غزلیات عاشقانه و مراثی عاشورایی صفایی جندقی | اشعار عاشقانه و ناب شاعر دوره قاجار
میرزا احمد صفایی جندقی (۱۲۳۶-۱۳۱۴ قمری)، فرزند دوم شاعر طنزپرداز نامدار یغما جندقی، از شاعران برجستهٔ دورهٔ قاجار است که با وجود تأثیرپذیری از فضای ادبی پدر، راهی جداگانه در پیش گرفت و با اشعار عاشقانه و به ویژه مرثیههای سوزناک عاشورایی خود، در تاریخ ادب فارسی ماندگار شد . دیوان اشعار او که نزدیک به هشت هزار بیت را در بر میگیرد، شامل غزلیات پرشور، قطعات نغز، رباعیات عاشقانه و ترکیببندهای مذهبی است که هر یک، گوشهای از هنر و اعتقاد این شاعرِ گمنامِ آشنا را به نمایش میگذارد . اگرچه غزلهای او، با بهرهگیری از مضامین عاشقانه و زبانی لطیف، بخش اعظم دیوانش را تشکیل میدهند، اما مرثیههای عاشورایی اوست که به دلیل عمق اندوه و بیانِ صادقانه، جایگاهی ویژه در ادبیات آیینی یافته و او را به عنوان یکی از سرآمدان این عرصه معرفی کرده است . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیدهای از غزلیات و مراثی صفایی جندقی و تفسیر روان ابیات، به بررسی درونمایهٔ عشق عارفانه، سوگ سرخ حسینی، و نگاهِ شاعرانهٔ این فرزندِ خاندان جندق به عشق و شهادت خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ غزلهای این شاعرِ ارزشمند آشنا شود.

غزلیات زیبای صفایی جندقی
مرا درد از شکیبایی فزون است
که دل در سینه چندین بی سکون است
ز احوالم چه پرسی کاشک خونین
گواهم بر جراحات درون است
بگوخود بی تو چون پایم که در هجر
عنان طاقت از دستم برون است
مهل بار فراقم بردل ریش
که آن غم بیش از این یک قطره خون است
مرا دور از لبت هر لحظه در جام
به جای می سرشک لاله گون است
به عین رحمتم یک ره نظر کن
که اشکم در رهت رشک عیون است
خدا را از دل خود پرس باری
که شوقم بر وصالت چند و چون است
مرا گه درد و گه درمان فرستاد
ندانستم که عشقت ذوفنون است
خوری در دوستی خونم دریغا
که چرخم خصم و بختم باژگون است
به سودایت نشاطی دارم اما
نشاطی کم به صد غم رهنمون است
ز عهد زر به مهرت بسته میثاق
نه این سودا مرا در سر کنون است
صفایی را ز رسوایی مترسان
که با عشقت خردمندی جنون است
گرنه در خورد یار دیرین است
تلخکامی به جان شیرین است
تا تو از چهره شرم مهر شدی
اشک ما نیز رشک پروین است
دل سرگشته ام به چنبر عشق
چون کبوتر به چنگ شاهین است
تا محرک صباست زلف ترا
کی دلی را امید تسکین است
در تو بیندکمال صنع حکیم
عارفی را که چشم حق بین است
جز تو با هیچ کس نورزم مهر
ور تو پیوسته با منت کین است
کارت از تیغ کج خود آمد راست
کی نیازت به تیر و زوبین است
سرکنم بی تو گر شبی به بهشت
خاک و خشتم فراش و بالین است
بست تا در تو جان صفایی را
نه غم دل نه ماتم دین است
لبت از بس لطیف و شیرین است
دلت از بس گران و سنگین است
دلت آیات کوه فرهاد است
لبت آفات لعل شیرین است
چون فرازد قد و فروزد چهر
دشت شمشاد و باغ نسرین است
روز عالم به عکس کرد سیاه
آفتابی که مطلعش زین است
گر به قتل من آمدی برخیز
مدعای من از تو نیز این است
مگذر از کشتنم به علت ضعف
که سکوتم نشان تمکین است
دست از صید نیم کشته ی خویش
برنداری که بیم نفرین است
عشق و مستوری ای عجب با هم
