غزلیات عارف قزوینی شاعر معروف (40 غزل پر احساس عاشقانه)

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه غزلیات عارف قزوینی را برای شما دوستان قرار داده ایم. ابوالقاسم عارف قزوینی شاعر، موسیقی‌دان و تصنیف‌ساز ایرانی دوران قاجار و پهلوی بود که در قزوین زاده شد. او به‌خاطر سرودن تصنیف‌ها و غزل‌های سیاسی، میهنی و عاشقانه‌اش شناخته می‌شود. از مهم‌ترین شعرها و تصنیف‌هایی که همزمان با تحولات دورهٔ مشروطه و جنگ جهانی اول سروده‌است، می‌توان به از خون جوانان وطن لاله دمیده و گریه کن پس از مرگ کلنل محمد تقی‌خان پسیان اشاره کرد.

غزلیات عارف قزوینی شاعر معروف (40 غزل پر احساس عاشقانه)

غزل‌های شاهکار از عارف قزوینی

آتش الهی آنکه بیفتد میان دل

نابود همچو دود شود دودمان دل

مانند خاندان گل از صرصر خزان

هستی به باد داده شود خانمان دل

احوال دل مپرس که خون ریزد از قلم

وقتی که می‌رسم سَرِ شَرحِ بیان دل

با اینکه کرده خاک‌نشینم، سر درست

مشکل برم به گور ز دست زبان دل

رسوا شدم ز دست دل آن سان که هر که را

بینی حدیث من بود و داستان دل

از من بریده الفت و با سگ گرفته خوی

دل مهربان به سگ شده سگ پاسبان دل

چشمم ندیده روی خوشی در تمام عمر

بدبخت دیده‌ای که بود دیده‌بان دل

افتاده در کمند خم طره‌ای به دام

از آشیان عقاب بلندآشیان دل

غزل‌های شاهکار از عارف قزوینی

دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتاب

شُستم ز سیلِ اشک من از دیده نقشِ خواب

تا صبحدم که جیب افق چاک زد شفق

صد رنگ ریخت دل به خیال رُخَت بر آب

بنشسته‌ام میانهٔ سیلابِ خون که گر

بینی گمان بری که حبابی است روی آب

شد مست دل ز غمزه‌ات آن سان که مستی‌اش

افزون بُوَد ز نشئهٔ یک خُم شرابِ ناب

چشمت به زیرچشمی با یک اشاره کرد

در هر کجا دلی است طرفدار انقلاب

محروم شد ز روی تو زاهد، همیشه باد

محروم ز آستین خطا دامن صواب

با خانهٔ خرابهٔ دل آنچه را که کرد

چشمت، به کعبه آن نکند پیرو وهاب

افتاد طُرّه بر سر مژگانت آگه است

گنجشک اوفتاده به سرپنجهٔ عقاب

از مهوشان شفق چو تو را انتخاب کرد

تبریک گفت عارف از این حُسنِ انتخاب

مطلب مشابه: تصنیف های عارف قزوینی؛ مجموعه اشعار و تصنیف های معروف این شاعر

مطلب مشابه: تک بیتی عارف قزوینی؛ مجموعه اشعار کوتاه تک بیتی عاشقانه این شاعر

شعارهای طولانی عارف قزوینی

تو ای ستارهٔ صبح وصال و روز امید

طلوع کن که چو شب تیره‌بخت شد ناهید

بکش به رشتهٔ تحریر نظم و نثر سخن

ز بحر فکر گهرخیز همچو مروارید

چو آبگینهٔ اسکندری و جام جمی

که هرکه نقش بد و خوب در تو خواهد دید

تو همچنان ورق گل به دست باد صبا

به هر دیار پراکنده شو چو پیک و برید

بگو که نامهٔ ناهید را تبهکاران

سبب شدند که شیرازه‌اش ز هم پاشید

ز شادی و غم ایام زین مکن دلخوش

که ابر طرف چمن گریه کرد و گل خندید

مگوی نوبت او درگذشت، نوبت ماست

که این شتر به در خانه خواهدت خوابید

من از روز بد اندیشه نیست، نی شاید

