اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه

اشعار ملا احمد نراقی را در روزانه آماده کرده‌ایم. احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (زاده ۱۴ جمادی‌الثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه‍.ق مطابق با ۱۱۵۰ خورشیدی – درگذشته ۳۰ مهر ۱۲۰۸ خورشیدی در عهد سلطنت فتح علی شاه قاجار) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر سده ۱۲ خورشیدی بود.

اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه

غزلیات

بهار آمد کنون جانا قفس را خیز و در بگشا

چو بگشادی ترحم کن مرا هم بال و پر بگشا

خبر دارد ز حال می کشان چون محتسب ساقی

در میخانه را بر روی ایشان بی خبر بگشا

کمر در خدمتت بستند یاران روز و شب عمری

تو هم یک شب برای خاطر یاران کمر بگشا

جمال یار هر سو جلوه گر بی پرده ای همدم

دمی از خواب غفلت خیز و از هر سو نظر بگشا

ز یاران مجاز آمد صفایی دل به تنگ اکنون

در دل را بیا بر روی یاران دگر بگشا

تاراج کنی تا چند ای مغبچه ایمان‌ها

کافر تو چه می‌خواهی از جان مسلمان‌ها

تیری به من افکندی ای طرفه کز آن یک تیر

در هر بن موی من پنهان شده پیکان‌ها

ای خضر مبارک‌پی بنمای مرا یاری

سرگشته چنین تا کی گردم به بیابان‌ها

دامن مکش از دستم ای جان که به امیدت

یکباره کشیدم من دست از همه دامان‌ها

زخمی به سر زخم است با زخم تو مرهم‌ها

دردی به سر درد است با درد تو درمان‌ها

آیا چه نمایان شد از چاک گریبانش

کاو چون گرهی بگشود، شد چاک گریبان‌ها

پروانه صفت گردم گرد سر هر شمعی

از روی تو چون روشن شد شمع شبستان‌ها

مقصود من محزون از باغ تماشا نیست

چون بوی تو دارد گل گردم به گلستان‌ها

باشی تو اگر ساقی پیمانه تو پیمایی

از توبه یاران داد، ای وای ز پیمان‌ها

از عشق تو هرکس را آسان شده هر مشکل

بیچاره صفایی را مشکل شده آسان‌ها

ای باد صبا کاش رسانی خبر ما

گاهی به سوی ماه نهان از نظر ما

فریاد که مردیم به جایی که از آنجا

هرگز نرسد جانب یاران خبر ما

ما را بکش از غمزه خونریز و میندیش

در حشر نپرسند ز خون هدر ما

یارا همه بینند جمال تو و خون شد

در حسرت یک نیم نگاهت جگر ما

تا بال و پری بود ز دامت نپریدیم

در کنج قفس ریخت کنون بال و پر ما

آن یار که عمری ست که از ما شده پنهان

روزی بود آیا که درآید ز در ما

در کنج قفس جان بسپردیم به حسرت

فریاد که صیاد نیامد به سر ما

ما سر نکشیم از قدم یار صفایی

تیغ آید اگر از قدم او به سر ما

مطلب مشابه: غزلیات شمس مغربی؛ گلچین اشعار و غزلیات این شاعر

مطلب مشابه: غزلیات آذر بیگدلی (مجموعه اشعار عاشقانه و غزلیات این شاعر)

غزلیات

خواب نوشین سحر لقمهٔ چرب سرشب

دعوی عشق خدا اینت عجب اینت عجب

عشق و دیبا و کتان این نبود عاشق را

موی ژولیده کلاه است و تن خسته سلب

سخن از شاه و وزیر و ده و اصطبل و بدل

معنی عشق کسی اشهد بالله کذب

عاشق و دوستی شهر و وطن کفر است این

وطنش کوی حبیب است چه شام و چه حلب

جام اگر از کف یار است چه آدینه چه سبت

می گر از دست نگار است چه شعبان چه رجب

شیوه ی عاشقی ار میطلبی رو بشنو

نقل فرهاد عجم قصه ی مجنون عرب

هر کجا قامت رعنا رخ زیبا بینی

دل در او بند و مپرسش زحسب یا زنسب

دوش می رفت به صد ناز جوانی به رهی

زلف پرتاب به رخ، خنده مستانه به لب

من عصا بر کف و قد خم شده و موی سفید

می دویدم به دو صد لابه و عجزش ز عقب

چون مرا دید چنین گفت صفایی چه تو راست

که به دنبال من آیی به چنین رنج و تعب

تو بدین هیئت اگر عشق نبازی چه شود

با چنین حال دگر وصل جوانان مطلب

مطلب مشابه: قطعات فرخی سیستانی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبای این شاعر

