اشعار نسیمی؛ مجموعه غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار نسیمی شاعر بزرگ فارسی را برای شما اهالی شعر آماده کرده‌ایم. سید علی عمادالدین نسیمی متخلص به نسیمی (زادهٔ سال ‌۷۴۷ هجری قمری، مقتول به سال ۸۰۷ هجری قمری در حلب)، از شاعران صوفیِ بزرگِ زبان ترکی و متفکر حروفیه در قرن هشتم هجری بود. طبق نظر ادوارد براون وی متولد شهر بغداد بوده اما برخی دیگر او را متولد شیراز یا تبریز و یا دیاربکر می‌دانند.

اشعار نسیمی؛ مجموعه غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

غزلیات

یارب چه شد آن دلبر عیاره ما را

کآزرد به هجران دل صد پاره ما را

بر اوج سعادت تو نگه دار خدایا

از نقص و زوال آن شه سیاره ما را

با تیغ جفا، دست فراقش بگشاید

هردم جگر خسته خونخواره ما را

داریم امیدی به ره لطف الهی

کآرد به سر آن بخت ستمکاره ما را

در گوش دل او به نهانی که رساند

حال دل سرگشته آواره ما را

در عالم تحقیق چو نظاره من اوست

من ناظرم او منظر نظاره ما را

جز وصل رخ دوست در این دور نسیمی

چاره که کند این دل بیچاره ما را

می کشد چشم تو از گوشه به میخانه مرا

می کند زلف چو زنجیر تو دیوانه مرا

شسته بودم ز می و جام و قدح دست ولی

می برد باز لبت بر سر پیمانه مرا

به هوای لب میگون تو گر خاک شوم

ذره ای کم نشود رغبت میخانه مرا

دانه خال تو آن روز که دیدم گفتم

دام زلف تو کند صید بدین دانه مرا

رخ مپوشان ز من، ای سوخته صدبار چو شمع

شوق روی تو، به یک شعله چو پروانه مرا

ترک سودای سر زلف سیاهت نکنم

گر به صد شاخ کنی همچو سر شانه مرا

مده ای زاهدم از شاهد و می توبه که نیست

چون تو گوشی که بود قابل افسانه مرا

منم و میکده و صحبت رندان همه عمر

نیست ای خواجه سر خلوت کاشانه مرا

گر طلسم تن من بشکند ایام، هنوز

گنج عشق تو بود در دل ویرانه مرا

در جهان تا بود از قبله و محراب نشان

قبله جان نبود جز رخ جانانه مرا

صاحب تاج و نگینم چو نسیمی، تا هست

بر سر از خاک درش افسر شاهانه مرا

در عالم توحید چه پستی و چه بالا

در راه حقیقت چه مسلمان و چه ترسا

در صورت ما چون سخن از ما و من آید

در ملک معانی نبود بحث من و ما

در نقش و صفت نام و نشانی نتوان یافت

آنجا که کند شعشعه ذات تجلی

ذرات جهان را همه در رقص بیابی

آن دم که شود پرتو خورشید هویدا

در روی تو ار ذات بود غایت کثرت

وحدت بود آن لحظه که پیوست بدانجا

انجام تو آغاز شد، آغاز تو انجام

چون دایره را نیست نشانی ز سر و پا

بشناس تو خود را و شناسایِ خدا شو

روشن شود ای خواجه تو را سِرِّ معما

ور زانکه تو امروز به خود راه نبردی

ای بس که به دندان گزی انگشت، تو فردا

مستان الستند کسانی که از این جام

در بزم ازل باده کشیدند به یکجا

این است ره حق که بیان کرد نسیمی

والله شهیدا و کفی الله شهیدا

این حضور عاشقان است، الصلا

صحبت صاحبدلان است، الصلا

یار با ما در سماع معنوی است

گر نظر داری عیان است، الصلا

در سماع عشق رقصانیم باز

این معانی را بیان است، الصلا

حضرت مستان خاص الخاص ماست

مجلس آزادگان است، الصلا

هر کجا ذوقی است گو در نه قدم

جان سید در میان است، الصلا

آنچه پیش است اگر جمله بدانید شما

روز و شب خون ز ره دیده فشانید شما

دیده دل بگشایید و نکو درنگرید

می رود عمر، چه در بند جهانید شما

چون روی از پی دنیی، برود دین از دست

وز پی سود جهان بس بزیانید شما

