اشعار اهلی شیرازی | غزلیات، قطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

اشعار اهلی شیرازی | غزلیات، قطعات، رباعیات و قصاید این شاعر

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار اهلی شیرازی را برای شما دوستداران دنیای شعر آماده کرده ایم. محمد بن‌یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هـ. ق که در حدود سال ۸۵۸ هـ.ق. در شیراز زاده شد. اهلی به سال ۹۴۲ هـ. ق در هشتادوچهار سالگی، درگذشت. آرامگاه وی در جوار حافظ قرار دارد.

غزل‌های زیبای اهلی شیرازی

عاشق مجنونم و صحرای غم جای من است

گر بمیرم دورازو کس را چه پروای من است

سوختن در آفتاب غم نه کار هر کس است

سایه من داند این محنت که همپای من است

با در و دیوار در جنگم ز مستیهای عشق

هر کجا بانگی برآید شور و غوغای من است

هر نفس نقش غلط از عشوه در کارم کند

این نه جرم اوست عیب سادگیهای من است

تلخی غم همچو اهلی بر دلم شیرین بود

آنچه پیش دیگران زهر است حلوای من است

گمره عشقم و نبود به من مست گرفت

که چنین می بردم او که مرا دست گرفت

خاک ره گشتن ما عین سرافرازی بود

چشم کوتاه نظر همت ما پست گرفت

موج بحر کرم افکند مرادم به کنار

ورنه این صید نشاید به دو صد شست گرفت

از وجود و عدم یار فراغت دارد

هستی ام نیستی و نیستی ام هست گرفت

اهلی از عشق تو شد کافر و زنار پرست

نام ایمان به زبان بهر زبان بست گرفت

وقت طرب ایام گل و موسم کشت است

میخانه ما در همه ایام بهشت است

بی یاد تو در هیچ مقامی نه نشستم

گر گوشه محراب و گر کنج کنشت است

سر تا قدمی روشنی دیده چو خورشید

ایزد تن پاکت مگر از نور سرشتست

آدم به چنین خوبی و عیسی نفسی نیست

حقا که پری هم سخنش پیش تو زشت است

چون دوخته گردد دل صد چاک تو اهلی

چون رشته مقصود ترا چرخ نرشتست

جز از وصال تو با کس سر وصولم نیست

به جز قبول تو هیچ از جهان قبولم نیست

اگرچه بی تو به هر سر چو باد می گردم

به هیچ منزل راحت سر نزولم نیست

زدست طعن چنان سر به جیب از آن دارم

که تاب سرزنش مردم فضولم نیست

که نامه ام به تو آرد که برتر از عرشی

بغیر طایر همت کسی رسولم نیست

بجز خیال دو آهوی تو من محزون

کسی ملال گذار دل ملولم نیست

بر آن سرم که بمیرم بر آستان اهلی

چو در حریم وصالش ره دخولم نیست

من سری دارم که بر خاک ره از جولان اوست

هرکه بردارد زخاک ره سر من زان اوست

او که خواهد در خم چوگان سرماهمچو گوی

گوییا کاینک سرما و سر میدان اوست

گر بخون غلطان نشد زان زلف چون چوگان دلم

این گنه از گو نبود از جانب چوگان اوست

پیش آهوی حرم صاحبدلان قربان شوند

من سگ یارم که آهوی حرم قربان اوست

در هوا هر ذره خاکی مردم چشمی بود

بسکه چشم عاشقان خاک ره از جولان اوست

دامن اهلی که چاک از عشق شد چون دوزیش

تا بدامان قیامت چاک در دامان اوست

لوح خاک ما به خون نقش از دل صد چاک ماست

عاشقان را تخته تعلیم لوح خاک ماست

خرمن آسودگان هرگز جوی از غم نسوخت

برق محنت در پی مشتی خس و خاشاک ماست

هر کجا در گلخنی دیوانگان را مجلسی است

