اشعار امیر حسینی هروی؛ گلچین اشعار عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر

اشعار امیر حسینی هروی را در روزانه بخوانید. امیر حسینی هروی (با نام کامل سید رکن‌الدین حسین بن عالم بن ابی‌الحسن حسینی غوری هروی) شاعر، عارف و نویسنده برجسته پارسی‌گوی ایرانی در قرن‌های هفتم و هشتم هجری قمری (حدود ۱۳-۱۴ میلادی) است. او از مشایخ طریقت سهروردی و از بزرگان عرفان خراسان به شمار می‌رود و تخلص شعری‌اش «حسینی» بوده است. ملقب به «فخرالسادات»، «امیر سادات» یا «میر حسینی سادات» نیز بوده و به دلیل سادات بودن (نسب به پیامبر اسلام)، جایگاه والایی در میان عارفان داشته است.

اشعار امیر حسینی هروی؛ گلچین اشعار عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر

شعرهای زیبای امیر حسینی هروی

قصه‌خوانی بر سر حرفم رسید

گفت روزی شیخ‌ِ عالم بوسعید

با مرید چند بیرون شد به گشت

از قضا بر آسیایی برگذشت

در تحیر ماند از آن سرگشتگی

با همه تیزی بدان آهستگی

با مریدان گفت پس رازی نهفت

با من این سنگ از زبان حال گفت

کاین همه دام از پی یک دانه چیست‌؟

همچو او باش این همه افسانه چیست‌؟

با همه سرگشتگی باری به پشت

می‌دهم نرم ارچه می‌یابم درشت

گر گرانی باشدم از یار خویش

هم سبک‌روحم من اندر کار خویش

ای دل سنگین گران‌جانی مکن

کار جانبازان به نادانی مکن

کم زنی را پیشه کن در راه دین

کم زنی بیش از همه یابی یقین

کمتر از کم شو اگر داری خبر

این طریق کاملان است ای پسر

گر تو را با کار خود کاری بدی

طاعت صد ساله زناری بدی

بی‌نیازی بر نتابد بود تو

تاب این آتش ندارد عود تو

از تو بد مستی نمی‌باید تو را

زانکه ‌«دع نفسک‌» همی‌آید تو را

نفس تست آلوده حرص و هوا

رو طهارت کن بدریای فنا

پس بشوی از هر دو عالم دست و روی

تا شوی شایسته این گفتگوی

خلوتی کن بر در امید رو

بر مصلای زه توحید رو

قبله را چون یافتی دستی برآر

دست خود یعنی ز غیر حق بدار

گرچه بردی گوی طاعت از ملک

هم بعجز خویش خم زن چون فلک

اختیار خود برون کن از وجود

تا بیابی نقد اسرار سجود

چون برآوردی سر از تدبیر کار

سهو خود را سجده سهوی بدار

نفس زنگی طبع دارد بوی یار

هرچه پیش آید بگردان سوی یار

دولت هر دو جهانت داده اند

پنج نوبت بهر آنت داده اند

مطلب مشابه: قطعات محتشم کاشانی (شعر کوتاه و شاهکار محتشم کاشانی شاعر بزرگ ایرانی)

مطلب مشابه: غزلیات یغمای جندقی ( مجموعه اشعار کامل غزل و طنز جندقی شاعر قدیمی )