ستیزه با بد، باید ز روز خوش ترسید

به سد یأجوج ار روزنامه بنویسی

در این محیط نخواهی مصون شد از تنقید

شعارهای طولانی عارف قزوینی

مدام یک نفسم بی‌خروش نبود

اگر پیام سروشم به گوش هوش نبود

زبان نبود گر آزاد بهر آزادی

به شهر هستی محتاج سر به گوش نبود

من آنچه دیدم غیر از وطن‌فروش کسی

به شادکامی در مُلکِ داریوش نبود

از آن زمان که شدم سرشناس پیش سران

سری که گفته شود بار دوش نبود

نبود این همه دنیای ما پریش و تباه

اگر به دنیا آخوندِ دین‌فروش نبود

کلاه پهلوی آن روز سرفراز بُوَد

که شیخ و خرقه و دستار و خرقه‌پوش نبود

هزار سال نفهمید ملتی که به فهم

درازپوش فزون از درازگوش نبود

برای کشت ز سنگ آبداده دهقان

کم از ملخ حذر جنس …وش نبود

چه شد که بخش من از دور زندگانی تلخ

ز نیش و نوش جهان نیش بود و نوش نبود

شگفت نیست پس از سوختن خموشی کاش

شراره‌ای که زد آتش به من خموش نبود

نبود گفتهٔ عارف به گوش خوش‌آهنگ

به گوش عارف اگر گفتهٔ سروش نبود

عکس نوشته اشعار عارف قزوینی

به یار شرح دل پرملال نتوان گفت

نگفته بهتر، امر محال نتوان گفت

خیال یکشبهٔ هجر تا به دامن حشر:

اگر شود همه‌روزه وصال نتوان گفت

به سان نقش خیال از تصورات خیال

شدم تمام و به کس این خیال نتوان گفت

تراست پنبهٔ غفلت به گوش و من الکن

به گوش کر، سخن از قول لال نتوان گفت

نهان به پردهٔ اسرار عشق یک سر موی

به آنکه گشته نهان در جوال نتوان گفت

سخن ز علم مگو پیش جهل در برِ جغد

حدیث طایر «فرخنده‌فال» نتوان گفت

خموش باش که در پیشگاهِ حُسن و جمال

سخن ز مکنت و جاه و جلال نتوان گفت

به ملتی که ز تاریخ خویش بی‌خبر است

به جز حکایت محو و زوال نتوان گفت

به پیش شیخ ز اسرار می‌فروش مگوی

که حرف راست به شیطان‌خیال نتوان گفت

مجال آنکه دهم شرح زندگانیِ خویش

به دست خامه، به عمری مجال نتوان گفت

بس است شکوه و دلتنگی اینقدر عارف

بد از محیط، علی‌الاتصال نتوان گفت

دل اگر جا به سرِ طُرّهٔ جانان گیرد

به پریشان وطنی سازد و سامان گیرد

دل شود رام در آن زلف دل آرام اگر

گوی آرام ز کج‌تابیِ چوگان گیرد

برق‌آسا روی و سینه‌خروشان چون رعد

ابر چشمم سرِ رَهْ بر تو چو باران گیرد

باید از جانبِ جمهوریِ دل‌ها دلِ من

از سرِ زلفِ تو دادِ دلِ یاران گیرد

شعلهٔ آتشِ جمهوریِ ایران باید

اول از دامنِ تبریز به طهران گیرد

دود این شعله طرفدارِ قجر کور کند

شَرَرَش تا به سرِ تُربَتِ خاقان گیرد

دودمانی که از او مملکتی شد ویران

کوچه باقی است کزین کشور ویران گیرد

کشوری را که شَه از دیدن او بیزار است

پولش از کیسهٔ ملت به چه عنوان گیرد

تا کی این شاه پری پر و رو حوری لشکر

باجِ عیاشیِ خود از زنِ دهقان گیرد

تا از این سلطنت خانه برافکن نامی

هست ایران نتواند سر و سامان گیرد

شد مسلمانی ما آلتِ بازیچهٔ شیخ

کیست این آلت از این عالِمِ نادان گیرد

مطلب مشابه: اشعار عارف قزوینی + مجموعه غزلیات، تصنیف و شعر کوتاه و بلند عارف قزوینی