پیش دارید یکی راه عجب دور و دراز

نیک کوشید در این راه نمانید شما

هیچ کس نیست که این راه ندارد در پیش

گورها را نگرید ار به گمانید شما

اگر از قوس قضا تیر اجل بر تو رسد

بهر آن تیر، یقین، جمله نشانید شما

ای نسیمی چو تو خورشید برآمد به جهان

این همه ذره بدان نور نهانید شما

تا هوای طوبی قد تو دارد جان ما

هست منزل آیت «طوبی لهم » در شأن ما

قبله و ایمان عاشق نیست الا روی دوست

تا که هست و بود و باشد قبله و ایمان ما

در ازل چون با تو پیمان محبت بسته ایم

هست چون حسن تو باقی تا ابد پیمان ما

بر سر زلف تو خواهد رفت باز این دین و دل

این دل آشفته حال و جان سرگردان ما

اشک سرخ آمد گواه و زردی رخ شد دلیل

حال ما میکن قیاس از حجت و برهان ما

خواب از آنرو خوش نمی آید به چشم ما که هست

خیل سلطان خیالت روز و شب مهمان ما

وصل رویت گر شبی مهمان ما گردد ز لطف

جنت و فردوس گردد کلبه احزان ما

حال درد خاص ما را با طبیب ای دل مگو

کز طبیب عام نتوان یافتن درمان ما

خسرو انجم به جای خود بود گر بنده وار

بر میان بندد کمر پیش رخ سلطان ما

با نسیمی بوی زلفش می کند هردم خطاب

کای نسیم روح‌پرور زان مایی زان ما

مطلب مشابه: غزلیات سلمان ساوجی؛ زیباترین اشعار عاشقانه و احساسی این شاعر

مطلب مشابه: اشعار محیط قمی؛ گزیده غزلیات و اشعار احساسی عاشقانه

غزلیات

ای روز و شب خیال رخت همنشین ما

جاوید باد عشق جمالت قرین ما

آن دم که بود نقش وجودم عدم هنوز

مهر تو بود مونس جان حزین ما

ما سجده پیش قبله روی تو می کنیم

تا هست و بود قبله، همین است دین ما

ما را هوای جنت و خلد برین کجاست

روی تو هست جنت و خلد برین ما

روزی که دور چرخ دهد خاک ما به باد

نگذارد آستان تو، خاک جبین ما

ای خاتم جهان ملاحت به لطف و حسن

شد مهر مهر روی تو نقش نگین ما

تا در هوای مهر تو چون ذره گم شدیم

گو برمخیز دشمن از این پس به کین ما

هردم به چشم اهل وفا نازنین تر است

هرچند ناز می کند آن نازنین ما

هست آرزوی جان نسیمی وصال تو

ای آرزوی جان، نفس واپسین ما

ای رموز لوح رویت عنده ام‌الکتاب

کرده طی پیش جمالت نامه حسن آفتاب

سوره سبع المثانی آفتاب روی توست

اهل دل را از رخت روشن چو ماه است این حساب

باز یابد هر که خواند از رخت سی و دو خط

سر و انشق القمر با معنی ام الکتاب

تا به رویت گفته ام «وجهت وجهی » چون خلیل

آتش نمرود بر من گشته ریحان و گلاب

آیة الکرسی و طه هست حق روی تو

هر که دارد نور حکمت داند از فضل این خطاب

هفت خط وجه آدم هشت باب جنت است

شد به فضل حق اولوالالباب را این فتح باب

ره به خط استوای وجه آدم چون نبرد

مشرک بی دیده، زان جاوید ماند اندر عذاب

چون نسیمی هر که خاک آستان فضل شد

از شرف بر دیده خورشید می‌آرد رکاب

چون گشودم فال بخت از مصحف روی حبیب

آیت نصر من الله آمد و فتح قریب

سوره قاف است رویش هر که این مصحف بخواند

گرچه کافر می نماید انه شی ء عجیب

رسم عشق و عاشقی اکنون پدید آید ز نو

چارده خط چون عیان شد بر رخ ماه حبیب

گرنه سر کفر و دین خواهد گشودن در جهان

از چه بندد زلف را بر چهره یار من صلیب

ای دل شوریده من! چون نشان داری ز دوست؟

چون خط او یافتی بر خوان و بردارش نصیب

چون سکندر گر ننوشد هر که او آب حیات

زان سواد وجه جانان صورتی باشد غریب

چون برآرد از چمن گل بوستان فضل حق

ای بسا عاشق که باشد در فغان چون عندلیب

پیش وجهش هالک آمد جمله عالم ای نسیم!

