بریدههایی از “کتاب وقتی همه چیز از هم می پاشد” اثر پما چودرون راهب بودایی
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه ضمن معرفی، بریدههایی از کتاب وقتی همه چیز از هم می پاشد نوشته پما چودرون را قرار دادهایم. کتاب وقتی همه چیز از هم می پاشد (When things fall apart) که در ۲۲ فصل نوشته شده، به ما یاد میدهد چطور با ترسهایمان مواجه شویم، شجاعانه به آنها نفوذ کنیم و حتی ارتباطی نزدیک و دوستانه با آنها برقرار کنیم.

معرفی کتاب وقتی همه چیز از هم می پاشد نوشته پما چودرون
این کتاب یکی از آثار مطرح و پرفروش در حوزهٔ معنویت و خودیاری است که توسط یک راهب بودایی آمریکایی نوشته شده و منبعی ارزشمند برای مواجهه با دشواریهای زندگی به شمار میرود.
درباره نویسنده
پما چودرون (Pema Chödrön) یک راهبهٔ بودایی آمریکایی و از نخستین زنان آمریکایی است که به طور کامل به عنوان راهب بودایی تبت (وجریانا) منصوب شده است.
او شاگرد چوگیام ترونگپا، استاد بزرگ بودایی، بوده و تأثیر زیادی در گسترش آموزههای ذنآگاهی و مراقبه در جهان غرب داشته است. سبک نوشتاری او گرم، صمیمی و قابلدرک برای مخاطب عادی است و مفاهیم عمیق بودایی را با زبانی ساده و ملموس بیان میکند.
سبک و لحن کتاب
نکتهٔ قابلتوجه دربارهٔ این کتاب، لحن آرام، مهربان و نه چالشبرانگیز آن است. برخلاف بسیاری از کتابهای خودیاری که ممکن است احساس فشار یا مقایسه ایجاد کنند، این کتاب بیشتر شبیه گفتوگو با دوستی دانا و مهربان است که شما را قضاوت نمیکند. نویسنده با فروتنی، حتی ناتوانیهای خودش در عمل به این آموزهها را با لحنی طنزآمیز بازگو میکند.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای افرادی مناسب است که:
– در دورهٔ سخت و پرتنش زندگی قرار دارند (سوگ، شکست عاطفی، بحران شغلی، بیماری)
– به دنبال معنایی عمیقتر برای رنجهای خود هستند
– با احساس پوچی، تنهایی یا اضطراب دست و پنجه نرم میکنند
– به آموزههای بودایی (با رویکردی غیردینی و کاربردی) علاقه دارند
– کتابهایی مانند «قدرت لحظهٔ حال» اثر اکهارت تله یا «معجزهٔ ذهنآگاهی» اثر تیک نات هان را دوست داشتهاند
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب نیلوفر و مرداب اثر تیچ نات هان (درباره رنج و شادی)
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب تغییر مسیر (برای مواجهه با ناملایمات و بازسازی تابآوری)
جملاتی از این کتاب
«وقتی خیلی بد درد میگیرد، برای این است که زیاد از حد سفت چسبیدهام.»
رنج بخشی از زندگی است و مجبور نیستیم فکر کنیم که چون شخصاً حرکت اشتباهی انجام دادهایم، رنج میکشیم.
خیال میکنیم هدفْ گذشتن از این آزمایش یا حلکردن مسئله است، اما حقیقت این است که مسائل واقعاً حل نمیشوند. در کنار هم قرار میگیرند و از هم میپاشند. سپس دوباره در کنار هم قرار میگیرند و دوباره از هم میپاشند. فقط همین است. شفا آنجا حاصل میشود که برای اتفاقافتادن همهٔ اینها جا باز کنیم: جا برای اندوه، برای تسکین، برای بیچارگی و برای خوشی
ناامیدی و اضطراب پیامآورانی هستند که میگویند قرار است به سرزمینهای ناشناخته وارد شویم.
ما اساساً تنهاییم و هیچچیزی در هیچجایی نیست که به آن تکیه کنیم و اضافه کنم که این مشکل نیست.
زندگی درست شبیه سوارشدن در قایقی است که قرار است به دریا برود و غرق شود.

همهٔ ما به پرهیز از درد اعتیاد داریم.