مالها داری تو ای صاحب نصاب

حق درویشان بده گردن متاب

سر معنی نقد این دنیا بدان

آیت مما رزقنا هم بخوان

چیست دنیا با همه خشک و ترش

گرهمه عقلست برخیز از سرش

هر چه دادندت برون آر و بپاش

اندرین معنی کم از خاکی مباش

گل شو و میده نسیم دلفروز

همچو آتش هر کرا یابی مسوز

از جوانمردی برآمد نام مرد

حاتم طی بین که در هیجا چه کرد

اهل عشرت چون بهم آمیختند

جرعۀ بر خاک مجلس ریختند

موراگر پای ملخ برخوان نهاد

آنچه بودش در بر مهمان نهاد

گر نکردی خود جوانمردی پدید

در جهان نه پیر بودی نه مرید

آنچه می باید مرید از جمله پیش

مایه دارست از زکوة پیر خویش

چون گدا را از توانگر میرسد

امتنان را از پیمبر میرسد

شعرهای زیبای امیر حسینی هروی

تا تو باشی بسته هر بیم و تاب

روزه داری صرفه نان است و آب

ای تهی کرده شکم از غافلی

دل تهی کن این بود الصوم لی

خانۀ نه در به بند ای کدخدای

پس روان هفت منظر برگشای

پای خود افشردۀ از گمرهی

چنگ در دنیا مزن تا وارهی

همچو ماه نو چه باشی پایبند

گر بگه خیزی چو صبح خیره خند

گر تو افطار از هوای خود کنی

روزه خود را همه باطل کنی

روزه داری را که با خود کار نیست

جز بدیدار خدا افطار نیست

هر نفس عیدی کن ای صاحب نظر

ماجرائی نیست با مرد سفر

عکس نوشته اشعار امیر حسینی هروی

زین گریبان هر که سر برمی زند

هر زمان صد حج اکبر میزند

از بیابان هوا احرام گیر

پس طواف کعبه اسلام گیر

هر زمان سوی تو یابد از صفا

در صفای مروه خوف و رجا

آتش اندر خرمن پندار زن

آنگهی لبیک عاشق وار زن

چون پدید آمد حریم بارگاه

نفس خود قربان کن اندر پیش شاه

همچو مویت این طریق ای هوشمند

مو بمو از خود جدا باید فکند

زین به پشت مرکب توفیق کن

پس طواف کعبه تحقیق کن

از جهت بگذر که اینجا کبریاست

خود بهرجائی که روآری خداست

کعبه مردان نه از آب و گلست

طالب دل شو که بیت الله دلست

گر ز معنی بایدت سرمایه ای

بهتر از دانش ندانم مایه ای

آشنا باید در این دریای ژرف

یاد گیر این نکته حرفاً بعد حرف

چون تو نفس خویش را بشناختی

مرکب معنی به صحرا تاختی

ای ندانسته ز غفلت پیش و پس

با تو زین معنی همین نامست و بس

دانش نفست نه کار سرسریست

گر بحق دانا شوی دانی که چیست

نفس تو آشوب و افعال خداست

نی ز وصف و دانش این معنی جداست

بهر این گفت آنکه بینای رهست

حق شناسست آنکه از حق آگهست

در حقیقت کی از آن دانا شوی

عیب خود بشناس تا بینا شوی

گه بطاعت گه به عصیان ره زند

آتش اندر بار دل ناگه زند

گه لباس بت پرستی برکشد

گه بدعوی خدائی سرکشد

جرعۀ ناخورده مستیها کند

نیستی نادیده هستیها کند

گر مراد خود نیابد از درت

جوهری گردد نفیس اندر برت

نفس را گردن بزن فارغ نشین

من بیان کردم سلوک راه دین

مطلب مشابه: قطعات اهلی شیرازی { شعر کوتاه و قطعات شاهکار ای شاعر شیرازی }

مطلب مشابه: غزلیات اوحدی مراغه‌ای؛ مجموعه شعر عاشقانه و زیبای شاعر قدیمی

از مقام سرکشی بیرون برش

ماراماره است میزن بر سرش

نفس بد فرمای از آنجا چون گذشت

در طریق بندگی لوامه گشت

گه رود در کوی طاعت پارسا

گه شود قلاش بازار هوا

زین مقام اریک نفس بالا شود

مطمئنه گردد و زیبا شود

چون برون شد از هوای خاک و آب

هر زمانش ارجعی آمد خطاب

نفس را این هر سه وصف آمد عیان

آنچه اسرار است ناید بر زبان

