اشعار غالب دهلوی؛ گلچین غزلیات و اشعار احساسی و عاشقانه

اشعار غالب دهلوی را در روزانه قرار داده‌ایم. میرزا اسدالله بیگ خان، مشهور به میرزا غالب یا غالِب دِهلَوی از شاعران و نویسندگان پارسی‌گوی و اردونویس سدهٔ سیزدهم هجری در شبه‌قاره هند بود. نیاکان غالب از مرزبان‌زادگان ترک و کشاورزان سمرقند بودند که بعداً به هندوستان آمدند. غالب در چامه سرودن پیرو سبک هندی و مکتب وقوع بود. او در نوشته‌های خود از واژه‌های فارسی سره و همچنین واژه‌های دساتیری نیز استفاده می‌نمود. ادب و فلسفه و عرفان موضوعات بیشتر نوشته‌های غالب را تشکیل می‌دهند.

اشعار غالب دهلوی

غزلیات

سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب را

دانم که در میان نپسندد حجاب را

پیراهن از کتان و دمادم ز سادگی

نفرین کند به پرده دری ماهتاب را

تا خود شبی به همدمی ما به سر برد

در چشم بخت غیر رها کرد خواب را

نارفته، دم ز وعده باز آمدن زند

تا در وصال یاد دهد اضطراب را

در دل خزد لابه و از جان بدر کشد

دیرینه شکوه ستم بی حساب را

جرأت نگر که هرزه به پیش آمد سؤال

گیرم به بوسه زان لب نازک جواب را

نازم فروغ باده ز عکس جمال دوست

گویی فشرده اند به جام آفتاب را

سوزد ز گرمیش می و او همچون به لهو

ریزد ز آبگینه به ساغر شراب را

آبش دهم به باده و او هر دم از تمیز

نوشد می و ز جام فرو ریزد آب را

آسوده باد خاطر غالب که خوی اوست

آمیختن به باده صافی گلاب را

ای گل از نقش کف پای تو دامان ترا

گل فشان کرده قبا سرو خرامان ترا

تا ز خون که ازین پرده شفق باز دمد؟

رونق صبح بهارست گریبان ترا

هر قدر شکوه که در حوصله گرد آمده بود

گوی گردید به مستی خم چوگان ترا

جذبه زخم دلم کارگر افتاد، مباد

عطسه غربال کند مغز نمکدان ترا

ندمد بوی کباب از نفس غیر و خوشم

می شناسم اثر گرمی پنهان ترا

راحت دائمی ذوق طلب را نازم

گرد نمناک بود سایه بیابان ترا

چشم آغشته به خون بین و ز خلوت بدر آی

اینک ابر شفق آلوده گلستان ترا

آیی از بزم رقیب و سر راهت میرم

تا ربایم دل از ناز پشیمان ترا

چه غم ار سیلی سنگ ستمش کرد کبود

سبزه زاری تنم طرف خیابان ترا

فرصتت باد که سر در سر کارت کردیم

آفتاب لب بامیم شبستان ترا

هر حجابی که دهد روی به هنگامه شوق

پرده ساز بود زمزمه سنجان ترا

فارغش ساخته از حسرت پیکان غالب

حق بود بر جگر ریش تو دندان ترا

ای به خلا و ملا خوی تو هنگامه زا

با همه در گفتگو بی همه با ماجرا

شاهد حسن ترا در روش دلبری

طره پر خم صفات موی میان ماسوا

دیده وران را کند دید تو بینش فزون

از نگه تیزرو گشته نگه توتیا

آب نبخشی به زور خون سکندر هدر

جان نپذیری به هیچ نقد خضر ناروا

بزم ترا شمع و گل خستگی بوتراب

ساز ترا زیر و بم واقعه کربلا

نکبتیان ترا قافله بی آب و نان

نعمتیان ترا مائده بی اشتها

گرمی نبض کسی کز تو به دل داشت سوز

سوخته در مغز خاک ریشه دارو گیا

مصرف زهر ستم داده به یاد توام

سبز بود جای من در دهن اژدها

کم مشمر گریه ام زانکه به علم ازل

بوده در این جوی آب گردش هفت آسیا

