اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار | مجموعه رمانتیک‌ترین اشعار این شاعر معاصر

اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار را در روزانه خوانده و لذت ببرید. محمدتقی بهار ملقب به ملک‌الشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک‌الشعراء صبوری آموخت.

اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار / مجموعه رمانتیک‌ترین اشعار این شاعر معاصر

شعرهای رمانتیک ملک الشعرای بهار

یار من گلزار من تویی تو

دلدار من تویی تو

همه جا همراه من تویی

دل خواه من تویی تو

همی تا توانی سخن نرم دار

دل مردمان با سخن گرم دار

جز از راستی هیچ دم بر میار

که باشی بر مردمان استوار

از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت

محبوب تو زیباست، قشنگ است، ملیح است

اعضای وجودم همه فریاد کشیدند

احسنت صحیح است، صحیح است، صحیح است

هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟

بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ

گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش

جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند

وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا

ای دلبر من‌، تاج سر من

یک دم ز وفا، بنشین بر من

نازت بکشم ای مایه ناز

بارت ببرم ای دلبر من

وای از تو که‌ سوخت پروانه صفت

شمع رخ تو بال و پر من

رحمی که بسوخت عشق تو مرا

چندان که نماند خاکستر من

ای مرغ سحر این نامه ببر

نزد صنم گل پیکر من

لیلای منی مجنون توام

من بندهٔ تو تو سرور من

دل شد ز غمت چون قطره خون

وز دیده چکید در ساغر من

ویرانه شود آن خانه که نیست

روشن ز رخت ای اختر من

لطفت‌ شکرست‌ قهرت‌ شررست

هم نوش منی هم نشترمن

هرجا گذری با صوت خوشت

خاک ره توست چشم تر من

گوید که «‌بهار» نالد چو هزار

ناکرده نظر بر منظر من

بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست

چشمی به ره و سبزه‌ عصایی در دست

گویی مجنون به انتظار لیلی

ازگور برون آمد و بر سبزه نشست

به دل جز غم آن قمر ندارم

خوشم ز آنکه غم دگر ندارم

کند داغ دلم همیشه تازه

از این مطلب تازه‌تر ندارم

مطلب مشابه: اشعار ملک الشعرای بهار + زیباترین شعر عاشقانه و کوتاه محمدتقی بهار

مطلب مشابه: رباعیات ملک الشعرای بهار؛ اشعار عاشقانه فوق احساسی این شاعر

شعرهای رمانتیک ملک الشعرای بهار

شاه انوشیروان به موسم دی

رفت بیرون ز شهر بهر شکار

در سر راه دید مزرعه ای

که در آن بود مردم بسیار

اندر آن دشت پیرمردی دید

که گذشته است عمر او ز نود

دانه جوز در زمین می‌کاشت

که به فصل بهار سبز شود

گفت کسری به پیرمرد حریص

که: «چرا حرص می‌زنی چندین؟

پای های تو بر لب گور است

تو کنون جوز می کنی به زمین

جوز ده سال عمر می‌خواهد

که قوی گردد و به بار آید

تو که بعد از دو روز خواهی مرد

گردکان کشتنت چه کار آید؟

مرد دهقان به شاه کسری گفت:

