خلاصه کتاب آرامش از آلن دو باتن (درباره رسیدن آسان به حس آرامش)
آلن دو باتن نویسنده و فیلسوف بزرگ سوئیسی است که نوشتههای او درباره فلسفه بسیار پُر فروش و معروف هستند. دلیل این اتفاق نیز قلم ساده و به درد بخور آلن دو باتن است. یکی از کتابهای بسیار مهم و زیبای او آرامش نام دارد که ما در ادامه بریدههایی از آن را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب آرامش اثر آلن دوباتن است. این کتاب از مجموعه کتابهای «مدرسهی زندگی» و از جمله کتابهای موفق حوزهی خودیاری است.
در این کتاب آلن دو باتن به بیان اضطرابها و مشکلاتی که در مسیر رسیدن به آرامش با آن روبهرو خواهیم بود پرداخته و سپس از مهارتهای کنترل و برطرفکردن آنها سخن گفته است. این کتاب در اکتبر سال ۲۰۱۶ برای نخستین بار توسط موسسهی «مدرسهی زندگی» منتشر شده است.
آلن دو باتن در کتاب آرامش به طور مفصل به بررسی ریشههای اضطرابها، عصبانیتها و دلهرههای روزمرهی افراد پرداخته است.
پس از آن از مهارتهای مهار این مسائل سخن میگوید و معتقد است که آسیب اصلی که در این زمینه به افراد وارد میشود بابت عدم شناخت کافی این مهارتهاست.
کلیدیترین مهارت در این بین مهارت حفظ آرامش است. آلن دو باتن بررسی اضطرابها و آسیبها و مهارتها را در چهار فصل اصلی تقسیمبندی کرده است که هرکدام شامل زیربخشیهای جزئیتری خواهند بود. این چهار فصل «۱.روابط»، «۲. افراد دیگر»، «۳. کار» و «۴. سرچشمههای آرامش» هستند.
بریدههایی از کتاب آرامش اثر آلن دوباتن
اینکه چرا فوراً منظور بد برداشت میکنیم و تصور میکنیم که طرف مقابل قصد قبلی برای توهین و آسیب داشته است، از جمله به دلیل یکی از پدیدههای تلخ روانشناختی است: تنفر از خویشتن. هرچه خود را کمتر دوست داشته باشیم، در نظر خویش هدف مناسبتری برای آزار و تمسخر هستیم.
کسی که عاشق چیزی است، کسی است که عمیقاً میداند چقدر فاقد آن است؛ بنابراین میداند که چقدر به آن نیازمند است.
ما به ادب نیاز داریم تا حیوان درونمان را رام کنیم.
«هرگز نگویید که افراد شرور هستند. شما فقط باید دلیل رفتارهایشان را دریابید».

دوست داشتن دیگری تنها بهمعنی ستودن قدرتهای او و دیدن عظمت او نیست. بلکه همچنین باید شامل پرستاری و محافظت آنها در لحظات کمتر قدرتمندشان نیز باشد. درخواست آغوش صرفاً درخواست در بر گرفتنِ بدنی نیست. بلکه این معنای جدیتر را میرساند که فرد از عهدهٔ امور برنمیآید و خواهان حمایت و پشتیبانی است.
اینکه در دنیایی زندگی میکنیم که آموختهایم با کودکان مهربان باشیم، واقعیتی بسیار احساسبرانگیز است و اگر بیاموزیم که در برابر رفتارهای کودکانهٔ یکدیگر نیز قدری تحمل بیشتر داشته باشیم، چقدر بهتر خواهد شد.