شرر اندر شعار پشمین است
رفتی آخر صفایی از پی دل
وین خلاف طریقهٔ دین است
این چه تلبیس و این چه طامات است
این چه اسلام و این چه آیین است
خون به رخسارم از جهان بین است
شرح حالم ببین چه رنگین است
اشکم افکنده راز خفیه به روی
چه کنم کار مدعی این است
از غمم بهره داد و این احسان
در خور صد هزار تحسین است
چه شباهت به مشکت ای گیسو
کز تو یک چین بهای صد چین است
شب هجران به تاب زلف توام
مارها در فراش و بالین است
لب و دندانت از ملاحت و طعم
نقل شور و شراب شیرین است
سرگرانی مکن به اینکه جفا
رسمی از روزگار دیرین است
با صفایی که دین و دل به تو داد
بی وفایی خلاف آیین است
عکس نوشته غزلیات صفایی جندقی
سرخوشم با لبت که نوشین است
ای دریغ از دلت که سنگین است
در میان نیست و ز بیان پیداست
این میان نیست نون تنوین است
تیغ ابروی و نافه گیسویت
دشت قبچاق و رسته ی چین است
سر زلفت به سرقت دل و دین
مو به مو مظهر شیاطین است
در شبستان گشایی ار بر و روی
چمن اندر چمن ریاحین است
راغ ها تاب سنبل و سوری
باغ ها داغ نخل و نسرین است
بنشین پیش سرو کاین رفتار
رشک آن شور چشم خودبین است
جز ز تأثیر لعل و کام تو نیست
که کلامم لطیف و شیرین است
من دیوانه چون به چنگ آرم
لعبتی را که عقل کابین است
تو صفایی کجا و دعوی عشق
پشه را کی مقام شاهین است
اشعار بیشتر در روزانه: غزلیات یغمای جندقی | اشعار صفایی جندقی

گرچه این فن خلاف آیین است
منت از عارضت برآیین است
کلکم انواع نعت آنچه نگاشت
نزد حسن تو عین تهجین است
ذقن و چهر و چشم و غمزه و زلف
همه برهان قاطعم ز این است
عضو عضوت به فر حسن و کمال
بس زهر در خواری تحسین است
گویی از آفتاب صبح ازل
بی سخن جلوه ی نخستین است
اختلافی در اختیار طلب
ننگرد دیده ای که حق بین است
هر چه جویی ز حب و بغض بجوی
کج مرو راه مستقیم این است
جهد کن در دعای دولت شاه
که ز روح الامینش آمین است
حافظ ملک ناظم الدنیا
غوث اسلام ناصر الدین است
سر پیوند او صفایی و من
مثل مال دار و مسکین است
روشن شب عالمی ز ماه است
و ز مهر تو روز من سیاه است
در راه تو دین و دل فکندیم
برخاک چه جای مال و جاه است
از ما همه جان و سر فشاندن
و ز جانب دوست یک نگاه است
از فتنه ی فوج غمزه دل را
در سایه ی زلف او پناه است
چون دست به فرق ما نسودی
بگذار قدم که خاک راه است
دل جویی عاشقان مسکین
در کیش شما مگر گناه است
با سرو و مه آن عذار و قد را
تشبیه کمال اشتباه است
نه مه را کس به برقبا دید
نه سروی را به سر کلاه است
از دیر سخن مران صفایی
با شیخ که ز اهل خانقاه است
شادم که شمارم اشک وآه است
تا در غمت این دوام گواه است
با درد جدائیت صبوری
خود بی کم و بیش کوه وکاه است
با عمر دراز زلف کج راست
فرقی که نه جای اشتباه است
موی من از آن سفید چون روز
روز من از آن چو شب سیاه است
از تابش روی و تاب گیسوی
مشکوی تو پر ز مار و ماه است
ز آن ماه چه نعل ها در آتش
ز آن مار چه پشت ها دو تاه است
دل با همه زخم های کاری
باز از مژه ی تو عذرخواه است
از تیر نگاه و تیغ ابروی
گیسوی توام گریزگاه است
دل در صف غمزه اش صفایی
صیدی به مصاف یک سپاه است
سوای دل که به ترک تو مایل افتاده است
کجا قتیل به سودای قاتل افتاده است
