بریدههایی از کتاب اضطراب موقعیت نوشته آلن دوباتن (درباره موفقیت و پیشرفت)
آلن دوباتن از فیلسوفان و نویسندگان بزرگ سوئیسی است که نوشتههای او به زبان ساده باعث ارتباط برقرار کردن عمده مخاطبین با دنیای جذاب فلسفه بوده است. یکی از معروفترین و بهترین آثار او اضطراب موقعیت نام دارد. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه خلاصه کتاب، جملات و بریدههایی از کتاب اضطراب موقعیت را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب اضطراب موقعیت به شکلی گسترده و نبوغآمیز بر حوزههای مختلفی چون فلسفه، روانشناسی، مذهب، جامعهشناسی، تدریس و سیاست احاطه دارد. لحن گرم و سرشار از صمیمیت دوباتن، و بهرهگیری از داستانسراییهای بهموقع در این کتاب، او را به یک راوی و فیلسوف بینظیر تبدیل کرده است.
نقطه قوت اصلی او در این است که میتواند بینشهایی را بیان کند که ممکن است بسیاری از ما اتفاقی به آنها رسیده باشیم، اما هیچوقت بهاندازهی کافی تمرکز نداشتهایم تا دربارهشان بهخوبی تأمل کنیم.
شما با مطالعه این کتاب درمییابید که عدم موفقیت لزوماً به معنای شکست نیست. علاوه بر آن میتوانید تعریف یا تعاریف جدیدی از موفقیت و پیشرفت در ذهنتان شکل دهید. بهاینترتیب، دیدگاه خود را در رابطه با زندگیتان تغییر خواهید داد و آیندهتان را از نو تعریف خواهید کرد.
بریده و جملاتی فلسفی از کتاب اضطراب موقعیت
وقتی سقراط دستهدسته طلا و جواهر را دید که در خیابانهای آتن جابهجا میکردند، فریاد زد: «ببینید چه بسیارند چیزهایی که من نمیخواهم.»
برای تحمل خود، اسیر محبت دیگرانیم.

حقوقی که به کارگران پرداخت میشود «مانند روغنی است که به چرخها میزنند تا به چرخیدنشان ادامه دهند… هدف واقعی کار دیگر انسان نیست، بلکه پول است.
به جای اینکه سعی کنیم ماهی بزرگتری باشیم، میتوانیم انرژیمان را روی پیدا کردن برکههای کوچکتر یا گونههای کوچکتری از ماهی برای شنا کردن در کنار آنها متمرکز کنیم که اندازهمان کمتر ما را اذیت کند.
مرد ثروتمند به ثروتش میبالد چون احساس میکند که ثروت او به صورت طبیعی توجه جهان را به وی جلب میکند. در مقابل، مرد فقیر از فقر خود شرمگین است. او احساس میکند که این فقر وی را از مقابل دیدگان انسانها خارج میسازد. اینکه احساس کنیم توجه لازم را دریافت نمیکنیم، سوزانترین امیال ذات انسانی را خاموش میکند. مرد فقیر بدون اینکه به او اعتنایی شود وارد و خارج میشود و وقتی در میان جمعیت حضور دارد، همان گمنامیای را حس میکند که انگار در کلبهٔ حقیر خود پنهان شده است. در مقابل، مرد دارای مقام و امتیاز را تمام جهان میبینند. همه مشتاقاند به او نگاه کنند. کارهای وی برای عموم اهمیت دارد. کمترین حرف و حرکت او اگر نادیده گرفته شود، به نوعی غفلت است.
حق نداریم آبروی افراد را بر اساس درآمدشان بسنجیم. مجموعهای از وقایع بیرونی و خصوصیات درونی باعث میشود شخصی ثروتمند شود و دیگری نیازمند که در میان آنها شانس و شرایط محیط، بیماری و ترس، تصادف و تربیت دیرهنگام، زمانبندی خوب و بخت بد قرار دارند
پس از شکست، تحقیر پا پیش خواهد گذاشت: دانستن اینکه نتوانستهایم جهان را از ارزش خودمان باخبر سازیم روحمان را میخورد و در نتیجه محکوم میشویم که به افراد موفق با تلخی بیندیشیم و به خودمان با شرم بنگریم.
ممکن است با «کم» احساس خوشبختی کنیم، اگر «کم» چیزی باشد که انتظار داریم و ممکن است با «زیاد» احساس بدبختی کنیم، اگر به ما آموخته باشند که باید «همهچیز» را بخواهیم.