مطلب مشابه: اشعار فیاض لاهیجی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

قطعات

شیخ ما دیشب هوای خانهٔ خمّار داشت

هیچ دانید ای حریفان با که آنجا کار داشت

مست و بی خود شد برون از خانه دیشب آن صنم

از حریفان تا که یارب بخت برخوردار داشت

آنکه دیدی سرگران از بزم ما بگذشت دوش

نامسلمانم اگر بر سر به جز دستار داشت

یا رب ز بخت ماست که شد ناله بی اثر

یا هرگز آه و ناله و زاری اثر نداشت

زان بی نشان ز هر که نشان جستم ای عجب

دیدم چو من ز هیچ نشانی خبر نداشت

گفتم علاج غم به دعای سحر کنم

غافل از اینکه تیره شب ما سحر نداشت

دردا که دوش طاعت سی سال خویش را

دادم به می فروش به یک جرعه برنداشت

دنیا و آخرت همه دادم به عشق و بس

شادم که این معامله یک جو ضرر نداشت

گر ترک عشق کرد صفایی عجب مدار

بیچاره تاب محنت از این بیشتر نداشت

تا میکده باز و می به جام است

کار من خسته دل به کام است

تا مغبچگان مقیم دیرند

در دیر مغان مرا مقام است

دل از کف من ربوده ماهی

کش مهر فلک کمین غلام است

در دام کسی فتاده ام من

کش مرغ حرم اسیر دام است

آن آیه که منع عشق دارد

ای واعظ هرزه گو کدام است

وان می که به دوست ره نماید

آیا به کدام نص حرام است

دامی که به راه عشق باشد

دیدیم که دام ننگ و نام است

از خانه ما که باد آباد

تا منزل دوست یک دوگام است

گفتند بسی فسانه ی عشق

این قصه هنوز ناتمام است

گفتم که دگر دلم مسوزان

گفتا که بسوزمش که خام است

در میکده زان شده صفایی

کاین مدرسه منزل عوام است

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکند

نه چنان است گمانم که گناهی بکند

ما به عاشق نه همین رخصت دیدار دهیم

بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند

آنکه آرایش این باغ ازو بود اکنون

نگذارند که از دور نگاهی بکند

دیدن چهره ی معشوق ثواب است خصوص

که دمی در دل بیرحم تو راهی بکند

آنچه با این دل ویرانه غم عشق تو کرد

کافرم گر به دهی هیچ سپاهی بکند

دوش دیدم که درآمد ز درم یار به خواب

اثر این خواب به بیداری الهی بکند

باکم از قتل صفایی به ستم نیست ولیک

ترسم از دست تو یک نیم شب آهی بکند

ای دل اگر این یار دمی یار تو باشد

شاهنشهی هردو جهان عار تو باشد

یکدل نشنیدیم که مفتون تو نبود

یک سینه ندیدیم که بی خار تو باشد

روزی بشمارد گرت از خیل غلامان

صد یوسف آزاد خریدار تو باشد

من خاک ره آنکه ره کوی تو پوید

من کشته آن دل که گرفتار تو باشد

هرگز به کسی رشک نبردم بجز آنکس

کو را نظری گاه به رخسار تو باشد

عزم سفر کوی بتان کرده ای ای دل

رو رو که خدا یار و نگهدار تو باشد

گم شد ز بر من دل و آن است گمانم

کاندر شکن طرّه طرار تو باشد

درمان چه کنی درد صفایی بگذارش

تا زنده بود خسته و بیمار تو باشد

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار | مجموعه رمانتیک‌ترین اشعار این شاعر معاصر

مطلب مشابه: اشعار نسیمی؛ مجموعه غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