گواه صدق و ارادت بس است عاشق را
که پیش دیده ی معشوق بسمل افتاده است
مرا خیال تو خطی به لوح سینه نگاشت
که نقش غیر توام داغ باطل افتاده است
سحاب خشم تو بارد چنان تگرگ جفا
که کشت زار وفا هیچ حاصل افتاده است
دلا طمع ببر از نوش آن لبان خموش
که نیش غمزه ی او سهم سایل افتاده است
بگو به ناقه الاساربان که تند مرو
ترا به دوش و مرا بار بر دل افتاده است
شب افتاب نتابد فروغ طلعت دوست
به طرف بادیه گویی ز محمل افتاده است
خطر مراست که کشتی نشسته در گرداب
ترا چه خطره که پشتی به ساحل افتاده است
به عقل دعوتم از عشق می کند چون شد
که پیر صومعه با علم جاهل افتاده است
سر او فکنده صفایی به پای یار و خموشم
که ره نرفته و بارم به منزل افتاده است
شعرهای عاشقانه صفایی جندقی
انجام عمر ما را آغاز عشق بازی است
هنگام خامشی ها وقت سخن طرازی است
آیین صدر اسلام درکیش حق ضلال است
ور خود به فضل صد بار برتر ز فخر رازی است
آزاد و بنده را عشق نبود به حسن صورت
آن مایه میل محمود بر معنی ایازی است
سهل است در ره دوست گر پایمال خصمم
آن ذلتی است عزت کاسباب سرفرازی است
سلطان ما سبب چیست یا رب که گاه و بیگاه
بر قلب بندگانش آهنگ ترکتازی است
چندین جفا ندانم بر ما چرا روا داشت
نازش دگر ندانم از باب بی نیازی است
ساقی به دور ما ریخت خون جای می به جا مم
نسبت به زیر دستانش خوش طرفه دل نوازی است
عشق ترا به دل ها پیوسته این کشاکش
بر صعوه گان مسکین انداز شاهبازی است
چون شمع پیش مردم راز درون مکن فاش
دیدی که سر بریدن مزد زبان درازی است
زنهار خود میالا دامن به خون عشاق
دانی هلاک ما را هجر تو کارسازی است
گر حالت صفایی پرسی به بیت احزان
چون شمع صبحگاهان سرگرم جان گدازی است
غم بی تو مرا ز زندگانی است
ور خود همه عین شادمانی است
دوزخ کند اشتیاق بر ما
هر چندبهشت جاودانی است
برهان ز جداییم به کشتن
وین غایت لطف و مهربانی است
چون است که باکمال اکرام
با مات هوای سر گرانی است
دل ها همه بی بهار چهرت
چون باغ ز غارت خزانی است
بخرام که بیند آنکه می گفت
شمشاد چمن بدین چمانی است
دل خون شد و ریخت همره اشک
و اینها همه عیب دیده بانی است
صد مایه زیان ز یار نادان
سودم ز خواص کاردانی است
دردا که وفای اهل دل را
از دوست به جز جفا جزا نیست
گر من نیم از سگان این کوی
پس کار من از چه پاسبانی است
ناکامی عاشقان صفایی
او را ز شروط کامرانی است
اشعار بیشتر در روزانه: غزلیات عاشقانه فصیحی هروی | اشعار متفرقه عارف قزوینی

کاهش ما هجر غم افزای تست
رامش ما وصل طرب زای تست
با همه خاصیت و اخلاق خاص
خاتم چون لعل شکر خای تست
گردن دیر و حرم از کفر و دین
در شکن زلف چلیپای تست
بر سر کوی غمت افغان ما
ناله ی ناقوس کلیسای تست
در دل ما جز تو اگر دیگری
هست، همان خطره ی سودای تست
بر دل عشاق مخور غم که نیست
راه غم آن دل که در اوجای تست
تا تو به پا خاستی از پای و سر
بر سر پا شورش و غوغای تست
خوارتر ای دل ز تو در دست عشق
صبر تنک تاب سبک پای تست
تیغ به خونریز صفایی بکش
تا نظرش گرم تماشای تست
اگر مرا سر و جانی بود برای تو هست
هلاک به ز حیاتم اگر رضای تو هست
خدا گواست که شادم به مردن از غم عشق
توگر حضورنداری ولی خدای تو هست