مطلب مشابه: غزلیات میرزاده عشقی؛ 50 غزل و شعر احساسی عاشقانه این شاعر

عکس نوشته اشعار عارف قزوینی

داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی را

زیبِ اندام تو کرد این همه زیبایی را

قدرتِ عشق تو بگرفت به سرپنجهٔ حُسن

طرفة العین ز من قوهٔ بینایی را

هم مگر فتنهٔ چشم تو بخواباند باز

در تماشای تو آشوب تماشایی را

ای بت شرق بنه پا به اروپا تا پای

به زمین خشکد بت‌های اروپایی را

کرد سودای سر زلف تو دیوانه مرا

چه نهی سربه‌سر این آدمِ سودایی را

فقط اندوخته در عشق شکیبایی بود

کرد تاراج غم عشق شکیبایی را

اشعار زیبای عارف قزوینی در قالب غزل

با من این روحِ سبک‌سیر گران‌جانی کرد

تنم از پای درآورد و رجزخوانی کرد

همچو سهراب مرا رستم غم کشت و سپس

چاک زد سینه و اظهار پشیمانی کرد

غم به ویرانهٔ دل کرد همان کار که‌اش

موکب شاهی با کلبهٔ دهقانی کرد

آنچنان کز غرض شخصی ویران وطنی است

زندگی با من یک عمر غرض‌رانی کرد

حسّ من با من آن کرد که عالم دانند

مخبرالسلطنه با روح خیابانی کرد

ز محیط از چه کنم شکوه به هرجا که غمی

بود آورد دودستی به من ارزانی کرد

ز ورق راحت و آسایش و آرامش من

مرکز خائن و بی‌عاطفه طوفانی کرد

اجنبی‌پروری و روح خیانتکاری

چه بگویم که چه با کشور ساسانی کرد

ز عشق آتشِ پرویز آنچنان تیز است

که یک شَرارهٔ سوزان سوارِ شَبدیز است

سوارِ باد چو آتش شود کجا محتاج

دگر به نیشِ رکاب است و نوکِ مهمیز است

ز عشقِ آذرآبادگانم آن آتش

نهان به سینه و در هر نفس شَرَرریز است

چه سان نسوزم و آتش به خشک و تر نزنم

که در قلمروِ زردشت حرفِ چنگیز است

زبانِ سعدی و حافظ چه عیب داشت که‌اش

بَدَل به تُرک زبان کردی این زبان هیز است

رها کُنَش که زبانِ مغول و تاتار است

ز خاکِ خویش بتازان که فتنه‌انگیز است

دچارِ کشمکش و شرِّ فتنه‌ای زین آن

اِلَی‌الْاَبَد به تو تا این زبان گلاویز است

به دیوخوی «سلیمان نظیف» گوی که خوب

درست غور کن اَنقوره نیست تبریز است

ز استخوانِ نیاکانِ پاکِ ما این خاک

عجین شده است و مقدس‌تر از همه چیز است

صبا به مجلسِ خائن‌پرستِ تهران گوی

پناهِ عارف تبریزی است و تبریز است

زان سبو دوش که در میکده ساقی بر دوش

داشت جامی زدم، امشب خوشم از نشئهٔ دوش

از بناگوش تو با برگ گلم حرفی رفت

که خود آن حرف به گوش تو رسد گوش به گوش

می‌گذارم قدم ناز تو را بر سر و چشم

بار دوش سر دوشت کشم از دوش به دوش

همچو مرغ قفس از دام گرفتاری رست

تا که زلف سیهت زد به دلم چون قره‌قوش

چند در پرده و بی‌پرده بری دل یک بار