هر روز میتوانیم به خشونتی که در جهان است فکر کنیم، در نیویورک، لسآنجلس، هالیفاکس، تایوان، بیروت، کویت، سومالی، عراق، همهجا. سراسر دنیا، همه همواره به دشمن هجوم میبرند، و این درد تا ابد روی هم تلنبار میشود. هر روز میتوانیم در این خصوص عمیقاً تفکر کنیم و از خود بپرسیم: «آیا من هم به این خشونت در جهان خواهم افزود؟» هر روز، در لحظهای که اوضاع به مرز انفجار میرسد میتوانیم فقط از خود بپرسیم: «آیا صلح را تمرین میکنم، یا به جنگ اضافه میکنم؟»
زندگی معلم و دوست خوبی است. همهچیز همواره درحال تغییر است؛ فقط اگر متوجه شویم. هیچچیز هرگز به آن شکلی که دوست داریم اتفاق نمیافتد.
اگر خود را ملزم کنیم همان جا که هستیم بمانیم، تجربههایمان بسیار ملموس میشوند. وقتی جایی برای فرار نداشته باشیم، همهچیز خیلی واضح به چشم میآید.
«برای زندگیکردن زیادی سرت شلوغ بود!»
نکتهٔ دردآور این است که وقتی به بیزاربودن تن بدهیم، بیزاربودن را تمرین میکنیم. وقتی به خشونت تن بدهیم، خشونت را تمرین میکنیم. این خصوصیات را هرچه بیشتر به خود بگیریم، قویتر میشوند. غمانگیز است که چقدر میتوانیم در آسیبزدن به خود و دیگران مهارت کسب کنیم؛ بنابراین شگرد کار این است که مهربانی و رهاکردن را تمرین کنیم
اینکه هرگاه با ناشناختهها روبهرو میشویم احساس ترس کنیم چیز بدی نیست، جزئی از زندهبودن و در میان همهٔ ما مشترک است. ما به احتمالِ تنهایی، مرگ، و اینکه چیزی برای چنگزدن و تکیهکردن نداشته باشیم واکنش نشان میدهیم. ترس واکنشی طبیعی به نزدیکترشدن به حقیقت است.
باید به اکتشاف ادامه دهیم و پا پس نکشیم، حتی وقتی میفهمیم چیزی آنگونه که خیال میکردیم نیست.
وقتی صبح بیدار میشوی و ناغافل درد بیگانگی و تنهایی سراغت میآید، آیا میتوانی از آن مانند فرصتی طلایی استفاده کنی؟ بهجای آنکه خودت را خفه کنی یا احساس کنی که اتفاقی بهشدت اشتباه درحال رخدادن است، همان جا و در همان لحظهٔ غم و هوس، آیا میتوانی آرام بگیری و فضای بیحد و حصر قلب آدمی را لمس کنی؟ دفعهٔ بعد که چنین فرصتی نصیبت میشود این را امتحان کن.
در کل ما رنج و سختی را در هر شکلی که باشد خبری بد میدانیم. اما برای تمرینکنندگان یا مبارزان معنوی، یعنی کسانی که عطش خاصی برای فهمیدن حقیقت دارند، احساساتی چون ناامیدی، خجالت، آزردهخاطری، کینه، خشم، حسادت و ترس، بهجای اینکه خبر بدی باشند، درواقع لحظاتی بسیار روشن و واضحاند که به ما میآموزند در کجای کار کم میگذاریم. به ما میآموزند، بهجای آنکه از پا بیفتیم و عقب بکشیم، سرمان را بالا بگیریم و به جلو متمایل شویم؛ مانند پیامآورانی هستند که با وضوحی وحشتآور نشانمان میدهند کجا گیر کردهایم. همین لحظه بهترین آموزگار است و خوشبختانه برای ما، هرجا که باشیم، همراهمان است.
هرچه رخ میدهد نه آغاز است نه پایان؛ فقط همان تجربهٔ انسانی معمولی است که از اول دنیا برای آدمهای عادی رخ میداده.
مادامیکه به امید معتاد باشیم، فکر میکنیم میتوانیم شدت تجربههایمان را کم یا زیاد کنیم یا بهنحوی تغییر دهیم و اینگونه بیشتر رنج میکشیم.
بهجای پسزدن یا رهاکردن آن تجربه، میتوانیم اجازه دهیم انرژی آن احساس و کیفیت چیزی که حس میکنیم قلبمان را بشکافد و وارد شود. گفتنش راحتتر از عملکردنش است، اما روش باشکوهی است برای زندگیکردن. یقیناً این راه شفقت است، راه پرورشدادن شجاعت و عاطفهٔ انسانی.
خیال میکنیم، با محافظتکردن از خود در مقابل رنج، به خود لطف میکنیم. حقیقت این است که فقط بیمناکتر، منجمدتر و بیگانهتر میشویم.
ترس واکنشی طبیعی به نزدیکترشدن به حقیقت است.
