غزلیات سلیم تهرانی؛ اشعار شاهکار و پر احساس گلچین شده
غزلیات سلیم تهرانی را در سایت ادبی و هنری روزانه به صورت گلچین آماده کردهایم. سلیم تهرانی، نام کامل محمدقلی بیگ طرشتی تهرانی (متخلص به سلیم)، شاعر پارسیگوی ایرانی قرن یازدهم هجری قمری (متوفی ۱۰۵۷ قمری / ۱۶۴۷ میلادی) است.او در طرشت تهران زاده شد، تحصیلات رسمی و مدرسهای منظمی نداشت، اما از استعداد فطری و دانش زمان خود بهرهمند بود. دوران اولیه شاعریاش در لاهیجان گذشت و سپس به اصفهان و شیراز رفت و مدتی در خدمت امامقلیخان (والی فارس) بود.

شعرهای غزل سلیم تهرانی
مغفر و خفتان به میدان محبت ننگ ماست
همچو کشتی گیر، عریانی سلاح جنگ ماست
گر به راه شوق گردد مرغ با ما همسفر
از پریدن باز می ماند همه گر رنگ ماست
کار سازد هر که ما همدست کار او شویم
نغمه آن ناخن که بر دل می زند از چنگ ماست
برگ گل در غنچه می باشد، ولی در این چمن
غنچه ها پر خار و خس چون آشیان تنگ ماست
عاشقان را غم بود پیرایهٔ خاطر سلیم
گلشن آیینهایم و سبزهٔ ما زنگ ماست
به بوی خرقه گلم در چمن عنانگیر است
ز شوق شال سرم را هوای کشمیر است
خزان به گلشن آزادگان ندارد راه
نشاط اهل قناعت، بهار تصویر است
در آن دیار همان به که پرسشت نکنند
که مرغ نامه بر دوستان به هم، تیر است
به خان و مان نبرد ره کسی درین وادی
که آشیانه ی مرغش به شاخ نخجیر است
فریب عقل مخور، ایمن از گزند مباش
که ریشه ی نی این بیشه پنجه ی شیر است
ز جنبش سر زلف تو دل به رقص آمد
که ساز صحبت مجنون، صدای زنجیر است
هلاک زخم تو گردم که رسم جانبازی
ز کشته ی تو به طاق بلند شمشیر است
سلیم درد دل خود نمی توانم گفت
سخن چو گریه مرا پیش او گلوگیر است
گل این باغ را ساغر ز می شام و سحر خالیست
چو بیند تاج خود را لاله، گوید جای سر خالیست
به غیر از باد همچون سرو چیزی نیست در دستم
همیشه کیسهٔ آزادگان چون جای زر خالیست
تماشای تو بیخود کرده هرکس را که میبینم
نشسته هرکه در بزم تو، جایش بیشتر خالیست
من آن مخمور بیبرگم که هرجا شیشهای بینی
به طاق خانهام، همچون دکان شیشهگر خالیست
نخواهد بهله هرکس صید از باز نظر گیرد
ندانم جای دست کیست کو را در کمر خالیست
سلیم از من چه میپرسی که زنجیرت به پا از چیست
تو هم دیوانهای، بنشین که زنجیر دگر خالیست
نظاره ی تو ز بس دلفریب افتاده ست
شکست در صف صبر و شکیب افتاده ست
به حیرتم که ازین مشت پر چه می خواهد؟
چه باغبان ز پی عندلیب افتاده ست؟
زبان دعوی ام از شرم بسته است، افسوس
که ذوالفقار به دست خطیب افتاده ست
کند ز چهچهه بلبل، فغان به یاد وطن
کبوتری که به گلشن غریب افتاده ست
شده ست زینت دیهیم آفتاب، سلیم
ز بس که گوهر اشکم نجیب افتاده ست
ساقی چه دهی پند من این بزم شراب است
از گریه مرا منع مکن، عالم آب است
از عشق تو آسان نتوان جست، که دارد
دستی که گلوگیرتر از پای حساب است
از آینه ی ناصیه در حلقه ی مستان
معلوم تنک ظرفی ما همچو حباب است
آن نامه که ما راز دل خویش نویسیم
هر نقطه درو ترجمه ی چارکتاب است
بس خام که شد پخته ز آمیزش مستان
در انجمن این زمزمه ی مرغ کباب است
