض خود را کند مداوا
اگر به جورم برآوری جان و گر به تیغم بیفکنی سر
قسم به جانت که برندارم سر ارادت ز خاک آن پا
به ناز گفتی فلان کجایی چه بود حالت درین جدایی
مرضت شوقا و مت هجرا فکیف اشکو الیک شکوی
بر آستانت کمینه جامی مجال بودن ندید ازان رو
به کنج فرقت نشست محزون به کوی محنت گرفت ماوا
شد برقع روی تو چو مهت زلف شب آسا
سبحان قدیر جعل اللیل لباسا
تا کی ز غم سود و زیان رنجه توان برد
ای خواجه بیا ساغر می گیر و بیاسا
دنیا نه متاعی ست که ارزد به نزاعی
با خصم مدارا کن و با دوست مواسا
اسرار نی ار فهم کنی جمله سماعی ست
لا یمکن ان یدرکها العقل قیاسا
راهی ست نهانی ز تو تا دیر مغانی
جز پیر مغان نیست بدان راه شناسا
خواهی که در آن راه خدا پاس تو دارد
رخساره به خاک ره هر بی سر و پا سا
تا صاف نشد جامی از اوصاف من و ما
ما صادف من راح مصافاتک کاسا
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه مولوی + مجموعه شعر زیبا از شاعر ایرانی مولانا

عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جانا
ودعت و اودعت فی قلبی اشجانا
دام سر زلفت را گر خیال بود دانه
صید تو شود دانم صد مرغ دل دانا
شد در قدح صهبا عکسی ز رخت پیدا
قد اشرقت الدنیا من کاس حمیانا
از میکده برگشتی بر مدرسه بگذشتی
شد در گرو باده دراعه مولانا
گفتم که به هجر از دل شوق تو شود زایل
فی الهجر مضی عمری والشوق کما کانا
صد کشته هجر احیا یابد به دمی هر جا
کز گلشن وصل تو بویی رسد احیانا
آن سرو سهی قد را شد خاک قدم جامی
ما ارفعه قدرا ما اعظمه شانا
چو اشک خویشتن غلتم میان خاک و خون شبها
ز رشک آنکه بینم جام می را لب بر آن لبها
شدی مشهور شهر آنسان که همچون سوره یوسف
همیخوانند طفلان قصه حسنت به مکتبها
به خواب ار بر درت یابند جا جانهای مشتاقان
به بیداری کجا آیند دیگر سوی قالبها
ز تو هرشب ز بس یارب رود بر آسمان افتد
ملایک را غلط در سبحه از غوغای یاربها
تنم را ز آتش دل هر دم افزاید تبی دیگر
خدا را ای اجل رحمی که جانم سوخت زین تبها
شدم بدبخت ز اشک خود نشد آری مرا هرگز
سعادتمندیی روزی ازین سیاره کوکبها
ز هفتاد و دو ملت کرد جامی رو به عشق تو
بلی عاشق ندارد مذهبی جز ترک مذهبها
مطلب مشابه: غزلیات همام تبریزی؛ بهترین اشعار عاشقانه و غزل از شاعر قدیمی

ریزم ز مژه کوکب بیماهرخت شبها
تاریک شبی دارم با این همه کوکبها
چون از دل گرم من بگذشت خدنگ تو
از بوسه پیکانش شد آبلهام لبها
از بس که گرفتاران مردند به کوی تو
بادش همه جان باشد خاکش همه قالبها
از تاب و تف هجران گفتم سخن وصلت
بود این هَذَیان آری خاصیت آن تبها
تا دست برآوردی زان غمزه به خونریزی
بر چرخ رود هر دم از دست تو یاربها
شد نسخ خط یاقوت اکنون همه رعنایان
تعلیم خط از لعلت گیرند به مکتبها
جامی که پی مذهب اطراف جهان گشتی
با مذهب عشق تو گشت از همه مذهبها
از خارخار عشق تو در سینه دارم خارها
هر دم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها
از بس فغان و شیونم چنگی ست خم گشته تنم
اشک آمده تا دامنم از هر مژه چون تارها
ره جانب بستان فکن کز شوق تو گل در چمن
صد چاک کرده پیرهن شسته به خون رخسارها
تا سوی باغ آری گذر سرو و صنوبر را نگر
عمری پی نظاره سر بر کرده از دیوارها
زاهد به مسجد برده پی حاجی بیابان کرده طی
آنجا که کار نقل و می بیکاری است این کارها
هر دم فروشم جان تو را بوسه ستانم در بها
دیوانه ام، باشد مرا با خود بسی بازارها
تو داده بار هر خسی من مرده از غیرت بسی
یک بار میرد هر کسی بیچاره جامی بارها

نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلها
که بوی دوست میآید ازآن فرسوده منزلها
چو گردد شوق وصل افزون چه جای طعن اگر مجنون
به بوی هودج لیلی فتد دنبال محملها
دل من پر ز مهر یار و او فارغ نبودهست آن
که میگویند راهی هست دلها را سوی دلها
رسید اینک ز ره سلمی و من از ضعف تن زینسان
فخذ یا صاح روحی تحفة منی و اقبلها
مریز ای ابر دیده آب حسرت بر سر راهش
که دور اولی سم اسبش ز آسیب چنین گلها
مرا از هجر او در دل گره میبود صد مشکل
چو دیدم شکل او فیالحال حل شد جمله مشکلها
ز جور دور غم فرجام جامی قصهها دارد
ولکن خوف املال الندامی لم یطولها
هر شب افروخته از آتش دل مشعلهها
رود از کوی غمت سوی عدم قافلهها
دلم از پرتو خورشید رُخَت قندیلیست
کز سر زلف تو آویخته با سلسلهها
شرح اسرار خرابات نداند همه کس
هم مگر پیر مغان حل کند این مسئلهها
در ره فقر و فنا بی مدد عشق مرو
که کمینگاه حوادث بُوَد این مرحلهها
گفتوگوی خرد از حد بگذشت ای ساقی
باده در ده که ندارم سرِ این مشغلهها
ساعتی گوش رضا سوی منِ دلشده نه
کامشب از دست تو هم پیش تو دارم گلهها
واقف از سِرّ خرابات جز آن مست نشد
که به میخانه برآورد چو جامی چلهها
مطلب مشابه: بهترین اشعار وحشی بافقی از کتاب شیرین و فرهاد؛ اشعار عاشقانه و غزل