شعرهای زیبای ملا احمد نراقی

دانی که یار حاجت ما کی روا کند

چون تیغ را به گردن ما آشنا کند

دی داد پیر میکده فتوی که لازم است

بی عشق هرکه کرده نمازی قضا کند

ای پیک کوی یار به صیاد ما بگوی

بهر خدا مرا بکشد یا رها کند

ما را چو قبله ابروی یارست در نماز

باید امام شهر به ما اقتدا کند

ما لطف و قهر را همه آماده ایم، لیک

تا طبع یار زین دو کدام اقتضا کند

رند خراب طی کند این راه پرخطر

تا شیخ فکر کفش و عصا و ردا کند

مفتی بخورد خون یتیمان شهر و باز

بیچاره ناله از کمی اشتها کند

مطلب بر است چونکه صفایی رضای دوست

خواهد جفا نماید و خواهد وفا کند

عشاق تو جز دیدهٔ خونبار نخواهند

غیر از دل آزرده افکار نخواهند

فریاد که این درد مرا کشت که آن دوست

با من نکند مهر که اغیار نخواهند

ای بوالهوسان دور شوید از من مسکین

مردان دهش رونق بازار نخواهند

گو قیمت ما بشکند آنجا که کسی را

باشند خریدار و خریدار نخواهند

ما را هوس انجمنی نیست که عشاق

جز خلوت و در دل گله با یار نخواهند

گویی بر زاهد چه حدیث از می و معشوق؟!

این طایفه جز جبه و دستار نخواهند

منصور از آن بر سر دار است که خوبان

ارباب وفا جز به سر دار نخواهند

تا باشدشان عذر جفا خیل نکویان

جز عاشق بدنام گنهکار نخواهند

آنها که ز خوبان دلشان است به دامان

صد خرمن گل گلشن و گلزار نخواهند

جان بر کف خود گیر صفایی به ره عشق

در کوی بتان درهم و دینار نخواهند

از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد

گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد

صید دل من لایق تیغ تو اگر نیست

از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد

عالم مگر از ناله به رحم آورم ای دل

فریاد ، چه با خویِ خداداد توان کرد

زین بعد کسی ناله من نشنود آری

تا چند مگر ناله و فریاد توان کرد

مستم زمی عشق چنان کز پی مرگم

صد میکده ، از خاکِ من آزاد توان کرد

انصاف کجا رفت ببین مدرسه کردند

جایی که در آن میکده بنیاد توان کرد

منمای به زاهد تو ره کوی خرابات

این ره نه به هر بوالهوس ارشاد توان کرد

با غیر صفایی مه من عهد وفا بست

دل را به چه امید دگر شاد توان کرد

به این امید دادم جان، که روزی بلکه یار آید

که جان بهر نثار راهش آن روزم به کار آید

مکن از گریه ی شام و سحر منع من ای همدم

که اشک از چشم من در هجر او بی اختیار آید

شراب ارغوانی نوش وانگه هرچه خواهی کن

که کار مست لایعقل کجا از هوشیار آید

خزان عمر را نبود بهاری در قفا افسوس

وگرنه هر خزانی را ز پی فصل بهار آید

شوم فارغ ز سودای بهشت، اندیشه ی دوزخ

پس از مردن گرم آن شمع یک شب بر مزار آید

کنار خود ز خون دل گلستان آنچنان کردم

که شاید روزی آن سرو روانم در کنار آید

منم آن بلبل بی خود ز یاد گل که از گلشن

ندانم کی رود فصل خزان و کی بهار آید

سر کویی که باشد در گدایی پادشاه آنجا

کجا بیچاره‌ای مثل صفایی در شمار آید

مطلب مشابه: اشعار محیط قمی؛ گزیده غزلیات و اشعار احساسی عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار نیر تبریزی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه شاعر قدیمی

شعرهای زیبای ملا احمد نراقی

ای کاش شب تیرهٔ ما را سحری بود

تا در سحر این نالهٔ ما را اثری بود

آزادی‌ام از دام هوس نیست، ولیکن

صیاد مرا کاش به صیدش گذری بود

یک دیده گشودیم به روی تو و بستیم

چشم از دو جهان و چه مبارک نظری بود

از بیم ملامت رهم از میکده بسته ست

از خانهٔ ما کاش به میخانه دری بود

اجزای وجودم همه کاویدم و دیدم

در هر رگ و هر پی ز غمت نیشتری بود

کردم طلب مرغ دل از عشق و نشان داد

دیدم که به کنج قفسی مشت پری بود

از خون شدن دل زغم او چه غمم بود

گر دلبر ما را ز دل ما خبری بود

باز است به فتراک تو این دیده ی حسرت

ای کاش مرا لایق تیرت سپری بود

ناصِح که مرا پند همی‌داد «صفایی»

امید اثر داشت، عجب بی‌بصری بود!