شمع آن مجلس چراغ آه آتشناک ماست

حسن او در چشم و دل هر روز از روزی بهست

وین زفیض خاطر صافی و چشم پاک ماست

کشته عشقم که می گوید بآواز بلند

صید دولت می کند هر سر که در فتراک ماست

نیست کار عاشقان باترک چشمش دوستی

فتنه ترکان شدن کار دل بی باک ماست

غایت لطف است اگر ساقی کند چشمی به خشم

زهر چشمی کان شکر لب می کندتریاک ماست

حسن روی آن پری-رخسار، اهلی! چشم عقل

در نمی یابد که بیش از دیده‌ی ادراک ماست

شمعی که گرم خشم تر از برق لامع است

گر عالمی به جور بسوزد چه مانع است

برگشته است ماه من از مهر من دگر

بازم مگر ستاره اقبال راجع است

با مرغ روح خویش خوشم زانکه چون هما

با مشتی استخوان که مرا هست قانع است

طالع شد آفتاب رخ یار همچو شمع

باید مرا هلاک شدن این چه طالع است

تنها نسوخت خرمن ما برق حسن تو

هر جا که هست لمعه روی تو لامع است

اهلی بقای خویش مجو در فراق یار

زانرو که در فراق بتان عمر ضایع است

مطلب مشابه: رباعیات همام تبریزی؛ گلچین اشعار عاشقانه و رباعیات 💖

مطلب مشابه: قطعات عبید زاکانی؛ گلچین خواندنی از اشعار عبید زاکانی

غزل‌های زیبای اهلی شیرازی

در بت پرستی قبله ام چون آن بت روحانی است

در سجده شکر حقم کاین دولتم ارزانی است

دلدار اگر جوری کند از غایت یاری بود

جور بتان بر عاشقان دلداری پنهانی است

من بی رخ روحانیش در ظلمت غم چون زیم

جایی که روز روشنم بی او شب ظلمانی است

لب بسته شد هرکس که او دانا شد از علم نظر

غوغای بحث مدعی از غایت نادانی است

از ملک عالم در گذر آباد کن دل را به عشق

کاین ملکش از روز ازل بنیاد بر ویرانی است

اهلی براه وصف او تا می توانی پامنه

صد سال اگر این ره روی آخر قدم ویرانی است

آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیست

خورشید بلندست و شب ما سحرش نیست

تا کار دل ما بکجا میرسد آخر

کز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست

اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر داد

عاشق چه نشیند مگر از خود خبرش نیست

بیچاره اسیری که گرفتار بتان شد

جز کشته شدن هیچ دوای دگرش نیست

گر چرخ دهد عرض تحمل زمه و مهر

اهلی سگ یارست بدینها …رش نیست

بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام است

کار دل صد خسته به یک غمزه تمام است

در خیل محبان تو مجنون که شناسد؟

عشاق تو بسیار، بگوییم کدام است

جام جم ما درد سفال سگ او بس

جم با همه حشمت سگ این دردی جام است

آنجا که محبت فکند سایه به هیبت

سلطان جهان بنده فرمان غلام است

عمری است که من در طلب کعبه وصلت

از شام به صبحم نظر از صبح به شام است

در مذهب اهلی بخلاف همه عالم

می گرچه حلال است ولی بی تو حرام است

مطلب مشابه: غزلیات جهان ملک خاتون؛ زیباترین اشعار و غزلیات گلچین شده

مطلب مشابه: غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

قطعات

هر که در معنی است حرفی بیش

در حقیقت مقام او بالاست

چشم با چشمه نسبتی دارد

لیکن اندر میان تفاوتهاست

نفس مدعی که کون خر است

