رباعیات محتشم کاشانی | گزیده اشعار عاشقانه شاعر معروف

رباعیات محتشم کاشانی را در روزانه خوانده و لذت ببرید. محتشم کاشانی (۹۰۵–۹۹۶ هجری قمری / حدود ۱۵۰۰–۱۵۸۸ میلادی) یکی از بزرگ‌ترین و مشهورترین شاعران شیعهٔ قرن دهم هجری و از ستارگان درخشان ادبیات مرثیه و سوگنامهٔ امام حسین(ع) در تاریخ ادبیات پارسی است.

رباعیات محتشم کاشانی | گزیده اشعار عاشقانه شاعر معروف

رباعی‌های محتشم کاشانی

نواب کز و نیم مه و سال جدا

این عیدم از آن قبلهٔ آمال جدا

امروز که طوف کعبه فرض است و ضرور

من مانده‌ام از کعبهٔ اقبال جدا

ای کرده قدوم تو سرافراز مرا

وز یک جهتان ساختهٔ ممتاز مرا

از خاک مذلتم چو برداشته‌ای

یک باره نگهدار و مینداز مرا

ای نورده آیینهٔ احساس مرا

لطف تو کلید قفل وسواس مرا

نام تو خدا کرده چو فرهاد تو نیز

بردار ز پیش کوه افلاس مرا

گفتند ز حادثات این دیر خراب

بر بستر درد رفته پای تو به خواب

دست الم تو را خدا برتابد

تا پای سلامتت درآید به رکاب

بنیاد دو بینی چو شد از عشق خراب

وان چشم دو بین که بود هم رفت به خواب

دادیم هزار بوسه بر یک سده

کردیم هزار سجده در یک محراب

آن شوخ که تکیه‌گاه او چشم ترست

بازوی شهان چو بالشش زیر سرت

از بس که اساس بستر او عالیست

چادر شب بسترش سپهر گرست

روزی که دلم خیال ابروی تو بست

وز ناز به من نمودی آن نرگس مست

تیری ز کمان خانه ابروی تو جست

در سینهٔ من تا پر و سوفار نشست

ای قصر بلند آسمان پیش تو پست

خلقت همهٔ زیردست از روز الست

بر تافته روزگار دستم به جفا

دریاب و گرنه میرود کار ز دست

آصف که مهین سواد اقلیم بقاست

وز آصفیش سلطنت ایمن ز فناست

تا عارضه در خانهٔ دو روزش ننشاند

معلوم نشد که سلطنت از که به پاست

طراح که طرح این بنا ریخته است

انواع صنایع بهم آمیخته است

دهقانی باغ سحر پنداری از اوست

کز آب نهال‌ها برانگیخته است

این آب که خضر ازو بقا خواسته است

وز غیرتش آب زندگی کاسته است

از قوت فواره نگشتست بلند

کز جای ز تعظیم تو برخاسته است

خانی که سپهرش به سجود آمده است

مه بر درش از چرخ کبود آمده است

در سایهٔ آفتاب عیسی نسبی است

کز چرخ چهارمین فرود آمده است

مطلب مشابه: قطعات ظهیر فاریابی (گلچین زیباترین اشعار از شاعر قدیمی)

مطلب مشابه: ابیات پراکنده ابوسعید ابوالخیر (گلچینی از اشعار زیبا و ابیات)

رباعی‌های محتشم کاشانی

آن طره چو دارم من بدنام ز دست

سررشتهٔ دین رفت به ناکام ز دست

تاتاری از آن سلسله در دستم بود

یک باره به داده بودم اسلام ز دست

این عید حضور خان چو ملک افروزست

عید که و مه مبارک و فیروزست

کاشان به خود ار بنازد امروز بجاست

چون عید بزرگ کاشیان امروزست

سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوست

چون ریزش خون دوست می‌دارد دوست

گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن

ور پوست کند مرا نگنجم در پوست

اسلام که صید اهل ایمان فن اوست

دام دل و دین طرز نگه کردن اوست

خون دل عاشقان که صید حرمند

در گردن آهوان صید افکن اوست

مطلب مشابه: اشعار وحیدالزمان قزوینی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر

مطلب مشابه: اشعار وفایی شوشتری؛ مجموعه زیباترین غزلیات و قطعات این شاعر

عکس نوشته رباعیات محتشم کاشانی

این حوض که دل هلاک نظارهٔ اوست

صد آیهٔ فیض بیش دربارهٔ اوست

در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ

آبی که زبانه کش ز فوارهٔ اوست

گردون که به امر کن فکان چاکرتست

فرمانده از آنست که فرمانبر توست

در سایه محال نیست خورشید که تو

خورشیدی و سایهٔ خدا بر سر توست

آن فتنه که در سربلند افسرتوست

ریزنده خونها ز سر خنجر توست

در سرداری که عالمی را بکشی

قربان سرت شوم چها در سر توست

سلطان جهان که ماه تا ماهی ازوست

وین زینت و زیب چرخ خرگاهی ازوست

در روضهٔ سلطنت چو نخلست قدش

کارایش تشریف شهنشاهی ازوست

چیزی که به گل داده خدا زیبائیست

وان نیز که داده سرور ار عنائیست

اما به تو آن چه داده از پا تا سر

اسباب یگانگی و بی‌همتائیست

ای گشته وثاق کمترین مولایت

پرنور ز نعلین فلک فرسایت

پا اندازی به رنگ رخسارهٔ تو

آورده ز خجلت که کشد در پایت

خسرومنشی که دور خواندش فرهاد

در واقعه دیدم که به من اسبی داد

این واقعه را معبران می‌گویند

تعبیر مراد است مرادست مراد

فرهاد ز کوه کندن بی‌بنیاد

آوازهٔ شهرتش در افاق افتاد

این نادرهٔ فرهاد اگر کوه نکند

صد کوه طلا به منعم و مفلس داد

خورشید سپهر سر بلندی بهزاد

کز مادر دهر از همه عالم زیر سرت

گفتند که بر بستر ضعف است ملول

بهر شعفش به دلف بشین باد آن ضاد

آزار تو دور از تن زیبای تو باد

بهبود تو خاطر اعدای تو باد

تا درد ز پای تو شود بر چیده

هر سر که بود فتاده در پای تو باد

بی‌تحفه نبرد اگرچه زین خسته نهاد

پیغام رسان رقعه به ان بحر و داد

چشمی به سواد رقعه بنده نکرد

کاهی به بهای تحفهٔ بنده نداد

در عهد تو کامرانی خواهم کرد

از عمر گروستانی خواهم کرد

دست چو ز تحفه کوتهست از پی عذر

در پای تو جان فشانی خواهم کرد

یاری که به نیش غم دلی ریش نکرد

بر من ستم از طاقت من بیش نکرد

هرچند که انتظار بسیارم داد

آخر نه وفا به وعده خویش نکرد

خواهمچو جزا طرح عقاب اندازد

جرم دو جهان به جرم من ضم سازد

تا عفو که چشم کائناتست بر آن

چشم از همه پوشیده به من پردازد

این آب که شعلهٔ‌وش ز جا می‌خیزد

وز میل به ذیل باد می‌آویزد

ماناست به اشگ محتشم کز تف دل

می‌جوشد و از درون برون می‌ریزد

آن دست که نخل قد آدم ریزد

نخلی به نزاکت قدت کم ریزد

گر نازکیت به سر و آزاد دهند

چون باد صبا بجنبد از هم ریزد

گاه از همه وجه طامعم می‌دانند

گاه از همه باب حاتمم می‌دانند

می‌آمی‌زند راستی را به دروغ

آنها که زبان به این و آن می‌رانند

ای بی تو چو هم دم به من خسته نموده

آیینه که بینم این تن غم فرسود

آمد به نظر خیالی اما آن نیز

چون نیک نمود جز خیال تو نبود

آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود

هر ساتل به من تفقدی می‌فرمود

بی‌لطفیش امسال اگر وزن کنم

هم سنگ به کوه بیستون خواهد بود

مطلب مشابه: اشعار صامت بروجردی؛ گلچین زیباترین اشعار مذهبی و شعر عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار شهید بلخی؛ گلچین شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی

عکس نوشته رباعیات محتشم کاشانی

رباعیات محتشم کاشانی

عفوی که ز اندازه بدر خواهد بود

ظرفش ز جهان وسیع‌تر خواهد بود

در ساحت صحرای گناهی که مراست

جا یافته بیش جاوه گر خواهد بود

این بنده که ملک نظم پیوستش بود

تسخیر جهان مرتبهٔ پستش بود

در دست نداشت غیر اشعار نفیس

در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

آن ابر عطا که حاتمش کرده سجود

پیوسته چو بسته بر رخ مادر جود

ناچار ما چار شدیم از کرمش

راضی و ازو نیامد آن هم به وجود

چون داد قضا صیقل مرآت وجود

در شرم تو اغراق به نوعی فرمود

کاندر عقبت چشمی اگر باشد باز

عکست شود اندر رخ از آیننه نمود

چادر شب بستر خود ای طرفه‌نگار

گر شب بسر افکنی و گردی سیار

از شمع و چراغ پر شود روی زمین

وز شعشعهٔ پر ز مه سپهر سیار

در بزم حکیمان ز می شورانگیز

نی‌تاب نشستن است و نی پای گریز

از بهر من تنگ سراب ای ساقی

مینا به سر پیاله کج‌دار و مریز

آن طبع که چون آینهٔ پاکست زغش

از بس که به فعل بوالعجب دارد خوش

آب آمده از طبیعت خویش برون

در تحت بفوق می‌رود چون آتش

سلاخ که ساختی به پردانی خویش

کار همه جز عاشق زندانی خویش

می‌میرم از انتظار کی خواهی کرد

سلاخی گوسفند قربانی خویش

آن ماه که در خوبی او نیست خلاف

ور مهر منیر خوانمش نیست گزاف

در خلوت خواب او فلک دانی چیست

چادر شب زرنگار بالای لحاف

ای جلوه‌ات از قامت چابک نازک

وی نخل قد تو را تحرک نازک

از بس که لطیفی قدمت‌تر نشود

گر به خرامی بر آب نازک نازک

ای صید سگ شیر شکار تو پلنگ

وی چرخ شکاری تو با چرخ به چنگ

با آن که کند کلنگ بیخ همه چیز

شاهین تو کند از جهان بیخ کلنگ

ای کوی تو قبله‌گاه ارباب قبول

بی‌سجدهٔ تو طاعت ما نا مقبول

محراب بلند کعبهٔ ابرویت

کز دور مرا به سجده دارد مشغول

می‌کرد چو سکه حی صاحب تنزیل

نقدی که عیار بودش از اصل جلیل

سکه چو رسانید به تمییز قبول

فرق که و مه داد به شاه اسمعیل

در تکیه‌گه واسع این بزم جلیل

اندر دم امتیاز با سعی جمیل

چون درک یکایک از شهان بیند دور

فوق همه باد درک شاه اسمعیل

از ملک ملوک ما درین بیت جلیل

کاراسته صد بلا از آئین جمیل

هر گنج کز آبادی گیتی و دهور

گرد آمده بود وقف شاه اسمعیل

این ساعی اگرچه باشد از حسن قلیل

بی‌دانائی و راه علم و تحصیل

در هر فنش دلا نه از اهل جهان

دانند به لاف مهر شاه اسمعیل

آن راه که از حال سهیلی است جمیل

از میل درو به که نمایم تعجیل

کاشوب و نوای فرح نو در دل

افکنده طرب نامهٔ شاه اسمعیل

المنة لله که از سعی جمیل

این منزل فیض‌بخش بی‌مثل و عدیل

شد ساخته همچو خانهٔ ابراهیم

از تمشیت غلام شاه اسمعیل

اسبی که بود پویه گهش چرخ نهم

در تک شکند تارک خورشید به سم

برگرد جهان چو شعلهٔ جواله

گر چرخ زند نگسلدش دم از دم

بر پیکر آن سرور خورشید علم

کز عارضه‌ای گشته مزاجش درهم

چندان به دمم دعا که برباد رود

از آینهٔ وجود او گرد الم

ای نام تو در هر لغتی ذکر انام

وز تذکرهٔ نام تو شیرین لب و کام

بی‌نام تو شعله‌ها تباهند تباه

با نام تو کارها تمامند تمام

ای درگه خاصت از شرف کعبه عام

وی چرخ به سدهٔ تو در سجده مدام

نام تو از آن زمانه محراب نهاد