ساده ز علم و عمل، مهر تو ورزیده ایم

مستی ما پایدار، باده ما ناشتا

خلد به غالب سپار زان که بدان روضه در

نیک بود عندلیب خاصه نوآیین نوا

مطلب مشابه: قطعات رودکی | اشعار شاهکار و زیبا از رودکی پدر شعر زبان فارسی

مطلب مشابه: قطعات رودکی | اشعار شاهکار و زیبا از رودکی پدر شعر زبان فارسی

 غالب دهلوی

نهفت شوخی بی پرده شور جنگش را

ز باده تندی این باده برد رنگش را

کدام آینه با روی او مقابل شد

که بی قراری جوهر نبرد زنگش را

چو غنچه جوش صفای تنش ز بالیدن

دریده بر تن نازک قبای تنگش را

ز گرمی نفسش دل در اهتزاز آمد

شراره شهپر پرواز گشت سنگش را

نظاره خط پشت لبش ز خویشم برد

ز باده نشئه فزون داده اند بنگش را

چه نغمه ها که به مرگم سرود و پنداری

ز رشته کفنم تار بود چنگش را

به حشر وعده دیدار کرده بی تابم

شتاب من به سر آرد مگر درنگش را

جگر نشانه نهم بر خود اعتمادم نیست

مباد دل به تپش رد کند خدنگش را

کشیده ایم به دیوانگی ز شوخی دوست

به گونه گونه ادا ناز رنگ رنگش را

ز ظرف غالب آشفته گر نه ای آگاه

بیازما به می تند هوش و هنگش را

ای روی تو به جلوه درآورده رنگ را

نقش تو تازه کرد بساط فرنگ را

از ناله خیزی دل سخت تو در تبم

در عطسه شرر مفگن مغز سنگ را

از عمر نوح، عرض برد انتظار و تو

در عرض شوق تاب نیاری درنگ را

داغم که در هوای سر دامن کسی ست

در خون من ز ناز فرو برده چنگ را

در بزم، می به جام زمرد نخورده ای

سنجد به دشت جلوه داغ پلنگ را

جوی گشاد شست ترا تا نمانده آب

کاندازه آورد رقم خشم و جنگ را

چون آبگینه ای به جگر در شکسته ایم

آن چشمه چشمه لذت زخم خدنگ را

در گوشه ای خزیده ز اندوه بی کسی

آن بر شکسته خلوت دلهای تنگ را

شوخی که خود ز نام وفا ننگ داشتی

بر باد می دهد به وفا نام و ننگ را

غالب ز عاشقی به ندیمی رسیده ایم

نازم شگرف کاری بخت دو رنگ را

چون به قاصد بسپرم پیغام را

رشک نگذارد که گویم نام را

گشته در تاریکی روزم پنهان

کو چراغی تا بجویم شام را

آن میم باید که چون ریزم به جام

زور می در گردش آرد جام را

بی گناهم پیر دیر از من مرنج

من به مستی بسته ام احرام را

از دل تست آنچه بر من می رود

می شناسم سختی ایام را

تا نیفتد هر که تن پرور بود

خوش بود گر دانه نبود دام را

بس که ایمانم به غیبست استوار

از دهان دوست خواهم کام را

ما کجا، او کو، چه سودا در سرست

ذره های آفتاب آشام را

زحمت عامست دائم خاص را

عشرتی خاص است هر دم عام را

دلستان در خشم و غالب بوسه جوی

شوق نشناسد همی هنگام را

در هجر طرب بیش کند تاب و تبم را

مهتاب، کف مار سیاه ست شبم را

آوخ که چمن جستم و گردون عوض گل

در دامن من ریخته پای طلبم را

ساز و قدح و نغمه و صهبا همه آتش

یابی ز سمندر ره بزم طربم را

در دل ز تمنای قدمبوس تو شوری ست

شوقت چه نمک داده مذاق ادبم را

از لذت بیداد تو فارغ نتوان زیست

دریاب عیار گله بی سببم را

ترسم که دهد ناله جگر را به دریدن

قطع نظر از جیب، بدوزید لبم را

از ناله به نبضم بنه ای دوست سرانگشت