عکس نوشته ملا احمد نراقی

ترسم نشده غوره، انگور خزان آید

یا می نشده انگور ماه رمضان آید

زاهد که کُنَد منعم از رفتن میخانه

با ساده رخی هر شب آنجا به نهان آید

گر اشکِ روانم نیست زآن است که می ترسم

از دل غم او بیرون با اشک روان آید

گردون که دل ما را کرده هدف تیرش

هر تیر که اندازد یکسر به نشان آید

هر شب بت عیاری گوید به بَرَت آیم

آید به برم اما هنگام اذان آید

آن شیخ سیه نامه با جبه و عمامه

از میکده صد بارَش، راندند و همان آید

کردم طلب از عابد وردی پی دفع غم

گفتا بَرِ ساقی رو، کاین کار از آن آید

گاهی بنواز ای جان چون غیر صفایی را

ترسم که ز بیدادت روزی به فغان آید

این خانه ی دل خراب بهتر

وین سینه ز غم کباب بهتر

دستار و ردا و جبّه ی من

اندر گرو شراب بهتر

اوراق کتاب دانش من

شستن همه را به آب بهتر

گفتی که ز غم به خواب بینی

پس کار همیشه خواب بهتر

تا چند حدیث عقل ای دل؟

بر هم نهی این کتاب بهتر

رو رو دو سه درس عشق بشنو

آواز نی و رباب بهتر

زاهد در دین زند «صفایی»

کردن ز وی اجتناب بهتر

در سر افتاده ست شوق باده ام

چون کنم در دام زهد افتاده ام

ساده لوحم همگنان دانند و من

در پی مه طلعتان ساده ام

هوش خواهد از من و من عقل و هوش

در خراباتی گرو بنهاده ام

از محبت می کنندم منع و من

خود ز مادر با محبت زاده ام

فاش کردی ای صفایی سرّ من

شرم کن از مصحف و سجّاده ام

همچو بلبل گر من بی دل زبانی داشتم

روز وصل از شام هجران داستانی داشتم

در به روی من چنین محکم مبند ای باغبان

پیش از این من هم به اینجا آشیانی داشتم

از پس عمری مرا خواندی و آن هم با رقیب

بلکه جانا با تو من راز نهانی داشتم

چیست این رسوایی آخر ای جوان من هم چو تو

در جوانی مدتی عشق جوانی داشتم

گاهی ای بلبل شنیدی یار اگر فریاد من

چون تو من هم روز و شب آه و فغانی داشتم

سوخت ای پروانه یارت، بال و پر داری چه غم

کاش من هم چون تو یار مهربانی داشتم

ای مؤذّن این شتابت از چه بود آخر نه وصل

نیست بیش از یک شب و من داستانی داشتم

در به روی من چنین می بندی ای جان کاشکی

غیر درگاه تو من هم آستانی داشتم

ای «صفایی» من تو را زاهد گمان کردم مرا

کن بحل چون در حق تو بدگمانی داشتم

در مدرسه دی با دو سه فرزانه نشستم

پیمان پی بشکستن پیمانه ببستم

امروز چو نیکو به حقیقت نگرستم

دیدم که به دیروز چه دیوانه شده ستم

سرگشته و حیران سوی میخانه دویدم

در پای خم افتادم و در زود ببستم

دیدند چنینم دوسه دیوانه و گفتند

دیوانه ای آیا تو؟ بگفتم بله هستم

گفتند به هم چاره ی این چیست، یکی شان

پر کرد ز می ساغری و داد به دستم

گفتم چکنم؟ گفت بپیما و میندیش

گفتم که کند عهده ی آن عهد که بستم؟

گفتا پی کفاره ی آن، جام دگر نوش

من نیز دو صد عهد به این حیله شکستم

بگرفتم از او جامی و جام دگر از پی

نوشیدم و برخاستم و راست نشستم

سر سوی فلک کردم و گفتم که «صفایی»

صد شکر خدا را که ازین طایفه رستم

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.