مردم از کاشتن زیان نبرند

دگران کاشتند و ما خوردیم

ما بکاریم و دیگران بخورند

عکس نوشته اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار

امروز نه کس ‌ز عشق آگه چو من است

کز شکّر عشقم‌ همه‌ شیرین ‌سخن‌ است

در هر مژه من به ره خسرو عشق

نیروی هزار تیشه کوهکن است

امشب ز فراق دوست خوابم نبرد

هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد

از بس که دو دیده آب حسرت بارد

بیدار نشسته‌ام که آبم نبرد

خوش باش که گیتی نه برای من و تست

وین کار برون ز ماجرای من و تست

دیشب من و پروانه سخن می‌گفتیم

گاه از گل و گه ز شمع‌، می آشفتیم

شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من

گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم

آن شمع دل افروز من از خانه من رفت

پروای گلم نیست که پروانه من رفت

دارم‌ صدف آسا کف‌ خالی و لب خشک

تا از کفم آن گوهر یک دانه من رفت

چون باغ خزان دیده ز پیرایه فتادم

زبن شاخه پر گل که ز گلخانه من رفت

خانم آن نیست که جانانه و دلبر باشد

خانم آنست که باب دل شوهر باشد

زن بود شعر خدا، مرد بود نثر خدا

مرد نثری سره و زن غزلی تر باشد

نثر هر چند به تنهایی خود هست نکو

لیک با نظم چو پیوست نکوتر باشد

هر آن چیزکان زی تو نبود نکو

به دیگر کسانش مکن آرزو

مشو خویشتن بنده در زندگی

مکن پیش همچون خودی بندگی

رود هرکه با تو به خشم و به کین

از او دور باش و به رویش مبین

به بی گاه بر روی مردم مخند

زگفتار بی‌مایه لب باز بند

دلت را ز نیکو سخن ده فروغ

میالای هرگز دهان از دروغ

اگر وام خواهی ز یاران بخواه

ز بی‌شرم زر خواستن نیست راه

چو خواهی که‌ بد نشنوی از کسان

میاور بد هیچ کس بر زبان

ای پسر مادر خود را مازار

بیش از او هیچ کرا دوست مدار

تو چه دانی که چها در دل اوست

او ترا تا به کجا دارد دوست

نیست از «‌عشق‌» فزون تر مهری

آن که‌بسته است به موی و چهری

عشق از وصل بکاهد باری

کم شود از غمی و آزاری

لیکن آن مهر که مادر دارد

سایه کی از سر ما بردارد؟

مهر مادر چو بود بنیادی

نشود کم ز عزا یا شادی

کور و کر کردی و بیمار و پریش

پیر و فرتوت و فقیر و درویش

مام را با تو همان مهر بجاست

نیست ‌این ‌مهر، که این ‌مهر خداست

گر نبودی دل مادر به جهان

آدمیت شدی از چشم نهان

معنی عشق درآب و گل اوست

عشق اگر شکل پذیرد دل اوست

هست فردوس برین چهرهٔ مام

چهره مام بهشتی است تمام

و اب کوثر که روان افزاید

زان دو پستان مبارک زاید

شاخ طوبیست قد و بالایش

خیز و سر نِه به مبارک پایش

از تو گر مادر تو نیست رضا

دان که راضی نبود از تو خدا

وای اگر خنده گستاخ کنی‌!

آخ اگر بر رخ او آخ کنی‌!

بسته مادر دل دروای‌ به تو

گر کنی وای برو، وای به تو!

دل او جوی گرت عقل و ذکاست

کان کلید همه خوشبختی‌هاست

شبی در محفلی با آه و سوزی

شنیدستم که پیر پاره دوزی

چنین می گفت با سوز و گدازی

گِلی خوشبوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

گرفتم آن گِل و کردم خمیری

خمیری نرم نیکو چون حریری

معطر بود و خوب و دلپذیری

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

همه گِل های عالم آزمودم

ندیدم چون تو و عبرت نمودم

پو گِل بشنید این گفت و شنودم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم

و لیکن مدتی با گُل نشستم

گُل اندر زیر پا گسترده پر کرد

مرا با همنشینی مفتخر کرد

چو عمرم مدتی با گُل گذر کرد

کمال همنشین در من اثر کرد

و گر نه من همان خاکم که هستم

مطلب مشابه: تک بیتی های ملک‌الشعرا بهار با بیش از 50 شعر عاشقانه پر احساس

مطلب مشابه: بهترین اشعار ملک‌الشعرا بهار در قالب قطعات (30 شعر دلنشین)