یا که از رخ بفکن برقع و یا چهره بپوش

چشم مست تو شکیباییِ هشیاران برد

این سیه‌مست ندانم که کسی آید سر هوش

دور و نزدیک نمی‌ماند به جا خشک و تری

آتش دل اگر از دیده نمی‌گشت خموش

چاک کن پیرهن از پنجه ز ناخن بخراش

سینه‌ای را که ز جوش تو بیفتد ز خروش

گر جهان تنگ گرفته است به من سخت مگیر

که به خود باز بُوَد جای تو در هر آغوش

جامهٔ خانه‌به‌دوشی نبرازد به کسی

این قبا دوخته شد بهر منِ خانه‌به‌دوش

دیدمش غرق خرافات گذشت از من شیخ

کفر می‌ریخت به موی تو قسم از سر و روش

عارف از تعزیه‌گردانیِ گردون این بس

شهریار غزل او گشت و تو گشتی خزپوش

حکمیت ز دو کس خواسته در این دو غزل

او ز شیدوش من از حضرت عیسی سروش

مطلب مشابه: تک بیتی های ملک‌الشعرا بهار با بیش از 50 شعر عاشقانه پر احساس

اشعار زیبای عارف قزوینی در قالب غزل

غزلیات قزوینی

ابرویش تا رقمِ قتلِ من امضا می‌کرد

مژه این حکم برون نامده اجرا می‌کرد

به چه حالی که دلِ سنگ به حالم می‌سوخت

چشمِ خونریز وی این حال تماشا می‌کرد

قدش از هر قدمی فتنه به پا می‌انگیخت

لبش از هر سخنی مَفسَده برپا می‌کرد

همه در واهمه این مردم از آن مردم چشم

این همه همهمه یک بی‌سر و بی‌پا می‌کرد

از درِ دیدهٔ هرکس که گذر کرده، هنوز

دور از دیده نگردیده به دل جا می‌کرد

هر دلی را که شدی خیل خیالش داخل

محو چون داخلهٔ مملکت ما می‌کرد

من به هر شاخی از این باغ ز بیداد محیط

آشیان بستم از آنجا پر من وا می‌کرد

کارِ رسواییِ دل بین که مرا در نظرِ

کشوری، این همه رسوا شده رسوا می‌کرد

تلخ‌کامی من از زندگی این بس که دلم

شهد آسودگی از مرگ تمنا می‌کرد

پیش از آنی که زند سبزه سر از خاکش کاش

دل (عارف) هوس سبزه و صحرا می‌کرد

سوی بلبل دَمِ گل بادِ صبا خواهد برد

خبرِ مَقدَمِ گل تا همه‌جا خواهد برد

مژده ده مژدهٔ جمهوریِ ما تا همه‌جای

هاتِفِ غیب به تأییدِ خدا خواهد برد

سرِ بازارِ جنون عشقِ شَهِ ایران را

در اروپا چه خوش انگشت‌نما خواهد برد

کس نپرسید که آن گنجِ جواهر کز هند

نادر آورد شَهَنشَه به چه جا خواهد برد

تا که آخوند و قَجَر زنده در ایرانند این

ننگ را کشورِ دارا به کجا خواهد برد

زاهِد ار خِرقهٔ سالوس به میخانه بَرَد

آبروی همهٔ میکده‌ها خواهد برد

شیخِ طَرّار به تردستیِ یک چشم زدن

اثر از مُصحَف و تسبیح و دعا خواهد برد

تاجِ کیخسرو و تختِ جم اگر آبرویی

داشت آن آبرو این شاهِ گدا خواهد برد

باد سردار سپه زنده در ایران عارف

کشورِ رو به فنا را به بقا خواهد برد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.