همه شورست و هیچ سوزش نیست

روحبخشی مسیح داند و بس

کون خر غیر عر و گوزش نیست

کسی نزاری مجنون کجاست در عالم

به زور نیز چو فرهاد مرد کاری نیست

ببین که هر دو چه دیدند پس مراد ز دوست

بطالع است سعادت به زور و زاری نیست

تا ابد امید آزادیش نیست

هر که او در دام شهوت مبتلاست

بگذر از شهوت که پیران گفته اند

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

درویش که از تلخی کام است جگر ریش

خرما چو بکامش برسد حب نبات است

لب تشنه چو در ورطه مرگ از عطش افتاد

آبی که ز مرگش برهاند آب حیات است

دختر مرده شوی را امسال

که ز گلگونه چهره رنگین است

مرو از ره به سرخی رویش

که همان مرده شوی پارین است

کس از شهوت بطن سودی نیافت

شکم خواره را کار جان دادن است

شب آبستن از پرخوری چون زنان

سحر بر سر پای در زادن است

هر که شد دنبال دنیا ترک کرد آسودگی

ترک دنیا کردن و آسودگی خوش دولتیست

صبر کن با محنت فقر و ز کس راحت مخواه

زانکه هر راحت که باوی منتست آن محنتیست

گرچه مرهم از جراحت میبرد زحمت ولی

از طبیبان خواستن مرهم مگر کم زحمتیست

رباعیات

گر در چمن از تو گفتگو خواهد رفت

آب رخ گل چو آب جو خواهد رفت

بر بام میا چو مه که خورشید فلک

از شرم تو در زمین فرو خواهد رفت

گر رند خراباتی و گر خلوتی است

خواهان منند و عشق من شهرتی است

کس نیست که نیست داغ مهری بدلش

داغ دل من ستاره …تی است

هر چند که فتنه در جهان عشق انداخت

بی شمع رخت ز سوز دل کس نگداخت

بی حسن تو ساده بود لوح دو جهان

عشق اینهمه کارخانه از حسن تو ساخت

با روی تو کآب زندگی از صافیست

گر جلوه کند ماه ز نا انصافیست

با شمع رخت چه حاجت خورشیدست

کاین خانه تنگ را چراغی کافیست

شیرین دهنی چون قندو لعلی چو نبات

گوی زنخی چو قطره آب حیات

گویند مبین و صبر کن در غم او

صبرم نبود که بشنوم این کلمات

ای خفته بخواب غفلت اندر ظلمات

خضر ره تست وصل آن آب حیات

برخیز وز وصل او برافزود چراغ

ور نی دگرش بخواب بینی هیهات

اهلی شب عشق آن دل افروز گذشت

روز غم ما نیز بصد سوز گذشت

مانند سفیدی و سیاهی در چشم

تا چشم بهم زدی شب و روز گذشت

این حسرت و غم که با من درویش است

بی سلسله یی نیست که بیش از پیش است

یا صبح سعادتم پس از شام غمست

یا محنت روز واپسینم پیش است

باز آتش من بلند آوازه شدست

سرمستی من برون ز اندازه شدست

با موی سفید سرخوشم کز خط تو

پیرانه سرم بهار دل تازه شدست

مجنون که ز بیم طعنه از خلق جداست

حال که بود میانه او و خداست

رسوایی او ز چشم خلق است نهان

رسوایی من میانه خلق بلاست

آن بت که ز فرق تا قدم صنع خداست

آن آب حیات و جان لب تشنه ماست

سیراب کجا شوم از آن آب حیات

یک دیدن سیر خواهم او نیز کجاست

در مستی اگر کسی نکویا نه نکوست

از می نبود نیک و بد از عادت و خوست

می آتش محض است و چون آتش افروخت

در هر چه فتد همان دهد بو که دروست

مطلب مشابه: قطعات قطران تبریزی { گلچین زیباترین اشعار شاعر قدیمی }

مطلب مشابه: ابیات پراکنده ابوسعید ابوالخیر (گلچینی از اشعار زیبا و ابیات)