مانند نی اندر ستخوان جوی تبم را

ساقی به نمی کز قدح باده چکانی

بر خلد بخندان لب کوثر طلبم را

در من هوس باده طبیعی ست که غالب

پیمانه به جمشید رساند نسبم را

سوز عشق تو پس از مرگ عیانست مرا

رشته شمع مزار از رگ جانست مرا

می نگنجم ز طرب در شکن خلوت خویش

حلقه بزم که چشم نگرانست مرا

هر خراشی که ز رشک تنم افتد بر دل

در سپاس دم تیغ تو زبانست مرا

دل خود از تست و هم از ذوق خریداری تست

این همه بحث که در سود و زیانست مرا

جویی از باده و جویی ز عسل دارد خلد

لب لعل تو هم اینست و هم آنست مرا

چون پریزاد که در شیشه فرودش آرند

روی خوبت به دل از دیده نهانست مرا

به تگ و تاز من افزود گسستن یک دست

در رهت رشته امید عنانست مرا

بیخودی کرده سبکدوش ، فراغی دارم

کوه اندوه رگ خواب گرانست مرا

خارها از اثر گرمی رفتارم سوخت

منتی بر قدم راهروانست مرا

رهرو تفته در رفته به آبم غالب

توشه‌ای بر لب جو مانده نشانست مرا

بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا

شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا

دامن افشاندم به جیب و مانده در بند تنم

وحشتی کو تا برون آرد ز عریانی مرا

وه! که پیش از من به پابوس کسی خواهد رسید

سجده شوقی که می بالد به پیشانی مرا

همچنین بیگانه زی با من دل و جان کسی

بدگمان گردم اگر دانم که می دانی مرا

با همه خرسندی از وی شکوه ها دارم همی

تا نداند صید پرسش های پنهانی مرا

برنیایم با روانی های طبع خویشتن

موج آب گوهر من کرده طوفانی مرا

تا به راهت مردم و یک ره به خاکم نامدی

دوزخی گردیده اندوه پشیمانی مرا

خویش را چون موج گوهر گرچه گرد آورده ام

دل پرست از ذوق انداز پر افشانی مرا

تشنه لب بر ساحل دریا ز غیرت جان دهم

گر به موج افتد گمان چین پیشانی مرا

با سراج‌الدین احمد چاره جز تسلیم نیست

ور نه غالب نیست آهنگ غزل‌خوانی مرا

غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان را

لبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را

قضا در کارها اندازه هر کس نگه دارد

به قطع وادی غم می گمارد تیزگامان را

ز هستی پاک شو گر مرد راهی کاندرین وادی

گرانیهاست رخت رهرو آلوده دامان را

دماغ فتنه می نازد به سامان رسیدن ها

طلوع نشئه گرد راه باشد خوش خرامان را

پی رسوایی ارباب تقوی جلوه ای سر کن

کتانها ماهتابی ساز شاهم نیک نامان را

به عرض ناز خوبان را ز ما بی تاب تر دارد

عنان از برق باشد در رهش زرین ستامان را

خرابیم و رضایش در خرابی های ما باشد

ز چشم بد نگه دارد خدا ما دوستکامان را

بسا افتاده سرمست و بسا افتاده در طاعت

تو دانی تا به لطف از خاک برداری گدایان را

ز قاتل مژده زخمی گلم در جیب جان ریزد

نشاط انگیز باشد بوی خون خونین مشامان را

جهان را خاصی و عامی ست آن مغرور و این عاجز

بیا غالب ز خاصان بگذر و بگذار عامان را

مطلب مشابه: اشعار ملا احمد نراقی؛ مجموعه غزلیات، قطعات و اشعار عاشقانه

مطلب مشابه: اشعار فیاض لاهیجی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