از بخت زبون ناله ی ما صرفه ندارد
خاموش نشستیم که دیوانه به خواب است
تا چند شماری ورق و هیچ ندانی
زاهد به خدا این چه حساب و چه کتاب است
مجنون ترا سلسله از پا ننشاند
در راه تو هر حلقه ی زنجیر، رکاب است
هر گاه به موری رسم، از بیم مکافات
گویی به سر رهگذرم شیر به خواب است
هر قاصد و هر نامه بری رفت به مقصد
مکتوب سلیم است که در بند جواب است
مطلب مشابه: اشعار سلیم تهرانی؛ گلچین غزلیات، قطعات و رباعیات زیبای این شاعر
مطلب مشابه: غزلیات ناصر بخارایی [ گزیده ای از زیباترین اشعار و غزلیات ]

عکس نوشته اشعار سلیم تهرانی
ما را نه سر گل، نه تمنای گلاب است
در مجلس مستان، عرق فتنه شراب است
ویرانه ی ما رونق میخانه شکسته ست
تا صورت دیوار درو مست و خراب است
در هند عجب نیست گر از باده گذشتیم
یاران همه رنجش طلب و می شکراب است
در میکده کس خرقه ی سالوس نگیرد
این جنس تو صوفی به در صومعه باب است
واعظ به بهار از صفت باده میندیش
کز سبزه چو مخمل در و دیوار به خواب است
مستان چمن را به خزان حال چه پرسی
گل رفته و می هم ز قدح پا به رکاب است
هرگز به کسی آفتی از من نرسیده ست
همچون گل و می آتشم از عالم آب است
معذروی اگر قدر دل خویش ندانی
گل را چه خبر زین که به دستش چه کتاب است
مشکل که رسد در ره شوق تو به جایی
آن پای که در حلقه ی زنجیر رکاب است
پیمودن کشت امل ما چه ضرور است
از برق بپرسید که این چند طناب است
امشب چو سلیمم سر پیمانه کشی نیست
بر زخم دلم بی لب او، می نمک آب است
چشم تو ز بیماری خود بر سر ناز است
مژگان تو همچون شب بیمار دراز است
راهی چو سوی کعبهٔ دل نیست، چه حاصل
کز جاده این بادیه چون سینهٔ باز است
از سلسلهٔ بندگی آزاد کسی نیست
در طاعت افلاک، زمین مهر نماز است
آهنگ شکست بت و بتخانه بهانه ست
از هند همین مطلب محمود، ایاز است
تکلیف به آتش نتوان کرد کسی را
چون شمع، زبانم به سر خویش دراز است
بینغمهٔ سلیم از گل و می دست کشیدیم
شیرازهٔ هنگامهٔ ما رشتهٔ ساز است
آتش گل را اگر باشد شراری، خال اوست
گر چراغ آیینه ای دارد، گل تمثال اوست
سرو را این جلوه و سامان رعنایی کجاست
طوق قمری کی به حسن نغمه چون خلخال اوست
بستر راحت مرا پهلوست در راه طلب
مرغ را چون خواب آید، بالش پر، بال اوست
نیست پاکان را بجز در کار دنیا اعتبار
خلق را تعظیم مصحف از برای فال اوست
عاجزیم، اما نه چندان کز کسی عاجز شویم
هر که از ما می تواند صرفه بردن، مال اوست
کشتی ما شد بیابان مرگ همچون گردباد
موج این دریا همان از کینه در دنبال اوست
چون توانم دیگری دیدن طلبکارش سلیم؟
رشک دارم من به چشم خود که در دنبال اوست
می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست
خار خار آرزو ما را درین ره خار پاست
زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلف
این تهیدستی برای دست ما رنگ حناست
از پریشانگردی او خاطر من جمع نیست
با من است، اما نمی دانم دل او در کجاست
در جهاد آرزو، آزاد مردان را بس است
ترکش تیری که بر پهلو ز نقش بوریاست
راحت مردان، هم از سرپنجه ی مردانگی ست
شیر را در وقت خفتن دست و بازو متکاست