تا خلق به سجدهٔ تو آیند تمام

سقا پسرا خسته دل از دست توام

بیمارتر از چشم سیه مست توام

سر از قدم تو برندارم شب و روز

ماننده باد مهره پا بست توام

این بستر خستگی که انداخته‌ام

بروی ز تب هجری تو بگداخته‌ام

ابروی تو لیک در نظر محرابیست

کز سجده آن به فرقتت ساخته‌ام

دی از کرم داور دوران کردم

سودی و زیان نیز دو چندان کردم

طالع بنگر که بر در حاتم دهر

رفتم که کنم فایدهٔ نقصان کردم

اسلام که گم کرده ز دل آرامم

بسیار خطر دارد ازو اسلامم

ز آن آفت دین که هست اسلامش نام

ترسم که به کافری برآید نامم

مطلب مشابه: اشعار میرزا حبیب خراسانی؛ گلچین غزلیات و رباعیات عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار ترکی شیرازی؛ گلچین زیباترین اشعار احساسی و عاشقانه این شاعر

رباعیات محتشم کاشانی

زان پیش که هجر تو برد آرامم

آمد به وداع تو دل خود کامم

فریاد که بیشتز ز هنگام فراق

دل سوخت ازین وداع بی‌هنگامم

خواهم که شبی محو جمال تو شوم

نظارگی بزم وصال تو شوم

وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر

بنشینم و فانوس خیال تو شوم

دارد ز خدا خواهش جنات نعیم

زاهد به ثواب و من به امید عظیم

من دست تهی میروم او تحفه به دست

تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم

گیرم که به چشم خلق پوید دشمن

با من ره غالبیت اندر همه فن

با این چه کند که خود یقین می‌داند

کو مغلوبست و غالب مطلق من

چون مهر تو میتوان نهان ورزیدن

باید ز چه رسوای جهان گردیدن

گوئی که نمی‌توانیم دید آری

با غیر تو را نمی‌توانم دیدن

از لطف تو سهل است کرم ورزیدن

چشم از گنه بی گنهان پوشیدن

دعوی نکنم که بی گناهم اما

دارم گنهی که می‌توان بخشیدن

در کعبه قدم نهاده‌ام وای به من

دور از ره دین فتاده‌ام وای به من

از وسوسهٔ عشق مسلمان سوزی

اسلام ز دست داده‌ام وای به من

گوئی ز ته بستر آن حجله نشین

تا ناف پر است از نافهٔ‌چین

چادر شب بسترش اگر افشانند

تا حشر هوا عبیر بارد به زمین

اسلام مگو آفت ایام است این

افت چه بلای صبر و آرام است این

کفر آمد و داد خاک ایمان بر باد

از قوت اسلام چه اسلام است این

اسلام مرا ای دل دیندار ببین

در صورت او قدرت جبار ببین

چشمش که کشیده تیغ مژگانش بنگر

گردن زن آهوان تاتار ببین

ای شیخ که هست دایم از نخوت تو

در طعنهٔ آلایش من عصمت تو

گر عفو خدا کم بود از طاعت تو

دوزخ ز من و بهشت از حضرت تو

گفتم چو رسد کوکبهٔ دولت تو

بیش از همه بندم کمر خدمت تو

بی‌طالعیم لباس صحت بدرید

تا زود نیابم شرف صحبت تو

هرچند که بهر پاس جمیعت تو

هستند هزار بنده در خدمت تو

یک بنده بی‌ریاست کز ادعیه است

مشغول به پاسبانی دولت تو

لی شیر فلک اسیر صیادی تو

در وادی دین شیر خدا هادی تو

ادراک به میزان خرد می‌سنجد

با خسروی ملوک فرهادی تو

این کوثر فیض بخش کز خجلت او

آب چه زمزم به زمین رفته فرو

گر جوشد و بیرون رود از سرچه عجب

کز عکس رخ تو آتش افتاده درو

آن شوخ که چشم مردمی دارم ازو

گفتم به نظاره کام بردارم ازو

نادیده رخش تمام رفتم از کار

وز نیم نفس تمام شد کارم ازو

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.