شاد زی زان روی و خرم، گو بمیر از غم رقیب

ای صفات تو عین موجودات

ذات پاک تو مظهر ذرات

عین هر نیستی ز هستی تو

در همه نفی گشته است اثبات

در جمیع فنا تویی باقی

از حیات تو بوده جمله ممات

روز و شب از برات می میرم

کی نویسی به گنج وصل برات؟

در خرابات عاشقان سرمست

غسل کردم به می ز بهر صلوة

بر سر خود بروت می مالم

ریش خود چیست تا برم ز برات

قدر خود را چو من بدانستم

گشتم ایمن ز صوم و قدر و برات

پیش من چونکه دیر و کعبه یکی است

عز عزی برفت و لات و منات

فارغم از بهشت و از دوزخ

ایمنم از هراس قید و نجات

هر توجه که می کنم، وجهت

می نماید به هر حدود و جهات

ننگم امروز آید از نامم

عار دارم ز نام و ننگ و صفات

از تو شد حاصلی نسیمی را

ورنه دارد عدم سکون و ثبات

مطلب مشابه: اشعار نیر تبریزی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه شاعر قدیمی

مطلب مشابه: غزلیات شمس مغربی؛ گلچین اشعار و غزلیات این شاعر

رباعیات

ای نفحه روحپرور باد صبا

بویی ده از آن زلف دلاویز به ما

آن زلف دلاویز که در سایه اوست

آن روی که هست آینه روی خدا

ای وعده بسی داده و ناکرده وفا

از اهل وفا نباشد این شیوه روا

رفتن به طواف کعبه کی سود کند

بی دین درست و صدق و بی سعی و صفا

ای عارف سر من عرف در اسما

آن کس که شناخت نفس بشناخت خدا

نفس تو چه نسبتش به ذات احد است

یک نکته بگو در این ره ای راهنما

ساقی برو و مده شرابم امشب

کز مستی چشم او خرابم امشب

افتاده ز چشم مردمانم چون اشک

زان همنفس آتش و آبم امشب

بینی تو هیات الف دارد راست

ابروی تو لام الف بود از چپ و راست

«هی » دایره گوش تو ای مظهر حق!

زین وجه تو را اله خوانند رواست

دینم (به) محمد و علی هست درست

در شوره زمین خارجی هیچ نرست

خواهی که ز حوض کوثرت آب دهند

رو مذهب «شاه » گیر و آن دین درست

اسرار خدا به نزد آدم حرف است

هم علم خدا به نزد خاتم حرف است

گر ذات و صفات بود اشیا طلبی

از حرف طلب که بود آدم حرف است

فرقان رخت که فرق فرقان بشکست

موسی چو بدید لوح یزدان بشکست

تا سی و دو خط رویت آمد به ظهور

پرگار طلسم گنج پنهان بشکست

بیخ شجر قدس مرا در جان است

سر «انا» در میان او پنهان است

فعل از من و قول از او همه ایمان است

سر تا به قدم وجود من قرآن است

آن نقطه که نکته ای در او پنهان است

آن نقطه وجود حوری و غلمان است

آن نقطه وجود آدم رحمان است

دریاب که اصل جمله قرآن است

من مظهر نطق و نطق حق ذات من است

در هر دو جهان صدای اصوات من است

از صبح ازل هر آنچه تا شام ابد

آید به وجود و هست ذرات من است

مطلب مشابه: غزلیات آذر بیگدلی (مجموعه اشعار عاشقانه و غزلیات این شاعر)

مطلب مشابه: بهترین اشعار ایرج میرزا در قالب قصیده (گلچین اشعار و قصیده ها)

رباعیات

اضافات

ای حسن تو دردانه چو ک . . . بنند اعلا

چون نقطه فردی

و آن نقطه ذات است ز «با» گشته هویدا

در دیده مردی

شری است ترا در همه گنجینه دل ها

ای مخزن اسرار

شوری است ترا در همه سر نسبت غوغا

هر سوی که گردی

آنها که زنند از می عشق تو دم و دم

از نفخه عیسی

حاصل شده آن دم همه را چون من شیدا

از عشق تو دردی

خورشید مدام از غم تو گردد و تابد

ای نور دو عالم

چون مردمک دیده به هر منزل و هر جا

بی فایده گردی

این نه فلک خرقه کبود از غم عشقت

ای شمع دل افروز

در خون بکشیدند همه دامان قباها

بر خورشید زردی (؟)