رباعیات

واقف ز شب سیاه این سوخته کیست

جز شمع سحر که دوش تا روز گریست

هر کس که شبی در آتش هجر تو زیست

دانست که سوز آتش دوزخ چیست

قصاید

آنکه خاک آستانش کعبه صدق و صفاست

سید سادات عالم احمد موسی الرضاست

ز آستانش گرنیی واقف ندانی عرش چیست

هر که این در میشناسد آگه از عرش خداست

از جهان نوری که میخیزد ز بامش ظاهر است

کاین چراغ روشنی از خاندان مصطفی است

نور این شهزاده چشم کور روشن میکند

زانکه نور دیده شاه شهید کربلاست

اصل این گوهر که نور شرا چراغ عالم است

مجمع البحرین ختم انبیا و اولیاست

انتساب گوهر پاکش ببحر الاتنساب

هفت بحر آمد که او بحر محیط کبریاست

احمد بن موسی بین جعفر بن باقری

کز علی بن حسین بن علی مرتضاست

حجه الله است و علم الله را برهان از اوست

این سخنرا حجت و برهان طلب کردن خطاست

نور پاکش قبله خیل ملک شد کز شرف

او کجا از روی قدر و کعبه خاکی کجاست

یا امام از لطف حاجت بخش خلق عالمی

کعبه گر قبله حاجت ترا خواند رواست

رحم کن بر اهلی مسکین که از آب دو چشم

پای بر گل مانده و دست امیدش بر دعاست

یارب از لطفت به آب روی این سید بشوی

هر چه از خط خطا بر نامه اعمال ماست

بحری که دلش منبع اسرار نهان است

شطاع جهان شیخ بحق روز بهان است

آن گلبن تحقیق که در مشرب عذبش

صد جوی ز سر چشمه توحید روان است

آن طرفه عروسان که پس پرده غیبند

از کشف عرایس همه بر خلق عیان است

گر مرده رسد بر در او زنده شود باز

او عیسی جانبخش و درش عالم جان است

سر بیشه عشق است درش ذروه رفعت

پای سگ این در بسر شیر ژیان است

اندیشه بمعراج کمالش نبرد راه

کو بیشتر از مرتبه فهم و گمان است

در سلسه معنی از آن گلبن توحید

بوییست که در خرقه پیر خرقان است

افروخته از شمع محبت اثر اوست

سعدی که چراغ دل صاحبنظران است

اهلی چو عیان است کمالش چه دهی شرح

آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است

این چه فرخنده خیمه این چه سر است

آسمانی است کز زمین برخاست

خانه راحتست و مامن عیش

کعبه خلق یا بهشت خداست

میخش از شاخ طوبی است و سزد

که طنابش ز گیسوی حور است

همه طرحش خیال خاص بود

به از این در خیال نایدر راست

بتماشا در آ که گلزارش

روشنی بخش دیده بیناست

گل باغش که تازه است مدام

کس چه دانست کز چه آب و هواست

نو بهاریست کز خزان دور است

در همه موسمی بشنو و نماست

پیش نقش ختایی یی که دروست

وصف نقاش چین مکن که خطاست

سایه چتر شاه بر سر اوست

گر کند سایه بر سپهر رواست

خسرو عهد شاه اسماعیل

آنکه کیخسروش کمینه گداست

بار گاهش ز آسمان بگذشت

خیمه قدر او از آن بالاست

هر کجا خیمه زد بقصد عدو

ناوکش میخ دیده اعداست

نیزه او ستون اسلام است

خیمه شرع و دین از او برپاست

چتر او هر کجا که سایه فکند

سایه اش بر سر هزار هماست

صحن بزمش ر بس زر افشانی

چون بساط چمن نشاط افزاست

تا ابد باد زیر خیمه چرخ

سایه دولتش که بر سر ماست

مطلب مشابه: اشعار وحیدالزمان قزوینی؛ گلچین زیباترین اشعار این شاعر

مطلب مشابه: اشعار وفایی شوشتری؛ مجموعه زیباترین غزلیات و قطعات این شاعر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.