درگیربودن با تصویری که از خود برای دیگران ایجاد میکنیم مثل کر و کوربودن است. مانند این است که گونیِ سیاهی سرمان کرده و در میان زمین وسیعی از گلهای وحشی ایستاده باشیم. مانند این است که کنار درختی پر از پرندههای آوازهخوان برویم و پنبه در گوش داشته باشیم.
بشر بسیار پیشبینیپذیر است. فکر کوچکی پدیدار میشود، بعد شتاب میگیرد و قبل از اینکه بفهمیم چه اتفاقی افتاده، درگیر امید و ترس میشویم.
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب ۲۱ قانون مولانا” اثر هاکان منگوچ (روانشناسی و عرفان)
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب زنگها برای که به صدا درمیآید” اثر ارنست همینگوی
جستوجوی امنیت یا بینقص بودن، به وجد آمدن از احساس بینقص بودن و تأیید دیگران، احساس راحتی و بینیازی مرگ است. هیچ هوای تازهای در آن نیست.
آرامگرفتن با لحظهٔ کنونی، آرامگرفتن با ناامیدی، آرامگرفتن با مرگ، مقاومتنکردن در مقابل این حقیقت که همهچیز تمام میشود، همهچیز میگذرد، هیچچیز اصلاً پایداری ندارد، همهچیز همیشه درحال تغییر است؛ این جان کلام است
این تصور که آنقدر زمان کافی داریم تا کارها را بعداً انجام دهیم بزرگترین افسانه، بزرگترین علافی و بزرگترین زهر است.
از هم پاشیدن همهچیز نوعی آزمایش و همچنین نوعی شفاست. خیال میکنیم هدفْ گذشتن از این آزمایش یا حلکردن مسئله است، اما حقیقت این است که مسائل واقعاً حل نمیشوند. در کنار هم قرار میگیرند و از هم میپاشند. سپس دوباره در کنار هم قرار میگیرند و دوباره از هم میپاشند. فقط همین است

همهٔ ما به امید معتادیم، امید به اینکه شک و معما از بین خواهد رفت. این مخدر تأثیر دردآوری در جامعه دارد: جامعهای که بسیاری از مردمش به داشتن زمین محکمی زیر پایشان معتاد شدهاند جای چندان مهربانانهای نیست.
اگر مایل باشیم از امید به اینکه میتوان ناامنی و درد را نابود کرد دست بشوییم، در آن صورت میتوانیم شجاعت داشته باشیم که با بیپایگیِ وضعیت خود راحت باشیم. این اولین گام مسیر است.
اما گاهی واقعاً به دام میافتیم. همهچیز از هم میپاشد و راهی برای فرار نداریم. در چنین مواقعی، عمیقترین حقایق معنوی بسیار واضح و بدیهی به نظر میرسند. جایی برای پنهانشدن نداریم. آن حقایق را مثل هرکس دیگری و بهتر از هرکس دیگری میبینیم. دیر یا زود میفهمیم اگرچه نمیتوانیم چهرهٔ ترس را در نظرمان زیبا کنیم، او ما را با تمامی آموزههایی که شنیده یا خواندهایم آشنا میکند.
اولین حقیقت شریف بودا این است که وقتی احساس رنج میکنیم، به این معنی نیست که چیزی مشکل دارد. راحت شدیم! بالأخره یک نفر حقیقت را گفت. رنج بخشی از زندگی است و مجبور نیستیم فکر کنیم که چون شخصاً حرکت اشتباهی انجام دادهایم، رنج میکشیم. درحقیقت وقتی احساس رنج میکنیم، فکر میکنیم چیزی مشکل دارد. مادامیکه به امید معتاد باشیم، فکر میکنیم میتوانیم شدت تجربههایمان را کم یا زیاد کنیم یا بهنحوی تغییر دهیم و اینگونه بیشتر رنج میکشیم
اگر در درجهٔ اول تلاش کنیم سپری در مقابل ناراحتی بگیریم، رنج میکشیم. اما زمانی که خود را محدود نکنیم و اجازه دهیم قلبمان بشکند، متوجه خویشاوندیمان با همهٔ موجودات میشویم.
بنابراین شگرد کار این است که مهربانی و رهاکردن را تمرین کنیم. میتوانیم یاد بگیریم که با هرچه پیش میآید با کنجکاوی برخورد کنیم و از آن معضل نسازیم. بهجای آنکه در مقابل نیروی سردرگمی دستوپا بزنیم، میتوانیم با آن ملاقات کنیم و آرام باشیم. وقتی چنین کنیم، بهتدریج کشف میکنیم که شفافیت همیشه وجود دارد. در میان بدترین شرایط بدبختترین آدم جهان، در میان تمام گفتگوهای سنگین با خود، همیشه فضای باز و گشوده وجود دارد.