 غالب دهلوی

به خلوت مژده نزدیکی یارست پهلو را

فریب امتحان پاکبازی داده ام او را

ز محو پرده محمل، مگو فرهاد را میرم

که می خاید به ذوق فتنه شادروان مشکو را

جهان از باده و شاهد بدان ماند که پنداری

به دنیا از پس آدم فرستادند مینو را

ز من رنجیده با اغیار در نازست و می خواهد

به جنبش های ابرو از گره پردازد ابرو را

به زور تندخویی خستگان را رام خود کردن

به آتش بردن است از موی تاب پیچش مو را

نباشد دیده تا حق بین مده دستوری اشکش

چو گوهرسنج کو پیش از گهر سنجد ترازو را

چو بنشیند به محفل بگذرانم در دل تنگش

که رنجد غیر ازو چون بی سبب در هم کشد رو را

اگر داند که در نسبت مرا با کیست همچشمی

کشد در دیده هر گردی که از ره خیزد آهو را

بهاران گو برو مشاطه کوه و بیابان شو

گل از لخت دل عشاق زیبد آن سر کو را

نشان دور است غالب در سخن این شیوه بس نبود

بدین زورین کمان می‌آزمایم دست و بازو را

به پایان محبت یاد می آرم زمانی را

که دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را

فسونی کو که بر حال غریبی دل به درد آرد

بداندیشی به اندوه عزیزان شادمانی را

اجازت داد پیشش یک دو حرف از درد دل گفتم

پس از دیری که بر خود عرضه دادم داستانی را

جهان هیچ ست با وی لاجرم زینها چه اندیشد

گرفتم کز فغانم دل ز هم پاشد جهانی را

ندارم تاب ضبط راز و می ترسم ز رسوایی

مگر جویم ز بهر همزبانی بی زبانی را

گشاد شستش از سستی ندارد دلنشین تیری

مگر بر من گمارد آسمان زورین کمانی را

بیا در گلشن بختم که در هر گوشه بنمایم

ز جوش لاله و گل در حنا پای خزانی را

کمال درد دل اصل ست در ترکیب انسانی

به خون آغشته اند، اندر بن هر موی جانی را

خورم خوف از تو بی حد لیکن از زاری چه کم گردد

اگر شد زهره آب و برد اجزای فغانی را

به شهر از دوست بعد از روزگاری یافتم غالب

ز عنوان خطی کز راه دور آمد نشانی را

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار | مجموعه رمانتیک‌ترین اشعار این شاعر معاصر

مطلب مشابه: اشعار نسیمی؛ مجموعه غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

رباعیات

هر چشمه به بحر همعنان ست اینجا

هر خاربنی ثمرفشان ست اینجا

از حاصل مرز و بوم بنگاله مپرس

نی خامه و هیمه خیزران ست اینجا

یارب سودی به روزگاران ما را

وجه گل و مل به نوبهاران ما را

صرف نمک و جو چه قدر خواهد شد

گنجینه این صومعه داران ما را

گر دل ز شرر زدوده باشم خود را

ور بر دم تیغ سوده باشم خود را

حاشا که ز تو ربوده باشم خود را

با خوی تو آزموده باشم خود را

ای دوست به سوی این فرومانده بیا

از کوچه غیر راه گردانده بیا

گفتی که مرا مخوان که من مرگ توام

بر گفته خویش باش و ناخوانده بیا

بر دل ز دو دیده فتح بابست این خواب

باران امید را سحابست این خواب

زنهار گمان مبر که خوابست این خواب

تعبیر ولای بوترابست این خواب

بینایی چشم مهر و ماهست این خواب

پیرایه پیکر نگاهست این خواب

بر صحت ذات شه گواهست این خواب

بیداری بخت پادشاهست این خواب

مطلب مشابه: غزلیات سلمان ساوجی؛ زیباترین اشعار عاشقانه و احساسی این شاعر

مطلب مشابه: اشعار محیط قمی؛ گزیده غزلیات و اشعار احساسی عاشقانه

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.