مرا به عمر دراز آنچنان تعلق نیست
که باکمند دو زلف گره گشای تو هست
به دوش گردنم اندر فراقت آمده بار
ز الفتی که سرم را به خاک پای تو هست
بیا برون کنش از جوی دیده همره اشک
اگر کسی به سرای دلم سوای تو هست
اگر چه عشق به دل جای دیگری نگذاشت
ولی تو هم گهی ای غم بیا که جای تو هست
مرا کجا خبر از دل تو حال او دانی
اگر به حلقه ی گیسوی مشک سای تو هست
هزار مرتبه پامال دست هجران شد
هنوز در سر شوریده ماجرای تو هست
به التفات تو ما خوش دلیم در همه حال
گرم وفای تو نبود چه غم، جفای تو هست
جفای یار صفایی کم از وفای تو نیست
اگر خطا نکنم بیش از این سزای تو هست
تاب دلم ار تو را عیان نیست
سیل از مژهام عبث روان نیست
هر کم دل و دیده دید بازش
بر لب سخنی ز بحر و کان نیست
در هجر روان ناتوان را
زین بیش تحمل و توان نیست
خاموشیم از سکون مپندار
ز آنست که نیروی فغان نیست
شب نیست که در فراقت ای ماه
انجم ز دو دیده ام روان نیست
بر مهر تو ترکتازی دل
ز آن بود که در کفم عنان نیست
جز سخت دلت به سینه ی نرم
خارا به حجاب پرنیان نیست
جز مهر تو کاستقامت ماست
از ماه سامت کتان نیست
افسوس که بنده ات به درگاه
در خیل سگان پاسبان نیست
بگریزم از او درو صفایی
کز هیچ طرف ره ی امان نیست
سر بر خط وی نهم علی الله
هر چند مرا مقام آن نیست
اشعار منتخب صفایی جندقی
ماهی که به رخ نگار مانی است
پیداست که جز نگار ما نیست
بر صورت عالمی قلم کش
کان ها همه عاری از معانی است
بردار ز رخ نقاب تا خلق
گویند که آفتاب ثانی است
بخرام که باغبان ببیند
تا سروکجا بدین روانی است
گفتی نکنی دل از وفایم
جانا به من این چه بدگمانی است
پابوس توام که دست ندهد
از نقص کمال ناتوانی است
قول ارنی ز هرکه سر زد
البته جواب لن ترانی است
بر خاک در تو یک اقامت
بهتر ز بهشت جاودانی است
تیغ تو مرا به فرق صد بار
خوشتر ز کلاه خسروانی است
درکار غم تو روز بردن
به از همه عمر شادمانی است
از درد توام دوا فرستاد
این خاصیت خدای خوانی است
این آخر پیریم صفایی
از عشق وی اول جوانی است
گر نه به دل هر نگهت خنجری است
این همه پس دیده چرا خون گریست
نالشم از بس به سر آتش فشاند
بالش تن توده ی خاکستری است
خاک بلا باشد و پهلوی مرگ
در شب هجرانم اگر بستری است
زخم تو بر سینه بد از مرهمم
کآن به تماشای تو دل را دری است
دست غمت تا به تنم پا فشرد
هر بن موئیم سر نشتری است
توبه ده از توبه که امشب مرا
ساقی مجلس بت سیسنبری است
بیت من از طلعت او تبتی است
بزم من از قامت او کشمری است
حرمت می خاست به چندین وجود
خاصه چو از دست پری پیکری است
سر به قدم سود صفایی چراست
گرنه به سر با تو مر او را سری است
هرکه یک دل به خطا درخم گیسوی تو بست
دل و جانی دگر از عهد به هرموی توبست
خط بطلان به سر قبله ی اسلام کشید
آنکه طاق کج محراب دو ابروی تو بست
در جهان فتنه ی هاروت سمر شد مگر او
صورت سحر خود از نرگس جادوی تو بست
هر سری عشق به سودای دلاشوب تو باخت
هر دلی مهر به بالای دلاجوی تو بست
هرکرا بود دلی در ره سودای تو برد
هرکرا بود سری بر سر گیسوی تو بست
غمزه و غنج و دلال آن چه در امکان ره داشت
بخت میمون تو برگردن آهوی تو بست
هرکرا کسوت غم زیب بدن سرخوش زیست