عکس نوشته اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار

شعرهای کوتاه عاشقانه ملک الشعرای بهار

به راه زنان دانه دل مپاش

فریبنده جفت مردم مباش

زن پارسا را مگردان ز راه

که از رهزنی بدتر است این گناه

روان را گناه گران آورد

بس آسیب در دودمان آورد

به تاریکی از خواب بیدار شو

به نام خدا بر سر کار شو

که شب خیز را کار باشد روا

فزون خواب مردم شود بینوا

گل مقصود نچید آن که چو من خوار نشد

نشد آزاد ز غم هر که گرفتار نشد

یوسف مصر نشد آن که به بازار وجود

پیره زالی به کلافیش خریدار نشد

همره نوح نشد، همسر داود نگشت

هرکه خدمتگر آهنگر و نجار نشد

از رهش پای مکش دامنش از دست منه

فکر یکبار دگر کن اگر این بار نشد

صنما پرده ز رخ برکش و بر قلب فکن

که حجاب رخ زن حافظ اسرار نشد

چهره بگشای و ز چشم بد اغیار مترس

که گل آزرده دل از چشم بد خار نشد

در پس پردهٔ ناموس نهان شو زیرا

چادر و پیچه حجاب زن بدکار نشد

زن که با حسن خداداده نیاموخت هنر

لایق همسری مردم هشیار نشد

دیو پتیاره بود گرچه بود نیکوروی

زن که با نامزد خویش وفادار نشد

عفت دختر دوشیزه نهالی است بهار

که چو شدکنده ز جا سبز دگربار نشد

نسیم صبحدم ازکوهپایه باز آمد

درخت سرو ز شادی به اهتزاز آمد

بیاکه طرهٔ سنبل زشوق گشت پریش

بیا که دیدهٔ نرگس به راه باز آمد

به یاد حضرت زردشت جام باده بنومن

که جشن حضرت جمشید جم فراز آمد

تو ناز می کن‌ و دل‌ می‌شکاف‌ و رخ می‌تاب

که پیش ناز توام نوبت نیاز آمد

ببین که از در فرغانه می‌وزد امروز

همان نسیم که دوش از ره حجاز آمد

راستی روی نکویش به گلستان ماند

خط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند

نه همینش دو رخ تازه بود، چون گل سرخ

که دهانش به یکی غنچهٔ خندان ماند

دستگاهی که در آنجا نبود حوروَشی

گر همه باغ بهشت است به زندان ماند

چه کنم گر به غمت شُهره نباشم در شهر

عشق در دل نتوان گفت که پنهان ماند

تجربت شد که ز هجران نتوان رَست به صبر

زان که دردی‌ست صبوری که به درمان ماند

هرکه را نیست به دل عشق و به سر سودایی

حیوانی است منافق که به انسان ماند

نه عجب گر بچکد خون دل از چشم بهار

پیش آن غمزهٔ خونین که به پیکان ماند

خطهٔ دلکش بجنورد بهشتی است دریغ

کز خراسان بود و هم به خراسان ماند

آن خط سبز بین که چه زیبا نوشته‌اند

گویی خط از عبیر به دیبا نوشته‌اند

در معنی لب تو ز شنگرف نقطه‌ای

برگل نهاده شرح به بالا نوشته‌اند

یا نسختی ز مهر گیا ثبت کرده‌اند

یا سر خطی بحون دل ما نوشته‌اند

یا با خط غبار به گرد عقیق تر

رمزی ز زنده کردن موتی نوشته‌اند

شرحی ز نوشداروی کاوس داده‌اند

رازی ز معجزات مسیحا نوشته‌اند

آیات حسن مطلق و اسرار عشق پاک

با لاجورد بر گل رعنا نوشته‌اند

جز عشق‌، صانعی نبود در جهان «‌بهار»

بیهوده گفته‌اند جز این یا نوشته‌اند

دعوی چه کنی؟! داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید: «چه نشینی؟! که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بَرِ سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران‌، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار بهار از مژه در فُرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

خوبرویان یار را در عین یاری می‌کشند

دوستداران را به جرم دوستداری می‌کشند

مرغ وحشی چون نمی‌افتد به دست کودکان

مرغ دست‌آموز را با زجر و خواری می‌کشند

شاهدان دیر جوش از دوستان باوفا

زود سیر آیند و ایشان را به زاری می‌کشند

دوستان خاص را مانند مرغ خانگی

در عروسی و عزا بر رسم جاری می‌کشند

سر شبانان فی‌المثل گوسالهٔ پا بسته را

در قبال جستن گاو فراری می‌کشند

تا مگر از کید بدخواهان دمی ایمن شوند

نیکخواهان را ز فرط خام کاری می‌کشند

بهر قربان بر سر راه حسودان دورو

غمگساران را به جای غمسگاری می‌کشند

چون وزیر و پیل و رخ از کار افتادند و شاه

ماند بی‌اصحاب با یک زخم کاری می‌کشند

تجربت‌ها کرده‌ایم از کار دولت‌ها «‌بهار»