جامعهٔ ما بیش از همه روی پول بهعنوان مؤلفهای کلیدی برای زندگی خوب سرمایهگذاری کرده است. همیشه به ما یادآوری میکنند که بین داشتن پول بیشتر و افزایش رضایت رابطهٔ مستقیمی وجود دارد. اما آنچه چندان برایمان روشن نکردهاند این است که فرآیند تحصیل پول مستلزم گسترهای از هزینههای روانشناختی است که آنها را نادیده میگیریم. کسب ثروت به قیمت شبهای آشفته، روابط سراسر مشکل، روابط فامیلی خشک و حتی گاهی خودِ زندگیمان تمام میشود. بنابراین صرفاً نباید به پولی نگاه کنیم که جمع کردهایم، بلکه همچنین باید به آرامشی نیز توجه کنیم که برای کسب این پول فدا کردهایم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بادام ( خلاصه کتاب با داستان الهام بخش و امیدوار کننده )
هیچکس به اندازهٔ شخصی که با او در رابطه هستیم نمیتواند ما را ناراحت و ناامید کند، زیرا ما به هیچکس به اندازهٔ او امید نداریم. به این دلیل او را هرزه، کلهخر و سستعنصر میخوانیم که نسبت به او خوشبینیِ بسیار خطرناکی داریم. شدت نومیدی و ناکامی ما، بستگی به سرمایهگذاریهای قبلی دارد که به آن امید بستهایم. این یکی از عجیبترین ارمغانهای عشق است.
روانکاوان شرح میدهند که چگونه لبخندِ مادر احساس رضایت را به کودک منتقل میکند ــ کودک پیام را دریافت میکند و او هم به مادر لبخند میزند. احوالات درونی، مُسری هستند.
پرخاشگر و ناراحت میشویم. از نظر شخص مقابل، طوری بهنظر میرسد که نمیتوانیم دیگر عاشق او باشیم. در حالی که حقیقت این است که دوستش داریم: فقط بیش از حد از این میترسیم که او ما را دوست نداشته باشد.
کسانی که فکر میکنیم افراد رضایتبخشی هستند، کسانیاند که هنوز درست آنها را نشناختهایم.
فرآیند تبدیل شدن از یک نوزاد به انسانی عاقل و بالغ هیچگاه فرآیندی بینقص نیست. همهٔ ما به طریقی دیوانه یا آسیبدیده هستیم.
هیچکس به اندازهٔ شخصی که با او در رابطه هستیم نمیتواند ما را ناراحت و ناامید کند، زیرا ما به هیچکس به اندازهٔ او امید نداریم.

ممکن است نیازهای خود را پشت رفتار خشن و آزارنده مخفی کنیم.
قرار نیست آغوش ــ برای یک بزرگسال ــ همه چیز را حل کند. اما آغوش یعنی اذعان به اینکه فردی قوی نیز قطعا مواقعی دوست دارد کودک باشد و نباید این رفتار را تحقیر کنیم بلکه با ملاحت و صمیمیت برخورد کنیم.
یکی از دلایلی که چرا ممکن است دیگران بدون قصد و نیت به ما آسیب برسانند، این است که ما اغلب از بیرون قویتر از آن بهنظر میرسیم که در واقع هستیم.
یک ندای درونی همیشه قبلاً صدایی بیرونی بوده است
به هر شیوه که تربیت شویم از جهاتی ناقص خواهد بود.
امروز و فردا اساساً فرقی ندارند. زندگی شما یک بازهٔ بسیار کوچک و گذراست. شما میمیرید، چنان که گویی هرگز وجود نداشتهاید.
اگر نسبت به استفاده از امکانات موسیقی برای بهبود حیات عاطفیمان و بهخصوص دست یافتن به آرامش بیشتر، نگاهی والاتر و نظاممندتر داشتیم آنگاه با دقت تمام هر روز نقاط حساس پریشانکنندهمان را تشخیص میدادیم و برای آنها فهرستی از قطعات موسیقی تهیه میکردیم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب هنر نه گفتن (خلاصه کتاب برای افرادی که قادر به نه گفتن نیستند!)

ما باید در موقعیتی که اصلاً انتظارش نمیرود نیز دلسوزی کنیم: یعنی نسبت به کسانی که ما را بیش از همه آزار میدهند.
آرامش داشتن به این معنا نیست که فکر کنیم وضعیت همیشه خوب، جالب و یا قابلپذیرش است. بلکه فقط به این معناست که میدانیم با جر و بحث کردن و از کوره دررفتن به مشکلاتِ وضعیت موجود میافزاییم و در عین حال به جایی نمیرسیم. این رویکرد دستکم بهلحاظ نظری، خودش پیشرفتی جزئی است. اما وقتی به یاد خشمها و عصبانیتهای شدید خود میافتیم، میبینیم که این نکته خودش دستاوردی بزرگ و بسیار دلپذیر است.