زین نه پدر و چهار ام و سه پسر را

ای حامله دم

پرورده چو جان ز آتش و آب و گل ما را

در غنچه چو وردی

بیچاره نسیمی چو از این چاره فنا شد

ناچار فراقت

باید شدنش از غم بیهوده دنیا

وز هر دل سردی

اضافات

ای شاه تخت «من عرف »

شد نقد طاعاتم تلف

در بقاء بحر لطف

دستم تو گیری از شرف

تا دامنت آرم به کف

یا حضرت شاه نجف

در بند عصیانم اسیر

دارم گناهان کبیر

ای بی مثال و بی نظیر!

الحق تویی شاه و امیر

افتاده ها را دست گیر

یا حضرت شاه نجف!

شاها! ولی و داوری

مردان عالم را سری

هم رهنما و رهبری

ساقی حوض کوثری

هم یاور و هم سروری

یا حضرت شاه نجف!

سلطان و شاه کاملی

دارم به مهرت خوشدلی

شد صبح ایمانم جلی

گویم ز راه مقبلی:

یا شاه مردان! یا علی!

یا حضرت شاه نجف

مقصود ذات آدمی

در محیط اعظمی

هم اعظمی هم اعلمی

موسی ید و عیسی دمی

سلطان هر دو عالمی

یا حضرت شاه نجف!

دشمن ز تیغت سینه چاک

از تیغ غم بادا هلاک

ایمان و مولای تو پاک

دیگر ندارد هیچ باک

آن را که برداری ز خاک

یا حضرت شاه نجف!

مثنویات

تو روی ماه و خور فضل خدا بین

که بست از فی و ضاد و لام آیین

ببین فضل خدا در صورت ماه

بشو از فی و ضاد و لام آگاه

ز گوش و چشم و بینی گر بدانی

کتاب جاودان نامه بخوانی

خوش است در چارده شب ماه دیدن

در آن دم نفخه صوری دمیدن

قصاید

یارب به حق مصطفی سلطان جمع انبیا

تاج الوری نورالهدی شمس الضحی بدرالدجی

یارب به حق حیدر صفدر امیرالمؤمنین

تاج سپهر «هل اتی » خورشید برج «انما»

یارب به حق فاطمه ام الحسین والحسن

بنت النبی زوج الولی فخرالبشر خیرالنسا

یارب به مردی حسن هادی دین ذوالمنن

سبط النبی بدرالسخی چشم و چراغ مرتضی

یارب به ناحق ریخته خون حسین بن علی

شاه شهید تشنه لب مظلوم دشت کربلا

یارب به حق طاعت و اخلاص زین العابدین

آن نوح کشتی نجات آن آدم آل عبا

یارب به حق دانش باقر امام مؤمنین

آن کاشف علم الیقین وان والی ملک ولا

یارب به حق جعفر صادق که صدیقان همه

هستند مولایش ز جان اندر سر صدق و صفا

یارب به حق موسی کاظم که آمد وصف او

«والکاظمین الغیط والعافین » از رب العلا

یارب به حق مرقد پاک امام هشتمین

سلطان جمع اولیا سلطان علی موسی رضا

یارب به حق آنکه شد ختم همه پیغمبران

یعنی تقی المتقی آن شاه جمله اتقیا

یارب به اخلاص علی بن محمد کز شرف

آمد (همیشه) نامور نامش به ملک کبریا

یارب به حق عسکری سلطان جمع سروری

موسی کف و عیسی نفس احمد دل و حیدر لقا

یارب به حق خاتم آل نبی هاشمی

مهدی هادی کو بود بر کل عالم پیشوا

یارب به حق چارده معصوم کایشانند بس

خود دستگیری کسان هم شافع روز جزا

کز لطف خود بر عاصیان امت احمد ببخش

خاصه به جمع حاضرین یا ربنا واغفرلنا

در صبح و شام و وقت خواب خواهی اگر (یا بی رها)

همچون نسیمی از سر اخلاص می خوان این دعا

مطلب مشابه: قطعات فرخی سیستانی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبای این شاعر

مطلب مشابه: قطعات میرزاده عشقی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.