گرچه گفتند این معانی نارواست

با تو رمزی باز گویم از کجاست

روح حیوانی بد اول نام او

در وجود آدمی آرام او

روح قدسی چون بدوسایه فکند

شد ز الهام الهی سربلند

گفتگویش داد و نفسش نام کرد

از بدو نیکش همه اعلام کرد

نفس تو چون مرکب جان و دلست

راه بی مرکب بریدن مشکلست

پاسبان مرکب خود باش و خیز

تا سوار آئی بروز رستخیز

دانش نفس ار نباشد حاصلت

کی خبر یابی تو از جان و دلت

ای ز نور عقل گشته بهره مند

در همه عالم بدانش سربلند

در ولایت خطبه ها بر نام تست

این همه دانه برای دام تست

حجة الله است عقلت هوشدار

تا نیاری هیچ عذری بهرکار

پیش دارم منزلی دورودراز

زیر هرگامی دو صد شیب و فراز

حلقۀ درنازدم بسیار من

نیک ترسانم ز ختم کار من

عالمی را خون شده جان و جگر

از قبول و ردّ کس ناید خبر

رخ بنومیدی نمی باید نهفت

آیهٔ لاتَقنطوا بهر چه گفت

لطف حق در عین قهر او ببین

این بود امید ارباب یقین

رهروان کاین طبل شادی میزنند

از در قُل یا عبادی میزنند

از یقین اول مقام آمد رجا

ما کجا و سر این معنی کجا

تکیه بر امید و بیم خود مدار

فضل حق دان هم بناوهم مدار

چون تو رو از غیر حق برتافتی

نقد اسرار توکل یافتی

این بنارا هرکه میخواهد ثبات

مرده باید بود او را در حیات

در پی تدبیر نفسانی مرو

بی خدا هرجا که میدانی مرو

روز و شب سودای نیک و بد کنی

خودپرستی چون حدیث خود کنی

روزت امروز است اگر داری خبر

از غم فردا مخور خون جگر

گر تو خواهی ورنه حق روزی ده است

حق طلب کن یاد آن باری به است

مطلب مشابه: اشعار عبدالقادر گیلانی؛ گلچین شعر و عکس نوشته اشعار عاشقانه

مطلب مشابه: غزلیات اهلی شیرازی؛ اشعار رمانتیک احساسی از اهلی شیرازی شاعر قدیمی

رفت ادهم در یکی دیر کهن

راهبی دید آشنای این سخن

امتحان کردش که ای سرگشته مرد

پایبند این چنین جایت که کرد‌؟

گر در این دیر کهن منزل کنی

پوشش و خور از کجا حاصل کنی‌؟

راهبش گفت این سخن از من خطاست

از خدا پرس اینکه روزی‌ده خداست

بندگان سر بر خط فرمان نهند

پوشش و خورشان خداوندان دهند

این گره بگشا اگر پیوند تست

زانکه پنداری توکل بند تست

رهروی بر هر گلی صد خارکش

امتحان کردن خدا را نیست خوش

بنده باش و هرچه آید رد مکن

جز رضا دادن طریق خود مکن

شعرهای امیر حسینی هروی

از رضا خود نیست بهتر منزلی

گوی این بیامد هر دلی

اختیار خود بنه باری نخست

پس رضا اندر میان بربند چست

تا تو از علم حقیقی غافلی

از چنین دار الأدب بیحاصلی

چون نۀ فارغ زاندوه جهان

کی شوی دانای این حرف نهان

از حجاب نفس ظلمانی برآی

تا شوی شایسته قرب خدای

آفتاب از آسمان پیدا نمود

چشم نابینا نمی بیند چه سود

ای که چشمت را به معنی نور نیست

نزد حق شو حق ز بنده دورنیست

ای بما از ما بما نزدیکتر

داند آنکس کو ز خود دارد خبر

تا ز قرب و بعد برناری نفس

زانکه این علت همه خار است و بس

این همه مغز است اینجا پوست نی

دوست را پروای نام دوست نی

نور حق پیداست لکن جیب تست

دیده حق بین بباید از نخست

قرب حق دوری تست از بود خویش

بی زیان خود نیابی سود خویش

مطلب مشابه: غزلیات حزین لاهیجی | شعرهای عاشقانه و رمانتیک زیبای شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار غالب دهلوی؛ گلچین غزلیات و اشعار احساسی و عاشقانه