جز خم می، می کند هر کس خم دیگر به خاک
گر چو قارون، زنده در خاکش کند دوران، رواست
کشتن خود خواستم هر جا که تیغی شد بلند
بهر طوفان ماندگان، هر موج محراب دعاست
کم مباد از دیدهٔ من خاک راه او سلیم
آنچه هرگز درنمیآید به چشمم، توتیاست
دارد حذر ز فتنه ی او هر که عاقل است
همچون شراب کهنه، جهان پیر جاهل است
هر چیز شد حجاب تماشای او مرا
آتش زنم بر آن، همه گر پرده ی دل است
از بس که با غبار دل آلوده می رود
دایم ز آب دیده ی خود راه من گل است
در ورطه ای که قسمتم افکنده، موج را
بر سر سفینه نیست، که تابوت ساحل است
در سنگلاخ کام و هوس تاختن دلیر
بر توسن برهنه ی تجرید مشکل است
از خاطرم سلیم برد باده زنگ غم
موج شراب، صیقل آیینه ی دل است
مطلب مشابه: اشعار فصیحی هروی؛ فهرست غزلیات، قطعات، رباعیات و زیباترین اشعار
مطلب مشابه: اشعار خیالی بخارایی؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار این شاعر
شعرهای شاهکار سلیم تهرانی
آمد بهار و ابر هوادار ما شده ست
تا رفته می ز شیشه به ساغر، هوا شده ست
بلبل سواد خوان گلستان شد و هنوز
قمری همین به حرف الف آشنا شده ست
دشوار بود عزم فلک پیش ازین، ولی
آسان به دور ما چو ره آسیا شده ست
خون می چکد ز ناله ی بی اختیار او
مرغ چمن ز دامگه آیا رها شده ست؟
عشقم سلیم می برد از ورطه برکنار
طوفان درین محیط، مرا ناخدا شده ست
تا سحر امشب شراب ناب میباید گرفت
خونبهای شمع از مهتاب میباید گرفت
عمر صرف باده کردی، روی در میخانه کن
هرچه آبش برده، در گرداب میباید گرفت
تا دم کشتن مکن در عشق ترک اضطراب
این روش را یاد از سیماب میباید گرفت
نوحه بر خود میکند همچون صنوبر نخل موم
در گلستانی کز آتش آب میباید گرفت
سعی در تحصیل میکن، زان که از دوران سلیم
نان گرفتن سهل باشد، آب میباید گرفت
صد نشان خاک مرا از اثر عصیان است
یکی از جمله ی آنها گل نافرمان است
زان درین بحر خموشند حقایق دانان
که حبابی چو برآورد نفس، طوفان است
ذوقی از دیدن معشوق به دلگیری نیست
غنچه در چاک قفس، قفل در زندان است
باخبر باش فریبت ندهد ای زاهد
می دود در رگ و پی، دختر رز شیطان است!
کام دل جلوه گر و دست تصرف کوتاه
نفس ما همچو سگ خانه ی آهوبان است
چهره گلگون نکند جز می انگور، سلیم
رگ تاک است که در هند خطابش پان است
خزان ببین که چمن را چگونه جان داده ست
بهار رفته و جا را به این خزان داده ست
ز برگ های خزان هر نهال شاخ زری ست
چه کیمیاست که طالع به باغبان داده ست
شده ست ساقی هنگامه ی چمن، بلبل
به شاخسار، می از جام آشیان داده ست
خزان شکفتگی از حد ببرد، پنداری
که باغبان به چمن آب زعفران داده ست
سلیم پا نگذارم برون ز گوشه ی دیر
چه فیض ها که مرا رو درین مکان داده ست
چشم من حلقهای از سلسلهٔ دست من است
دانهٔ مرغ دلم آبلهٔ دست من است
وادی چاک که از جیب بود تا دامن
در ره شوق تو یک مرحلهٔ دست من است
دست بر گل نکند غیر ز اندیشهٔ خار
سپر تیغ شدن حوصلهٔ دست من است
سرنوشت من حسرتزده را در غم عشق
گر بخوانند، سراسر گلهٔ دست من است
صدفم من، که درین بحر پرآشوب سلیم
چشم عالم همه بر آبلهٔ دست من است