مطلب مشابه: خلاصه کتاب در باب اعتماد به نفس آلن دوباتن؛ جملات درباره خودیاری از کتاب
مطلب مشابه: خلاصه کتاب آرامش از آلن دو باتن (درباره رسیدن آسان به حس آرامش)

او دوران بچگی، تحصیلات و کارش را مرور میکند و متوجه میشود که هر کاری تا به حال انجام داده، با این انگیزه بوده که در نظر دیگران مهم بیاید. او علایق و احساسات خودش را به خاطر تأثیر گذاشتن در افرادی که حالا متوجه شده کمترین اهمیتی به وی نمیدهند، قربانی کرده است.
در پشت تکبر، وحشت قرار دارد. برای اینکه کاری کنیم تا دیگران احساس کنند برای ما به اندازهٔ کافی خوب نیستند، باید اول پستی خودمان را درک کنیم.
«(شایستگی فرد) به شهادت دیگران بستگی ندارد. آیا چیزی که تحسین میشود بهتر میشود؟ آیا اگر زمردی را تحسین نکنند، خراب میشود؟ طلا، عاج، یک شاخه گل یا گیاهی کوچک چطور؟» مارکوس به جای اینکه فریب تعریف دیگران را بخورد یا از توهین آنها آزرده شود، رفتار خود را از خودش الگو میگرفت، کسی که به خوبی میشناخت: «آیا ممکن است انسانی از من متنفر باشد؟ بگذار باشد. اما من مطمئنم که کردار یا صحبتی از من نخواهد یافت که لایق تنفر باشد.»
شاید سریعترین روش برای اینکه به چیزی توجه نکنیم، خریدن آن باشد. همانطور که سریعترین راه برای اینکه دیگر قدر کسی را ندانیم، ازدواج با اوست.
اگر مجبور شویم در کلبهای سرد و بادگیر زندگی کنیم و زیر بار قوانین سختگیرانهٔ اشرافزادهای که در قلعهای بزرگ و گرم زندگی میکند کمر خم کنیم، ولی ببینیم که تمام افراد همسطح ما در شرایطی مشابه زندگی میکنند، آنگاه شرایط ما هم عادی به نظر میرسد.
سپس برای شکستن یا کمرنگ کردن رابطهٔ بین مالکیت چیزها و محترم بودن در جامعه پیشنهادی میدهد: «انسان با توجه به تعداد چیزهایی که میتواند بدون آنها به زندگی ادامه دهد ثروتمند است.»
به نظر میرسد که زندگی روند جایگزینی یک اضطراب با اضطرابی دیگر و یک خواسته با خواستهای دیگر است. این به این معنی نیست که نباید تلاش کنیم تا بر اضطرابهایمان چیره شویم یا خواستههایمان را برآورده سازیم؛ بلکه به این معنی است که شاید بهتر باشد تلاشهایمان را با آگاهی از این مسئله پیش ببریم که اهدافمان نمیتوانند موبهمو عملی شوند.
«دست کشیدن از ظواهر دنیایی به همان اندازه مایهٔ راحتی و سعادت است که دستیابی به آنها. وقتی هیچیِ فرد در زمینهای بخصوص با ایدهای خوب پذیرفته شود، سبکی عجیبی در قلبش حس میکند. چقدر روزی که برای جوانی و خوشاندامی دست از تلاش بکشیم، لذتبخش است. میگوییم خدا را شکر! آن توهمات از بین رفت. هر چیزی که به فرد اضافه میشود، همانقدر که مایهٔ افتخار اوست، باری بر دوش وی هم به حساب میآید.»
مطلب مشابه: سخنان آموزنده آلن دو باتن نویسنده و فیلسوف؛ سخنان ناب و زیبا وی
مطلب مشابه: خلاصه کتاب گاهی که از نه شنیدن می ترسیم آلن دو باتن با گزیده جملات خودشناسی

هرقدر فراموششده و طردشده باشیم، هرقدر دیگران قدرتمند و محترم باشند، میتوانیم با این فکر آسایش خاطر پیدا کنیم که بیشترمان سرانجام تبدیل به مردمسالارانهترین ماده میشویم: خاک.
«اگر چنین چیزی از نظر فیزیکی ممکن باشد، هیچ تنبیهی شیطانیتر از آن نیست که فرد در جامعه گم شود و هرگز هیچکدام از اعضای آن به او توجهی نکنند. اگر وقتی وارد جایی میشویم کسی رویش را به سمتمان برنگرداند، وقتی صحبت میکنیم جوابمان را ندهد یا به کاری که میکنیم اهمیتی ندهد، اگر هرکسی که میبینیم ما را مرده فرض کند و طوری رفتار نماید که انگار ما وجود نداریم، دیر یا زود نوعی دیوانگی و ناتوانی در ما میجوشد، دیوانگی و ناتوانیای که بیرحمانهترین شکنجههای بدنی در برابر آن راحتی و آسودگی به حساب میآید.»