تا ز ثوب کفن احرام به مشکوی تو بست
ریختی خون دو کیهان ز سر انگشت و یکی
دست گردون نتوانست که بازوی تو بست
غمم از دست رقیب است و از او شادم باز
کو ره مدعیان را همه از کوی تو بست
بر رخ ابواب غم از نه فلکم باز گشود
هفت کوکب که ره از شش جهتم سوی توبست
صید تازی فتدش گرگ فلک چون روباه
هر که خود را چو صفایی به سگ کوی تو بست
از جان و سر دریغ ندارم به پای دوست
هر دم به موجبی سر و جانم فدای دوست
تا عمر جاودان دهدم دوست در عوض
زیبد که زنده زنده بمیرم برای دوست
ای دل ز جان بدر شو و ترک حیات کن
گر در هلاک ما و تو باشد رضای دوست
از روی مهر گو نظری سوی ما فکن
تا روی ما طلا شود ازکیمیای دوست
نالند ناگزر به جهان هر کس از رهی
خلق از جفای دشمن و ما بر وفای دوست
او قصد قتل دارد و من چشم قرب کاش
سبقت برد دعای من از مدعای دوست
ای شه گدای دولت دنیا تویی نه ما
پس دیگر از چه فخر کنی بر گدای دوست
با طول روزحشر ز سر گیرم این حدیث
کوته فتد کجا به اجل ماجرای دوست
محروم از آستان چو صفایی مران دگر
آن را که دیده باز بود برعطای دوست
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار امیر حسینی هروی | اشعار میرزا حبیب خراسانی
با دو ابرویِ تو ام ، بر دل غمِ شمشیر چیست؟
پیش آن مژگان مرا در دیده نوک تیر چیست
من به ذوق جان سپاری و تو خون ریزیت کار
آفت تعجیل چبود علت تأخیر چیست
زلف لیلی بند برگردن گذارد عقل را
در دل مجنون من سودای این زنجیر چیست
تا ننالیدم گهی بر سر مرا می بود پای
جز تغافل سود افغان من از تأثیر چیست
دل ز ترکش مهر جو غافل ز کین غمزگان
در کفش صد قبضه خنجر فکر این نخجیر چیست
نیست عادت چون تو ای دل با گرفتاری مرا
بهر استخلاص این قیدم بگو تدبیر چیست
در غمت زین چشم و دل جز دامن تر کام خشک
سود اشک شامگاه و نالهٔ شبگیر چیست
آن دو قوت داد جان را وین درآمد قوت تن
پیش آن یاقوت و گوهر می چه باشد شیر چیست
او غیوری سخت دل من ناصبوری سست جان
با جوانی همچو او سودای چون من پیر چیست
فتنه ی جان جهانی گر نبودی از نخست
عشق ما بر یک طرف این حسن عالمگیر چیست
در هجوم غم صفایی رامش از دل رفت و گفت
این خرابآباد را خاصیت تعمیر چیست
دفع غم را ساقیا جز جام می تدبیر چیست
غایت تعجیل پیدا موجب تأخیر چیست
دیده ماند انده به دل نزدیک شو هی زود زود
دور ساغر زود خوش رجحان دور و دیر چیست
در ره پیمانه باید باخت ساقی سیم و زر
ور ندانیم این عمل خاصیت اکسیر چیست
مهلتی در دست وی موجود و باقی اختیار
نفی غم ناکردن ازخود خرده بر تقدیر چیست
تا ز رنجت جان دهدرو جای در میخانه جوی
ورنه چبود جرم گیسوان یاگناه تیر چیست
گر ترا نبود پناه از گردش غم دور جام
در تطاول های چرخ از مهر و مه تقصیر چیست
شیر گیران را کباب از ران آهو بره بخش
کار نبود با فلک ذکر حمل یا شیر چیست
درجهان گر خانقه جایی است پس میخانه را
این هوای دل پذیر این خاک دامن گیر چیست
او خوردخون کسان و ما کشیم آب رزان
زهد شیخ شهر را با فسق ما توفیر چیست
مفتی ار ما را صفایی منکر توحید خواند
غیر شرک مخفی او رامورث تکفیر چیست

تا غایبی تو اهل صفا را حضور نیست
با صد چراغ بزم مرا بی تو نور نیست
آنکش به التفات توان کشت دم به دم