ما صدای ترسها و شکنندگیهای نامعقول را به نداهای درونی خود تبدیل کردهایم. ما نیاز به ندایی جایگزین داریم تا جلوی ترسهایی که باعث گریزمان از مسائل میشوند را بگیرند؛ ندایی که تواناییهای نهفتهمان را به ما یادآور شود که ترسهای فعلی مانع شکوفایی آنها شده است. در مغز ما فضای بزرگ و غارمانندی وجود دارد که شامل صدای همه کسانی است که تاکنون میشناختهایم. باید یاد بگیریم نداهای غیرمفید را خاموش و بر نداهایی تمرکز کنیم که ما را در شرایط دشوار هدایت میکنند.
دانشآموز را نباید بترسانیم. وقتی که مورد استهزاء، تحقیر، توهین و تهدید قرار بگیریم، بهندرت چیزی میآموزیم. عدهٔ قلیلی از ما میتوانند در شرایطی که احمق و نادان خطاب میشوند، ایدهٔ مورد نظر را بهدرستی درک کرده و بیاموزند. اساساً تا وقتی که ذهنمان با بردباری آرامش نیافته باشد، از ارزشمان اطمینان حاصل نکرده باشیم و به ما فرصت و حقِ خطا نداده باشند، در پذیرندهترین حالت خود نخواهیم بود.
همسرمان، از نظر عاطفی، از ما فرار میکند و پاسخ ما این است که سعی میکنیم او را کنترل کنیم. وقتی کمی دیر میکند بسیار عصبانی میشویم، به خاطر انجام ندادنِ کارهای روزانه تنبیهش میکنیم و مرتباً میپرسیم کاری که قرار بوده انجام دهد را تمام کرده یا خیر. تمام اینها به جای گفتن این جمله انجام میشود: «نگرانم که برایت مهم نباشم…»
ترس بهطور کشندهای میتواند توانایی ما را برای مقابله با مشکلات واقعی و زیربنایی از بین ببرد. آرامتر بودن اصلاً به این معنا نیست که فکر کنیم همهچیز به خیر و خوشی تمام خواهد شد، بلکه صرفاً بدین معنا ست که با وضعیت ذهنی بهتری با چالشهای حقیقی زندگیمان روبهرو خواهیم شد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب افسردگی نهفته اثر مارگارت رادرفورد (درباره افسردگی و مشکلات زندگی)

موسیقی روح ما را اعتلا میبخشد و بهنرمی حواس ما را از علل بیواسطهٔ پریشانحالیمان پرت میکند
وقتی بدین حد از خودمان منزجر باشیم و بیرونِ از قلمرو هشیاریِ آگاهانه قرار داشته باشیم، مدام در پی یافتن تأیید از جهان پیرامونمان هستیم تا ثابت کنیم واقعاً همان فرد بیارزشی هستیم که تصور میکنیم. چنین تصورات و انتظاراتی اغلب در کودکی شکل میگیرند، که مثلاً یکی از نزدیکانمان باعث شده دچار احساس زشتی شویم و تصور کنیم حقمان است سرزنش شویم؛ در نتیجه وقتی وارد جامعه میشویم انتظار بدترین چیزها را داریم، نه به خاطر اینکه این انتظار لزوماً صحیح (یا لذتبخش) است، بلکه چون برایمان آشنا بهنظر میرسد. چون در بندِ الگوهای متعلق به گذشته هستیم که هنوز آنها را بهدرستی درک نکردهایم.
در دیدگاه کلاسیک رابطهٔ مؤدبانه صرفاً نوعی سازش دردناک نیست. چنین نیست که از وظیفهٔ بسیار دشوارِ صداقت و گشودگیِ تام کوتاه آمده باشیم، بلکه بهخودیِخود ایدهای عالی و مستقل و متمایز است. رابطه باید طوری باشد که طرفین کاملاً آگاه باشند که ممکن است شریک زندگیشان در مورد مسائل خاصی آسیبپذیر باشد و مراقب باشند که باظرافت با این موضوعات برخورد کنند. این یکی از دستاوردهای تحسینبرانگیز و از تجلیهای واقعیِ عشق است.