گدای کوی خراباتم و غمم این است
که باده آتش سوزان و کاسه چوبین است
مزاج باده پرستان گرفته ام در عشق
به جان ازان نبود رغبتم که شیرین است
ز بخت تیره به غیر از زیان مرا چه رسد
هزار زخم بر اعضا و جامه مشکین است
خبر ز ناله ی جانسوز کوهکن دارد
چه شد که صورت شیرین به خواب سنگین است
عجب مدار به زیر فلک ز کثرت خلق
هجوم کرده مگس، بس که خانه شیرین است
سر کسی که بجنبد به دهر، نیست سلیم
دگر ز خواندن شعرم چه چشم تحسین است؟
جهان بر خود مرا واله گرفته ست
مرا خود دل ز شهر و ده گرفته ست
به خاک این چمن، تهمت چه بندم
غبار از خود دلم چون به گرفته ست
کمندم با وجود لاغری ها
همیشه آهوی فربه گرفته ست
نگردد گریه ی مستانه ام کم
که این باران شب شنبه گرفته ست
سلیم از اعتقاد حسن طبع است
که عالم را به خود واله گرفته ست
مطلب مشابه: اشعار اسیری لاهیجی؛ مجموعه غزلیات، رباعیات و ترجیعات زیبا
مطلب مشابه: اشعار طغرای مشهدی؛ گلچین غزلیات، رباعیات و زیباترین اشعار شاعر

میشناسم چشم او را، طرفه مست کافریست
دیدهام مژگان شوخش را، عجب تیرآوریست
قوت بازوی غم را بین کزو عاجز شدهست
می که هر برگی ز تاکش پنجهٔ زورآوریست
از تهیدستی به مقصد ره نیابد نالهام
نخل چون بیبرگ شد، هر شاخ تیر بیپریست
از پریشانی چه پروا آن سعادتپیشه را
کز هنرمندی هر انگشتش به کف شاخ زریست
یک سر مو حق نداری در وجود خود سلیم
هرچه از اسباب هستی داری، آن از دیگریست
بیار می که غمم باز در هجوم گرفت
دل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت
به نامه هرچه رقم می کنم پریشان است
حساب کار مرا عقل ازین رقوم گرفت
هما ز بیم نیارد برو گذار کند
به خویش مقدم جغدی کسی که شوم گرفت
ملایمت دل بی تاب را چه سود دهد
نشاید آینه ی آب را به موم گرفت
سلیم داشت سر عشق و از هوس غافل
نهاد دام به راه هما و بوم گرفت
میخانه ی ما چون طرب آبادِ بهار است
از برگ گلش خشت چو بنیادِ بهار است
گل کرد جنونم ز رگ و ریشه به صد رنگ
اینها همه از لطف تو ای باد بهار است!
آن مرغ که از صحبت گل خوی گرفته ست
کارش همه در فصل خزان، یاد بهار است
خواهی که درین باغ کنی کسب شکفتن
شاگرد خزان باش که استاد بهار است
لیلی چمن: بید، که مجنون لقب اوست
گویی که مگر بال پریزاد بهار است
دارند خروشی به چمن سرو و صنوبر
از شوق تو اینها همه فریاد بهار است
کس باخبر از کار خود و سستی آن نیست
هر برگ گل آیینه ی فولاد بهار است
دیروزه ند اطفال گل و لاله ی نوخیز
در باغ، خزان است که همزاد بهار است
فریاد سلیم از جگرم دود برآورد
چون مرغ گرفتار که در یاد بهار است
در چمن چون لاله می بیباک میباید گرفت
سایهٔ دستی ولی از تاک میباید گرفت
گر گلابی لایق پیراهنم خواهد کسی
گل ندارد، از خس و خاشاک میباید گرفت
با جهان سفله افتادهست کار و بار من
همچو دهقان نان مرا از خاک میباید گرفت
عشق میخواهی، برافشان آستین بر هرچه هست
دامن پاکان به دست پاک میباید گرفت
گر سراغ بوی او خواهی ازین گلشن سلیم
همچو گل از سینهٔ صد چاک میباید گرفت
مطلب مشابه: اشعار جویای تبریزی؛ گزیده غزلیات، رباعیات و شعر عاشقانه این شاعر