گر نکشتی اختیاری‌، اضطراری می‌کشند

پیوند ببندند بتان لیک نپایند

ور زان که بپایند بگویند و نیایند

وانگه چو بیایند نخندند و ز عشاق

خواهند که‌شان هیچ‌ نبوسند و نگایند

گویند نباتی را، مردم به دهان در

گیرند، ولی نه بمکند و نه بخایند

این یوسفکان گرچه عزیزند ولیکن

ای کاش که هیچ از شکم مام نزایند

ور زان که بزادند شوند آبله‌رویان

تا زشت شوند و دل مردم نربایند

ور زان که ربودند بمیرند که عشاق

بر جای‌ غزل‌ نوحه بر ایشان‌ بسرایند

میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود

من این میانه شدم کشته این چه کاری بود

تو بی‌وفا و اجل در قفا و من بیمار

بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود

مرا ز حلقهٔ عشاق خود نمی‌راندی

اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود

در آفتاب جمال تو زلف شبگردت

دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود

به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهل

قمار جهل نمودیم و خوش قماری بود

تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوخت

ز عهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود

بنای این مدنیت به باد می‌دادم

اگر به دست من از چرخ اختیاری بود

میی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیب

اگر تو بودی و من بودم و بهاری بود

اسیر خود شدن تا کی ز خود وارستنی باید

زتن کامی نشد حاصل به جان پیوستنی باید

به فرمان تن خاکی به خاک اندر بسی ماندم

به بام آسمان زین پست منظر جستنی باید

به لوث خاکیان آمیخت دامان دل پاکم

به آب معرفت دامان دل را شستنی باید

به‌ هر کس‌ دوستی‌ بستم در آخر دشمن من شد

به حکم امتحان زین دوستان بگسستنی باید

سراسر دشمنی خیزد زکام دوستان بر من

به‌رغم دوستان با دشمنان بنشستنی باید

ز شیخ و صوفی و واعظ گسستم رشتهٔ الفت

مرا با خادم میخانه پیمان بستنی باید

مرا یاران من گویند کز می توبه بشکستی

من از اول نکردم توبه تا بشکستنی باید

بهار اندر حرم چندین چه جویی اهل معنی را

به نیروی طلب دیرمغان را جستنی باید

مطلب مشابه: بهترین غزلیات ملک‌الشعرا بهار؛ گلچین اشعار عاشقانه و زیبای این شاعر

مطلب مشابه: شعر بهار + مجموعه اشعار بلند، کوتاه، دو بیتی و شعر نو از شاعران مختلف با موضوع بهار

شعرهای کوتاه عاشقانه ملک الشعرای بهار

کنون که کار دل از زلف یار نگشاید

سزد گر از من آشفته کار نگشاید

بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار

چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید

ز روزگار در این‌ بستگی‌ چه‌ شکوه کنم

دری که بست قضا روزگار نگشاید

در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد

دربغ از آن که در انتظار نگشاید

به اختیار دل این کار بسته بگشایم

ولی زمانه در اختیار نگشاید

ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنم

که کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید

گل وفا ز نکویان طمع مدار بهار

که غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید

آن چه شعله است کزان راهگذار می‌آید

یا چه برقیست که دایم به‌نظر می‌آید

ظلماتیست جهانگیرکه چون سیل روان

مژده آب حیاتش ز اثر می‌آید

زادهٔ فکر من است این که پس از چندین قرن

به سفررفته و اکنون زسفر می‌آید

دیده بگشای و در آغوش بگیرش کز مهر

پسری بر سر بالین پدر می‌آید

اگر این فتنه گری زان خط سبز است چه باک

خوش بود فتنه گر از دور قمر می‌آید

پا و سر می‌شکند راه خرابات ولی

مرد وارسته ازبن راه بسر می‌آید

ای دل از کو تهی دست طلب شکوه مدار

صبرکن عاقبت آن نخل به‌بر می‌آید

هرکجا بگذرد آن سرو خرامنده بهار

خاک راهش به نظرکحل بصر می‌آید

از ما به جز از وفا نیاید

وز یار به جز جفا نیاید

دلبر چه بلا بود که هرگز

نزد من مبتلا نیاید

حرزی است مرا نهان کزان حرز

در خانهٔ ما بلا نیاید

من کوه غم توام ولیکن

زین کوه دگر صدا نیاید

در خانهٔ ما نیایی آری

منعم بر بینوا نیاید

شادان‌، خبر غمی نپرسد

سلطان به سر گدا نیاید

و آن را که قدم به فرش دیباست

در خانه ی بوربا نیاید

آخر ز خدا بترس اگر هیچ

از روی منت حیا نیاید

گوبی که ز عشق دست بردار

این کار ز دست ما نیاید

من زلف تو مشک چین نخوانم

کز اهل ادب خطا نیاید

بر ما قلبت چرا نسوزد؟

بر ما رحمت چرا نیاید؟

بیگانه بود «‌بهار» آنجا

کاوازهٔ آشنا نیاید

به یزدان نخست آفرین بر شمار

پس آنگ اه دل را به رامش سپار

کت افزایش آید ز یزدان پاک

ز رامش نگردد دلت دردناک

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.