خطایی که همیشه وسوسه میشویم مرتکب شویم این است که نقصهای موجود را فقط مختص به همسرمان بدانیم
احساس اضطراب بههیچوجه نشانهٔ غلط بودن زندگیمان نیست، بلکه صرفاً نشانهٔ زنده بودنِ ماست.
اگر در ذهن داشته باشیم که ضعفهای هر شخصی با قوتهایی همراه است، آنگاه در روابطمان به آرامش بیشتری میرسیم.
اصلِ ضعفِ قدرت. در این حالت هر ویژگی خوبی که یک شخص دارد، در برخی شرایط همراه با یک ضعف مرتبط خواهد بود. کسی که بهطور هیجانانگیزی خلاق و مبتکر است احتمالاً کارهای عملی و روزمره را بهسختی انجام میدهد. کسی که بهطور حیرتانگیزی به کاری تمرکز دارد، به همان دلیل احساس میکند که مجبور است انتظارات کار خود را بر علایق و نیازهای شما ترجیح دهد. شخصی که شنونده و همدل خوبی است، گاه به فردی مردد تبدیل میشود، زیرا ذهن تیزی دارد که نکات خوب جنبههای مخالف را با هم ببیند. فردی که بسیار پرانرژی است و از نظر جنسی ماجراجوست و با وفاداری دست و پنجه نرم میکند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نجات از هزارتو دکتر نیکول لپرا با موضوع خودشناسی

اضطراب تقریباً همیشه در پسزمینهٔ زندگیمان حضور دارد.
هرگز نمیتوانیم از نیاز به پذیرفته شدن خلاص شویم. این نفرینی نیست که محدود به افراد ضعیف و بیکفایت باشد. در این حیطه، احساس ناامنی به نوعی نشانهٔ سلامتی است. یعنی به خودمان اجازه ندادهایم که دیگران را نادیده بگیریم. یعنی به اندازهٔ کافی واقعبین هستیم که بدانیم علیرغم توجه کافی، ممکن است مسائل ناگهان بد تمام شوند.
ژان ژاک روسوِ فیلسوف، ادب را نوعی فساد و انحراف از طبیعت میدانست. او بیزار بود از اینکه باادب بودن میتواند برای فرد این امکان را ایجاد کند که نیات خودخواهانه و بیرحمانهاش را در پس ظاهر لطیف و پرلبخندش پنهان کند

گفتهاند فیلسوف فرانسوی، امیل آگوست چاغتیه (که با نام اَلِن شناخته میشود)، بهترین معلمِ نیمهٔ اول قرن بیستم در فرانسه بوده است. او برای آرام کردن خود و شاگردانش هنگام رویارویی با اشخاص آزارنده، فرمولی ابداع کرده بود. او نوشته است: «هرگز نگویید که افراد شرور هستند. شما فقط باید دلیل رفتارهایشان را دریابید». منظور او این بود: در پی آن منبع رنج باشید که باعث میشود شخص به شیوههایی مخوف رفتار کند. فکر آرامشبخش این است که تصور کنیم آنان در درون خویش از موضوعی رنج میبرند که ما نمیتوانیم ببینیم. بالغ بودن یعنی بیاموزیم که این نواحیِ درد و رنج را تصور کنیم، علیرغم اینکه شواهد چندان کافی در اختیار نداریم. شاید آنطوری بهنظر نرسند که گویی به دلیل درد روانشناختیِ درونی است که عصبانی شدهاند: چه بسا سرخوش و خودشیفته بهنظر بیایند. اما آن دلیل پنهان قطعاً وجود دارد؛ وگرنه آن شخص باعث آزردگی ما نمیشد.
اینکه چرا فوراً منظور بد برداشت میکنیم و تصور میکنیم که طرف مقابل قصد قبلی برای توهین و آسیب داشته است، از جمله به دلیل یکی از پدیدههای تلخ روانشناختی است: تنفر از خویشتن. هرچه خود را کمتر دوست داشته باشیم، در نظر خویش هدف مناسبتری برای آزار و تمسخر هستیم.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب محکم در آغوشم بگیر سو جانسون (برای رابطه زناشویی بهتر)