خون ریختن به تیغ تغافل ضرور نیست
شاید به قتلم از غم هجران دهی فراغ
وین لطف از مکارم خلق تو دور نیست
ماندم تطاول تو کشم ورنه در رهت
تقصیرم از ندادن جان جز قصور نیست
بر ذیل آستین تو دست وصول نه
و ز خاک آستان تو پای عبور نیست
جاوید اگر جوار توام جایگه دهند
اندیشه ی قصور و تمنای حور نیست
هرگز شراب تلخ و ترش درمذاق من
چون بوسه های لعل تو شیرین و شور نیست
برمن سزد زبان ملامت کنند باز
کم اختیار نیک و بد از باب زورنیست
با لاف دوستی به فراق تو زنده ماند
دیگر مگوی هان که صفایی صبور نیست
اشعار بیشتر در روزانه: اشعار قائم مقام فراهانی | اشعار میلی مشهدی
زاهد مرا که بی می و شاهد حضور نیست
تکلیف توبه چیست اگر حکم زور نیست
من نفی رنج را به ضرورت خورم شراب
در نهی بالضروره نزاعی ضرور نیست
کوثر بود از آن تو ساغر از آن من
و ز سهم خود نفور کس الا کفور نیست
روزی مبرده رشک به عیش مدام ما
می خوشگوارتر ز شراب طهور نیست
ما می کشیم ساغر و داریم اعتراف
و آن باده نیز قسمت اهل غرور نیست
یا رب بود که باز کرامت کنی به ما
وین مکرمت زخلق کریم تو دور نیست
بخشی به رغم مفتیم آرامگه ارم
هر چند بنده درخور حور و قصور نیست
با پیل برزنم اگر آید نوید عفو
اما در انتقام توام تاب مور نیست
با صد جهان گناه صفایی به فضل دوست
با کم ز طول برزخ و عرض نشور نیست
سری کاینجا چو دامان در قدم نیست
بر ما یکسر مو محترم نیست
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که دیگر در وجودم جای غم نیست
به قتلم وارهان از غم خدا را
چو درکیش توخون ریزی ستم نیست
به محرومان جفا زین بیش مپسند
دل محزون کم از صید حرم نیست
رقیب از رنج ما شاد است ورنه
مرا بر جور جانان جای غم نیست
به خیل غمزه ام دل برد و دانم
گنه زان شه که جرمی بر حشم نیست
چرا زان بهره نبود هیچ کس را
اگر چهر تو گلزار ارم نیست
به مرز دلبری سروی سرافراز
چو قد عالم آرایت علم نیست
میانت مویی افزون نیست اما
ز زلف پر خمت یک موی کم نیست
به پا بوست فرو افتاده گیسو
از آن رو همچو زلفت خم به خم نیست
جفا راندی و جز رسم وفایت
صفایی را به جان حرفی رقم نیست
مجو آزار حق جویان که زین جای
بهر سو ره سپاری راه امنیست
سؤال ۱: صفایی جندقی کیست و چه نسبتی با یغما دارد؟
پاسخ: احمد صفایی جندقی (۱۲۳۶-۱۳۱۴ق)، فرزند دوم یغمای جندقی، شاعر غزلسرا و مرثیهپرداز دوره قاجار است که به سبب اعتقادات مذهبی، از سوی پدر به تولیت موقوفات منصوب شد
سؤال ۲: او در کدام حوزههای شعری بیشتر شهرت دارد؟
پاسخ: هنر اصلی او در مرثیهسرایی و نوحهسرایی است، هرچند بیش از ۴۰۰ غزل عاشقانه نیز سروده که اهمیت کمتری نسبت به مراثی او دارد
سؤال ۳: برجستهترین اثر عاشورایی صفایی چیست؟
پاسخ: ترکیببند ۱۱۴ بندی عاشورایی او که به اقتفای محتشم کاشانی سروده شده، از شاهکارهای مرثیهسرایی فارسی محسوب میشود
سؤال ۴: محتوای مراثی صفایی چه ویژگیهایی دارد؟
پاسخ: با زبانی سوزناک و تصاویری تأثیرگذار، ابعاد مختلف واقعه کربلا از تشنگی و بیکسی تا اسارت و سوگ را به تصویر میکشد، چنانکه سروده: «بیمار کربلا به تن از تب، توان نداشت / تاب تن از کجا؟ که توان بر فغان نداشت»