لازمهٔ آسیبنرساندن بیدارماندن است. بخشی از بیداربودن این است که آنقدر آرام حرکت کنیم که آنچه را میگوییم و عمل میکنیم ببینیم. هرچه بیشتر شاهد واکنشهای احساسی و زنجیرهوارمان باشیم و بفهمیم سازوکارشان چگونه است، خودداری راحتتر میشود. بیدارماندن، آرامرفتن و توجهکردن روش زندگی میشود.
لازمهٔ آسیبنرساندن بیدارماندن است. بخشی از بیداربودن این است که آنقدر آرام حرکت کنیم که آنچه را میگوییم و عمل میکنیم ببینیم. هرچه بیشتر شاهد واکنشهای احساسی و زنجیرهوارمان باشیم و بفهمیم سازوکارشان چگونه است، خودداری راحتتر میشود. بیدارماندن، آرامرفتن و توجهکردن روش زندگی میشود.
وقتی آن ازدواج از هم پاشید، سخت تلاش کردم، خیلیخیلی سخت، که به آرامش برگردم، نوعی امنیت، جایی آشنا برای آرامشدن. خوشبختانه، هیچوقت نتوانستم موفق شوم. بهغریزه میدانستم که از بین رفتن خودِ وابسته و آویزانم یگانه راه ممکن است. همان موقع بود که آن تابلو را روی دیوار آویزان کردم.
هیچکس هیچوقت به ما نمیگوید که فرار از ترس را کنار بگذاریم. بهندرت به ما گفته میشود که نزدیکش برویم، کنارش باشیم و با آن خو بگیریم.
اینکه هرگاه با ناشناختهها روبهرو میشویم احساس ترس کنیم چیز بدی نیست، جزئی از زندهبودن و در میان همهٔ ما مشترک است. ما به احتمالِ تنهایی، مرگ، و اینکه چیزی برای چنگزدن و تکیهکردن نداشته باشیم واکنش نشان میدهیم. ترس واکنشی طبیعی به نزدیکترشدن به حقیقت است.
جهان روزهای سختی را سپری میکند. بیداری دیگر ایدئال یا ویژگی تجملاتی نیست؛ حیاتیتر از قبل است. نیازی نیست ما هم به افسردگی، یأس یا خشمی که همین حالا هم وجود دارد بیفزاییم. اینکه یاد بگیریم چگونه با زمانههای سخت عاقلانه ارتباط برقرار کنیم ضرورت میشود.
زیاد دربارهٔ درد میشنویم. دربارهٔ رهایی هم میشنویم، اما دربارهٔ اینکه چقدر دردناک است که از موقعیت فردی گیرافتاده به جایگاه فردی کاملاً رها دست یابیم چیز زیادی نمیشنویم. روند رهاشدن به شجاعت عظیمی نیاز دارد؛ زیرا ما اساساً ادراک خود از جهان را تغییر میدهیم، مانند تغییر دیانای.

تنها هر آنقدر که خود را مدامومدام در معرض نابودی قرار دهیم، آنچه نابودنشدنی است میتواند در ما یافت شود.
دستکشیدن از امید تشویقت میکند به خودت بچسبی، با خودت دوست شوی، از خود فرار نکنی، به پوست و استخوانت برگردی؛ هر اتفاقی هم که درحال افتادن باشد. ترس از مرگ در پس همهچیز است. دلیلش این است که احساس پریشانی و وحشت میکنیم و اضطراب داریم. اما اگر تماماً ناامیدی را تجربه کنیم و هر امیدی به جایگزینهای لحظهٔ کنونی را کنار بگذاریم، میتوانیم رابطهای شاد با زندگی خود داشته باشیم، رابطهای صادقانه و مستقیم که دیگر حقیقت مرگ و ناپایداری امور را نادیده نمیگیرد.
سلامت گفتار مثل ساز زهی بدون سیم است. حتی بدون سیم هم ساز موسیقی هویتش را حفظ میکند. کلام ما وقتی در جای خود مستقر شده باشد اینگونه است.
آنچه براساس عادت مانع میدانیم درحقیقت دشمن ما نیست، دوست ماست. آنچه مانع میدانیم، درواقع روشی است که جهان و تمامی تجربهمان از طریق آن به ما میآموزند که کجا گیر افتادهایم.
یکی از نصیحتهای دون خوآن به کارلوس کاستاندا این بود که هر کاری را طوری انجام دهد که گویی تنها چیزی است که در جهان اهمیت دارد و درعینحال بداند که هیچ اهمیتی ندارد. این طرز فکر به قدردانی بیشتر و خستگی کمتر منجر میشود، زیرا کار را با تمام وجود انجام و به آن اهمیت میدهیم.