مرحبا ای شهسوار تیز گام

چون ز توفیقش گذشتی زین مقام

شاد باش ای مقبل فرخنده فال

گوی معنی را همی بر سوی حال

ای گل خندان سر از غنچه برآر

باد نوروز است و ابر نوبهار

خار غم بیرون کش از پای امید

چون نسیم صبحدم دادت نوید

غافلا جام حیات آمیز بین

حالت مردان شورانگیزبین

کار خود کن ای اسیر خود فروش

عالم دیوانگانست هی خموش

از لب لعل شکر دور ای مگس

رمز ماهم اهل ما دانند و بس

شوق، شهباز محبت را پرست

در حریم انس جان را رهبر است

شوق، دار و خانه اهل بلاست

کلبه پر نور مستان خداست

شوق را گرچه بلند آمد مقام

نیست یکسان اندر او هر خاص و عام

دوستی بی شوق نپذیرد کمال

وانکه بی چوگان نشد گوی رجال

سالکان را در طریقت هر زمان

همتی بخشد خداوند جهان

گرچه هر دم عشق را جولان کنند

اشتیاق قرب را قربان کنند

در طلب یاد نهایت نارواست

زانکه مطلوب همه بی منتهاست

چیست تجرید‌، از علایق پاک شو

در ره آزادگان چالاک شو

همچو مرغان بستهٔ دانه مباش

مبتلای خویش و بیگانه مباش

همچو گل خندان و بیرون شو ز پوست

گر تو را معنی تجریدی ازوست

در لب دریا به غواصان نگر

کاو به تجرید آورد چندان گهر

چون مجرد شد ز نقد و نسیه مرد

او برآورد از فلک یکبار گرد

کم زن ای دل گر همی‌خواهی کمال

سر این معنی‌ست انفق یا بلال

هرکه در تجرید مرد فرد نیست

در طریق اهل معنی مرد نیست

چون بیارایند بزم انس را

برکشند از دام صید قدس را

میدهند او را ز جام دوستی

تا برون آید ز دام نیستی

این قدح را هر دل بینا کشد

تشنه باشد گرچه صد دریا کشد

عاشق اینجا بس پریشانی کند

حالتش دعوی سبحانی کند

خستۀ آن خنجر خونخوار بود

آنکه در کوی بلا بردار بود

این محل آفتست و جای بیم

صد هزار اینجا به یک ساعت دو نیم

دانشی در عین دانائیست این

منطقی از طیر سبحانیست این

محو کن نقش خود از روی ورق

تا بخوانی آیت اثبات حق

هان حسینی قصه را کوتاه کن

بی حسینی عزم آن درگاه کن

حاصل الامر آفت خود هم توئی

نور حق پیداست نامحرم توئی

ای به پستی مانده از بالا مپرس

تیغ لانارانده از الا مپرس

در کمال خود چو باشی پایبند

آخر از نور یقین شو بهره مند

عقل فرزانه چو هستت همنشین

بازیابی نکته علم الیقین

چون گذشتی در ره دانش بچست

خود به بینی آنچه دانستی نخست

شعرهای امیر حسینی هروی

دیده باطن اگر بینا شود

آنچه پنهان خواندۀ پیدا شود

سر وحدت را به بینی بی بیان

عین عین اینجا فرو شد در بیان

آنکه در بحر حقیقت راه یافت

گوهر حق الیقین ناگاه یافت

از دو کون آزاد و از خود هم برست

مرغ آن بر شاخ اَو اَدنی نشست

آنچه علم و عین از او دارد نشان

بی نشان شد نزد او دامن کشان

گنج حق را جان پاک او امین

این بود دیباچه حق الیقین

خاص در علم الیقین و خاص خاص

دیده در عین الیقین از خود خلاص

منظر حق الیقین والاتر است

این سعادت انبیا را در خوراست

گر حقیقت پرسی از حق الیقین

در مقام لی مَعَ اللّه باز بین

ای اسیر خود حجاب خود توئی

پاک باید دامن از گرد دوئی

جان چو پروانه بروی شمع باش

آنگهی در بزم وحدت جمع باش

یک دل و صد آرزویش مشکل است

یک مرادت بس بود چون یک دلست

هر کرا در دل پریشانی کشد

زود بنیادش به ویرانی کشد

جان عاشق جمع در عین بقاست

مرغ آزاد است و باز آشناست

تفرقه در بندگی پیدا شود

زانکه بازارت پر از غوغا شود

تفرقه ز احوال حق آمد پدید

جمع گشت آنکه به اوصافش رسید

مطلب مشابه: قطعات رودکی | اشعار شاهکار و زیبا از رودکی پدر شعر زبان فارسی

مطلب مشابه: اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.