در میان چنین تردیدی، معمولاً به سمت دنیای گستردهتری رو میکنیم تا پاسخی برای مسئلهٔ میزان اهمیت ما پیدا کند. بیتوجهی، ارزیابیِ منفیِ پنهانِ ما از خود را برجسته میکند؛ درحالیکه یک لبخند یا تعریف به همان سرعت نتیجهای معکوس میدهد. به نظر میرسد که ما برای تحمل خود، اسیر محبت دیگرانیم.
افرادی هستند که نعمات فراوانشان فکر ما را مشغول نمیسازد. با اینکه پیشرفتهای ناچیز دیگران منبعی برای عذاب بیپایان ما میشود، تنها به آنهایی حسد میورزیم که احساس میکنیم شبیهشان هستیم. در واقع فقط به اعضای گروه مرجع خودمان حسادت میکنیم. تحمل برخی موفقیتها، که اتفاقاً تعدادشان هم زیاد نیست، از تحمل موفقیت افرادی که به ظاهر با ما برابرند راحتتر است.
ویلیام جیمز، اصول روانشناسی (بوستون، ۱۸۹۰): «اگر چنین چیزی از نظر فیزیکی ممکن باشد، هیچ تنبیهی شیطانیتر از آن نیست که فرد در جامعه گم شود و هرگز هیچکدام از اعضای آن به او توجهی نکنند. اگر وقتی وارد جایی میشویم کسی رویش را به سمتمان برنگرداند، وقتی صحبت میکنیم جوابمان را ندهد یا به کاری که میکنیم اهمیتی ندهد، اگر هرکسی که میبینیم ما را مرده فرض کند و طوری رفتار نماید که انگار ما وجود نداریم، دیر یا زود نوعی دیوانگی و ناتوانی در ما میجوشد، دیوانگی و ناتوانیای که بیرحمانهترین شکنجههای بدنی در برابر آن راحتی و آسودگی به حساب میآید.»
توجه دیگران برای ما اهمیت دارد چون ما به شکی ذاتی به ارزش خود مبتلا هستیم که در نتیجهٔ آن تمایل داریم تا به ارزیابی دیگران اجازه دهیم نقشی تعیینکننده در چگونگی نگاه ما به خودمان بازی کنند. حس هویت ما زندانی داوری آنهایی است که در میانشان زندگی میکنیم
روسو میگوید دو راه برای ثروتمندتر کردن فرد وجود دارد: به او پول بیشتری بدهیم یا آرزوهایش را محدود کنیم. جوامع مدرن مورد اول را به طرز خارقالعادهای خوب انجام دادهاند، اما با تهییج مداوم اشتهای افراد، همزمان توانستهاند بخشی از موفقیت آنها را نفی کنند. برای فرد سعی در کسب درآمد بیشتر ممکن است مؤثرترین راه برای احساس ثروتمند بودن نباشد. در عوض ممکن است با فاصله گرفتن عملی و احساسی از آنهایی که برابر خودمان فرض میکنیم و از ما ثروتمندتر شدهاند، نتیجهٔ بهتری بگیریم. به جای اینکه سعی کنیم ماهی بزرگتری باشیم، میتوانیم انرژیمان را روی پیدا کردن برکههای کوچکتر یا گونههای کوچکتری از ماهی برای شنا کردن در کنار آنها متمرکز کنیم که اندازهمان کمتر ما را اذیت کند.

نسبت درک صحیح با بسیاری از مشکلات سیاسی همان نسبت ماهوارههای هواشناسی با بحرانهای هواشناسی است. همیشه نمیتواند از مشکلات جلوگیری کند، اما حداقل میتواند به ما چیزهای مفید بسیاری دربارهٔ بهترین راههای برخورد با آنها را بیاموزد. در نتیجه به شدت حس زجر، بیارادگی و گیجی را کاهش میدهد. مهمتر از آن، درک صحیح میتواند گام اول در تلاش برای تغییر آرمانهای جامعه، حمله به آنها و در نتیجه ساختن دنیایی باشد که در آن احتمال اینکه کرامت و احترام همیشه و بیدلیل به کسانی تقدیم شود که هنوز روی چوبپاهایشان ایستادهاند، کمی کمتر باشد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب تفکر سریع و کند دنیل کانمن درباره خطاهای شناختی و ذهنی
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب هنر نه گفتن (خلاصه کتاب برای افرادی که قادر به نه گفتن نیستند!)










